فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

گفتار اندر ستایش سلطان ابوطالب طغرلبك

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سه طاعت واجب آمد بر خردمند
۲
که آن هر سه به هم دارند پیوند
۳
از یشانست دل را شاد کامی
۴
وزیشانست جان را نیک نامی
۵
دل از فرمان این هر سه مگردان
۶
اگر شواهی که یابی هر دو گیهان
۷
بدین گیتی ستوده زندگانی
۸
بدان گیتی نهشت جاودانی
۹
یکی فرمان دادار جهانست
۱۰
که جان را زو نجات جاودانست
۱۱
دوم فرمان پیغمبر محمد
۱۲
که آن را کافی بی دین کند رد
۱۳
سیم فرمان سلطان جهاندار
۱۴
به ملک اندر بهای دین دادار
۱۵
ابوطالب شهنشاه معظم
۱۶
خداوند خداوندان عالم
۱۷
ملک طغرلبک آن خورشید همت
۱۸
به هر کس زو رسیده عز و نعمت
۱۹
ظفر وی را دلیل و جود گنجور
۲۰
وفا وی را امین و عقل دستور
۲۱
مر آن را کاوست هم نام محمد
۲۲
چو او منصور شد چون او مؤید
۲۳
پدید آمد ز مشرق همچو خورشید
۲۴
به دولت شاه شاهان شد چو جمشید
۲۵
به هندی تیغ بسته هند و خاور
۲۶
به تر کی جنگ جویان روم و بربر
۲۷
میان بسته ست بر ملک گشادن
۲۸
جهان گیرد همی از دست دادن
۲۹
چه خوانی قصهء ساسانیان را
۳۰
همیدون دفتر سامانیان را
۳۱
بخوان اخبار سلطان را یکی بار
۳۲
که گردد آن همه بر چشم تو خوار
۳۳
بیابی اندرو چنان که خواهی
۳۴
شگفتیهای پیروزی و شاهی
۳۵
نوادرها و دولتهای دوران
۳۶
عجایبها و قدرتهای یزدان
۳۷
بخوان اخبار او را تا بدانی
۳۸
که کس ملکت نیابد رایگانی
۳۹
زمین ماورالنهر و خراسان
۴۰
سراسر شاه را بوده ست میدان
۴۱
نبردی کرده بر هر جایگاهی
۴۲
برو بشکسته سالاری و شاهی
۴۳
چو از توران سوی ایران سفر کرد
۴۴
چو کیخسرو به جیحون بر گذر کرد
۴۵
ستورش بود کشتی بخت رهبر
۴۶
خدایش بود پشت و چرخ یاور
۴۷
نگر تا چون یقین دلش بد پک
۴۸
که بر رودی چنان بگذشت بی باک
۴۹
چو نشکوهید او را دل ز جیحون
۵۰
چرا بشکوهد از حال دگر گون
۵۱
نه از گرما شکوهد نه ز سرما
۵۲
نه از ریگ و کویر و کوه و دریا
۵۳
بیابانهای خوارزم و خراسان
۵۴
به چشمش همچنان آید که بستان
۵۵
همیدون شخ های کوه قارن
۵۶
به چشمش همچنان آید که گلشن
۵۷
نه چون شاهان دیگر جام جویست
۵۸
که از رنج آن نام جویست
۵۹
همی تا آب جیحون راز پس ماند
۶۰
دو صد جیحون ز خون دشمنان راند
۶۱
یکی طوفان ز شمشیرش بر آمد
۶۲
کزو روز همه شاهان سر آمد
۶۳
بدان گیتی روان شاه مسعود
۶۴
خجل بود از روان شاه محمود
۶۵
کجا او سرزنش کردی فراوان
۶۶
که بسپردی به نادانی خراسان
۶۷
کنون از بس روان شهریاران که
۶۸
که با باد روان گشتند یاران
۶۹
