بسم الله الرحمن الرحیم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سپاس و آفرین آن پادشا را
۲
که گیتی را پدید آورد و ما را
۳
بدو زیباست ملک و پادشایی
۴
که هر گز ناید از ملکش جدایی
۵
خدای پاک و بی همتا و بی یار
۶
هم از اندیشه دور و هم ز دیدار
۷
نه بتواند مرو را چشم دیدن
۸
نه اندیشه درو داند رسیدن
۹
نه نقصانی پذیرد همچو جوهر
۱۰
نه زان گردد مرو را حال دیگر
۱۱
نه هست او را عرض با جوهری یار
۱۲
که جوهر پس ازو بوده ست ناچار
۱۳
نشاید وصف او گفتی که چون است
۱۴
که از تشبیه و از وصف او برون است
۱۵
به وصفش چند گفتی هم نه زیباست
۱۶
که چندی را مقادیرست و احصاست
۱۷
کجا وصفش به گفتن هم نشاید
۱۸
که پس پیرامنش چیزی بباید
۱۹
به وصفش هم نشاید گفت کی بود
۲۰
کجاهستش را مدت نپینود
۲۱
و گر کی بودن اندر وصفش آید
۲۲
پس او را اول و آخر بباید
۲۳
نه با چیزی بپیوسته ست دیگر
۲۴
که پس باشند در هستی برابر
۲۵
نه هست او را نهاد و حد و مقدار
۲۶
که پس باشد نهایاتش پدیدار
۲۷
نه ذات او بود هر گز مکانی
۲۸
نه علم ذات او باشد نهانی
۲۹
زمان از وی پدید آمد به فرمان
۳۰
به نزد برترین جوهر ز گیهان
۳۱
بدان جایی که جنبش گشت پیدا
۳۲
وز آن جنبش زمانه شد هویدا
۳۳
مکان را نیز حد آمد پدیدار
۳۴
میان هر دوان اجسام بسیار
۳۵
نفرمایی که آراید سرایی
۳۶
بدین سان جز حکیمی پادشایی
۳۷
که قوت را پدید آورد بی یار
۳۸
به هستی نیستی را کرد قهار
۳۹
خداوندی که فرمانش روایی
۴۰
چنین دارد همی در پادشایی
۴۱
نخستین جوهر روحانیان کرد
۴۲
که او را نزمکان ونز زمان کرد
۴۳
برهنه کرد صورت شان زمادت
۴۴
سراسر رهنمایان سعادت
۴۵
به نور خویش ایشان را بیاراست
۴۶
وزیشان کرد پیدا هر چه خود خواست
۴۷
نخستین آنچه پیدا شد ملک بود
۴۸
وزان پس جوحری کرد آن فلک بود
۴۹
وزیشان آمد این اجرام روشن
۵۰
بسان گل میان سبز گلشن
۵۱
بهین شکلیست ایشان را مدور
۵۲
چنان چون بهترین لونی منور
۵۳
چو صورتهای ایشان صورتی نیست
۵۴
که ایشان را نهیب و آفتی نیست
۵۵
نه یکسانند همواره به مقدار
۵۶
به دیدار و به کردار و به رفتار
۵۷
اگر بی اختر ستی چرخ گردان
۵۸
نگشتی مختلف اوقات گیهان
۵۹
نبودی این عللهای زمانی
۶۰
کزو آید نباتی زندگانی
۶۱
چو این مایه نبودی رستنی را
۶۲
نبودی جانور روی ز می را
۶۳
و گر بی آسمان بودی ستاره
۶۴
جهان پر نور بودی هامواره
۶۵
فروغ نور ظلمت را ز دودی
۶۶
پس این کون و فساد ما نبودی
۶۷
و گر نه کردی بودی چرخ مایل
۶۸
بدین سان لختکیمیل معدل
۶۹
نبودی فصلهای سال گردان
۷۰
نه تابستان رسیدی نه زمستان
۷۱
بزرگا کامگارا کردگارا
۷۲
که چندین قدرتش نبود مارا
۷۳
چنان کس زور و قوت بی کرانست
۷۴
عطابخشی و جودش همچنانست
۷۵
نه گر قدرت نماید آیدش رنج
۷۶
نه گر بخشش کند پالایدش گنج
۷۷
چو خود قدرت نمای جاودان بود
۷۸
مرو را جود و قدرت بی کران بود
۷۹
به قدرت آفرید اندازه گیری
۸۰
ز دادار جهان قدرت پذیری
۸۱
هیولی خواند او را مرد دانا
۸۲
به قوتها پذیرفتن توانا
۸۳
چو ایزد را دهشها بی کران است
۸۴
پذیرفتن مرو را همچنان است
۸۵
پذیرد افرینشها ز دادار
۸۶
چو از سکه پذیرد مهر دینار
۸۷
مثال او به زر ماند که از زر
۸۸
کند هر گونه صورت مرد زرگر
۸۹
چو ازد خواست کردن این جهان را
۹۰
کزو کون و فسادست این و آن را
۹۱
