فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

دیدن رامین ویس را و عاشق شدن بر وى

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو روشن گشت شه را چشم امید
۲
ز پستا زی خراسان برد خورشید
۳
به راه اندر همی شد خرم و شاد
۴
جفاهای جهانش رفته از یاد
۵
صز روی ویس بت پیکر عماری
۶
به راه اندر چو پر گوهر سماریص
۷
چو بادی بر عماری بر گذشتی
۸
جهان از بوی او خوش بوی گشتی
۹
تو گفتی آن عماری گنبدی بود
۱۰
ز موی ویس یکسر عنبر آلود
۱۱
نگاریده بدو در آفتابی
۱۲
فرو هشته برو زرین نقابی
۱۳
گهی تابنده از وی زهره و ماه
۱۴
گهی بارنده مشک سوده بر راه
۱۵
گهی کرده درو خوبی گل افشان
۱۶
زنخدان گوی کرده زلف چوگان
۱۷
عماری بود چون فردوس یزدان
۱۸
عماری دار او فرخنده رصوان
۱۹
چو تنگ آمد قصای آسمانی
۲۰
که بر رامین سر آید شادمانی
۲۱
ز عشق اندر دلش آتش فروزد
۲۲
بر آتش عقل و صبرش را بسوزد
۲۳
بر آمد تند باد نوبهاری
۲۴
یکایک پرده بربود از عماری
۲۵
تو گفتی کز نیام آهخته شد تیغ
۲۶
و یا خورشید بیرون آمد از میغ
۲۷
رخ ویسه پدید آمد ز پرده
۲۸
دل رامین شد از دیدنش برده
۲۹
تو گفتی جادوی چهره ننودش
۳۰
به یک دیدر جان از تن ربودش
۳۱
اگر پیکان زهر آلود بودی
۳۲
نه زخم بدین سان زود بودی
۳۳
کجا چون دید رامین روی آن ماه
۳۴
تو گفتی خورد بر دل تیر ناگاه
۳۵
ز پشت اسپ که پیکر بیفتاد
۳۶
چو برگی کز درختش بفگند باد
۳۷
گرفته زاتش دل مغز سرجوش
۳۸
هم از تن دل رمین هم ز سر هوش
۳۹
ز راه دیده شد عشقش فرو دل
۴۰
ازان بسته به یک دیدار ازو دل
۴۱
درخت عاشقی رست از روانش
۴۲
ولیکن کشت روشن دیدگانش
۴۳
مگر زان کشت او را دید در جان
۴۴
که او را زود آرد بار مرجان
۴۵
زمانی همچنان بود اوفتاده
۴۶
چو مست مست بی حد خورده باده
۴۷
رخ گلگونش گشته ز عفران گون
۴۸
لب میگونش گشته آسمان گون
۴۹
ز رویش رفته رنگ زندگانی
۵۰
برو پیدا نشان مهربانی
۵۱
دلیران هم سوار و هم پیاده
۵۲
ز لشکر گرد رامین ایستاده
۵۳
به دردش کرده خون آلود دیده
۵۴
امید از جان شیرینش بریده
۵۵
ندانست ایچ کس کاورا چه بودست
۵۶
چه بدیدست و چه رنج آست
۵۷
به دردش هر کسی خسته جگر بود
۵۸
به زاری هر که دیدش زو بتر بود
۵۹
زبان بسته رگ از دیده گشاده
۶۰
نهیب عاشقی در دل فتاده
۶۱
چو لختی هوش باز آمد به جانش
۶۲
ز گوهر چون صدف شد دیدگانش
۶۳
دو دست خویش بر دیده بمالید
۶۴
ز شرم مردمان دیگر ننالید
۶۵
چنان آمد گمان هر خردمند
۶۶
که او را باد صرع از پای افگند
۶۷
چو بر باره نشست آزاده رامین
۶۸
ز بس غم تلخ بودش جان شیرین
۶۹
به راه اندر همی شد همچو گمراه
۷۰
چو دیوانه ز حال خود نه آگاه
۷۱
دل اندر پنجهء ابلیس مانده
۷۲
دو چشمش سوی مهد ویس مانده
