Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · الهی نامه

(۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بکاری بایزید عالم افروز
۲
بصرّافان گذر می‌رد یک روز
۳
یکی قلاش را در پیش ره دید
۴
ز سر تا پای او غرق گنه دید
۵
چنان می‌زد کسی حدّش بغایت
۶
که خون می‌ریخت بی‌حدّ و نهایت
۷
دران سختی نمی‌کرد آه قلّاش
۸
که می‌خندید و پس می‌گفت ای کاش
۹
که دایم همچنینم می‌زدندی
۱۰
به تیغ آتشینم می‌زدندی
۱۱
چنان زان رند شیخ دین عجب ماند
۱۲
که در آن جایگه تا وقتِ شب ماند
۱۳
چو آخر حدِّ او آمد بانجام
۱۴
ازو پرسید پنهان پیر بسطام
۱۵
که چندین زخم خورده خون برفته
۱۶
تو چون گل مانده خندان و شکفته
۱۷
نه آهی کرده نه اشکی فشانده
۱۸
منم در کارِ تو حیران بمانده
۱۹
مرا آگاه کن تا سرِّ این چیست
۲۰
که در محنت توان خوش خوش چنین زیست
۲۱
چنین گفت آن زمان قلّاش مهجور
۲۲
که بود ای شیخ معشوق من از دور
۲۳
ستاده بود جائی بر کناره
۲۴
نبودش هیچ کاری جز نظاره
۲۵
چو من می‌دیدمش استاده در راه
۲۶
نبودم آن زمان از درد آگاه
۲۷
مرا آن لحظه گر صد زخم بودی
۲۸
بچشمم چشم زخمی کی نمودی
۲۹
ستاده بهرِ من معشوق بر پای
۳۰
چگونه من نباشم پای بر جای
۳۱
چو بشنود این سخن مرد یگانه
۳۲
ز چشمش گشت سَیل خون روانه
۳۳
بدل می‌گفت ای پیر سیه روز
۳۴
ازین قلّاش راه دین بیاموز
۳۵
همه کار تو در دین باژگونه ست
۳۶
ببین تا خود تو چونی او چگونه‌ست
۳۷
ترا زین رند دین می‌باید آموخت
۳۸
گر آموزی چنین می‌باید آموخت
۳۹
بسی باشد که در دین اهلِ تسلیم
۴۰
ز کمتر بندهٔ گیرند تعلیم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.