(۴) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی شهزاده چون مه پارهٔ بود
۲
که مهر از رشک او آوارهٔ بود
۳
اگر خورشید روی او بدیدی
۴
چو مصروع از مه نو میطپیدی
۵
چو پیشانیش لوح سیم بودی
۶
برو از مشک جیم و میم بودی
۷
چو جیم و میم پیچ و خم گرفتی
۸
بجیم و میم مُلک جم گرفتی
۹
بابرو حاجبی کردی قمر را
۱۰
بمژگان صیدگه دل گه جگر را
۱۱
چو فتنه نرگسش میدید شب رنگ
۱۲
بصید و شهسواری کردی آهنگ
۱۳
زهی شبرنگ و صید آخر که او یافت
۱۴
سوار و صید را الحق نکو یافت
۱۵
لبش هم انگبین و هم شکر بود
۱۶
که هر یک زین دو خوشتر زان دگر بود
۱۷
چو زنبور انگبینش را کمر بست
۱۸
برای آن شکر نَی نیز در بست
۱۹
دو نسپه داشت سی مرجان رفیقش
۲۰
درخشنده چو سی دُر از عقیقش
۲۱
ز اوج عالم بالا ستاره
۲۲
ز هفتم آسمان کردی نظاره
۲۳
همی هر کس که روی او بدیدی
۲۴
اگر جان داشتی پیشش کشیدی
۲۵
یکی سرهنگ عاشق شد بران ماه
۲۶
دلش سرگشته گشت و عقل گُمراه
۲۷
بدرد افتاد چون درمان نبودش
۲۸
که جانی درخور جانان نبودش
۲۹
بسی زیر و زبر آمد دران درد
۳۰
که هرگز کس نگشت آگاه ازان مرد
۳۱
نچندان گشت در خون آن ستم کش
۳۲
که هرگز گشته باشد هیچ غم کش
۳۳
مگر آن شاه را از کینه خواهان
۳۴
پدید آمد یکی دشمن ز شاهان
۳۵
پسر را پیش آن دشمن فرستاد
۳۶
چو ماهی ماه در جوشن فرستاد
۳۷
پسر شد با بسی لشکر یزک دار
۳۸
همه تشنه بخون دل فلک وار
۳۹
چو آن سرهنگ را حالی خبر شد
۴۰
نمیگویم بپای اما بسر شد
۴۱
چنان دلشاد شد ز آوازهٔ جنگ
۴۲
که از آواز شادی مرد دلتنگ
۴۳
بدست آورد اسپی و روان شد
۴۴
ولی با جوشن و برگُستوان شد
۴۵
میان لشکر آن شاه زاده
۴۶
تنش میشد سوار و جان پیاده
۴۷
تماشای رخش دزدیده میکرد
۴۸
نثارش هر زمان ازدیده میکرد
۴۹
زهی لذّت خوشا آن زندگانی
۵۰
که روی یار خود بینی نهانی
۵۱
رخ یاری که دزدیده توان دید
۵۲
درون جانش و در دیده توان دید
۵۳
چو القصه سپه در هم رسیدند
۵۴
بیک حمله دو صف بر هم دریدند
۵۵
زمین تاریک شد از هر دو کشور
۵۶
فلک روشن نماند از گرد لشکر
۵۷
علی الجمله ز چرخ کوژ رفتار
۵۸
چنان شهزادهٔ آمد گرفتار
۵۹
سپه بگریخت آن شهزاده درماند
۶۰
ز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند
۶۱
کسی نگرفت آن سرهنگ را هیچ
۶۲
ولی او خویش را افکند در پیچ
۶۳
ببردند آن دو تن را در وثاقی
۶۴
یکی را وصل و دیگر را فراقی
۶۵
نهادند آن دو تن را بند بر پای
۶۶
بهم محبوسشان کردند یک جای
۶۷
پسر پرسید از سرهنگ آخر
۶۸
که تو کی آمدی در جنگ آخر
۶۹
نمیدانم ترا تو از چه خیلی
۷۰
و یا تو در سپاه من طفیلی
