الحکایه و التمثیل
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مگر میکرد درویشی نگاهی
۲
درین دریای پر در الهی
۳
کواکب دید چون در شب افروز
۴
که شب از نور ایشان بود چون روز
۵
تو گفتی اختران استاده اندی
۶
زفان با خاکیان بگشاده اندی
۷
که هان ای غافلان هشیار باشید
۸
برین درگه شبی بیدار باشید
۹
چرا چندین سر اندر خواب دارید
۱۰
که تا روز قیامت خواب دارید
۱۱
رخ درویش بی دل زان نظاره
۱۲
ز چشم درفشان شد پر ستاره
۱۳
خوشش آمد سپهر گوژ رفتار
۱۴
زبان بگشاد چون بلبل بگفتار
۱۵
که یا رب بام زندانت چنین است
۱۶
که گویی چون نگارستان چین است
۱۷
ندانم بام استانت چه سانست
۱۸
که زندان تو باری بوستانست
۱۹
ولی بر بام این زندان ستاره
۲۰
ز خلقان عمر دزدد اشکاره
۲۱
چو این زندان بجانی مزد داریم
۲۲
از آن بر بام زندان دزد داریم
۲۳
ز دیری گاه من در بند آنم
۲۴
که سحر صحن گردون بازدانم
۲۵
که تافت از بیخ و بار هفت طارم
۲۶
خروش و گریهٔ طفلان انجم
۲۷
دمی این جوز زرین ستاره
۲۸
برین گنبد نشد سیر از نظاله
۲۹
مگر ما را درین ره طفل دانند
۳۰
که چندین جوز بر گنبد فشانند
۳۱
بگو تا کی حلال سعر گردون
۳۲
نماید هر شبی لعبی دگرگون
۳۳
گهی مه در دق و گاهی در آماس
۳۴
گهی گشته سپر گاهی شده داس
۳۵
گهی در خوشه چون از سیم داسی
۳۶
گهر در گاو چون زرین خراسی
۳۷
که داند کین کله داران افلاک
۳۸
کمر بسته چرا گردند در خاک
۳۹
که داند کین هزاران مهره زرین
۴۰
چرا گردند در نه حقه چندین
۴۱
درین دریا چرا غواص گشتند
۴۲
سماعی نیست چون رقاص گشتند
۴۳
نه پی شان از طواف خود بگیرد
۴۴
نه دل شان از مصاف خود بگیرد
۴۵
مشعبدوار تا کی مهره بازند
۴۶
درین نه حقه بر هم چند تازند
۴۷
هزاران بار برگشتند بر هم
۴۸
یکی افزون نمیگردد یکی کم
۴۹
طریقی مشگل و کاری شگرفست
۵۰
دلم ز اندیشهٔ این خون گرفتست
۵۱
دمی زیشان یکی از پای ننشست
۵۲
که تا خود کی دهد مقصودشان دست
۵۳
دلی پر شوق میگردند عاجز
۵۴
ز گردش مینیاسایند هرگز
۵۵
خموشانند سر در ره نهاده
۵۶
زفان ببریده و در ره فتاده
۵۷
همه چون صوفیان خرقه پوشند
۵۸
ز بیخویشی درآن خوشی خموشند
۵۹
در آن گردش نه مستند و نه هشیار
۶۰
نه در خوابند زان حالت نه بیدار
۶۱
شبان روزی از آن در جست و جویند
۶۲
که تا محشر بجان جویای اویند
۶۳
تو شب خوش خفته ایشان در ره او
۶۴
همی بوسند خاک درگه او
۶۵
دلا حاصل کن آخر تیز بینی
۶۶
ترا تا چند ازین آویز کینی
۶۷
چه میگویی که این بتهای زرین
۶۸
ازین گشتن چه میجویند چندین
۶۹
برو از روی بتها دیده بردار
۷۰
سر بت را فرو گردان نگوساز
۷۱
چو ابراهیم بتها بر زمین زن
۷۲
نفس از لا احب الآفلین زن
۷۳
ترا با آفرینش نیست کاری
۷۴
که باشی در همه عالم تو باری
۷۵
ترا با حکمت یزدان چه کارست
۷۶
مزن دم گرنه جانت زیر دارست
۷۷
اگر صد سال در اندیشه باشی
۷۸
گیاه خشک و باد بیشه باشی
۷۹
اگر مقصود کس رادست دادی
۸۰
ز نادانی ز ره باز اوفتادی
۸۱
شدی از جست و جویی باکناری
۸۲
نماندی رونقی درهیچ کاری
۸۳
چو نشناسی سر مویی ز اسرار
۸۴
بنادانی چه گردی گرد این کار
۸۵
ترا خاموشی و صبرست راهی
۸۶
