Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · اسرارنامه

المقاله الحادیه و العشرون

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
مشو مغرور ملک و گنج و دینار
۲
که دنیا یاددارد چون تو بسیار
۳
خدا را زان پرست از جان پرنور
۴
که استحقاق دارد وز طمع دور
۵
بهر کاری خدا را یاد می‌دار
۶
خدا را تا توی از یاد مگذار
۷
بکاری گر مدد خواهی ازو خواه
۸
که به زین در نیابی هیچ در گاه
۹
اگر از خویش خشنودی تو ای دوست
۱۰
یقین می‌دان که آن خشنودی اوست
۱۱
بطاعت خوی کن وز معصیت دور
۱۲
که ندهد طاعتت با معصیت نور
۱۳
ز بس تندی مشو بس زود در خشم
۱۴
که ناری هیچ کس را نیز در چشم
۱۵
مکن از کینهٔ کس سینه پرسوز
۱۶
که خود در سوختن مانی شب و روز
۱۷
حریصی را مکن بر خویشتن چیز
۱۸
که جان پاک تو گردد ز تن سیر
۱۹
دروغ و کژمگو از هیچ راهی
۲۰
که نبود زین بتر هرگز گناهی
۲۱
حسد گر بر نهادت چیر گردد
۲۲
دلت از زندگانی سیر گردد
۲۳
چو کاری را بخواهی کرد ناکام
۲۴
ببین تا بر چه سان دارد سرانجام
۲۵
ز بی‌صبری دلت گر سخت خستست
۲۶
صبوری کن مگر در وقت بستست
۲۷
اگر خواهی که یک هم دم گزینی
۲۸
خردمندی گزین تا غم نبینی
۲۹
بصد نا اهل در شو در زمانه
۳۰
که تا اهلی بیابی در میانه
۳۱
کسی را امتحان ناکرده صد بار
۳۲
مگردانش بر خود صاحب اسرار
۳۳
مگردان هیچ احمق را گرامی
۳۴
که احمق در غلط افتد زخامی
۳۵
مگو هرگز بپیش ابلهان راز
۳۶
مده هرگز جواب احمقان باز
۳۷
مکن کس را ز عام و روستاچیر
۳۸
که خلقی را بظلم از جان کند سیر
۳۹
بسنگ و هنگ باش و هیچ مشتاب
۴۰
بسر می در مدو مانند سیماب
۴۱
بمعیار خرد گر سخته گردی
۴۲
چو نیل خام حالی پخته گردی
۴۳
مریز از پشت خود این آب پاره
۴۴
که در پشت تو گردد پشت واره
۴۵
بهر کاری که اندر شهوت آیی
۴۶
چو خویشی را دهی از خود جدایی
۴۷
زفان را خوی کم ده بر سخن تو
۴۸
ز سی دانش در سی بند کن تو
۴۹
نخست اندیشه کن آنگه سخن گو
۵۰
بسی پرسیدن و گفتن مکن خو
۵۱
سخن خوش گوی چندانی که گویی
۵۲
که خوش گوییست اصل هر نکویی
۵۳
مگوی از هیچ نوعی پیش زن راز
۵۴
که زن رازت بگوید جمله سر باز
۵۵
بدین فرزند را دل دار زنده
۵۶
که آن نقشی بود در سنگ کرده
۵۷
پسر را از قرین بد نگه دار
۵۸
که مردم از قرین گردد گنه کار
۵۹
گرامی دار پیران کهن را
۶۰
که در پیری بدانی این سخن را
۶۱
سخن کم گوی چون گویی نکوگوی
۶۲
نه نیک و بد چنانک آید فرو گوی
۶۳
سخنهای بزرگان یاد می‌گیر