۷۳
چو آن دزدی که دارد چشم یکسر
۷۴
بدان جایی که باشد درج گوهر
۷۵
همی گفتی چه بودی گر دگر راه
۷۶
ننودی بشت نیکم روی آن ماه
۷۷
چه بودی گر دگر ره باد بودی
۷۸
ز روی ویس پرده در ربودی
۷۹
چه بودی گر یکی آهم شنیدی
۸۰
نهان از پرده رویم را بدیدی
۸۱
شدی رحمش به دل از روی زردم
۸۲
ببخضودی برین تیمار و دردم
۸۳
چه بودی گر به راه اندر ازین پس
۸۴
عماری دار او من بودمی بس
۸۵
صچه بودی گر کسی دستم گرفتی
۸۶
یکایک حال من با او بگفتیص
۸۷
چه بودی گر کسی مردی بکردی
۸۸
درود من بدان بت روی بردی
۸۹
چه بودی گر مرا در خواب دیدی
۹۰
دو چشم من پر از خوناب دیدی
۹۱
دل سنگینش لختی نرم گشتی
۹۲
به تاب مهربانی گرم گشتی
۹۳
چه بودی گر شدی او نیز چون من
۹۴
ز مهر دوستان به کام دشمن
۹۵
مگر چون حسرت عشق آی
۹۶
چنین جبار و گردنکش نبودی
۹۷
گهی رامین چنین اندیشه کردی
۹۸
گهی با دل صبوری پیشه کردی
۹۹
گهی در چاه و سواس او فتادی
۱۰۰
گهی دل را به دانش پند دادی
۱۰۱
الا ای دل چه بودت چند گویی
۱۰۲
وزین اندیشهء باطل چه جویی
۱۰۳
تو پیچان گشته ای در عشق آن ماه
۱۰۴
خود او را نیست از حال تو آگاه
۱۰۵
چرا داری به وصل ویس امید
۱۰۶
که هر گز کس نیابد وصل خورشید
۱۰۷
چرا چون ابلهان امید داری
۱۰۸
بدان کت نیست زو امیدواری
۱۰۹
تو همچون تشنگان جویای آبی
۱۱۰
ولیکن در بیابان با سرابی
۱۱۱
ببخشاید بر تو کردگارت
۱۱۲
که بس دشوار و آشفته ست کارت
۱۱۳
چو رامین شد به بند مهر بسته
۱۱۴
امید اندر دل خسته شکسته
۱۱۵
نه کام خویش جستن می توانست
۱۱۶
نه جز صبر ایچ راه چاره دانست
۱۱۷
به راه اندر همی شد با دلارام
۱۱۸
به همراهیش دل بنهاده ناکام
۱۱۹
ز همراهی جزین سودی ندیدی
۱۲۰
که بودی آن سمن عارض شنیدی
۱۲۱
چو جانش روز و شب دربند بودی
۱۲۲
به بودی مهد او خرسند بودی
۱۲۳
ز عاشق زارتر زاری نباشد
۱۲۴
ز کار او بتر کاری نباشد
۱۲۵
کسی را کش تبی باشد بپرسند
۱۲۶
وزآن مایه تبش بر وی بترسند
۱۲۷
دل عاشق در آتش سال تا سال
۱۲۸
نپرسد ایچ کس وی را ازان حال
۱۲۹
خردمندا ستم باشد ازین بیش
۱۳۰
که عشق را همی عشق آورد پیش
۱۳۱
سزد گر دل بر آن مردم بسوزد
۱۳۲
که عشق اندر دلش آتش فروزد
۱۳۳
بس است این درد عاشق را که هنوار
۱۳۴
بود با درد عشق و حسرت یار
۱۳۵
همی بایدش درد دل نهفتن
۱۳۶
نیارد راز خود با کس بگفتن
۱۳۷
چنان چون بود مهر افزای رامین
۱۳۸
چو کبگ خسته دل درچنگ شاهین
۱۳۹
نه مرده بود یکباره نه زنده
۱۴۰
میان این و آن شخصی رونده
۱۴۱
ز سیمین کوه او مانده نشانی
۱۴۲
ز سروین قدّ او مانده کمانی
۱۴۳
بدین زاری که گفتم راه بگذاشت
۱۴۴
سراسر راه خود را چاه پنداشت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.