عطار · الهی نامه

(۱) حکایت زن صالحه که شوهرش بسفر رفته بود

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
زنی بودست با حسن و جمالی
۲
شب و روز از رخ و زلفش مثالی
۳
خوشی و خوبئی بسیار بودش
۴
صلاح و زهد با آن یار بودش
۵
بخوبی در همه عالم علم بود
۶
ملاحت داشت شیرینش هم بود
۷
بهر موئی که در زلف آن صنم داشت
۸
خم از پنجه فزون و شست هم داشت
۹
چو چشم و ابروی او صاد و نون بود
۱۰
دلیلش نصِّ قاطع نه که نون بود
۱۱
چو بگشادی عقیق در فشان را
۱۲
به آب خضر کُشتی سرکشان را
۱۳
صدف گوئی لب خندان او بود
۱۴
که مرواریدش از دندان او بود
۱۵
چو مروارید زیر لعل خندانش
۱۶
گهر داری نمودی دُرّ دندانش
۱۷
زنخدانش چو سیمین سیب بودی
۱۸
ز سیبش قسم خلق آسیب بودی
۱۹
فلک از نقش روی او چنان بود
۲۰
که سرگردان چو عشاقش بجان بود
۲۱
کسانی کز سخن دری فشاندند
۲۲
بنام او را همی «مرحومه» خواندند
۲۳
زنی بودی که دور چرخ گردان
۲۴
شمردیش از شمار شیرمردان
۲۵
مگر شوئی که آن زن داشت ناگاه
۲۶
برای حج روانه گشت در راه
۲۷
یکی کهتر برادر داشت آن مرد
۲۸
ولیکن بود مردی ناجوانمرد
۲۹
وصیت کرد از بهر عیالش
۳۰
که تا تیمار می‌دارد بمالش
۳۱
بحج شد عاقبت چون این سخن گفت
۳۲
برادر آنچه فرمودش پذیرفت
۳۳
برای حکم او بنهاد تن را
۳۴
بسی تیمارداری کرد زن را
۳۵
شبانروزی بکار او در استاد
۳۶
بنوهر ساعتش چیزی فرستاد
۳۷
نگاهی سوی آن زن کرد یک روز
۳۸
بدید از پرده روی آن دلفروز
۳۹
دلش از دست رفت و سرنگون شد
۴۰
غلط کردم چه گویم من که چون شد
۴۱
چنان در دام آندلدار افتاد
۴۲
که صد عمرش بیک دم کار افتاد
۴۳
بسی با عقل خود زیر و زبر شد
۴۴
ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد
۴۵
چو کار او ز زن می بر نیامد
۴۶
دمی با خویشتن می بر نیامد
۴۷
چوغالب گشت عشق و شد خرد زود
۴۸
گشاده کرد با زن کار خود زود
۴۹
بخود خواندش بزور و زر و زاری
۵۰
برون راند آن زن از پیشش بخواری
۵۱
بدو گفتا نداری ازخدا شرم
۵۲
برادر را چنین می‌داری آزرم
۵۳
ترا دین و دیانت داری اینست
۵۴
برادر را امانت داری اینست
۵۵
برو توبه گزین و با خدا گرد
۵۶
وزین اندیشهٔ فاسد جدا گرد
۵۷
بزن آن مرد گفت این نیست سودت
۵۸
مرا خشنود باید کرد زودت
۵۹
وگرنه، روی تابم از غم تو
۶۰
ترا رسواکنم گیرم کم تو
۶۱
هم اکنون در هلاک اندازمت من
۶۲
بکاری سهمناک اندازمت من
۶۳
زنش گفت از هلاکت نیست باکم
۶۴
هلاک این جهان به زان هلاکم
۶۵
مگر ترسید آن مرد بد افعال
۶۶
که بر گوید برادر را زن آن حال
۶۷
برفت آن شوم و دفع خویشتن را
۶۸
بزر بگرفت حالی چارتن را
۶۹
که تا دادند آن شومان گواهی
۷۰
که کردست از زنا این زن تباهی
۷۱
چو قاضی را قبول افتاد کارش
۷۲
معیّن کرد حالی سنگسارش
۷۳
ببردندش به صحرا بر سر راه
۷۴
روان کردند سنگ از چارسوگاه
۷۵
چو سنگ بی عدد بر زن روان شد
۷۶
گمان افتادشان کز زن روان شد
۷۷
برای عبرت خلق جهانش