۷۱
زبان بگشاد آن سرهنگ گمراه
۷۲
که هستم شاه عالم را هواخواه
۷۳
چنان بود آرزو از دیرگاهم
۷۴
که بپذیرد بخدمت بو که شاهم
۷۵
چو شه را این سفر ناگاه افتاد
۷۶
مرا هم نیز عزم راه افتاد
۷۷
که گفتم در سفرحربی کنم سخت
۷۸
مگر پیش شهم یاری دهد بخت
۷۹
که تا نانی و نامی یابم از تو
۸۰
همه عمرم مقامی یابم از تو
۸۱
چو بشنید این سخن شهزاده از وی
۸۲
ز غم آزاد گشت و شاد از وی
۸۳
بسی دل گرمیش داد آن سر افراز
۸۴
خود او دل گرم بود از دیرگه باز
۸۵
دل سرهنگ از شادی چنان بود
۸۶
که گوئی ملک نقدش صد جهان بود
۸۷
اگرچه بود آن سرگشه در بند
۸۸
بمردی خویشتن را مینیفکند
۸۹
شبانروزیش کار آن پسر بود
۹۰
بهر دم خدمت او بیشتر بود
۹۱
همه شب پای مالیدیش تا روز
۹۲
همه روزش سخن گفتی دلفروز
۹۳
چنان گستاخ شد با آن سمن بوی
۹۴
که نبود وصف آن کار سخن گوی
۹۵
دعا میکرد آن دلخسته هر روز
۹۶
که یارب این همه ناکامی و سوز
۹۷
زیادة کن که تا نبوَد جُدائی
۹۸
وزین زندان مده ما را رهائی
۹۹
مرا چون هست این زندان بهشتی
۱۰۰
بنفروشم بصد بستانش خشتی
۱۰۱
چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاه
۱۰۲
جهانش تیره شد بی روی آن ماه
۱۰۳
چنان دلبند چون در بند باشد
۱۰۴
پدر را صبر آخر چند باشد
۱۰۵
چو در راه این چنین خرسنگ افتاد
۱۰۶
بسی آن هر دو شه را جنگ افتاد
۱۰۷
چو عهدی رفت و صلحی شد پدیدار
۱۰۸
شد آن این را و این آن را خریدار
۱۰۹
قرار افتاد کان شاه خردمند
۱۱۰
دهد دختر بدان شهزاده در بند
۱۱۱
برفت آن شاه پیش شاه زاده
۱۱۲
بدو آن دختر چون ماه داده
۱۱۳
بخواند او را و آن سرهنگ را نیز
۱۱۴
که کاری نیست با ما جنگ را نیز
۱۱۵
نچندان کرد با هر دو نکوئی
۱۱۶
که من آن شرح گویم یا تو گوئی
۱۱۷
پس آنگه کار آن دختر چنان کرد
۱۱۸
که ده گنج روان با او روان کرد
۱۱۹
چو شهزاده بشهر خویش شد باز
۱۲۰
ز بند و حبس دستش داده دمساز
۱۲۱
میان خیل خود آن عالم افروز
۱۲۲
عروسی کرد و عشرت چل شبانروز
۱۲۳
گرفته بود در بر دلستانی
۱۲۴
دران مدّت ندیدش کس زمانی
۱۲۵
دل سرهنگ هر ساعت چنان بود
۱۲۶
که با آن نیم جانش بیم جان بود
۱۲۷
نه صبرش بود یک دم نه قراری
۱۲۸
بخون میگشت پرخونش کناری
۱۲۹
دران چل روز و چل شب در تب و تاب
۱۳۰
چو شمعی بود یعنی بیخور و خواب
۱۳۱
ز بس کز رشک در خون میبغلطید
۱۳۲
بهر ساعت دگرگون میبگردید
۱۳۳
کسی خو کرده تنها با چنان یار
۱۳۴
نسوزد جانش افتاده چنان کار
۱۳۵
پس از چل روز شهزاده جوانبخت
۱۳۶
بکامی تاج بر سر رفت بر تخت
۱۳۷
باستادند جانداران سرافراز
۱۳۸
کشیده هر یکی تیغی سرانداز
