(۲۱) حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سپهداری برای کوتوالی
۲
بجائی قلعهٔ میکرد عالی
۳
یکی دیونهٔ آمد پدیدار
۴
به پیش خویش خواندش آن سپهدار
۵
بدو گفتا ببین کین قلعه چونست
۶
ز رفعت جفت طاق سر نگونست
۷
ازین قلعه کسی کاعزاز دارد
۸
ببین تا چه بلا زو باز دارد
۹
زبان بگشاد آن دیوانه حالی
۱۰
بدو گفتا تو مردی تیره حالی
۱۱
بلا چون ز آسمان میافتد آغاز
۱۲
بقلعه میروی پیش بلا باز
۱۳
بلای خویشتن چون تو تمامی
۱۴
بلائی نیز مطلب ای گرامی
۱۵
ز خویش و از بلای خویش آنگاه
۱۶
خلاصی باشدت کلّی درین راه
۱۷
که افتاده شوی و پست گردی
۱۸
نمانی زنده تا که هست گردی