(۷) حکایت آن دزد که دستش بریدند
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ببریدند دزدی را مگر دست
۲
نزد دَم دستِ خود بگرفت و برجست
۳
بدو گفتند ای محنت رسیده
۴
چه خواهی کرد این دست بریده
۵
چنین گفت او که نام دوستی خاص
۶
بر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص
۷
کنون تا زندهام اینم تمامست
۸
که بی این زندگی بر من حرامست
۹
ز دستم گر چه قسمی جز الم نیست
۱۰
چو بر دستست نام دوست غم نیست
۱۱
چو ابلیس لعین اسرار دان بود
۱۲
اگر سجده نمیکرد او ازان بود
۱۳
ز خلق خود دریغش آمد آن راز
۱۴
نکرد آن سجده، دعوی کرد آغاز
۱۵
که تا هم او وهم خلق جهان هم
۱۶
نه بینند آن دَر و آن آستان هم
۱۷
که تا نوری ازان در پردهٔ عز
۱۸
نگردد در نظر آلوده هرگز