۷۸
رها کردند آنجا هم چنانش
۷۹
زن بی چاره بر هامون بمانده
۸۰
میان خاک غرق خون بمانده
۸۱
چو شب بگذشت و روز افتاد آغاز
۸۲
زن آمد وقت صبح اندک بخود باز
۸۳
بزاری و نزاری ناله می‌کرد
۸۴
ز نرگس ارغوان پر لاله می‌کرد
۸۵
یک اعرابی بر اُشتر صبح گاهی
۸۶
مگر آن روز می‌آمد ز راهی
۸۷
شنود آن ناله و بی‌خویشتن شد
۸۸
فرود آمد ز اُشتر سوی زن شد
۸۹
بپرسیدش که ای زن کیستی تو
۹۰
که همچون مردهٔ می‌زیستی تو
۹۱
زنش گفتا که من بیمار و زارم
۹۲
عرابی گفت من تیمار دارم
۹۳
نشاندش بر شتر بردش بتعجیل
۹۴
بسوی خانهٔ خود کرد تحویل
۹۵
تعهد کرد بسیاری شب و روز
۹۶
که تا با حال خود شد آن دلفروز
۹۷
دگر ره دلبریش آغاز افتاد
۹۸
ز سر در همدم و همراز افتاد
۹۹
دگر ره تازه شد گلنار رویش
۱۰۰
ز سر در حلقه زد زنار مویش
۱۰۱
ز زیر سنگسار او آشکارا
۱۰۲
چنان آمد که لعل از سنگ خارا
۱۰۳
عرابی چون جمال او چنان دید
۱۰۴
بخون خویش حکم او روان دید
۱۰۵
ز عشق روی او بی‌خویشتن شد
۱۰۶
ز دردش پیرهن بر تن کفن شد
۱۰۷
بزن گفتا که شو جفت حلالم
۱۰۸
که مُردم، زنده گردان از وصالم
۱۰۹
زنش گفتا مرا چون شوی باشد
۱۱۰
چگونه شوی دیگر روی باشد
۱۱۱
چو از حد درگذشت آن مهربانی
۱۱۲
بخود خواند آخر آن زن را نهانی
۱۱۳
زنش گفت ای ز دین پیچیده سر تو
۱۱۴
نمی‌ترسی ز خشم دادگر تو
۱۱۵
مرا از بهر حق تیمار بردی
۱۱۶
کنون فرمان دیو خوار بُردی
۱۱۷
چو خیری کردهٔ بزیان میاور
۱۱۸
خلل در کعبهٔ ایمان میاور
۱۱۹
که چون این را اجابت می‌نکردم
۱۲۰
بسی دیدم بلا و سنگ خوردم
۱۲۱
کنون تو نیز می‌خوانی بدینم
۱۲۲
نمی‌دانی که من چون پاک دینم
۱۲۳
اگر پاره کنی صد باره شخصم
۱۲۴
نیاید در تن پاکیزه نقصم
۱۲۵
برو از بهر یک شهوة که رانی
۱۲۶
مخر جان را عذاب جاودانی
۱۲۷
ز صدق آن زن پاکیزه گوهر
۱۲۸
گرفت آن مرد اعرابیش خواهر
۱۲۹
پشیمان گشت ازان اندیشه کردن
۱۳۰
که کار دیو بود آن پیشه کردن
۱۳۱
غلامی داشت اعرابی سیاهی
۱۳۲
درآمد آن سیه ناگه ز راهی
۱۳۳
چو دید او روی زن دل را بدو داد
۱۳۴
دل وجانش بسوخت و تن فرو داد
۱۳۵
دلش را وصل آن زن آرزو خاست
۱۳۶
ولیکن می‌نشد آن آرزو راست
۱۳۷
بزن گفتا شبم من تو چو ماهی
۱۳۸
چرا با من بهم بودن نخواهی
۱۳۹
زنش گفت این نگردد هرگزت راست
۱۴۰
که از من خواجهٔ تو این بسی خواست
۱۴۱
چو او وصلم نیافت آنگاه مه روی
۱۴۲
کجا یابی تو آخر ای سیه روی
۱۴۳
غلامش گفت می‌گردانیم باز
۱۴۴
ز من نرهی تو تا نرهانیم باز
۱۴۵
وگر نه حیلتی سازم به مردی
۱۴۶
که حالی زین وثاق آواره گردی
۱۴۷
زنش گفت آنچه خواهی کن چه باکست
۱۴۸
که نندیشم اگر قسمم هلاکست
۱۴۹
غلام از وی بغایت خشمگین شد
۱۵۰
ز مهر او چنان بوده چنین شد
۱۵۱
شبی برخاست از کینی که اوداشت
۱۵۲
زن خواجه یکی طفل نکو داشت
۱۵۳
بکُشت آن طفل را در گاهواره
۱۵۴
پس آنگه برد آن خونین کتاره
۱۵۵
بزیر بالش آن زن نهان کرد
۱۵۶
که یعنی خون زن نامهربان کرد