همه از دست او شمشیر خوردند
۷۰
همه شاهی و ملک او را سپردند
۷۱
روان او برست از شرمساری
۷۲
که بسیارند همچون او به زاری
۷۳
به نزدیک پدر گشته ست معذور
۷۴
که بهتر زو بسی شه دید مقهور
۷۵
کدامین شاه در مشرق گه رزم
۷۶
توانستی زدن با شاه خوارزم
۷۷
شناسد هر که در ایام ما بود
۷۸
که کار شه ملک چون برسما بود
۷۹
سوار ترک بودش صد هزاری
۸۰
که بس بد با سپاهی زان سواری
۸۱
ز بس کاو تاختن برد و شبیخون
۸۲
شکوهش بود ز آن رستم افزون
۸۳
خداوند جهان سلطان اعظم
۸۴
به تدبیر صواب و رای محکم
۸۵
چنان لشکر بدرد روز کینه
۸۶
که سندان گران مر آبگینه
۸۷
هم از سلطان هزیمت شد به خواری
۸۸
هم اندر راه کشته شد به زاری
۸۹
بد اندیشان سلطان آنچه بودند
۹۰
همین روز و همین حال آند
۹۱
هر آن کهتر که با مهتر ستیزد
۹۲
چنان افتد که هرگز برنخیزد
۹۳
تنش گردد شقاوت را فسانه
۹۴
روانش تیر خذلان را نشانه
۹۵
و لیکن گر ورا دشمن نبودی
۹۶
پس این چندین هنر با که نمودی
۹۷
اگر ظلمت ننودی سایه گستر
۹۸
نبودی قدر خورشید منور
۹۹
همیدون شاه گیتی قدر والاش
۱۰۰
پدید آورد مردم را به اعداش
۱۰۱
چو صافی کرد خوارزم خراسان
۱۰۲
فرود آمد به طبرستان و گرگان
۱۰۳
زمینی نیست در عالم سراسر
۱۰۴
ازو پژموده تر از وی عجبتر
۱۰۵
سه گونه جای باشد صعب و دشوار
۱۰۶
یکی دریا دگر آجام و کهسار
۱۰۷
سراسر کوه او قلعه همانا
۱۰۸
چو خندق گشته در دامانش دریا
۱۰۹
نداند زیرک آن را وصف کردن
۱۱۰
نداند دیو در وی راه بردن
۱۱۱
درو مردان جنگی گیل و دیلم
۱۱۲
دلیران و هنرجویان عالم
۱۱۳
هنرشان غارتست و جنگ پیشه
۱۱۴
بیامخته دران دریا و بیشه
۱۱۵
چو رایتهای سلطان را بدیدند
۱۱۶
چو دیو از نام یزدان در رمیدند
۱۱۷
از آن دریا که آنجا هست افزون
۱۱۸
ازیشان ریخت سلطان جهان خون
۱۱۹
کنون یابند آنجا بر درختان
۱۲۰
به جای میوه مغز شوربختان
۱۲۱
چو صافی گشت شهر و آن ولایت
۱۲۲
از انجا سوی ری آورد رایت
۱۲۳
به هر جایی سپهداران فرستاد
۱۲۴
که یک یک مختصر با تو کنم یاد
۱۲۵
سپهداری به مکران رفت و گرگان
۱۲۶
یکی دیگر به موصل رفت و خوزان
۱۲۷
یکی دیگر به کرمان رفت و شیراز
۱۲۸
یکی دیگر به ششتر رفت و اهواز
۱۲۹
یکی دیگر به اران رفت و ارمن
۱۳۰
فگند اندر دیار روم شیون
۱۳۱
سپهداران او پیروز گشتند
۱۳۲
بد اندیشان او بدروز گشتند
۱۳۳
رسول آمد بدو از ارسلان خان
۱۳۴
به نامه جست ازو پیوند و پیمان
۱۳۵
فرستادش به هدیه مال بسیار
۱۳۶
پذیرفتش خراج ملک تاتار
۱۳۷
جهان سالار با وی کرد پیوند
۱۳۸
که دید او را به شاهی بس خردمند
۱۳۹
وزان پس مرد مال آمد ز قیصر
۱۴۰
