نصیحت کردن به گوى رامین را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو سر برزد خور تابان دگر روز
۲
فروزان روی او شد گیتی افروز
۳
هوا مانند تیغی شد زدوده
۴
زمین چون ز عفرانی گشت سوده
۵
یکی فرزانه بود اندر خراسان
۶
در آن کشور مه اختر شناسان
۷
سختگویی که نامش بود به گوی
۸
نبودی مثل او دانا و نیکوی
۹
گه و بیگاه با رامین نشستی
۱۰
به آب پند جانش را بشستی
۱۱
همی گفتی که تو یک روز شاهی
۱۲
به چنگ آری هر کامی که خواهی
۱۳
درخت کام تو گردد برومند
۱۴
تو باشی در جهان مهتر خداوند
۱۵
چو آمد پیش رامین بامدادان
۱۶
مرو را دید بس دلتنگ و گریان
۱۷
بپرسیدش که درمانده چرایی
۱۸
چرا شادی و رامش نه فزایی
۱۹
جوانی داری و اورنگ شاهی
۲۰
چواین هر دو بود دیگرچه خواهی
۲۱
خرد را در هوا چندین مر نجان
۲۲
روان را در بلا چندین مپیچان
۲۳
ترا خصمی کند چان پیش دادار
۲۴
ز بس کاو را همی داری به تیمار
۲۵
بدین مایه درنگ وزندگانی
۲۶
چرا کاری کنی جز شادمانی
۲۷
اگر حکم خدا دیگر نگردد
۲۸
به انده بردن از ما بر نگردد
۲۹
چه باید بیهده اندوه خوردن
۳۰
همان نابوده را تیمار بردن
۳۱
چو بشنید این سخن رامین
۳۲
بدو گفت ای مرا چشم جهان بین
۳۳
نکو گفتی تو با من هر چه فگتی
۳۴
ولیکن چون نماید چرخ زفتی
۳۵
دل مردم نه از سنگست و پولاد
۳۶
که گر غمگین شود باشد ازو شاد
۳۷
تنی را چند باشد سازگاری
۳۸
دلی را چند باشد بردباری
۳۹
جهان را زشت کاری بیش از آنست
۴۰
که ما را کوشش و صبر و توان است
۴۱
قصا بر هر کسی بارید باران
۴۲
ولیکن بر دلم بارید طوفان
۴۳
نه بر من بگذرد هر گزیکی روز
۴۴
که ننماید مرا داغ جگر سوز
۴۵
اگر روزی مرا کامی نماید
۴۶
به زیر کام در دامی نماید
۴۷
جهان گر بر سر من گل فشاند
۴۸
ز هر گل بر دلم خاری نشاند
۴۹
به کام خویش جامی می نخوردم
۵۰
که جام زهرش اندر پی نخوردم
۵۱
به چونین حال و چونین زندگانی
۵۲
کرا از دل بر آید شادمانی
۵۳
اگر خواری همین یک راه دیدم
۵۴
که دی از خشم شاهنشاه دیدم
۵۵
سزد گر من نصیحت نه پذیرم
۵۶
به بخت خویش گریم تا بمیرم
۵۷
پس آنگه کرد با او یک بیک یاد
۵۸
که دیگر باره ایشان را چه افتاد
۵۹
چه خواری کرد با من شاه شاهان
۶۰
به پیش ویس بانو ماه ماهان
۶۱
دو چشم من چنین پتیاره دیده
۶۲
چرا پر خون ندارم هر دو دیده
۶۳
به آید مردن از خواری کشیدن
۶۴
صبوری کردن و تلخی چشیدن
۶۵
به هر دردی شکیبم جز به خواری
۶۶
مجو از من به خواری بردباری
۶۷
چو حال خود به به گو گفت رامین
۶۸
جگرریش و دو چشم از گریه خونین
۶۹
نگر تا پاسخس چون داد به گوی
۷۰
نو نیز ار پاسخی گویی چنان گوی
۷۱
بدو گفت ای ز بخت خویش نالان
۷۲
تو شیری چند نالی از شغالان
۷۳
ترا دولت رست روزی به فریاد
۷۴
ازان پس کت نماید چند بیداد
۷۵
ترا تا باشد اندر دل هوا خوش
۷۶
تن تو همچنین باشد بلا کش
۷۷
به جانان دل نبایستی سپردن
۷۸
چو نتوانستی اندوهانش خوردن
۷۹
ندانستی که هر چون مر کاری
۸۰
به روی آید ترا هر گونه خواری
۸۱
هر آن گاهی که داری گل چدن کار
۸۲
روا باشد که دستت را خلد خار
۸۳
به مهر اندر تو چون بازارگانی
۸۴
ازو گه سود بینی گه زیانی
