(۶) حکایت یوسف و ابن یامین علیهما السلام
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو پیش یوسف آمد ابن یامین
۲
نشاندش هم نفس بر تخت زرّین
۳
نشسته بود یوسف در نقابی
۴
که نتوانی نهفتن آفتابی
۵
چه میدانست هرگز ابن یامین
۶
که دارد در بر خود جان شیرین
۷
گمان برد او که سلطان عزیزست
۸
چه میدانست کو جان عزیزست
۹
اگر او در عزیزی جان نبودی
۱۰
عزیز مصر جاویدان نبودی
۱۱
چه گر یوسف نشاندش در بر خویش
۱۲
ز حرمت بر نیاورد او سر خویش
۱۳
سخنها گفت یوسف خوب آنجا
۱۴
خبر پرسید از یعقوب آنجا
۱۵
یکی نامه بزیر پرده در داد
۱۶
ز سوز جان یعقوبش خبر داد
۱۷
چو یوسف نامه بستد نام زد شد
۱۸
وز آنجا پیش فرزندان خود شد
۱۹
چه گویم نامه بگشادند آخر
۲۰
بسی بر چشم بنهادند آخر
۲۱
دران جمع اوفتاد از شوق جوشی
۲۲
برآمد از میان بانگ و خروشی
۲۳
بسی خونابهٔ حسرت فشاندند
۲۴
وزان حسرت بصد حیرت بماندند
۲۵
بآخر یوسف آنجا باز آمد
۲۶
بتخت خود بصد اعزاز آمد
۲۷
زمانی بود و خلقی در رسیدند
۲۸
میان صُفّه خوانی برکشیدند
۲۹
چنین فرمود یوسف شاه محبوب
۳۰
که جمع آیند فرزندان یعقوب
۳۱
ولی هر یک یکی را برگزینند
۳۲
بیک خوان دو برادر در نشینند
۳۳
چنان کو گفت بنشستند با هم
۳۴
نشاندند ابن یامین را بماتم
۳۵
چو تنها ماند آنجا ابن یامین
۳۶
ز یوسف یادش آمد گشت غمگین
۳۷
بسی بگریست از اندوه یوسف
۳۸
بسی خورد از فراق او تأسّف
۳۹
ازو پرسید یوسف شاه احرار
۴۰
که ای کودک چرا گرئی چنین زار
۴۱
چنین گفت او که چون تنها بماندم
۴۲
ازین اندوه خون باید فشاندم
۴۳
که بودست ای عزیزم یک برادر
۴۴
من و او هم پدر بودیم و مادر
۴۵
کنون او گُم شدست از دیرگاهی
۴۶
بسوی او کسی را نیست راهی
۴۷
اگر او نیز با این خسته بودی
۴۸
بخوان با من بهم بنشسته بودی
۴۹
بگفت این و یکی خوان داشت در پیش
۵۰
همه پر آب کرد از دیدهٔ خویش
۵۱
نچندانی گریست از اشک دیده
۵۲
که هرگز دیده بود آن اشک دیده
۵۳
چو یوسف آنچنان گریان بدیدش
۵۴
چو جان خود دلی بریان بدیدش
۵۵
بدو گفتا که مگوی ای جوان تو
۵۶
مرا چون یوسفی گیر این زمان تو
۵۷
که تا هم کاسه باشم من عزیزت
۵۸
ز من هم کاسهٔ بهتر چه چیزت
۵۹
زبان بگشاد خوانسالار آنگاه
۶۰
که این کاسه پر اشک اوست ای شاه
۶۱
بگو کین اشک خونین چون خوری تو
۶۲
روا داری که نان با خون خوری تو
۶۳
چنین گفت آنگهی یوسف که خاموش
۶۴
که خون من ازین غم میزند جوش
۶۵
دلم گوئی ازین خون قوت جان یافت
۶۶
چنین خونی بخون خوردن توان یافت
۶۷
یتیمست او و جان میپرورم من
۶۸