چنان کاید ز کهتر سوی مهتر
۱۴۱
خراج روم ده ساله فرستاد
۱۴۲
اسیران را ز بندش کرد آزاد
۱۴۳
به عنوریه با قصرش برابر
۱۴۴
مناره کرد و مسجد کرد و منبر
۱۴۵
نوشته نام سلطان بر مناره
۱۴۶
شده زو دین اسلام آشکاره
۱۴۷
ز شاه شام نیز آمد رسولی
۱۴۸
ننوده عهد را بهتر قبولی
۱۴۹
فرستاده به هدیه مال بسیار
۱۵۰
وزآن جمله یکی یاقوت شهوار
۱۵۱
یکی یاقوت رمانی بشکوه
۱۵۲
بزرگ و گرد و ناهنوار چون کوه
۱۵۳
ز رخشانی چو خورشید سما بود
۱۵۴
خراج شام یک سالش بها بود
۱۵۵
ابا خوبی و با نغزی و رنگش
۱۵۶
بر آمد سی و شش مثقال سنگش
۱۵۷
ازان پس آمدش منضور و خلعت
۱۵۸
لوای پادشاهی از خلیفت
۱۵۹
بپوشید آن لوا را در صفاهان
۱۶۰
بدانش تهنیت کردند شاهان
۱۶۱
به یک رویه ز چین تا مصر و بربر
۱۶۲
شدند او را ملوک دهر چاکر
۱۶۳
میان دجله و جیهون جهانیست
۱۶۴
ولیکن شاه را چون بوستانیست
۱۶۵
رهی گشتند او را زور دستان
۱۶۶
ز دل کردند بیرون مکور دستان
۱۶۷
همی گردد در این شاهانه بستان
۱۶۸
به کام خویش با درگه پرستان
۱۶۹
هزاران آفتاب اندر کنارش
۱۷۰
هزاران اژدها اندر حصارش
۱۷۱
گهی دارد نشست اندر خراسان
۱۷۲
گهی در اصفهان و گه به گرگان
۱۷۳
از اطراف ولایت هر زمانی
۱۷۴
به فتهی آورندش مژدگانی
۱۷۵
ز بانگ طبل و بوق مژده خواهان
۱۷۶
نخفتم هفت مه اندر صفاهان
۱۷۷
به ماهی در نباشد روزگاری
۱۷۸
کز اقلیمی نیارندش نثاری
۱۷۹
جهان او راست می دارد شادی
۱۸۰
که و مه را همی بخشد به رادی
۱۸۱
مرادش زین جهان جز مردمی نه
۱۸۲
ز یزدان ترسد و از آدمی نه
۱۸۳
بر اطراف جهان شاهان نامی
۱۸۴
ازو جویند جاه و نیک نامی
۱۸۵
ازیشان هر کرا او به نوازد
۱۸۶
ز بخت خویش آن کس بیش نازد
۱۸۷
به درگاه آنکه او را کهترانند
۱۸۸
مه از خانان و بیش از قیصرانند
۱۸۹
کجا از خان و قیصر سال تا سال
۱۹۰
همی آید پیاپی گونه گون مال
۱۹۱
کرا دیدی تو از شاهان کشور
۱۹۲
بدین نام و بدین جاه و بدین فر
۱۹۳
کدامین پادشه را بود چندین
۱۹۴
ز مصر و شام و موصل تا در چین
۱۹۵
کدامین پادشه را این هنر بود
۱۹۶
که نزرنج و نه از مرگش حذر بود
۱۹۷
سزد گر جان او چندان بماند
۱۹۸
که افزونتر ز جویدان بماند
۱۹۹
هزاران آفرین بر جان او باد
۲۰۰
مدار چرخ بر فرمان او باد
۲۰۱
ستاره رهنمای کام او باد
۲۰۲
زمانه نیک خواه نام او باد
۲۰۳
شهنشاهی و نامش جاودان باد
۲۰۴
تنش آسوده و دل شادمان باد
۲۰۵
کجا رزمش بود پیروزگر باد
۲۰۶
کجا بزمش بود با جاه و فرباد
۲۰۷
به هر کامی نشاط او را قرین باد
۲۰۸
به هر کاری خدا او را معین باد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.