۱۵۷
سحرگه مادر آن کُشتهٔ زار
۱۵۸
ز بهر شیردادن گشت بیدار
۱۵۹
بدید آن طفل را بُرّیده سر باز
۱۶۰
برآورد از دل پر درد آواز
۱۶۱
فغانی و خروشی در جهان بست
۱۶۲
دو گیسو را بریده بر میان بست
۱۶۳
طلب کردند تاخود آن که کردست
۱۶۴
چنین بیچاره را بیجان که کردست
۱۶۵
ز زیر بالش زن آشکاره
۱۶۶
برون آمد یکی خونین کتاره
۱۶۷
همه گفتند زن کردست این کار
۱۶۸
بکُشت این نابکار او را چنین زار
۱۶۹
غلام و مادر طفل آن جوان را
۱۷۰
نه چندان زد که بتوان گفت آن را
۱۷۱
عرابی آمد و گفت ای زن آخر
۱۷۲
چه بد کردم بجای تو من آخر
۱۷۳
که کشتی کودکی مانند ماهی
۱۷۴
نترسیدی ز خون بی‌گناهی
۱۷۵
زنش گفت این که در عالم نشان داد
۱۷۶
خدایت ای برادر عقل ازان داد
۱۷۷
که تا عقل و خرد را کار بندی
۱۷۸
که تا از عقل یابی بهره‌مندی
۱۷۹
ببین از چشم عقل ای پاک دامن
۱۸۰
تو چندینی نکوئی کرده با من
۱۸۱
گرفته خواهر از بهر خدایم
۱۸۲
بسی انعامها کرده بجایم
۱۸۳
مکافات تو این باشد بیندیش
۱۸۴
ازین کُشتن چه گردد حرمتم بیش
۱۸۵
عرابی چون خردمند جهان بود
۱۸۶
بدان گفتار زن هم داستان بود
۱۸۷
یقینش شد که آن زن بی گناهست
۱۸۸
ولی آنجا مقامش نه ز راهست
۱۸۹
بزن گفتا چو افتاد این چنین کار
۱۹۰
ترا دیدن بدل کرهست ازین بار
۱۹۱
زنم چون تهمت این بر تو افگند
۱۹۲
ز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند
۱۹۳
بهر ساعت غم او تازه گردد
۱۹۴
مصیبت نیز بی‌اندازه گردد
۱۹۵
ترا بد گوید و نیکو ندارد
۱۹۶
وگر من دارمت نیک او ندارد
۱۹۷
ترا زینجا بباید رفت آزاد
۱۹۸
نهان سیصد درم حالی بوی داد
۱۹۹
که این را نفقه کن در راه برخویش
۲۰۰
درم بستد زن و آورد ره پیش
۲۰۱
چو لختی رفت آن غم دیده در راه
۲۰۲
پدید آمد دهی از دور ناگاه
۲۰۳
کنار راه داری دید بر پای
۲۰۴
برو گرد آمده مردم زهر جای
۲۰۵
جوانی را دلی پر خون جگرسوز
۲۰۶
مگر بر دار می‌کردند آن روز
۲۰۷
بپرسید آن زن از مردی که این کیست
۲۰۸
مرا آگاه کن تا جُرم او چیست
۲۰۹
بدو گفتند ده خاص امیریست
۲۱۰
که در بیداد کردن بی نظیریست
۲۱۱
درین ده عادت آنست ای ممیّز
۲۱۲
که هر کو از خراجی گشت عاجز
۲۱۳
کند بردارش این ظالم نگونسار
۲۱۴
کنون خواهد کشیدش بر سر دار
۲۱۵
زن او را گفت خود چندش خراجست
۲۱۶
که این ساعت بدانش احتیاجست
۲۱۷
بدو گفتند کین هر ساله پیداست
۲۱۸
خراج او بود سیصد درم راست
۲۱۹
بدل می‌گفت زن چون مهربانی
۲۲۰
که او را باز خر اکنون بجانی
۲۲۱
چو تو جستی بجان از سنگ وز دار
۲۲۲
بجان از دار شو او را خریدار
۲۲۳
بدیشان گفت اگر من بدهم این مال
۲۲۴
فروشندش بمن، گفتند در حال
۲۲۵
بایشان داد آن سیصد درم زود
۲۲۶
که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود
۲۲۷
درم چون داد زن حالی روان شد
۲۲۸
چو تیری از پی او آن جوان شد
۲۲۹
چو روی زن بدید از دور، جانش
۲۳۰
بلب آمد بگردون شد فغانش
۲۳۱
سراسیمه شد و فریاد می‌کرد
۲۳۲
