آگاه شدن ویس از آمدن رامین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
اگر چه عشق سر تا سر زیانست
۲
همه رنج تن و درد روانست
۳
دوشمانی هشت اورا در دو هنگام
۴
یکی شادی گه نامه ست و پیغام
۵
دگر شادی دم دیدار دلبر
۶
دو شادی بسته با تیمار بی مر
۷
نباشد همچو عاشق هیچ رنجور
۸
به خاصه کز بر جانان بود دور
۹
نشسته روز و شب چون دیدبانان
۱۰
به راه نامه و پیغام جانان
۱۱
سمن بر ویس بی دل بود چونین
۱۲
نشسته روز و شب بر راه آذین
۱۳
چو کشت تشنه بر اومید باران
۱۴
و یا بیمار بر اومید درمان
۱۵
چو آذین را بدید از دور تازان
۱۶
چو باغ از باد نیست گشت نازان
۱۷
چنان خرم شد از دیدار آذین
۱۸
که گفتی یافت ملک مصر یا چین
۱۹
یکایک یاد کرد آذین که چون دید
۲۰
نهیب عشق رامین را فزون دید
۲۱
بگفت آن غم که اورا از هوا بود
۲۲
بر آن گفتار او نامه گوا بود
۲۳
همان کرد ای عجب ویس سمن بوی
۲۴
که رامین کرده بد با نامهء اوی
۲۵
چو زو بستد هزاران بوسه دادش
۲۶
گهی بر چشم و گه بر دل نهادش
۲۷
به شیرین بوسگانش کرد شیرین
۲۸
به مشکین زلفکانش کرد مشکین
۲۹
پس آنگه نامه را بگشاد و خواند
۳۰
تو گفتی کو ز شادی جان بر افشاند
۳۱
دو روز آن نامه را از دست ننهاد
۳۲
گهی خواند و گهی بوسه همی داد
۳۳
همی تا در رسید از راه رامین
۳۴
ندیم و غمگسارش بود آذین
۳۵
پس آنگه روی مه پیکر بیارست
۳۶
سر مشکین گله بر گل بپیراست
۳۷
نهاد از زر و گوهر تاج بر سر
۳۸
چو خورشیدی از مه دارد افسر
۳۹
خز و دیبای گوناگون بپوشید
۴۰
فروغ مهر بر گردون بپوشید
۴۱
رخش گفتی نگار اندر نگارست
۴۲
تنش گفتی بهار اندر بهارست
۴۳
دو زلفش مایهء صد شهر عطار
۴۴
لبانش داروی صد شهر بیمار
۴۵
به روی آشوب دلهای جوانان
۴۶
به زلف آسیب جان مهربانان
۴۷
به سرین بر شکسته زلف پر چین
۴۸
شکستستند گویی زنگ بر چین
۴۹
نگاری بود کرده سخت زیبا
۵۰
ز مشک و شکر و گلبرگ و دیبا
۵۱
بهشتی بود گل بوی و وشی رنگ
۵۲
ز کام و راحت و گشّی و فرهنگ
۵۳
دو زلف از بوی و خم چون عنبر و جیم
۵۴
دهانی همچو تنگ شکر و میم
۵۵
شکفته بر کنار جیم نسرین
۵۶
نهفته در میان میم پروین
۵۷
چنین ماگی اسیر مهر گشته
۵۸
تن سیمینش زرین چهر گشته
۵۹
نگاری بود گفتی نغز و دلکش
۶۰
نهاده دست مهر اورا بر آتش
۶۱
شتابش را تب اندر دل فتاده
۶۲
نشاطش را خر اندر گل فتاده
۶۳
رسیده کارد هجران به ستخوانش
۶۴
فتاده لشکر غم بر روانش
۶۵
به نام گوشک موبد بر بمانده
۶۶
به هر راهی یکی دیده نشانده
۶۷
بسار دانه بر تابه بی آرام
۶۸
بمانده چشم بر راه دلارام
۶۹
شب آمد ماهتاب او نیامد
۷۰
به شب آرام و خواب او نیامد
۷۱
تو گفتی بستر دیباش هموار
۷۲
به زیرش همچو گلبن بود پرخار
۷۳
سحر گه ساعتی جانش بر آسود
۷۴
دلش بیهوش گشت و چشم بغنود
۷۵
بجست از خواب همچون دیو زد مرد
۷۶
یکی آه از دل نادان بر آورد
۷۷
گرفتش دایه و گفتش چه بودت
۷۸
ستنبه دیو بد خو چه نمودت
۷۹
سمن بر ویس لرزان گشت چون بید
۸۰
چو در آب روان در عکس خورشید
۸۱
به دایه گفت هرگز مهر دیدی
۸۲
چو مهر من به گیتی یا شنیدی
۸۳
ندیدستم شبی هرگز چو امشب
۸۴
که آمد جان من صد باره بر لب
۸۵
تو گویی زیر من منسوج بستر
۸۶
به ماه و کژدم آگندست یکسر
۸۷
مرا بخت دژم چون شب سیاهست
۸۸
شب بخت مرا رامین چو ماهست
۸۹
سیاهی از شبم آنگه زداید
۹۰
که ماه بخت من چگره نماید
۹۱
کنون در خواب دیدم ماه رویش
۹۲
چهان پر مشک و عنبر کرده مویش
۹۳
چنان دیدم که دست من گرفتی
۹۴
بدان یاقوت قند آلود گفتی
۹۵
به خواب اندر بپرسش آمدستم
۹۶
که از بد خواه تو ترسان شدستم
۹۷
به بیداری نیایم زانکه دشمن
۹۸
نگه دارد ترا همواره از من
۹۹
ترا از من نگه دارند محکم
۱۰۰
روان را چون نگه دارند از هم
۱۰۱
مرا بنمای رویت تا ببینم
۱۰۲
که من از داغ روی تو چنینم
۱۰۳
مترس اکنون و تنگ اندر برو گیر
۱۰۴
که بس خوش باشد اندر هم می و شیر
۱۰۵
برم از زلفکانت عنبرین کن
۱۰۶
لبم از بوسگانت شکرین کن
۱۰۷
به سنگین دل وفا و من جوی
۱۰۸
به نوشین لب نوازشهای من گوی
۱۰۹
مکن تندی که از تو باشد آهو
۱۱۰
بهست از روی نیکو خوی نیکو
۱۱۱
من اندر خواب روی دوست دیدم
۱۱۲
سخنهای چنین از وی شنیدم
۱۱۳
چرا بی صبر و بی چاره نباشد
۱۱۴
چرا همواره غمخواره نباشد
۱۱۵
مرا تا بخت از آن مه دور دارد
۱۱۶
بدین غم هر کسی معذور دارد