Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · اسرارنامه

الحکایه و التمثیل

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شنودم من که وقتی پادشاهی
۲
که رویی داشت درخوبی چو ماهی
۳
ز بهر گوی بازی رفت بیرون
۴
وزو هر لحظه صد دل خفت در خون
۵
چو گوی حسن در میدان بیفکند
۶
فلک از گوی او چوگان بیفکند
۷
رخش لاف جهان آرای می‌زد
۸
جهان را حسن او سرپای می‌زد
۹
خرد بر خاک راه او نشسته
۱۰
عرق برگرد ماه او نشسته
۱۱
غم عشقش زهی سودای بی سود
۱۲
لب لعش زهی حلوای بی دود
۱۳
چو سرمستی در آن میدان همی گشت
۱۴
وزو نظارگی حیران همی گشت
۱۵
مگر سرگشتهٔ چون شمع با سوز
۱۶
که گلخن تافتی بیچاره تا روز
۱۷
بدید از دور روی آن نکو را
۱۸
که داند تا چه کار افتاد او را
۱۹
ز عشقش آتشی در جانش افتاد
۲۰
که دردی سخت بی درمانش افتاد
۲۱
دلش در عشق معجون جنون ساخت
۲۲
رخش از اشگ صد هنگامه خون ساخت
۲۳
دم سرد از جگر می‌زد چو کافور
۲۴
فرو می‌برد آب گرم از دور
۲۵
بمانده در عجب حالی مشوش
۲۶
ز دست دل دلی در دست آتش
۲۷
نفس ازجان چون دوزخ بینداخت
۲۸
ز مستی جامه را نخ نخ بینداخت
۲۹
همی بدرید جان آن عاشق مست
۳۰
بجای جانش آمد جامه در دست
۳۱
جهان بر چشم او زیر و زبر شد
۳۲
بیفتاد وز مستی بی خبر شد
۳۳
چگونه پر زند در خون و در گل
۳۴
میان راه مرغ نیم بسمل
۳۵
بدان سان پر زد آن مسکین بی بار
۳۶
زهی عشق و زهی دردوزهی کار
۳۷
بآخر هم چنان تا ده شبان روز
۳۸
میان خاک بود افتاده تا روز
۳۹
برون آمد بمیدان یوسف عهد
۴۰
بزیر چتر چون خورشید در مهد
۴۱
بتک استاد گلخن تاب در حال
۴۲
دل و جان پرسخن لیکن زفان لال
۴۳
چو شاه گوی زن چوگان برآورد
۴۴
دل درویش را از جان برآورد
۴۵
چو از چوگان زلفش یافت بویی
۴۶
بسر می‌شد ز خود بی خود چو گویی
۴۷
وزیرش وقت دید و جای خالی
۴۸
ز گلخن تاب رمزی گفت حالی
۴۹
که او ده سال از عشقت شب و روز
۵۰
نه خفت و نه چو شمع آسود از سوز
۵۱
چو هستت این گدا از نیک خواهان
۵۲
مرا عاتیش کن چون پادشاهان
۵۳
اگرچه نیست رنگش راز گویی
۵۴
بسوی او فرو انداز گویی
۵۵
اگرچه ننگ باشد از چنین بار
۵۶
غریبی نبود از شاهان چنین کار
۵۷
شه از لطفی که او را بود در تاخت
۵۸
بسوی آن گدا گویی بینداخت
۵۹
بعاشق گفت گویم ده بمن باز
۶۰
چرا ماندی چنین آخر دهن باز
۶۱
چو از شاه این سخن بشنید درویش
۶۲
بخاک افتاد و می‌افتاد در خویش
۶۳
ز چشمش اشک ریزان شد چو باران
۶۴
همی لرزید چون برگ چناران
۶۵
ز جان صد جام خون بر جامه کرده
۶۶
جهانی گرد او هنگامه کرده
۶۷
برآوردی بدردی باد سردی
۶۸
که تا هنگامه حالی سرد کردی
۶۹
بآخر در میان خاک و خواری
۷۰
بگلخن باز بردندش بزاری
۷۱
دلش مستغرق دریای اندوه
۷۲
ز چشم او زمین چون چشم در کوه
۷۳