که از دارم چرا آزاد می‌کرد
۲۳۳
که گر جان دادمی بر دارناگاه
۲۳۴
نبودی هرگزم چون عشق این ماه
۲۳۵
بسی با زن بگفت و سود کی داشت
۲۳۶
که زن آتش نبود آن دود کی داشت
۲۳۷
بسی با زن برفت و کرد زاری
۲۳۸
نیاوردش ازان جز شرمساری
۲۳۹
زنش گفتا مراعات من اینست
۲۴۰
من این کردم مکافات من اینست
۲۴۱
جوان گفتش دلم بُردی و جانی
۲۴۲
چگونه ازتو سر تابم زمانی
۲۴۳
زنش گفتا گر از من سر نتابی
۲۴۴
سر موئی ز وصل من نیابی
۲۴۵
بسی رفتند و گفتند و شنیدند
۲۴۶
که تا هر دو بدریائی رسیدند
۲۴۷
بدان ساحل یکی کشتی گران بود
۲۴۸
همه پُر رخت و پُر بازارگان بود
۲۴۹
چون از زن آن جوان نومید درماند
۲۵۰
یکی بازارگان را پیش خود خواند
۲۵۱
که دارم یک کنیزک همچو ماهی
۲۵۲
ندارد جز سرافرازی گناهی
۲۵۳
ندیدم کس بنافرمائی او
۲۵۴
مرا تا کی ز سرگردانی او
۲۵۵
اگرچه نیست کس مثلش پدیدار
۲۵۶
نیم خوی بدش را من خریدار
۲۵۷
بسی کوشیده‌ام تا چند کوشم
۲۵۸
کنونش گر تو خواهی می‌فروشم
۲۵۹
بدان بازارگان ن گفت زنهار
۲۶۰
مرا از وی مشو هرگز خریدار
۲۶۱
که شوهر دارم وآزادم آخر
۲۶۲
رسید از دست او فریادم آخر
۲۶۳
سخن بازارگان نشنید از وی
۲۶۴
بدیناری صدش بخرید از وی
۲۶۵
بصد سختیش در کشتی نشاندند
۲۶۶
وزانجا در زمان کشتی براندند
۲۶۷
خرنده چون بدید آن قدّ و دیدار
۲۶۸
بزیر پرده از جان شد خریدار
۲۶۹
دران دریا دلش در شور آمد
۲۷۰
نهنگ شهوتش در زور آمد
۲۷۱
بزن نزدیک شد آن زن بیفتاد
۲۷۲
که فریادم رسید ای خلق فریاد
۲۷۳
مسلمانید و من هستم مسلمان
۲۷۴
بر ایمانید ومن هستم برایمان
۲۷۵
من آزادم مرا شوهر بجایست
۲۷۶
گواه صادقم این دم خدایست
۲۷۷
شما را مادر و خواهر بود نیز
۲۷۸
بزیر پرده در دختر بود نیز
۲۷۹
کسی این بدگر اندیشد بر ایشان
۲۸۰
شود حال شما بی‌شک پریشان
۲۸۱
چو نپسندید ایشان را درین کار
۲۸۲
مرا از چه پسندید این چنین بار
۲۸۳
غریب و عورة و درویش و خوارم
۲۸۴
ضعیف و عاجز و زار ونزارم
۲۸۵
مرنجانید این جان سوز را بیش
۲۸۶
که فردائیست مر امروز را پیش
۲۸۷
چو بود آن زن نکوگوی و نکو دل
۲۸۸
بسوخت آن اهل کشتی را بدو دل
۲۸۹
بیکبار اهل کشتی یار گشتند
۲۹۰
نگه دار زن غمخوار گشتند
۲۹۱
ولی هر کس که روی او بدیدی
۲۹۲
بصد دل عشق روی او خریدی
۲۹۳
بآخر اهل آن کشتی بیکبار
۲۹۴
شدند القصّه بر وی عاشق زار
۲۹۵
بسی با یک دگر گفتند از وی
۲۹۶
بسی آن عشق بنهفتند از وی
۲۹۷
چو هر دل را بدو بود اشتیاقی
۲۹۸
بیک ره جمله کردند اتّفاقی
۲۹۹
که آن زن را فرو گیرند ناگاه
۳۰۰
برآرند آرزوی خود باکراه
۳۰۱
چو زن از حال آن شومان خبر یافت
۳۰۲
همه دریا زخون دل جگر یافت
۳۰۳
زیان بگشاد کای دانای اسرار
۳۰۴
مرا از شرِّ این شومان نگه دار
۳۰۵
ندارم از دو عالم جز تو کس را
۳۰۶
ازین سرها برون بر این هوس را
۳۰۷
اگر روزی کنی مرگم توانی
۳۰۸
که مردن به بود زین زندگانی
۳۰۹
خلاصی ده مرا یا مرگ امروز
۳۱۰
که من طاقت ندارم اندرین سوز
