فرستادن سلیمان(ع) باز را باحضار بلبل ومراعات او ازتشویش
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز مرغان چون سلیمان قصه بشنید
۲
بتندید و ببالید و بجوشید
۳
یکی از خشم آتش را برافروخت
۴
گهی بر آب و آتش را فرو سوخت
۵
همان دم باز را فرمود هان زود
۶
برو چون آتش و باز آی چون دود
۷
به بین خود تا چه مرغ است آنکه مرغان
۸
ز دست او همی دارند افغان
۹
ز دانش بهره دارد یا ندارد
۱۰
چو شیران زهره دارد یا ندارد
۱۱
چرا آرد به بین نفرت ز کثرت
۱۲
که داد او را بگو منشور وحدت
۱۳
نمیگردد دمی خالی ز غوغا
۱۴
نمیبندد کمر در خدمت ما
۱۵
چرا از خدمت ما مستمند است
۱۶
وزین دوری گزیدن دردمند است
۱۷
مگر دیوانه و مستست و بی خود
۱۸
که دائم غافلست از نیک و از بد
۱۹
به تن زار و نزارش مینمایند
۲۰
به هر گلزار زارش مینمایند
۲۱
ز استغناء او بسیار گفتند
۲۲
همه مرغان ز عشقش درشگفتند
۲۳
چو نزدیکش رسی میکن تبسم
۲۴
مبادا کو بمیرد از توهم
۲۵
مگو سختش بنه انگشت بر لب
۲۶
نگه میدارش از منقار و مخلب