هوا از راه او سردی گرفته
۷۴
ملک از روی او زردی گرفته
۷۵
چو لختی با جهان هستی آمد
۷۶
دگر ره خروش مستی آمد
۷۷
فغان می‌کرد وز هر سوی می‌رفت
۷۸
چو باران اشگ او برروی می‌رفت
۷۹
چو برقی چون در آن صحرا بمانده
۸۰
چو باران اشگ بر صحرا بمانده
۸۱
دلش از صحن این صحرا برون بود
۸۲
تنش را بسته با صحرای خون بود
۸۳
بآب چشم صحرا کرده پر گل
۸۴
جهانی درد صحرا کرده بر دل
۸۵
نه یک محرم که با او راز گوید
۸۶
نه یک هم دل که رمزی باز گوید
۸۷
اگرچه خوردن و خفتن نبودش
۸۸
ولیکن زهرهٔ گفتن نبودش
۸۹
بدل می‌گفت شاهی عالم افروز
۹۰
که عالم جمله ملک اوست امروز
۹۱
اگر فرمان دهد در پادشاهی
۹۲
سپه گیرد ز ماهش تا بماهی
۹۳
وگر یک مردش آرد روی برمن
۹۴
ز نامردی نجنبد موی بر من
۹۵
برون می‌آید از گلخن گدایی
۹۶
ببوی وصل زین سان پادشایی
۹۷
اگر برگویم این راز آشکاره
۹۸
بیک ساعت کنندم پاره پاره
۹۹
چه سازم چون کنم چون کارم افتاد
۱۰۰
خرم در گل بخفت و بارم افتاد
۱۰۱
بآخر مدت ده سال پیوست
۱۰۲
ز عشق پادشاه از پای ننشست
۱۰۳
همه شب تا بروز و روز تا شب
۱۰۴
ستاده بر درش می‌گفت یا رب
۱۰۵
قرار و خواب و آرامش برفته
۱۰۶
ببد نامی خود نامش برفته
۱۰۷
زهی دولت که خورشید سرافراز
۱۰۸
بپیش ذرهٔ خود می‌شود باز
۱۰۹
چو شاه آورد سوی گلخن آهنگ
۱۱۰
خبر آمد بگلخن تاب دل تنگ
۱۱۱
چو چشمش بر جمال شاه افتاد
۱۱۲
بلرزید و میان راه افتاد
۱۱۳
چو شه در روی آن دلداده نگریست
۱۱۴
سر او در کنار آورد و بگریست
۱۱۵
دل پر جوش او را مرهمی کرد
۱۱۶
خودش می‌کشت و خود ماتم همی کرد
۱۱۷
چو سوی هستی خود راه یابند
۱۱۸
سر خود در کنار شاه یابند
۱۱۹
چگونه آورد پروانه آن تاب
۱۲۰
که بنشیند بر شمع جهان تاب
۱۲۱
نبودش طاقت وصل چنان شاه
۱۲۲
برآورد از زمین تا آسمان آه
۱۲۳
گلاب از دیده‌ها بر خویشتن زد
۱۲۴
بزد یک نعره و جان داد و تن زد
۱۲۵
دو دم از خلق آن حیران برآمد
۱۲۶
یکی بی جان دگر با جان برآمد
۱۲۷
برو ای هم چو گلخن تاب عاجز
۱۲۸
که تاب وصل شاهت نیست هرگز
۱۲۹
برو سودا مپز ای پارهٔ خاک
۱۳۰
که مستغنیست از تو حضرت پاک
۱۳۱
هر آن طاعت که چندان پاک کردند
۱۳۲
فدای راه مشتی خاک کردند
۱۳۳
خطاب آمد که ای پاکان درگاه
۱۳۴
سجود آرید آدم را بیک راه
۱۳۵
که افشاندیم چندین سجدهٔ پاک
۱۳۶
ز استغنای خود بر پارهٔ خاک
۱۳۷
که ذات ما ازینها بی نیازست
۱۳۸
چه جای سجده و جای نمازست
۱۳۹
برو ای گلخنی گلخن همی تاب
۱۴۰
درین آتش بصد شیون همی تاب
۱۴۱
برو تا چند ازین تزویر و دستان
۱۴۲
که بیهوده بسی گویند مستان
۱۴۳
اگر سلطان بسوی تو کند رای
۱۴۴
چه سازی چون نه جان داری و نه جای
۱۴۵
نه جان آنک حالی پیش آوری
۱۴۶
نه جای آنکه نزد خویش آری

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.