الحکایه و التمثیل
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مگر بیمار شد آن تنگ دستی
۲
که دایم کونهٔ هیزم شکستی
۳
بپرسش رفت غزالی بر او
۴
نشست از پای اما بر سر او
۵
بدو گفتا که بهتر گردی این بار
۶
مخور غم زین جوابش داد بیمار
۷
که بهتر گشته گیرم ای خردمند
۸
شکسته بار دیگر کونهای چند
۹
چه برهم مینهی چون آخر کار
۱۰
فور خواهد فتاد از هم بیک بار
۱۱
ز سود خود مشود خشنود دنیا
۱۲
اگر مردی زیان کن سود دنیا
۱۳
یقین میدان که مرد راه آنست
۱۴
که سود این جهان او را زیانست
۱۵
ز بی هیچی خود پیچش نباشد
۱۶
نباشد هیچش از هیچش نباشد
۱۷
بزرگانی که دین مقصود ایشانست
۱۸
زیان کار دنیا سود ایشانست
۱۹
بدنیا ملک عقبی زان خردیدند
۲۰
که این صد ساله سختی سود دیدند
۲۱
تو نیز ای مانده در دنیای فانی
۲۲
چنین بیع و شری کن گر توانی
۲۳
زیان آمد همه سود من و تو
۲۴
فغان از زاد وز بود من و تو
۲۵
بزادن جمله در شوریم و آشوب
۲۶
بمردن جمله در زیر لگدکوب
۲۷
جهان تا بود ازو جان می برآمد
۲۸
یکی میرفت و دیگر میدرآمد
۲۹
جهان را ماه شادی زیر میغ است
۳۰
همه کار جهان درد و دریغ است
۳۱
جهان با سینهٔ پر درد ما را
۳۲
خوشی درخواب خواهد کرد ما را
۳۳
ز بیدادی جهان داند جهان سوخت
۳۴
نباید گرگ را دریدن آموخت
۳۵
چنان می جادوی سازد زمانه
۳۶
که کس دستش نبیند در میانه
۳۷
بدست چپ نماید این شگفتی
۳۸
تو پای راست نه در پیش و رفتی
۳۹
ترا با جادویی او چه کارست
۴۰
مقامت نیست دنیا ره گذارست
۴۱
جهان بر ره گذر هنگامه کردست
۴۲
تو بگذر زانک این هنگامه سردست
۴۳
اگر کودک نیی بنگر پس و پیش
۴۴
بهنگامه مه ایست ای دوست زین پیش
۴۵
چه میخواهی ز خود بیرون بمانده
۴۶
میان خاک دل پرخون بمانده
۴۷
برو جان گیر و ترک این جهان کن
۴۸
که او گیر و داوش در میان کن
۴۹
چه خواهی داو زین گردنده پرگار
۵۰
که خواهی شد بد او او گرفتار
۵۱
چه بخشد چرخ مردم را در آغاز
۵۲
که در انجام نستاند از او باز
۵۳
چو طاوسیست گردون پرگشاده
۵۴
جهانی خلق را بر پر نهاده
۵۵
بروز این آسمان دود کبودست
۵۶
بشب آب سیاه آخر چه بودست
۵۷
بماندی در کبودی و سیاهی
۵۸
بمردی در میان آخر چه خواهی
۵۹
برو زین گرد نای آبنوسی
۶۰
چه زین درنده درزی میبیوسی
۶۱
سخن تا چند گویی آسمان را
۶۲
که بی شک بر زمین اندازد آنرا
۶۳
زدست آسمان هر دل که جان داشت
۶۴
گرش دستست هم بر آسمان داشت
۶۵
فلک طشتیست پر اخگر ز اختر
۶۶
تو دل پر تفت زیر طشت و اخگر
۶۷
سزد گر پای بر آتش بماندی
۶۸
که زیر آتشین مفرش بماندی
۶۹
گر از خورشید فرق تو کله داشت
۷۰
کله نتوانی از گردون نگه داشت
۷۱
مرا باری دل از گردون فرومرد
۷۲
ز بس کس کو برآورد و فرو برد
۷۳
کرا این گنبد گردان بر آرد
۷۴
که نه در عاقبت از جان برآرد
۷۵
جهان خون بی حد و بی باک کردست
۷۶
بسی زین تیغ زیر خاک کردست
۷۷
فلک هر لحظه دیگر چیزت آرد
۷۸
بهر ساعت بلایی نیزت آورد
۷۹
عجب درماندهام چون مبتلایی
۸۰
که دل چون میچخد با هر بلایی
۸۱
بگو تا چند گاه اندوه و گه غم
۸۲
