جواب دادن ویس رسول شاه موبد را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو ویس دلبر این پیغام بشنید
۲
تو گفتی زو بسی دشنام بشنید
۳
حریرین جامه را بر تن زدش چاک
۴
بلورین سیه را میک کوفد بی باک
۵
چو او زد چاک بر تن پرنیانش
۶
پدید آمد ز گردن تا میانش
۷
هوای فتنهء عشقی نهیبی
۸
بلای تن گدازی دلفریبی
۹
حریری قاقمی خزّی پرندی
۱۰
خرد بر صبر سوزی خواب بندی
۱۱
چو جامه چاک زد ماه دو هفته
۱۲
پدید آورد نسرین شکفته
۱۳
به نوشین لب جوابی داد چون سنگ
۱۴
به روی مهر بر زد خنجر جنگ
۱۵
بدو فگت این پایم بد شنیدم
۱۶
وزو زهر گزاینده چشیدم
۱۷
کنون رو موبد فرتوت را گوی
۱۸
به میدان در میفگن با بلا گوی
۱۹
مبر زین بیش در امید من رنج
۲۰
به باد یافه کاری بر مده گنج
۲۱
صمرا کاری به رایت رهنمایست
۲۲
بدانستم که رایت تا چه جایستص
۲۳
نگر تا تو نپنداری که هر گز
۲۴
مرا زنده به زیر آری ازین دز
۲۵
و یا هر گز تو از من شاد باشی
۲۶
و گر چه جادوی استاد باشی
۲۷
مرا ویرو خداوندست و شاهست
۲۸
به بالا سرو و از دیدار ماهست
۲۹
مرا او مهتر و فرخ برادر
۳۰
من او را نیز جفت و نیک خوار
۳۱
در این گیتی به جای او که بینم
۳۲
برو بر دیگری را کی گزینم
۳۳
تو هر گز کام خویش از من نبینی
۳۴
و گر خود جاودان اینجا نشینی
۳۵
کجا من با برادر یار گشتم
۳۶
ز مهر دیگران بیزار گشتم
۳۷
مرا تا هست سرو خویش و شمشاد
۳۸
چرا آرم ز بید دیگران یاد
۳۹
و گر ویرو مرا بر سر نبودی
۴۰
مرا مهر تو هم در خور نبودی
۴۱
تو قارن را بدان زاری بکشتی
۴۲
نبخضودی بر آن پیر بهشتی
۴۳
مرا کشته بود باب دلاور
۴۴
که دارم خود ازو بنیاد و گوهر
۴۵
کجا اندر خورد پیوند جویی
۴۶
تو این پیغام یافه چند گویی
۴۷
من از پیوند جان سیرم بدین درد
۴۸
کزو تا من زیم غم بایدم خورد
۴۹
چو ویرو نیست در گیتی مرا کس
۵۰
ز پیوندم نباشد شاد ازین پس
۵۱
چو کار وی بدین بنیاد باشد
۵۲
کسی دیگر ز من چون شاد باشد
۵۳
و گر با او خورم در مهر زنهار
۵۴
چه عغر آرم بدان سر پیش دادار
۵۵
من از دادار ترسم با جوانی
۵۶
نترسی تو که پیر ناتوانی
۵۷
بترس ار بخردی از داد داور
۵۸
کجا این ترس پیران را نکوتر
۵۹
مرا پیرایه و دیبا و دینار
۶۰
فراوان است گنج و شهر بسیار
۶۱
به پیرایه مرا مفریب دیگر
۶۲
که داد ایزد مرا پیرایه بی مر
۶۳
مرا تا مرگ قارن یاد باشد
۶۴
ز پیرایه دلم کی شاد باشد
۶۵
اگر بفریبدم دیبا و دینار
۶۶
نباشد بانوی بر من سزاوار
۶۷
و گر من زین همه پیرایه شادم
۶۸
نه از پشت پدر باشد نژادم
۶۹
نه بشکوهد دل من زین سپاهت
۷۰