۳۱۱
مرا تا چند گردانی بخون در
۳۱۲
نخواهی یافت از من سرنگون تر
۳۱۳
چو گفت این قصّه و بی خویشتن شد
۳۱۴
ازان زن آب دریا موج زن شد
۳۱۵
برآمد آتشی زان آب سوزان
۳۱۶
که دریاگشت چون دوزخ فروزان
۳۱۷
بیک دم اهل کشتی را بیکبار
۳۱۸
بگردانید در آتش نگونسار
۳۱۹
همه خاکستری گشتند در حال
۳۲۰
ولیکن ماند باقی جمله را مال
۳۲۱
یکی بادی درآمد از کرانه
۳۲۲
به شهری کرد کشتی را روانه
۳۲۳
زن آن خاکستر از کشتی بینداخت
۳۲۴
چو مردان خویشتن را جامهٔ ساخت
۳۲۵
که تا برهد ز دست عشق بازی
۳۲۶
کند بر شکل مردان سرفرازی
۳۲۷
بسی خلق آمدند از شهر در راه
۳۲۸
غلامی را همی دیدند چون ماه
۳۲۹
بتنهائی دران کشتی نشسته
۳۳۰
جهانی مال با وی تنگ بسته
۳۳۱
بپرسیدند ازان خورشید رخ حال
۳۳۲
که تنها آمدی با این همه مال
۳۳۳
بدیشان گفت تا شه نایدم پیش
۳۳۴
نگویم با دگر کس قصّهٔ خویش
۳۳۵
خبر دادند ازو شه را که امروز
۳۳۶
غلامی در رسید الحق دلفروز
۳۳۷
بتنهائی یکی کشتی پر از مال
۳۳۸
بیاورده نمی‌گوید دگر حال
۳۳۹
ترا می‌خواهد او تا حال گوید
۳۴۰
حدیث کشتی و آن مال گوید
۳۴۱
تعجّب کرد شاه و شد روانه
۳۴۲
بیامد پیش آن ماه زمانه
۳۴۳
تفحّص کرد حالش شاه هُشیار
۳۴۴
چنین گفت او که ما بودیم بسیار
۳۴۵
به کشتی در نشستیم و بسی راه
۳۴۶
بپیمودیم دایم گاه و بیگاه
۳۴۷
چو بیکاران آن کشتیم دیدند
۳۴۸
بشهوة جمله مهر من گزیدند
۳۴۹
ز حق درخواستم تا حق چنان کرد
۳۵۰
که دفع شرِّ مُشتی بد گمان کرد
۳۵۱
درآمد آتشی و جمله را سوخت
۳۵۲
مرا برهاند و جانم را بر افروخت
۳۵۳
ببین اینک یکی برجایگاهست
۳۵۴
که مردم نیست انگشت سیاهست
۳۵۵
مرا زین عبرتی آمد پدیدار
۳۵۶
نیم من مال دنیا را خریدار
۳۵۷
همه برگیر مال بی‌شمارست
۳۵۸
ولی یک حاجتم از تو بکارست
۳۵۹
که سازی بر لب این بحرم امروز
۳۶۰
عبادت را یکی معبد دلفروز
۳۶۱
بکوئی کز پلید و پاک دامن
۳۶۲
نباشد هیچ کس را کار با من
۳۶۳
که تا چون داد دست اینجا نشستم
۳۶۴
شبانروزی خدا را می‌پرستم
۳۶۵
شه و لشکر چو گفتارش شنیدند
۳۶۶
کرامات و مقاماتش بدیدند
۳۶۷
چنانش معتقد گشتند یکسر
۳۶۸
که از حکمش نه پیچیدند یک سر
۳۶۹
چنانش معبدی کردند بر پای
۳۷۰
که گفتی خانهٔ کعبه‌ست بر جای
۳۷۱
در آنجا رفت و شد مشغول طاعت
۳۷۲
بسر می‌برد عمری در قناعت
۳۷۳
چو در دام اجل افتاد آن شاه
۳۷۴
وزیران و سپه را خواند آنگاه
۳۷۵
بدیشان گفت آن آید صوابم
۳۷۶
که چون من روی از دنیا بتابم
۳۷۷
شما را این جوان زاهد آنگاه
۳۷۸
بود بر جای من فرمان ده و شاه
۳۷۹
که تا آسوده گردد زو رعیّت
۳۸۰
بجای آرید ای قوم این وصیت
۳۸۱
بگفت این و بر آمد جان پاکش
۳۸۲
فرو برد این زمین در زیر خاکش
۳۸۳
بیکبار آن وزیران جمع گشتند
۳۸۴
رعایا و امیران جمع گشتند
۳۸۵
بر آن زن شدند و راز گفتند
۳۸۶
ز شاهش آن وصیت باز گفتند
۳۸۷
بدو گفتند هر حکمی که خواهی
۳۸۸
توانی چون تراست این پادشاهی
۳۸۹
نکرد البتّه زن رغبت بدان کار