۱۳۹
غلامان همچو مژگان صف کشیده
۱۴۰
سیه دل جمله و سرکش چو دیده
۱۴۱
دگر حال وزیرانش بپرسی
۱۴۲
همه چون عرش زیر آورده کرسی
۱۴۳
دل آن شاه زاد عالم افروز
۱۴۴
بدان سرهنگ شد مشغول آن روز
۱۴۵
به پیش خویش خواندش چون در آمد
۱۴۶
سلامش گفت وحالی در سر آمد
۱۴۷
بخاک افتاد و هوش از وی جدا شد
۱۴۸
ز حلقش نعرهٔ بی او رها شد
۱۴۹
چو با هوش آمد آن افتاده بر خاک
۱۵۰
ازو پرسید آن شهزادهٔ پاک
۱۵۱
که ای سرهنگ آخر این چه حالست
۱۵۲
که کارت ناله و تن همچو نالست
۱۵۳
چنان گشتی که بیماریت بودست
۱۵۴
مگر بی من جگر خواریت بودست
۱۵۵
زبان بگشاد آن سرهنگ کای شاه
۱۵۶
دران زندان نبودم از تو آگاه
۱۵۷
چو من چل روز هجر تو کشیدم
۱۵۸
پس از چل روز امروزت بدیدم
۱۵۹
ترا دیدم میان کار و باری
۱۶۰
ز مشرق تا بمغرب گیر و داری
۱۶۱
چنان خو کرده بودم بی فراقت
۱۶۲
چنان بودم چنینم نیست طاقت
۱۶۳
دران جامه اگر آئی پدیدار
۱۶۴
توانم شد دگر بارت خریدار
۱۶۵
درین جامه که هستی گر بمانی
۱۶۶
میان خسروی و کامرانی
۱۶۷
کجا تاب آورد این جان پر جوش
۱۶۸
که با این سلطنت گردد هم آغوش
۱۶۹
بگفت این و معین شد هلاکش
۱۷۰
بصد زاری برآمد جان پاکش
۱۷۱
اگر تو همتی مردانه یابی
۱۷۲
شه آفاق را هم خانه یابی
۱۷۳
وگر تردامنی تو همچو سرهنگ
۱۷۴
ز ضعفت زود آید پای بر سنگ
۱۷۵
اگر تو ره روی ای دوست ره بین
۱۷۶
همه چیزی لباس پادشه بین
۱۷۷
که گر جامه بپوشد شه هزاران
۱۷۸
نگردی تو ز خیل بیقراران
۱۷۹
غلط مشنو یقین میدان چو مردان
۱۸۰
که شه را هست دایم جامه گردان
۱۸۱
جهان گر پر سفید و پر سیاهست
۱۸۲
همی دان کان لباس پادشاهست
۱۸۳
دو عالم چون لباس یک یگانست
۱۸۴
یکی بین کاحولی شرک مُغانست
۱۸۵
بسی جامهست شه را درخزانه
۱۸۶
مبین جامه تو شه را بین یگانه
۱۸۷
که هر کو ظاهری دارد نشان او
۱۸۸
ز باطن بازماند جاودان او
۱۸۹
کسانی کز خدا دل زنده باشند
۱۹۰
بچشم آخرت بیننده باشند
۱۹۱
چنین چشمی اگر باشد ترا نیز
۱۹۲
بچشم آخرت بینی همه چیز
۱۹۳
که چشم ظاهرت از نقش اَوباش
۱۹۴
نپردازد سر موئی بنقّاش
۱۹۵
ولی نقّاش را آنست پیشه
۱۹۶
که نقش خود بپوشاند همیشه
۱۹۷
چو رویش را جمال بیحسابست
۱۹۸
جمالش را فروغ او حجابست
۱۹۹
که گرچه خوبی خورشید فاشست
۲۰۰
ولی هم نور رویش دور باشست
۲۰۱
جهانی گر بود تیغی کشیده
۲۰۲
به سلطان ره برند اصحاب دیده
۲۰۳
ترا با تیغ و بردابرد لشکر
۲۰۴
چه کارست، از همه جز شاه منگر
۲۰۵
همه چیزی که میبینی پس و پیش
۲۰۶
گذر باید ترا زان چیز وز خویش
۲۰۷
که تا چون نقش برخیزد ز پیشت
۲۰۸
دهد نقاش مطلق قرب خویشت