نخواهی یافت به زین دست گاهی
۸۷
مکن با سر این معنی دلیری
۸۸
که چون موری شوی گر نره شیری
۸۹
یقین دانم که بسیاری برنجی
۹۰
که رعشه داری و سیماب سنجی
۹۱
تو هرگز هیچ شطرنجی نبردی
۹۲
بشطرنج اندرون رنجی نبردی
۹۳
چو تو شطرنج بازی میندانی
۹۴
از آن از یک دو بازی میبمانی
۹۵
چه دانی تو که رخ چندان چرا رفت
۹۶
شه از هر سوی سرگردان چرا رفت
۹۷
ز یک سو اسب بینی رخ نهاده
۹۸
ز یک سو پیل برگردن فتاده
۹۹
پیاده چون ببینی بر کناره
۱۰۰
که فرزین شد ترا گیرد سواره
۱۰۱
ذراعی نیست آخر نطع شطرنج
۱۰۲
که تو دروی فروماندی بصد رنج
۱۰۳
برین نطعی که در چشم است خردت
۱۰۴
نمیدانی که تا در چیست بردت
۱۰۵
چنین نطعی که بحر سرنگونست
۱۰۶
چه دانی لعبهای او که چونست
۱۰۷
تو صد بازی کجا از پیش بینی
۱۰۸
که تو نه پس روی نه پیش بینی
۱۰۹
چو لعب نطع شطرنجی ندانی
۱۱۰
ز لعب چرخ بی شک خیره مانی
۱۱۱
ز یک سو خرمن زر که کشان را
۱۱۲
ز یک سو دانه زر آسمان را
۱۱۳
دو مرغ اندر پی دانه دویده
۱۱۴
عددشان شش یکی زیشان پریده
۱۱۵
ز گندم خوشه بر خرمن رسیده
۱۱۶
دو دهقان گاو در خرمن کشیده
۱۱۷
ترازویی بگندم کرده بازو
۱۱۸
جوی ناسخته هرگز آن ترازو
۱۱۹
بدریا درفکنده دلوی از چنگ
۱۲۰
برآورده ازو ماهی و خرچنگ
۱۲۱
بره با بز شده سوی چراگاه
۱۲۲
بنخجیر آمدی شیری ز روباه
۱۲۳
کمان بر شیر دهقان برگشاده
۱۲۴
بره دو پای بر کژدم نهاده
۱۲۵
چو تودهقانی و گردون نگری
۱۲۶
برو تن زن بگرد این چه گردی
۱۲۷
بره جان و دلت بریان بسی کرد
۱۲۸
بره بریانیی زین سان بسی کرد
۱۲۹
چو گاو از خشم با تو در سروشد
۱۳۰
چرا خواهی تو ریش گاو اوشد
۱۳۱
چو جوزا از تو چون برنا کمر جست
۱۳۲
برین پستی ازو نتوان کمر بست
۱۳۳
بزیر چنگ خرچنگ اندری تو
۱۳۴
از آن هر ساعتی واپس تری تو
۱۳۵
تو این دم در دهان شیر اسیری
۱۳۶
چه دانی زانک این دم شیرگیری
۱۳۷
ز خوشه دانهٔ بی غم نبینی
۱۳۸
که یک جو ندهدت بی خوشه چینی
۱۳۹
چو سنجد در ترازو زور بازوت
۱۴۰
که برد او از تنور اندر ترازوت
۱۴۱
بکژدم چون توان ظن نکو برد
۱۴۲
که او خود کژدم زنده فرو برد
۱۴۳
کمان گر در زه آید برد جانت
۱۴۴
چو زه بر تو کشد ناگه کمانت
۱۴۵
ز بز بازی بز چشم تو خیرست
۱۴۶
سر بز دار این بز گرحظیرهست
۱۴۷
چو دلوت گفت در دلو آی بر ماه
۱۴۸
چو دلوی زین رسن رفتی فرو چاه
۱۴۹
بموری در کف ماهی اسیری
۱۵۰
که تو چون ماهی هنگامه گیری
۱۵۱
چه دانی لعب چرخ بوالعجب باز
۱۵۲
برو انگشت حیرت نه بلب باز
۱۵۳
کناری گیر زین نطع مزین
۱۵۴
چه میریزی میان ریگ روغن
۱۵۵
دلت در سیر نطع چرخ بستی
۱۵۶
برو دنبال زن بر ریک و رستی
۱۵۷
ز نطع چرخ درمانی علی القطع
۱۵۸
برو بر ریگ رو تا چندازین نطع
۱۵۹
برین نطع زمینت بیم جانست
۱۶۰
که دم چون ریگ در شیشه روانست
۱۶۱
برین نطع زمین منشین بشاهی
۱۶۲
که تو بر ریگ گرمی همچو ماهی
۱۶۳
فلک نطع و زمین ریگست هر روز
۱۶۴
برآرد تیغ خورشید جهان سوز
۱۶۵
ز نطع و ریگ دل نومید داری
۱۶۶
که بر سر تیغ زن خورشید داری
۱۶۷
بآخر چون نه اهل این سرایی
۱۶۸
میان نطع و ریگ از سر برآیی
۱۶۹
ز حیرت گرچه در دردسری تو
۱۷۰
مده بر باد سر را سرسری تو