همی دانست کاین آن گاه باشد
۹۲
که ارکانش فرود ماه باشد
۹۳
یکی پیوند بر باید به گوهر
۹۴
منور گردد آن را در برابر
۹۵
یکی را در کژی صورت به فرمان
۹۶
یکی بر راستی او را نگهبان
۹۷
پدید آورد آن را از هیولی
۹۸
چهار ارکان بدین هر چار معنی
۹۹
از آن پیوندها آمد حرارات
۱۰۰
دگر پیوند کز وی شد برودت
۱۰۱
رطوبت جسمها را کرد چونان
۱۰۲
که گاه شکل بستن بد به فرمان
۱۰۳
یبوست همچنان او را فرو داشت
۱۰۴
بدان تقویم و آن تعدیل کاوداشت
۱۰۵
چو گشتند این چهار ارکان مهیا
۱۰۶
ازان گرمی بر آمد سوی بالا
۱۰۷
و گر سردی به بالا بر گذشتی
۱۰۸
ز جنبشهای گردون گرم گشتی
۱۰۹
پس آنگه چیره گشتی هر دو گرمی
۱۱۰
برفتی سردی و تری و نرمی
۱۱۱
لطیف آمد ازیشان باد و آتش
۱۱۲
ازیرا سوی بالا گشت سر کش
۱۱۳
بگردانید مثل چرخ گردان
۱۱۴
همه نوری گذر یابد دریشان
۱۱۵
بدان تا نور مهر و دیگر اجرام
۱۱۶
رسد ز انجا بدین الوان و اجسام
۱۱۷
زمین را نیست با لطف آشنایی
۱۱۸
که تا بر وی بماند روشنایی
۱۱۹
و گر چونین نبودی او به گوهر
۱۲۰
نماندی روشنایی از برابر
۱۲۱
چو هستی یافتند این چار مادر
۱۲۲
هوا و خاک پاک و آب و آذر
۱۲۳
ازیشان زاد چندین گونه فرزند
۱۲۴
ز گوهرها و از تخم برومند
۱۲۵
هزاران گونه از هر جنس جان ور
۱۲۶
همیشه حال گردانند یکسر
۱۲۷
و لیکن عالم کون و تباهی
۱۲۸
دگر گون یافت فرمان الهی
۱۲۹
کجا در عالم مبدا و بالا
۱۳۰
به ترتیب آنچه بد به گشت پیدا
۱۳۱
در این عالم نه چونان بود فرمان
۱۳۲
که اول گشت پیدا گوهر از کان
۱۳۳
به ترتیب آنچه به بد باز پس ماند
۱۳۴
طبیعت اعتدال از پیش می راند
۱۳۵
چه آن مادت کزو مردم همی خاست
۱۳۶
خدای ما نخست آن را بپیر است
۱۳۷
فزونیهای آن را کرد اجسام
۱۳۸
یکایک را دگر جنس و دگر نام
۱۳۹
به کان اندر مرو را زرعیان است
۱۴۰
و لیک از دیدهء مردم نهان است
۱۴۱
نحستین جنس گوهر خاست از کان
۱۴۲
به زیرش نوع گوهرهای الوان
۱۴۳
دوم جنس نبات آمد به گیهان
۱۴۴
سیم جنس هزاران گونه حیوان
۱۴۵
چو یزدان گوهر مردم بپالود
۱۴۶
از آن با اعتدالی کاندر و بود
۱۴۷
پدید آورد مردم را ز گوهر
۱۴۸
بران هم گوهران بر کرد مهتر
۱۴۹
غرض زیشان همه خود آدمی بود
۱۵۰
که اورا فصلهای مردمی بود
۱۵۱
نبات عالم و حیوان و گوهر
۱۵۲
سراسر آدمی را شد مسخر
۱۵۳
چو او را پایه زیشان بر تر آمد
۱۵۴
تمامی را جهانی دیگر آمد
۱۵۵
بدو داده است ایزد گوهر پاک
۱۵۶
که نز بادست و نز آبست نز خاک
۱۵۷
یکی گوید مرو را روح قدسا
۱۵۸
یکی گوید مرو را نفس گویا
۱۵۹
نداند علم کلی را نهایت
۱۶۰
برون آرد صناعت از صناعت
۱۶۱
چو دانش جوید و دانش پسندد
۱۶۲
بیاموزد پس آن را کار بندد
۱۶۳
ز دوده گردد از زنگ تباهی
۱۶۴
به چشمش خوار گردد شاه و شاهی
۱۶۵
شود پالوده از طبع بهیمی
۱۶۶
به دست آرد کتبهای حکیمی
۱۶۷
نخواهد هیچ اجسام زمین را
۱۶۸
همیشه جوید آیات برین را
۱۶۹
بلندی جوید آنجا نه مکانی
۱۷۰
و لیک از قدر و عز جاودانی
۱۷۱
چو رسته گردد از چنگال اضداد
۱۷۲
شود آنجا که او را هست میعاد
۱۷۳
شود ماننده آن پیشینگان را
۱۷۴
کزیشان مایه آمد این جهان را
۱۷۵
چنین دان کردگارت را چنین دان
۱۷۶
بیفگن شک و دانش را یقین دان
۱۷۷
مکن تشبیه او را در صفاتش
۱۷۸
که از تشبیه پاکیزه ست ذاتش
۱۷۹
بگفتم آنچه دانستم ز توحید
۱۸۰
خدای خویش را تمجید و تحمید