نه نیز امید دارم بار گاهت
۷۱
تو نیز از من مدار امید پیوند
۷۲
که امیدت نخواهد بد برومند
۷۳
چو بر چیز کسان امید داری
۷۴
ز نومیدی به روی آیدت خواری
۷۵
به دیدارم چنین تا کی شتابی
۷۶
که نه هر گز تو بر من دست یابی
۷۷
و گر گیتی به رویم سختی آرد
۷۸
مرا روزی به دست تو سپارد
۷۹
تو از پیوند من شادی نبینی
۸۰
نه با من یک زمان خرم نشینی
۸۱
برادر کاو مرا جفت گزیدست
۸۲
هنوز او کام خویش از من ندیدست
۸۳
تو بیگانه ز من چون کام یابی
۸۴
و گر خود آفتاب و ماهتابی
۸۵
تن سیمین برادر را ندارم
۸۶
کجا با او ز یک مادر بزادم
۸۷
ترا ای ساده دل چون داد خواهم
۸۸
که ویران شد به دست جایگاهم
۸۹
بلرزم چون بیندیشم ز نامت
۹۰
بدین دل چون توانم جست کامت
۹۱
میان ما چو این کینه در افتاد
۹۲
نباشد نیز ما را دل به هم شاد
۹۳
اگر چه پادشاه و کامرانی
۹۴
ز دشمن دوست کردن چون توانی
۹۵
نپیوندند با هم مهر و کینه
۹۶
که کین آهن بود مهر آبگینه
۹۷
درخت تلخ هم تلخ آورد بر
۹۸
اگر چه ما دهیمش آب شکر
۹۹
به مهر آنگه بود با تو مرا ساز
۱۰۰
که باشد جفت با کبگ دری باز
۱۰۱
کرا با مهتری دانش بود یار
۱۰۲
کجا اندر خورد جفتی بدین زار
۱۰۳
چه ورزیدن بدین سان مهربانی
۱۰۴
چه زهر ناب خوردن بر گمانی
۱۰۵
ترا چون بشنوی تلخ آید این پند
۱۰۶
چو بینی بار او شیرین تر از قند
۱۰۷
اگر فرزانه ای نیکو بیندیش
۱۰۸
که روز آید ترا گفتار من پیش
۱۰۹
چو خوی بد ترا روزی بد آرد
۱۱۰
پشیمانی خوری سودی ندارد
۱۱۱
چو بشنید این سخن مرد شهنشاه
۱۱۲
ندید از دوستی رنگی در آن ماه
۱۱۳
برفت و شاه را زو آگهی داد
۱۱۴
شنیده کرد یک یک پیش او یاد
۱۱۵
شهنشه را فزون شد مهر در دل
۱۱۶
تو گفتی شکرش بارید بر دل
۱۱۷
خوش آمد در دلش گفتار دلبر
۱۱۸
که کام دل ندید از من برادر
۱۱۹
همی گفت آن سخن ویسه همه راست
۱۲۰
وزین گفتار شه را خرمی خاست
۱۲۱
کجا آن شب که ویرو بود داماد
۱۲۲
به دامادیش هر کس خرم و شاد
۱۲۳
عروسش را پدید آمد یکی حال
۱۲۴
کزو داماد را وارونه شد فال
۱۲۵
فرود آمد قصای آسمانی
۱۲۶
که ایشان را ببست از کامرانی
۱۲۷
گشاد آن سیمین را علت از تن
۱۲۸
به خون آلوده شد آزاده سوسن
۱۲۹
دو هفته ماه یک هفته چنان بود
۱۳۰
که گفتی کان یاقوت روان بود
۱۳۱
زن مغ چون برین کردار باشد
۱۳۲
به صحبت مرد ازو بیزار باشد
۱۳۳
و گر زن حال ازو دارد نهانی
۱۳۴
بر او گردد حرام جاودانی
۱۳۵
همی تا ویس بت پیکر چنان بود
۱۳۶
جهان از دست موبد در فغان بود
۱۳۷
عروس ار چند نغز و با وفا بود
۱۳۸
عروسی با نهیب و با بلا بود
۱۳۹
