رفتن ویس از مرو شاهجان به کوهستان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو بشنید این سخن آزاده شمشاد
۲
شد از گفتار موبد خرم و شاد
۳
نمازش برد و چون گلنار بشکفت
۴
ز پیشش باز گشت و دایه را گفت
۵
برو دایه بشارت بر به شهرو
۶
همیدون مژده خواه از شاه ویرو
۷
بگو آمد نیازی خواهر تو
۸
گرامی دوستگان و دلبر تو
۹
بر آمد مر ترا نابنده خورشید
۱۰
از آن سو کت نبودت هیچ امید
۱۱
امیدت را پدید آمد نشانی
۱۲
از آن سوکت نبد در دل گمانی
۱۳
کنون کت روز تنهایی سر آمد
۱۴
دو خورشید از خراسانت بر آمد
۱۵
همیدون مادرم را مژدگان خواه
۱۶
که رسته شد ز چنگ اژدها ماه
۱۷
بریده شد ز خار تیر خرما
۱۸
بهار تازه شد ایمن ز سرما
۱۹
در آمد دولت فرخنده از خواب
۲۰
بر آمد گوهر رخشنده از آب
۲۱
مرا چون ایزد از موبد رهانید
۲۲
چآان دانم که از هر بد رهانید
۲۳
پس آنگه گفت شاها جاودان زی
۲۴
به کام دوستان دور از بدان زی
۲۵
ترا از من درود و خرمی باد
۲۶
روانت آفتاب مردمی باد
۲۷
زنی کن زن سپس بر تو سزاوار
۲۸
که باشد همچو ویسه صد پرستار
۲۹
ز بت رویان آن جوی بر من
۳۰
که از دیدنش گردد کور دشمن
۳۱
چراغ گوهر و خورشید دوده
۳۲
هم از پاکی هم از خوبی ستوده
۳۳
چو مه در هر زبانی گشته نامی
۳۴
چو جان بر هر دلی گشته گرامی
۳۵
ترا بی من بزرگی باد و رادی
۳۶
مرا بی تو درستی باد و شادی
۳۷
چنین بادا ازین پس هر دو را روز
۳۸
که باشد بخت ما بر کام پیروز
۳۹
چنان در خرمی گیتی گذاریم
۴۰
که هرگز یکدگر را یاد ناریم
۴۱
پس آنگه بردگان را کرد آزاد
۴۲
کلید گنجها مر شاه را داد
۴۳
بدو گفت این به گنجوری دگر ده
۴۴
که باشد در شبستانت ز من به
۴۵
ترا بی من مبادا هیچ تیمار
۴۶
مرا بی تو مبادا هیچ آزار
۴۷
بگفت این پس نمازش برد گشت
۴۸
سرای شاه ازو زیر و زبر گشت
۴۹
ز هر کنجی بر مآمد زار واری
۵۰
ز هر چشمی روان شد رودباری
۵۱
کسان شاه و سرپوشیدگانش
۵۲
به زاری سوخته کردند جانش
۵۳
ز اشک چشم خونین رود کردند
۵۴
سراسر ویس را پدرود کردند
۵۵
بسا چشما که بر وی فشت گریان
۵۶
بسا دل کز فراقش گشت بریان
۵۷
همه کس دل در آن تیمار بسپرد
۵۸
تو گفتی سیل هجران دل همی برد
۵۹
ز هجرش هر کسی خسته جگر بود
۶۰
وزیشان شاه رامین خسته تر بود
۶۱
نیارامید روز و شب ز تیمار
۶۲
ز درد دل دگر ره گشت بیمار
۶۳
ز گریه گر چه جانش را بند سود
۶۴
همی یک ساعت از گریه نیاسود
۶۵
گهی بر دل گرست و گاه بر جفت
۶۶