۳۹۰
که زاهد کی تواند شد جهاندار
۳۹۱
بدو گفتند ای عابد نشانه
۳۹۲
جهانداری گزین چند از بهانه
۳۹۳
بدیشان گفت زن چون نیست چاره
۳۹۴
مرا باید زنی چون ماه پاره
۳۹۵
یکی دختر بود جفت حلالم
۳۹۶
که می‌آید ز تنهائی ملالم
۳۹۷
بزرگانش چنین گفتند کای شاه
۳۹۸
ز ما هر کس که خواهی دختری خواه
۳۹۹
بدیشان گفت صد دختر فرستید
۴۰۰
ولیکن جمله با مادر فرستید
۴۰۱
که تامن نیز هر یک را ببینم
۴۰۲
ز جمله آنک خواهم بر گزینم
۴۰۳
بزرگانش بعشق دل همان روز
۴۰۴
فرستادند صد دختر دلفروز
۴۰۵
همه با مادر خود پیش رفتند
۴۰۶
ز شرم خویش بس بی‌خویش رفتند
۴۰۷
نمود آن زن بدیشان خویشتن را
۴۰۸
که شاهی چون بود شایسته زن را
۴۰۹
بگوئید این سخن با شوهران باز
۴۱۰
رهانیدم ازین بار گران باز
۴۱۱
زنان سرگشته عزم راه کردند
۴۱۲
بزرگان را ازان آگاه کردند
۴۱۳
که و مه هرکسی کان می‌شنودند
۴۱۴
ز حال زن تعجب می‌نمودند
۴۱۵
فرستادند پیش او زنی باز
۴۱۶
که چون هستی ولی عهد سرافراز
۴۱۷
کسی را بر سر ما شاه گردان
۴۱۸
وگرنه پادشاهی کن چو مردان
۴۱۹
کسی را برگزید از جمله مقبول
۴۲۰
وزان پس شد بکار خویش مشغول
۴۲۱
بدست خویش شاهی کرد بر پای
۴۲۲
نجنبید از برای ملک از جای
۴۲۳
تو باشی ای پسر از بهر نانی
۴۲۴
کنی زیر و زبر حال جهانی
۴۲۵
نجنبید از برای ملک یک زن
۴۲۶
ز مردان این چنین بنمای یک تن
۴۲۷
شنید آوازهٔ آن زن جهانی
۴۲۸
که هست اندر فلان جائی فلانی
۴۲۹
نظیرش مستجاب الدّعوه کس نیست
۴۳۰
زنی کو را ز مردان هم نفس نیست
۴۳۱
بسی مفلوج از انفاسش چنان شد
۴۳۲
که با راه آمد و پایش روان شد
۴۳۳
بسی شد در جهان آوازهٔ او
۴۳۴
نمی‌دانست کس اندازهٔ او
۴۳۵
چو از حج باز آمد شوی آن زن
۴۳۶
ندید از هیچ سوئی روی آن زن
۴۳۷
بیک ره کدخدائی دید ویران
۴۳۸
برادر گشته نابینا و حیران
۴۳۹
بر او نه دست می‌جُنبید نه پای
۴۴۰
که مقعد گشته بود و مانده بر جای
۴۴۱
شب و روزش غم آن زن گرفته
۴۴۲
عذاب دوزخش دامن گرفته
۴۴۳
گه از حق برادر جانش می‌سوخت
۴۴۴
گهی از درد بی درمانش می‌سوخت
۴۴۵
برادر حال زن پرسید ازو باز
۴۴۶
سخن پیش برادر کرد آغاز
۴۴۷
که کرد آن زن زنا با یک سپاهی
۴۴۸
بدادند ای عجب قومی گواهی
۴۴۹
چو بشنید این سخن زان قوم قاضی
۴۵۰
بحکم سنگ سارش گشت راضی
۴۵۱
بزاری سنگ سارش کرد آنگاه
۴۵۲
تو باقی مان که او برخاست از راه
۴۵۳
چو بشنید این سخن آن مرد مهجور
۴۵۴
شد از مرگ و فسادش سخت رنجور
۴۵۵
چو هم بگریست هم بر خویشتن زد
۴۵۶
بکُنجی رفت و ماتم کرد و تن زد
۴۵۷
برادر را چو می‌دید آنچنان زار
۴۵۸
نکردش هیچ عضو الا زبان کار
۴۵۹
بدو گفتا که ای بی دست و بی پای
۴۶۰
شنیدم من که این ساعت فلان جای
۴۶۱
زنی مشهور همچون آفتابست
۴۶۲
که پیش حق دعایش مستجابست
۴۶۳
بسی کور از دعایش دیده ور شد
۴۶۴
بسی مفلوج عاجز ره سپر شد
۴۶۵
اگر خواهی برم آنجایگاهت
۴۶۶
مگر باز آورد آن زن براهت
۴۶۷
دل آن مرد خوش شد گفت بشتاب