کجا داماد نادیده یکی کام
۱۴۰
جهان بنهاد بر راهش دو صد دام
۱۴۱
ز بس سختی که آمد پیش داماد
۱۴۲
بشد داماد را دامادی از یاد
۱۴۳
زبس زاری که آمد پیش لشکر
۱۴۴
همه کس را برون شد شادی از سر
۱۴۵
چراغی بود گفتی سور ویرو
۱۴۶
برو زد ناگهان بادی به نیرو
۱۴۷
چو شاهنشاه حال ویس بشنود
۱۴۸
به جان اندر هوای ویس بفزود
۱۴۹
برادر بود او را دو گرامی
۱۵۰
یکی رامین و دیگری زرد نامی
۱۵۱
شهنشه پیش خواند آن هر دوان را
۱۵۲
بر ایشان یاد کرد این داستان را
۱۵۳
دل رامین ز گاه کودکی باز
۱۵۴
هوای ویس را میداشتی راز
۱۵۵
همی پرورد عشق ویس در جان
۱۵۶
ز مردم کرده حال خویش پنهان
۱۵۷
چو کشتی بود عشقش پژمریده
۱۵۸
امید از آب و از باران بریده
۱۵۹
چو آمد با برادر سوی گوراب
۱۶۰
دگر باره شد اندر کشت او آب
۱۶۱
امید ویس عشقش را روان شد
۱۶۲
هوای پیر در جانش جوان شد
۱۶۳
چو تازه گشت مهر اندر روانش
۱۶۴
پدید آمد درشتی از زبانش
۱۶۵
در آن هنگام وی را کرد پشتی
۱۶۶
ننود اندر سخن لختی درشتی
۱۶۷
کرا در دل فروزد مهر آتش
۱۶۸
زبان گرددش در گفتار سر کش
۱۶۹
برون آید زبان بیدل از بند
۱۷۰
نگوید راز بی کام خداوند
۱۷۱
زبان را دل بود بی شک نگهبان
۱۷۲
سخن بی دل به دانش گفت نتوان
۱۷۳
مباد آن کس که دارد بی دلی دوست
۱۷۴
کجا در بی دلی بسیار آهوست
۱۷۵
چو رامین را هوا در دل بر آشفت
۱۷۶
ز روی مهربانی شاه را گفت
۱۷۷
مبر شاها چنین رنج اندرین کار
۱۷۸
مخور بر ویس و بر جستنش تیمار
۱۷۹
کزین کارت به روی آید بسی رنج
۱۸۰
به بیهوده برافشانی بدی گنج
۱۸۱
چنین تخمی که در شوره فشانی
۱۸۲
هم از تخم و هم از بر دور مانی
۱۸۳
نه هر گز ویس باشد دوستدارت
۱۸۴
نه هر گز راستی جوید به کارت
۱۸۵
چو گوهر جویی و بسیار پویی
۱۸۶
نیابی چونکش از معدن نجویی
۱۸۷
چگونه دوستی جویی و پشتی
۱۸۸
ز فرزندی که بابش را بکشتی
۱۸۹
نه بشکوهد ز پیگار و ز لشکر
۱۹۰
نه بفریبد به دینار و به گوهر
۱۹۱
به بسیاری بلا او را بیابی
۱۹۲
چو یابی با بلای او نتابی
۱۹۳
چو در خانه بود دشمن ترا یار
۱۹۴
چنان باشد که داری باستین مار
۱۹۵
بتر کاری ترا با ویس آنست
۱۹۶
که تو پیری و آن دلبر جوانست
۱۹۷
اگر جفتی همی گیری جز او گیر
۱۹۸
جوان را هم جوان و پیر را پیر
۱۹۹
چنان چون مر ترا باید جوانی
۲۰۰
مرو را نیز باید همچنانی
۲۰۱
تو دی ماهی و آن دلبر بهارست
۲۰۲
رسیدن تان به هم دشوار کارست
۲۰۳
و گر بی کام او با او نشینی
۲۰۴
ز دل در کن کزو شادی نبینی
۲۰۵
همیشه باشی از کرده پشیمان
۲۰۶
نیابی درد خود را هیچ درمان
۲۰۷
بریدن زو بود پرده دریدن