فغان از روز و شب وز سال و مه هم
۸۳
نگردد هیچ صبحی روز نزدیک
۸۴
که تا بر ما نگردد روز تاریک
۸۵
نگردد هیچ شامی شب پدیدار
۸۶
که نه شب خوش کند شادی بیک بار
۸۷
نگردد هیچ ماهی نو درین باب
۸۸
که تا بر ما نپیمایند مهتاب
۸۹
نگردد هیچ سالی نو ز ایام
۹۰
که نه ده ساله از ماغم کند وام
۹۱
حدیث ماه و سال و روز و شب بین
۹۲
عجب بازی چرخ بوالعجب بین
۹۳
چو شب انگشت ریزندش ببردر
۹۴
بهر روزی ببایندش ز سر در
۹۵
تنوری تافتست این دیر ناساز
۹۶
کزو بی سوز ناید گردهٔ باز
۹۷
بتر زین در زمانه فتنهای نیست
۹۸
کزین چنبر رسن را رخنهای نیست
۹۹
اگر خواهی که تو بیرون گریزی
۱۰۰
نه پایست و نه چنبر چون گریزی
۱۰۱
که گفتت گرد چرخ چنبری گرد
۱۰۲
که قد همچو سروت چنبری کرد
۱۰۳
سپهری را که دریاییست پرجوش
۱۰۴
شدی چون چنبر دف حلقه در گوش
۱۰۵
ترا چون چنبر گردون فرو بست
۱۰۶
چرا در گردنش چنبر کنی دست
۱۰۷
سپهر چنبری چنبر بسی زد
۱۰۸
چو حلقه بر در حق سربسی زد
۱۰۹
بسی چنبر بزد چون خاک بیزی
۱۱۰
نیامد بر سر غربال چیزی
۱۱۱
درین اندوه پشتش چنبری شد
۱۱۲
لباس او ز غم نیلوفری شد
۱۱۳
تو میخواهی که برخیزی ببازی
۱۱۴
ازین چنبر جهی بیرون چو غازی
۱۱۵
تو نشناسی الف از چنبری باز
۱۱۶
مکن سوی سپهر چنبری ساز
۱۱۷
گذر زین چنبر آن ساعت توانی
۱۱۸
که جان برچنبر حلقت رسانی
۱۱۹
اگر صد گز رسن باشد بناکام
۱۲۰
گذر بر چنبرش باشد سرانجام
۱۲۱
زهی افسوس و حیلت سازی ما
۱۲۲
زهی دوران چنبر بازی ما
۱۲۳
جهانا طبع مردم خوار داری
۱۲۴
که چندین خلق در پروار داری
۱۲۵
یکایک را میان نعمت و ناز
۱۲۶
بپروردی و خوردی عاقبت باز
۱۲۷
جهانا کیست کز دور تو شادست
۱۲۸
همه دور تو با جور تو بادست
۱۲۹
جهانا غولی و مردم نمایی
۱۳۰
که جو بفروشی و گندم نمایی
۱۳۱
جهانا با که خواهی ساخت آخر
۱۳۲
بکوری چند خواهی باخت آخر
۱۳۳
دلا ترک جهان گیر از جهان چند
۱۳۴
ترا هر دم ز دور او زیان چند
۱۳۵
ز دست نه خم پرپیچ ایام
۱۳۶
چه میپیچی بخواهی مرد ناکام
۱۳۷
جهان چون نیست از کار تو غم ناک
۱۳۸
چرا بر سر کنی از دست او خاک
۱۳۹
چه سود ار خاک بر افلاک ریزی
۱۴۰
که گر سنگی میان خاک ریزی
۱۴۱
جهان را بر کسی غم خوارگی نیست
۱۴۲
کسی را چاره جز بیچارگی نیست
۱۴۳
جهان چو تو بسی داماد دارد
۱۴۴
بسی عید و عروسی یاد دارد
۱۴۵
نه بتواند زمانی شاد دیدت
۱۴۶
نه یک دم از غمی آزاد دیدت
۱۴۷
بعمری میدهد رنج مدامت
۱۴۸
که تا کار جهان گیرد نظامت
۱۴۹
بعمری جز بلا حاصل نبینی
۱۵۰
که تا روزی بکام دل نشینی
۱۵۱
چو بنشستی برانگیزد بزورت
۱۵۲
بزاری میدواند تا بگورت
۱۵۳
تو تا بنشستهٔ در دار فانی
۱۵۴
نشسته رفتهٔ و می ندانی
۱۵۵
مثالت راست چون گردست پیوست
۱۵۶
که گرد آنگه رود بی شک که بنشست
۱۵۷
ز دور نه سپهر یک ده آیت
۱۵۸
چه باید کرد چندینی شکاست
۱۵۹
فلک سرگشته تر از تست بسیار
۱۶۰
چه باید خواست زو یاری بهر کار
۱۶۱
فلک عمری دوید اندر تک و تاز
۱۶۲
که تا سرگشتگی دارد ز خود باز
۱۶۳
چو نتواند که از خود باز دارد
۱۶۴
ترا چون در میان ناز دارد