۸۵
تو گفتی بی زیانی سود بینی
۸۶
ویا نه آتشی بی دود بینی
۸۷
کسی کاو تخم کشتن پیشه دارد
۸۸
همیشه دل در آن اندیشه دارد
۸۹
ز کشتن تا برستن تا درودن
۹۰
بسا رنجا که باید آزمودن
۹۱
تو تخم عاشقی در دل بکشتی
۹۲
که بار آید ترا حور بهشتی
۹۳
ندانستی کزو تا بار یابی
۹۴
بسی رنج و بسی آزار یابی
۹۵
مگر صد ره ترا گفتم ازین پیش
۹۶
مکن بیداد بر نازک تن خویش
۹۷
ترا تا دوست باشد ماه ماهان
۹۸
همان دشمنت باشد شاه شاهان
۹۹
تو دردل کن که بینی رنج و خواری
۱۰۰
کنی نا کام صبر و بردباری
۱۰۱
تنت باشد همیشه جای آزار
۱۰۲
دلت همواره باشد جای تیمار
۱۰۳
تو با پیل دمان در کارزاری
۱۰۴
ندانم چونت باشد رستگاری
۱۰۵
تو با شیر ژیان اندر نبردی
۱۰۶
ندانم چونت باشد شیر مردی
۱۰۷
تو بی کشتی همی دریا گذاری
۱۰۸
ازو جوینده در شاهواری
۱۰۹
ندانم چون بود فرجام کارت
۱۱۰
چه نیک و بد نماید روزگارت
۱۱۱
تو سال و ماه با آن اژدهایی
۱۱۲
که از وی نیست دشمن را رهایی
۱۱۳
مگر یک روز بر تو راه گیرد
۱۱۴
ز کین دل ترا ناگاه گیرد
۱۱۵
تو خانه کرده ای بر راه سیلاب
۱۱۶
درو خفته بسان مست در خواب
۱۱۷
مگر یکروز طوفانی در آید
۱۱۸
ترا با خانه ناگه در رباید
۱۱۹
تو صد باره به دام اندر نشستی
۱۲۰
چو بختت یار بود از دام جستی
۱۲۱
مگر یک روز نتوانی بجستی
۱۲۲
روانت را نباشد روی رستی
۱۲۳
بس آن خواری از یان خواری بود بیش
۱۲۴
کجا خونت بود در گردن خویش
۱۲۵
روان را بیش از این خواری چه دانی
۱۲۶
که در دوزخ بمانی جاودانی
۱۲۷
بدین سر باشدت حسرت سر انجام
۱۲۸
بدان سر باشدت وارونه فرجام
۱۲۹
اگر فرمان بری پندم نیوشی
۱۳۰
شکیبایی کنی در صبر کوشی
۱۳۱
نباشد هیچ مردی چون صبوری
۱۳۲
بخاصه روز هجر و وقت دوری
۱۳۳
اگر مردی کنی و صبر جویی
۱۳۴
به صبر این زنگ را از دل بشویی
۱۳۵
اگر رو ویس را سالی نبینی
۱۳۶
به دل جویی برو دیگر گزینی
۱۳۷
به گاه هجر تیمارش نداری
۱۳۸
چنان گردی که خود یادش نیاری
۱۳۹
چو بر دل چیر گردد مهر جانان
۱۴۰
به از دوری نباشد هیچ دومان
۱۴۱
همه مهری ز نادیدن بکاهد
۱۴۲
کرا دیده نبیند دل نخواهد
۱۴۳
بسا عشقا که نادیدن زدودست
۱۴۴
چنان کتدش که گفتی خود نبودست
۱۴۵
بسا روزا که تو بینی دل خویش
۱۴۶
نمانده یاد ویس او را کم و بیش
۱۴۷
به روی مردمان آید همه کار
۱۴۸
به دست آرند کام خویش ناچار
۱۴۹
به شمشیر و به دینار و به فرهنگ
۱۵۰
به تدبیر و به دستان و به نیرنگ
۱۵۱
ترا کاری به روی آید به گیهان
۱۵۲
نه تدبیرش همی دانی نه درمان
۱۵۳
فسانه گشته ای در هفت کشور
۱۵۴
همیشه خوار بر چشم برادر
۱۵۵
که و مه چون به مجلس جام گیرند
۱۵۶
ترا در ناحفاظان نام گیرند
۱۵۷
ز گیتی بد گمان چون تو ندانند
۱۵۸
همی جز نا جوانمردت نخوانند
۱۵۹
همی گویند چون او کس چه باید
۱۶۰
که در گوهر برادر را نشاید
۱۶۱
اگر خود ویسه بودی ماه و خورشید
۱۶۲
خرد را کام و جان را ناز و امید
۱۶۳
نباستی که رامین خردمند
۱۶۴
ابا ویسه بکردی مهر و پیوند
۱۶۵
مبادا در جهان آن شادی و کام
۱۶۶
کزو آید روان را زشتی نام
۱۶۷
چو رامین شیرمرد نام گستر
۱۶۸
به نام بد بیالودست گوهر
۱۶۹
چو آلوده شود گوهر به یک ننگ