۲۰۸
دلت هر گز نتابد زو بریدن
۲۰۹
نه از تیمار او یابی رهایی
۲۱۰
نه نیز آرام یابی در جدایی
۲۱۱
مثل عشق خوبان همچو دریاست
۲۱۲
کنار و قعر او هر دو نه پیداست
۲۱۳
اگر خواهی درو آسان توان جست
۲۱۴
ولیکن گر بخواهی بد توان رست
۲۱۵
تو نیز اکنون همی جویی هوایی
۲۱۶
که هم فردا شود بر تو بلایی
۲۱۷
درو آسان توانی جستن اکنون
۲۱۸
ولیکن زو نشاید جست بیرون
۲۱۹
اگر دانی که من میراست گویم
۲۲۰
ازین گفتی همی سود تو جویم
۲۲۱
ز من بنیوش پند مهربانی
۲۲۲
چو ننیوشی ترا دارد زیانی
۲۲۳
چو بشنود این سخن موبد ز رامین
۲۲۴
مرو را تلخ بود این پند شیرین
۲۲۵
چو بیماری بد اندر عشق جانش
۲۲۶
که شکر تلخ باشد در دهانش
۲۲۷
تنش را گر ز درد آهو نبودی
۲۲۸
دهانش را شکر شیرین ننودی
۲۲۹
اگر چه پند رامین مهر بر بود
۲۳۰
شهنشه را ز پندش مهر افزود
۲۳۱
دل پر مهر نپذیرد سلامت
۲۳۲
بیفزاید شنابش را ملامت
۲۳۳
چو دل از دوستی زنگار گیرد
۲۳۴
هوا از سرزنش بر نار گیرد
۲۳۵
صچنان کز سال و مه تنین شود مار
۲۳۶
شود عشق از ملامت صعب و دشخوارص
۲۳۷
ملامت بر جنگ شمشیر تیزست
۲۳۸
سپر پیشش جگر با او ستیز است
۲۳۹
ستیز آغاز عشق مرد باشد
۲۴۰
بتفسد زو دل ارچه سرد باشد
۲۴۱
و گر میغی ز گیتی سر برآرد
۲۴۲
به جای سرزنش زو سنگ بارد
۲۴۳
نترسد عاشق از باران سنگین
۲۴۴
و گر باشد به جای سنگ ژوپین
۲۴۵
هر آن ازوی ملامت خیسد آهوست
۲۴۶
مگر از عشق ورزیدن که نیکوست
۲۴۷
به گفتاری که بدگویی بگوید
۲۴۸
هوا را از دل عاشق نضوید
۲۴۹
چه باشد عشق را بدگوی کژدم
۲۵۰
هر آنک او نیست عاشق نیست مردم
۲۵۱
چو مهر اندر دل شه بیشتر شد
۲۵۲
دلش را پند رامین نیشتر شد
۲۵۳
نهانی گفت با دیگر برادر
۲۵۴
مرا با ویس چاره چیست بنگر
۲۵۵
چه سازم تا بیابم کام خود را
۲۵۶
بیفزایم به نیکی نام خود را
۲۵۷
اگر نومید از ین دژ باز گردم
۲۵۸
به زشتی در جهان آواز گردم
۲۵۹
برادر گفت شاها چیز بسیار
۲۶۰
به شهرو بخش و بفریبش به دینار
۲۶۱
به نیکویی امیدش ده فراوان
۲۶۲
پس آنگاهی به یزدانش بترسان
۲۶۳
بگو با این جهان دیگر جهانست
۲۶۴
گرفتاری روان را جاودانست
۲۶۵
چه عذر آرد روانت پیش دادار
۲۶۶
چو در بند گنه باشد گرفتار
۲۶۷
چو گویندت چرا زنهار خوردی
۲۶۸
چرا بشکستی آن پیمان که کردی
۲۶۹
بمانی شرم زد در پیش داور
۲۷۰
نبینی هیچ کس را پشت و یاور
۲۷۱
از این گونه سخنها را بیارای
۲۷۲
به دینار و به دیبایش بپیرای
۲۷۳
بدین دو چیز بفریبند شاهان
۲۷۴
روا باشد که بفریبند ماهان
۲۷۵
بدیند هر دو فریبد مرد هشیار
۲۷۶
همه کس را به دینار و به گفتار