خروشان روز و شب بادل همی گفت
۶۷
چه خواهی ای دل از جانم چه خواهی
۶۸
که جان را از تو ناید جز تباهی
۶۹
سیه کردی به داغ عشق روزم
۷۰
دو تا کردی جوانه سرو نوزم
۷۱
تو تلخی عشق را اکنون بدانی
۷۲
که کام تو باشد زندگانی
۷۳
نبد در هجر یک روزه قرارت
۷۴
چگونه باشد اکنون روزگارت
۷۵
بسا تلخا که تو خواهی چشیدن
۷۶
بسا رنجا که تو خواهی کشیدن
۷۷
کنون بپسیج تا تیمار بینی
۷۸
جدایی را چو نیش مار بینی
۷۹
کنون کت ناگه آمد فرقت یار
۸۰
بشد خرما و آمد نوبت خار
۸۱
بپیچ ای دل که ارزانی به دردی
۸۲
به بار آمد ترا آن بد که کردی
۸۳
بریز ای چشم خون دل ز دیدی
۸۴
که از پیش تو شد یار گزیده
۸۵
سرشکت را کنون باشد روایی
۸۶
که بفروشی به بازار جدایی
۸۷
بدین غم در خوری چندانکه یاری
۸۸
بیاور خون دل چندانکه داری
۸۹
نگارین روی آن دلبر تو دیدی
۹۰
مرا در دام عشقش تو کشیدی
۹۱
کنون هم تو ز دیده خون بپالای
۹۲
به گاه فرقت از گریه میاسای
۹۳
به خون مصقول کن رنگ رخانم
۹۴
سیاهی را بضوی از دیدگانم
۹۵
جهان را شاید ار دیگر نبینی
۹۶
که همچون ویس یک دلبر نبینی
۹۷
چه باید مر ترا دیدار ازین پس
۹۸
که دیدار تو نپسندد جز او کس
۹۹
گر از دیدار او بردارم امید
۱۰۰
نبینم نیز هر گز ماه و خورشید
۱۰۱
دو چشم خویش را از بن بر آرم
۱۰۲
که با هجرانش کوری دوست دارم
۱۰۳
چو دیدار نگارینم نباشد
۱۰۴
سزد گر خود جهان بینم نباشد
۱۰۵
الا ای تیره گشته بخت شورم
۱۰۶
تو شیر خشمناکی منت گورم
۱۰۷
به پیشم بود خرم مر غزاری
۱۰۸
درو با من به هم شایسته یاری
۱۰۹
کمین کردی و یارم را ببردی
۱۱۰
مرا بی مونس و بی یار کردی
۱۱۱
کنون جانم ببر کم جان نباید
۱۱۲
چو من بدبخت جز بی جان نشاید
۱۱۳
ستمگارا و زُفتا روزگارا
۱۱۴
که نتوانست با هم دید ما را
۱۱۵
به گیتی خود یکی کامم روا کرد
۱۱۶
پس آن کام مرا از من جدا کرد
۱۱۷
اگر پیشه ندارد جور و بیداد
۱۱۸
چرا بستد همان چیزی که او داد
۱۱۹
همی گفتی چنین دلخسته رامین
۱۲۰
تن از ارام دور و سر ز بالین
۱۲۱
بسی اندیشه کرد اندر جدایی
۱۲۲
که چون یابد ز اندوهش رهایی
۱۲۳
به دست چاره دامی کرد و بنهاد
۱۲۴
به شاهنشاه پیغامی فرستاد
۱۲۵
که شش ماگست تا من دردمندم
۱۲۶
منم بسته که بیماریست بندم
۱۲۷
کنونم زور لختی در تن آمد
۱۲۸
نشاط تندرستی در من آمد
۱۲۹
ندیدم اسپ و ساز خویش هنوار
۱۳۰
همه مانده چو من شش ماه بیکار
۱۳۱
سمند و رخش من با یوز و باسگ
۱۳۲
سراسر خفته اند آسوده از تگ