۱۷۰
نشوید آب صد دریا ازو زنگ
۱۷۱
چو جان ماکه جاویدان بماند
۱۷۲
بماند نام بد تا جان بماند
۱۷۳
همانا نیست رامین را یکی یار
۱۷۴
که او را باز دارد از چنین کار
۱۷۵
رفیقی نیک رای از گوهری به
۱۷۶
دلی آسان گذار از کشوری به
۱۷۷
تو کام دل ز ویسه بر گرفتی
۱۷۸
ز شاخ مهربانی بر گرفتی
۱۷۹
اگر صد سال بینی او همانست
۱۸۰
نه حورالعین و ماه آسمانست
۱۸۱
ازو بهتر به پاکی و نکویی
۱۸۲
هزاران بیش یابی گر بجویی
۱۸۳
بدین بی مایگی عمر و جوانی
۱۸۴
بسر بردن به یک زن چون توانی
۱۸۵
اگر تو دیگری را یار گیری
۱۸۶
به دل پیوند او را خوار گیری
۱۸۷
تو در گیتی جز او دلبر ندیدی
۱۸۸
ازیرا بر بتانش بر گزیدی
۱۸۹
ستاره نزد تو دارد روایی
۱۹۰
که با ماهت نبودست آشنایی
۱۹۱
هوا را از دل گمره برون کن
۱۹۲
یکی ره خویشتن را آزمون کن
۱۹۳
جهان از هند و چین تا روم و بربر
۱۹۴
به پیروزی تو داری با برادر
۱۹۵
نه جز مرز خراسان کشوری نیست
۱۹۶
و یا جز ویس بانو دلبری نیست
۱۹۷
نشست خویش را مرز دگر جوی
۱۹۸
ز هر شهری نگاری سیم بر جوی
۱۹۹
همی بین دلبران را تا بدان گاه
۲۰۰
که یابی دلبری نیکو تر از ماه
۲۰۱
نگارینی که با آن روی نیکوش
۲۰۲
شود ویسه ز یاد تو فراموش
۲۰۳
ز دولت بر خور و از زندگانی
۲۰۴
بران همواره کام ایجهانی
۲۰۵
بدین غمخوارگی تا کی نشینی
۲۰۶
نهیب جان شیرین چند بینی
۲۰۷
گه آمد کز بزرگان شرم داری
۲۰۸
برادر را تو نیز آزرم داری
۲۰۹
گه آمد کز جوانی کام جویی
۲۱۰
ز بزم و رزم کردن نام جویی
۲۱۱
گه آمد کز بزرگی یاد گیری
۲۱۲
به فال نیک راه داد گیری
۲۱۳
تو اکنون پادشایی جست بایی
۲۱۴
کجا جز پادشاهی را نشایی
۲۱۵
به گرد دایه و ویسه چه گردی
۲۱۶
کزیشان آب روی خود ببردی
۲۱۷
همالان جویان جاه و پایه
۲۱۸
تو سال و ماه جویان ویس و دایه
۲۱۹
رفیقان تو جویان پادشایی
۲۲۰
تو جویان بازی و ناپارسایی
۲۲۱
شد از تو روزگار لهو و بازی
۲۲۲
تو در میدان بازی چند تازی
۲۲۳
چه دیوست ایآکه بر جانت فسون کرد
۲۲۴
ترا یکبارگی چونین زبون کرد
۲۲۵
تو اندر خدمت وارونه دیوی
۲۲۶
نه اندر طاعت گیهان خدیوی
۲۲۷
همی ترسم که کار تو به فرجام
۲۲۸
چنان گردد که یابد دشمنت کام
۲۲۹
اگر پند رهی را کار بندی
۲۳۰
شوی رستی ز چندین مستمندی
۲۳۱
غمت شادی شود سختیت رامش
۲۳۲
بلا خوشی و نادانیت دانش
۲۳۳
اگر سیریت نامد زانگه دیدی
۲۳۴
نه من گفتم سخن نه تو شنیدی
۲۳۵
همی کن همچنین تا خود چه اید
۲۳۶
جهان بازیت را بازی نماید
۲۳۷
تو باشی در میان ما بر کناره
۲۳۸
نباشد جز درودی بر نظاره
۲۳۹
چو بشنید این سخن رامین بیدل
۲۴۰
تو گفتی چون خری شدمانده در گل
۲۴۱
گهی چون لاله شد ز تشویر
۲۴۲
گهی چون زعفران و گاه چون قیر
۲۴۳
بدو گفت این که تو گویی چنینست
۲۴۴
دل من با روان من به کینست
۲۴۵
شنیدم پند خوبت را شنیدم
۲۴۶
بریدم زین دل نادان بریدم
۲۴۷
نبینی تو مرا زین پس هوا جوی
۲۴۸
نراند نیز بر رویم هوا جوی
۲۴۹
منم فردا و راه ماه آباد
۲۵۰
بگردم در جهان چون گور آزاد
۲۵۱
نیایم در میان مهر جویان
۲۵۲
نورزم نیز مهر ماهرویان
۲۵۳
چنان کاری چرا ورزم به امید
۲۵۴
که جانم را از او ننگست جاوید