اگر خونی یتیمی میخورم من
۶۹
چنین گفتند فرزندان یعقوب
۷۰
که خُردست او اگرچه هست محبوب
۷۱
نداند هیچ آداب ملوک او
۷۲
بخدمت چون کند زیبا سلوک او
۷۳
ازان ترسیم ما و جای آنست
۷۴
که خردی پیش شاه خرده دانست
۷۵
چنین آمد جواب از یوسف خوب
۷۶
که شایسته بود فرزند یعقوب
۷۷
کسی کو را پدر یعقوب باشد
۷۸
ازو هرچیز کآید خوب باشد
۷۹
پس آنگه گفت هان ای ابن یامین
۸۰
چرا زردست روی تو بگو هین
۸۱
چنین گفت او که یوسف در فراقم
۸۲
بکشت وزرد کرد از اشتیاقم
۸۳
بدو گفتا که گر شد زرد رویت
۸۴
پشولیده چرا شد مشک مویت
۸۵
چنین گفت او که چون مادر ندارم
۸۶
پشولیدست موی و روزگارم
۸۷
پس آگه گفت چون دیدی پدر را
۸۸
که میگویند گُم کرد او پسر را
۸۹
چنین گفت او که نابینا بماندست
۹۰
چو یوسف نیست او تنها بماندست
۹۱
جهانی آتشش بر جان نشسته
۹۲
میان کلبهٔ احزان نشسته
۹۳
ز بس کز دیده او خوناب رانده
۹۴
ز خون و آب در گرداب مانده
۹۵
چو از یوسف فرا اندیش گیرد
۹۶
دران ساعت مرا در پیش گیرد
۹۷
چگویم من که آن ساعت بزاری
۹۸
چگونه گرید او از بیقراری
۹۹
اگر حاضر بود آن روز سنگی
۱۰۰
شود در حال خونی بی درنگی
۱۰۱
چو از یعقوب یوسف را خبر شد
۱۰۲
بیکره برقعش از اشک تر شد
۱۰۳
نهان میکرد آن اشک از تأسف
۱۰۴
که آمد پیگ حضرت پیش یوسف
۱۰۵
که رخ بنمای چندش رنجه داری
۱۰۶
که شیرین گوئی و سر پنجه داری
۱۰۷
چو از اشک آن نقاب او بر آغشت
۱۰۸
ز روی خود نقاب آخر فرو هشت
۱۰۹
چو القصّه بدیدش ابن یامین
۱۱۰
جدا شد زو تو گفتی جان شیرین
۱۱۱
چو دریائی دلش در جوش افتاد
۱۱۲
بزد یک نعره و بیهوش افتاد
۱۱۳
بصد حیلة چو باهوش آمد آنگاه
۱۱۴
ازو پرسید یوسف کای نکو خواه
۱۱۵
چه افتادت که بیهوش اوفتادی
۱۱۶
بیفسردی و در جوش اوفتادی
۱۱۷
چنین گفت او ندانم تو چه چیزی
۱۱۸
که گوئی یوسفی گرچه غریزی
۱۱۹
بجای یوسفت بگزیدهام من
۱۲۰
تو گوئی پیش ازینت دیدهام من
۱۲۱
به یوسف مانی از بهر خدا تو
۱۲۲
اگر هستی چه رنجانی مرا تو
۱۲۳
من بی کس ندارم این پر و بال
۱۲۴
نمیدانم تو میدانی بگو حال
۱۲۵
کسی کین قصّهام افسانه خواند
۱۲۶
خرد او را ز خود بیگانه داند
۱۲۷
ترا در پردهٔ جان آشنائیست
۱۲۸
که با او پیش ازینت ماجرائیست
۱۲۹
اگر بازش شناسی یک دمی تو
۱۳۰
سبق بردی ز خلق عالمی تو
۱۳۱
وگر با او دلی بیگانه داری
۱۳۲
یقین طور مرا افسانه داری
۱۳۳
دل تو گر ندارد آشنائی
۱۳۴
نگیرد هیچ کارت روشنائی
۱۳۵
کسی کز آشنائی بوی دارد
۱۳۶
همو با قرب حضرت خوی دارد
۱۳۷
چو او با حق بود حق نیز جاوید
۱۳۸
ازان سایه ندارد دور خورشید