۱۳۳
نه یوزانم سوی غرمان دویدند
۱۳۴
نه بازانم سوی کبگان پریدند
۱۳۵
دلم بگرفت ازین آسوده کاری
۱۳۶
چه آسایش بود بنیاد خواری
۱۳۷
اگر شاهم دهد همداستانی
۱۳۸
کنم یک چند گه نخچیرگانی
۱۳۹
روم زینجا سوی گرگان و ساری
۱۴۰
بپرانم درو باز شکاری
۱۴۱
چو شش مه بگذرد روزی بیایم
۱۴۲
ز کوهستان به سوی شه گرایم
۱۴۳
چو شاهنشه شنید این یافه پیغام
۱۴۴
به زشتی داد یکسر پاسخ رام
۱۴۵
بدانست او که گفتارش دروغست
۱۴۶
ز دستان کرده چاری بی فروغست
۱۴۷
مرو را عشق بد نه خانه دلگیر
۱۴۸
دلش را ویس بایستی نه نخچیر
۱۴۹
زبان بگشاد بر دشنام و نفرین
۱۵۰
همی گفت از جهان گم باد رامین
۱۵۱
شدن بادش به راه و آمدن نه
۱۵۲
که او را مرگ هست از آمدم به
۱۵۳
بگو هر جا که خواهی رو هم اکنون
۱۵۴
رفیقه فال شوم و بخت وارون
۱۵۵
رهت مارین و کهسارت پلنگین
۱۵۶
گیا و سنگش از خون تو رنگین
۱۵۷
تو پیش ویس جان خود سفرده
۱۵۸
همیدون ویس در چشم تو مرده
۱۵۹
ترا این خوی بد با جان بر آید
۱۶۰
وزین خوی بدت دوزخ نماید
۱۶۱
ترا گفتار من امروز پندست
۱۶۲
چو می تلخست لیکن سودمندست
۱۶۳
اگر پند مرا در گوش گیری
۱۶۴
ازو بسیار گونه هوش گیری
۱۶۵
به کوهستان زنی نامی بجویی
۱۶۶
مرو را هم بزرگی هم نکویی
۱۶۷
کنی با او به فال نیک پیوند
۱۶۸
بدان پیوند باشی شاد و خرسند
۱۶۹
نگردی بیش ازین پیرامن ویس
۱۷۰
که پس کشته شوی در دامن ویس
۱۷۱
بر افروزم ز روی خنجر اذر
۱۷۲
برو هم زن بسوزم هم برادر
۱۷۳
برادر چون مرا زو ننگ باشد
۱۷۴
همان بهتر که زیر سنگ باشد
۱۷۵
نگر تا این سحن بازی نداری
۱۷۶
که بازی نیست با شیر شکاری
۱۷۷
چو ابر آید تو با بارانش مستیز
۱۷۸
به زودی از گذار سیل برخیز
۱۷۹
چو بشنید این سخن آزاده رامین
۱۸۰
بسی بر زشت کیشان کرد نفرین
۱۸۱
به ماه و مهر تابان خورد سوگند
۱۸۲
به جان شاه و جان خویش و پیوند
۱۸۳
که هرگز نگذرم بر کضور ماه
۱۸۴
نه بیرون ایم از پند شهنشاه
۱۸۵
نه روی ویس را هر گز ببینم
۱۸۶
نه با کسها و خویشانش نشینم
۱۸۷
پس آنگه گفت شاها تو ندانی
۱۸۸
که من با تو دگر دارم نهانی
۱۸۹
تو از یک روی بر ما پادشایی
۱۹۰
ز دیگر روی مارا چون خدایی
۱۹۱
گر از فرمانت لختی سر بتانم
۱۹۲
سراندر پیش خود افگند یابم
۱۹۳
چنان ترسم ز تو کز پاک یزدان
۱۹۴
یکی دارم شمارا گاه فرمان
۱۹۵
همی داد این پیام شکر آلود
۱۹۶
و لیکن در دلش چیزی دگر بود
۱۹۷
شتابش بود تا کی راه گیرد
۱۹۸
به راه اندر شکار ماه گیرد