پشیمان شدن رامین از رفتن ویس و از پس ویس شدن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو ویس دلبر از رامین جدا شد
۲
هوا همچون دمنده اژدها شد
۳
چه برفش بود و چه زهر هلاهل
۴
که در ساعت همی بفسرد ازو دل
۵
سیه ابری بر آمد صف بپیوست
۶
دم و دیدار بیننده فرو بست
۷
همی زد برف إرا بر چشم و بر روی
۸
چنان کاسیمه گشتی پیل با اوی
۹
ببسته راه رامین بی محابا
۱۰
چو بندد راه کشتی موج دریا
۱۱
تنش در برف بود و دل در آتش
۱۲
که با دلبر چرا شد تند و سرکش
۱۳
پشیمان گشت از گفتار بی بر
۱۴
ز دیده سیل مرجان ریخت بر بر
۱۵
خروشی ناگهان از وی رها شد
۱۶
که گتی جان وی از تن جدا شد
۱۷
عنان رخس را چون باد برتافت
۱۸
سمنبر ویس را در راه دریافت
۱۹
چو مستی بیهش از رخش اندر افتاد
۲۰
بسان بیدلان در بست فریاد
۲۱
همی گفت ای صنم بر من ببخشای
۲۲
مرا تیمار بر تیمار مفزای
۲۳
گناه من ز نادانی دو تو شد
۲۴
که نا نیکو به چشم من نکو شد
۲۵
من آن زشتی که دانستم بکردم
۲۶
دو باره آب خود پیشت ببرد
۲۷
کنونم نیست با تو چشم دیدار
۲۸
زبان را نیست با تو رای گفتار
۲۹
دلم از شرو تو مستست گویی
۳۰
زبانم را گره بستست گویی
۳۱
نه در پوزش سخن گفتن توانم
۳۲
نه بی تو ره به کار خویش دانم
۳۳
نماندستم کنون بی چارو بی یار
۳۴
دل از صبر و تن از آرام بیزار
۳۵
زبان از شرو تو خاموش گشته
۳۶
روان از مهر تو بی هوش گشته
۳۷
ببرد از ره دلم را دیو تندی
۳۸
به مهر اندر پدید آورد کندی
۳۹
کنون گردیدم از کرده پشیمان
۴۰
ز من طاعت ازین پس وز تو فرمان
۴۱
چنان دلجوی ففرمان بر بوم من
۴۲
که پیشت کنترین چاکر بوم من
۴۳
اگر کین آورد مهر مرا پیش
۴۴
به خنجر بر شکافم سینهء خویش
۴۵
بگیرم من ترا در برف دامن
۴۶
بدارم تا نه تو مانی و نه من
۴۷
مرا کس نیست جز تو در جهان نیز
۴۸
چو من مانده نباشم تو ممان نیز
۴۹
اگر شاید که من پیشت بمیرم
۵۰
چرا در مرگ دامانت نگیرم
۵۱
به گاه مرگ جویم چون تو یاری
۵۲
در آن گیتی به هم خیزیم باری
۵۳
هر آن گاهی که چون تو یار دارم
۵۴
نهیب راه محشرخوار دارم
۵۵
براهم تو بهشتی هم تو حوری
۵۶
که جوید در جهان زین هر دو دوری
۵۷
منم با تو تو با من تا به جاوید
۵۸
نبرم هرگز از مهر رو اومید
۵۹
همی گفر این سخن دلخسته رامین
۶۰
روان از دیده بر بر رود خونین
۶۱
سخنهایی که صد باره بگفتند
۶۲
دگر باره همان از سر گرفتند
۶۳
جفاهای کهیرا تازه کردند
۶۴
دگر باره یکایک بر شمردند
۶۵
بگفتند آن جفا کز هم بدیدند
۶۶
سخنهای جفا کز هم شنیدند
۶۷
دراز آهنگ شد گفتار ایشان
۶۸
جهان مانده شگفت از کار ایشان
۶۹
دل ویسه چو کوهی بود سنگین
۷۰
رخش همچون بهاری بود رنگین
۷۱
نه از گفرار رامین نرم شد سنگ
۷۲
نه از سرما بهارش گشت بی رنگ
۷۳
چو تنگ آمد به خاور لشکر شام
۷۴
بر آمد چون در فشی پیکر بام
۷۵
دل رامین ز شیدایی بترسید
۷۶
دل ویسه ز رسوایی بتفسید
۷۷
کجا رامین شدی از هجر شیدا
۷۸
کجا ویسه شدی از روز رسوا
۷۹
چو بام آمد سخنها گشت کوتاه
۸۰
دل گمراهشان آمد سوی راه
۸۱
همان گه دست یکدیگر گرفتند
۸۲
ز نیم دشمنان در گوشک رفتند
۸۳
دل از درد و روان از غم بشستند
۸۴
سرای و گوشک را درها ببستند
۸۵
ز شادی هر دو چون گل بر شکفتند
۸۶
میان قاقم و دیبا بخفتند
۸۷
تو گفتی آسمانی گشت بستر
۸۸
نرو آن دو سمنبر چون دو پیکر
۸۹
یکی تن بود در بستر به دو جان
۹۰
چو رخشنده دو گوهر در یکی کان
۹۱
همه بالین پر از مه بود و پروین
۹۲
همه بستر پر از گلنار و نسرین
۹۳
ز روی و موی ایشان در شبستان
۹۴
نگارستان بُد و خرم گلستان
۹۵
نهاده چون دو دیبا روی بر روی
۹۶
چو دو زنجیر مشکین موی بر موی
۹۷
چه از بستر چه زان دوروی نیکو
۹۸
بهم بر خز و دیبا بوده ده تو
۹۹
چنین بودند یک مه دو نیازی
۱۰۰
نیاسودند روز و شب ز بازی
۱۰۱
همیشه راست کرده بر نشان تیر
۱۰۲
به مه آمیخته مثل می و شیر
۱۰۳
گهی پر باده جام زر گرفتند
۱۰۴
گهی سرو سهی در بر گرفتند
۱۰۵
گهی کافور و گل بر هم نهادند
۱۰۶
گهی بر ریش هم مرهم نهادند
۱۰۷
اگر چه بود دلهاشان پر آزار
۱۰۸
به بوسه خواستندش عذر بسیار
۱۰۹
نشسته شاه بر اورنگ زرین
۱۱۰
نبود آگه ز کار ویس و رامین
۱۱۱
نداانست او که رامین در سرایش
۱۱۲
نشسته روز و شب با دلربایش
۱۱۳
همی با او خورد آب از یکی جام
۱۱۴
به تیغ ننگ ببریده سر نام
۱۱۵
بپالوده دل از اندوه دوران
۱۱۶
بیاگنده به عشق روی جانان
۱۱۷
به کام خویش در دام اوفتاده
۱۱۸
دو گیتی را به یک دلبر بداده
۱۱۹
یکی ماهه نشاط و نیک بختی
۱۲۰
ببردی یادشان ششمایه سختی
۱۲۱
مبادا عشق و گر بادا چنین باد
۱۲۲
که یابد عاشق از بخت جوان داد
۱۲۳
چه خوش باشد چنین عشق و چنین حال
۱۲۴
گر آید مرد عاشق را چنین فال
۱۲۵
به عشق اندر چنین بختی بباید
۱۲۶
که تا پس کار عشق آسان بر آید
۱۲۷
بسا روزا که من عشق آزمودم
۱۲۸
چنین یک روز ازو خرم نبودم
۱۲۹
زمانه زانکه بود اکنون بگشتست
۱۳۰
مگر روز بهیش اندر گذشتست