۴۶۸
شدم از دست اگر خواهیم دریاب
۴۶۹
مگر آن مرد نیک القصّه خر داشت
۴۷۰
بران خر بست او را راه برداشت
۴۷۱
رسیدند از قضا روزی دران راه
۴۷۲
بر آن مرد اعرابی شبانگاه
۴۷۳
چو بود آن مرد اعرابی جوان مرد
۴۷۴
دران شب هر دو تن را میهمان کرد
۴۷۵
درآمد مرد اعرابی بگفتن
۴۷۶
کز اینجا تا کجا خواهید رفتن
۴۷۷
بدو گفتا شنیدم ماجرائی
۴۷۸
که می‌گوید زنی زاهد دعائی
۴۷۹
که نابینا بسی و مبتلا هم
۴۸۰
ازو به شد بتعویذ و دعا هم
۴۸۱
مرا نیز این برادر گشت بیمار
۴۸۲
به مفلوجی و کوری شد گرفتار
۴۸۳
برآن زن برم او را، مگر باز
۴۸۴
رونده گردد و صاحب بصر باز
۴۸۵
بدو گفت آنگه اعرابی که یک چند
۴۸۶
زنی افتاد اینجا بس خردمند
۴۸۷
غلام من برد او را بزوری
۴۸۸
ازان شومی شد او مفلوج و کوری
۴۸۹
کنون او را بیارم با شما نیز
۴۹۰
مگر به گردد او هم زان دعا نیز
۴۹۱
شدند آخر بسی منزل بریدند
۴۹۲
دران ده سوی آن منزل رسیدند
۴۹۳
که می‌کردند بر دار آن جوان را
۴۹۴
وثاقی بود بگرفتند آن را
۴۹۵
وثاقی لایق آن کاروان بود
۴۹۶
که ملک آن جفاپیشه جوان بود
۴۹۷
جوان بود ای عجب بر جای مانده
۴۹۸
نه بینائی نه دست و پای مانده
۴۹۹
بهم گفتند حال ما هم اینست
۵۰۰
که ما را این متاعست و غم اینست
۵۰۱
چو هم این نقد ما را حاصل آمد
۵۰۲
سزد کین جای ما را منزل آمد
۵۰۳
جوان را نیز مادر بود بر جای
۵۰۴
چو دید القصّه دو بی‌دست و بی‌پای
۵۰۵
ز رنج و مبتلائی‌شان خبر خواست
۵۰۶
فرو گفتند حالی آن خبر راست
۵۰۷
بسی بگریست آن مادر که من نیز
۵۰۸
پسر دارم یکی چون این دو تن نیز
۵۰۹
بیایم با شما، بر جَست او هم
۵۱۰
پسر را بر ستوری بست محکم
۵۱۱
بهم هر سه روان گشتند در راه
۵۱۲
که تا رفتند پیش زن سَحَرگاه
۵۱۳
سحرگاهی نفس زد صبح دولت
۵۱۴
برون آمد زن زاهد ز خلوت
۵۱۵
بدید از دور شوی خویشتن را
۵۱۶
ز شادی سجده آمد کار زن را
۵۱۷
بسی بگریست زن گفتا کنون من
۵۱۸
ز خجلت چون توانم شد برون من
۵۱۹
چه سازم یا چه گویم شوی خود را
۵۲۰
که نتوانم نمودن روی خود را
۵۲۱
چو از پس تر نگه کرد آن سه تن دید
۵۲۲
سه خصم خون جان خویشتن دید
۵۲۳
بدل گفت او که اینم بس که شوهر
۵۲۴
گوا با خویش آوردست همبر
۵۲۵
بدین هر سه که بس صاحب گناهند
۵۲۶
دو دست و پای این هر سه گواهند
۵۲۷
چو چشم هر سه می‌بینم چه خواهم
۵۲۸
چه می‌گویم گواهم بس الهم
۵۲۹
زن آمد بس نظر بر شوی انداخت
۵۳۰
ولیکن برقعی بر روی انداخت
۵۳۱
بشوهر گفت بر گو خود چه خواهی
۵۳۲
جوابش داد آن مرد الهی
۵۳۳
که اینجا آمدم بهر دعائی
۵۳۴
که دارم کور چشمی مبتلائی
۵۳۵
زنش گفتا که مردیست این گنه کار
۵۳۶
اگر آرد گناه خود باقرار
۵۳۷
خلاصی باشدش زین رنج ناساز
۵۳۸
وگرنه کور ماند مبتلا باز
۵۳۹
بپرسید از برادر مرد حاجی
۵۴۰
که چون درمانده و پُر احتیاجی
۵۴۱
گناه خود بگو تا رسته گردی
۵۴۲
وگرنه جفت غم پیوسته گردی
۵۴۳
برادر گفت درد و رنج صد سال
۵۴۴
مرا بهتر ازین بر گفتن حال
