(۱۰) حکایت بهلول و حلوا و بریان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو غالب گشت بر بهلول سوداش
۲
زُ بَیده داد بریانی و حلواش
۳
نشست و شاد میخورد، آن یکی گفت
۴
که میندهی کسی را، او برآشفت
۵
که حق چون این طعامم این زمان داد
۶
چگونه این زمان با او توان داد
۷
ترا هرچ او دهد راضی بدان باش
۸
وگر دستت دهد هم داستان باش
۹
که هر حکت که از پیشان روانست
۱۰
تو نشاسی و درخورد تو آنست