۵۴۵
بسی گفتند تا آخر به تشویر
۵۴۶
ز سر تا پای کرد آن حال تقریر
۵۴۷
منم زین جرم گفتا مانده برجای
۵۴۸
کنون خواهی بکُش خواهی ببخشای
۵۴۹
برادر چون براندیشید لختی
۵۵۰
اگر چه آن برو افتاد سختی
۵۵۱
بدل گفتا چو زن شد ناپدیدار
۵۵۲
برادر را شَوَم باری خریدار
۵۵۳
ببخشید آخرش تا زن دعا کرد
۵۵۴
بیک ساعت ز صد رنجش رها کرد
۵۵۵
رونده گشت و پس گیرنده شد باز
۵۵۶
ز سر دو چشم او بیننده شد باز
۵۵۷
پس آنگه از غلام آن خواجه درخواست
۵۵۸
که برگوید گناه خویشتن راست
۵۵۹
غلامش گفت اگر قتلم کنی ساز
۵۶۰
نیارم گفت جرم خویشتن باز
۵۶۱
پس اعرابی بدو گفتا بگو راست
۵۶۲
که امروز از من این خوف تو برخاست
۵۶۳
ترا من عفو کردم جاودانه
۵۶۴
چه می‌ترسی چه می‌آری بهانه
۵۶۵
بگفت القصّه آن راز آشکاره
۵۶۶
که طفلت کُشتم اندر گاهواره
۵۶۷
نبود آن زن دران کشتن گنه کار
۵۶۸
ز فعل شوم خود گشتم گرفتار
۵۶۹
چو صدقش دید زن حالی دعا کرد
۵۷۰
همش بیننده هم حاجت روا کرد
۵۷۱
پسر را پیش برد آن پیرزن نیز
۵۷۲
بگفت آن مرد جُرم خویشتن نیز
۵۷۳
بدو گفتا زنی شد چاره سازم
۵۷۴
که ناگاهی خرید از دار بازم
۵۷۵
خریده زن بجانم باز وانگاه
۵۷۶
منش بفروختم شد قصّه کوتاه
۵۷۷
دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز
۵۷۸
بیک دم دیده ور گشت و روان نیز
۵۷۹
ازان پس جمله را بیرون فرستاد
۵۸۰
به شوهر گفت تا آنجا بایستاد
۵۸۱
به پیش او نقاب از روی برداشت
۵۸۲
بزد یک نعره شویش تا خبر داشت
۵۸۳
برفت از خویش چون با خویش آمد
۵۸۴
زن نیکو دلش در پیش آمد
۵۸۵
بدو گفتا چه افتادت که ناگاه
۵۸۶
شدی نعره زنان افتاده در راه
۵۸۷
بدو گفتا یکی زن داشتم من
۵۸۸
ترا این لحظه او پنداشتم من
۵۸۹
ز تو تا او همه اعضا چنانست
۵۹۰
که نتوان گفت موئی درمیانست
۵۹۱
بعینه آن زنی گوئی بگفتار
۵۹۲
بدیدار و به بالا و برفتار
۵۹۳
اگر او نیستی ریزیده در خاک
۵۹۴
زن خود خواندیت این مرد غمناک
۵۹۵
زنش گفتا بشارت بادت ای مرد
۵۹۶
که آن زن نه خطا و نه زنا کرد
۵۹۷
منم آن زن که در دین ره سپردم
۵۹۸
نگشتم کشته از سنگ و نه مُردم
۵۹۹
خداوند از بسی رنجم رهانید
۶۰۰
بفضل خود بدین کُنجم رسانید
۶۰۱
کنون هر لحظه صد منّت خدا را
۶۰۲
که این دیدار روزی کرد ما را
۶۰۳
به سجده اوفتاد آن مرد در خاک
۶۰۴
زبان بگشاد کای دارندهٔ پاک
۶۰۵
چگونه شکر تو گوید زبانم
۶۰۶
که نیست آن حد دل یا حد جانم
۶۰۷
برفت و خواند همراهان خود را
۶۰۸
بگفت آن قصه و آن نیک و بد را
۶۰۹
علی الجمله خروشی و فغانی
۶۱۰
برامد تا فلک از هر زبانی
۶۱۱
غلام و آن برادر وان جوان نیز
۶۱۲
خجل گشتند اما شادمان نیز
۶۱۳
چو اوّل آن زن ایشان را خجل کرد
۶۱۴
به آخر مال شان داد و بحل کرد
۶۱۵
چو گردانید شوی خویش را شاه
۶۱۶
به اعرابی وزارت داد آنگاه
۶۱۷
چو بنهاد آن اساس بر سعادت
۶۱۸
هم آنجا گشت مشغول عبادت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.