۶۴
ز هر یک نکته صد استاد می‌گیر
۶۵
کسی کو در هنر بردست رنجی
۶۶
بخر یک نکتهٔ آنکس بگنجی
۶۷
کسی را کز تو عزت یافت یک بار
۶۸
بنادانی مکن خوارش فلک وار
۶۹
کسی با تو سخن گوید براندیش
۷۰
مگو کین را شنودستم از این پیش
۷۱
کسی را کازمودی چند و چونش
۷۲
مکن زنهار دیگر آزمونش
۷۳
مکن بدگوی را نزدیک خود رام
۷۴
که بد گوید ترا هم در سرانجام
۷۵
مبادت هیچ با نادان سر و کار
۷۶
که تا زو ناردت جان کاستن یار
۷۷
کسی کو کار بد گوید که چون کن
۷۸
مده بازش ز پیش خود برون کن
۷۹
سخن چین را مده نزدیک خود جای
۸۰
که هر روزت بگرداند بصد رای
۸۱
همی عیب کسی کان ناپدیدست
۸۲
که حق داند که چونش آفریدست
۸۳
سوی هر کس چنان گردان نظر را
۸۴
که بهتر بینی از خود هر بتر را
۸۵
گمان بد مبر بر کس نکو بر
۸۶
حلیمی کن ز کمتر کس فرو بر
۸۷
برغبت بر همه کس مهربان باش
۸۸
همه کس را چو خورشید جهان باش
۸۹
اگر خواهی که گردد کعبه آباد
۹۰
دل اهل دلی از خویش کن شاد
۹۱
نظر از روی نامحرم نگه دار
۹۲
مشو از یک نظر در زیر صد بار
۹۳
مکن غیبت مده بیهوده دشنام
۹۴
که در حسرت فرو مانی سرنجام
۹۵
بطیبت کردن ار شمعی فروزی
۹۶
از آن طیبت چو شمعی هم تو سوزی
۹۷
مده بر باد عمر را رایگانی
۹۸
که کس نشناخت قدر زندگانی
۹۹
بپاسخ زیر دستان را نکو دار
۱۰۰
مگر بپسنددت مرد نکوکار
۱۰۱
میفکن در سخن کس را بخواری
۱۰۲
خود افکن باش گراستاد کاری
۱۰۳
بچشم خرد منگر سوی کس هم
۱۰۴
که چون طاوس می‌باید مگس هم
۱۰۵
مگو بیهوده کس را ناسزاوار
۱۰۶
بهر زه هم مرنجان هم میازار
۱۰۷
اگر پیش تو آید احمقی باز
۱۰۸
تکبر کن بپیش احمق آغاز
۱۰۹
وگر پیش تو آید مرد یزدان
۱۱۰
فروتن باش خود را خاک گردان
۱۱۱
اگر گرد کسی بسیار گردی
۱۱۲
اگرچه بس عزیزی خوارگردی
۱۱۳
اگر بسیار کس را سر دهی باز
۱۱۴
ز دردسر فراوان سر نهی باز
۱۱۵
بپیران کن تقرب تا توانی
۱۱۶
که ایشانند آگاه از جوانی
۱۱۷
بدرویشان رسان از مال بهری
۱۱۸
که تا مالت نگردد مار و زهری
۱۱۹
توانگر چون برت آید بخدمت
۱۲۰
مدار او را برای سیم حرمت
۱۲۱
ور آید پیش تو درویش خسته
۱۲۲
بپرسش تا نگردد دل شکسته
۱۲۳
کسی کو بر تو حق دارد بآبی
۱۲۴
فراموشش مکن در هیچ بابی
۱۲۵
مجوی از عیب بر موری فزونی
۱۲۶
که در قدرت تو چون موری زبونی
۱۲۷
نکو بین باش گر عقلت بجایست
۱۲۸
که گر بی عیب می‌جویی خدایست
۱۲۹
مکن در هیچ کاری ناسپاسی
۱۳۰
رضا ده در قضا گر حق شناسی
۱۳۱
اگر قبضیت باشد ناگهانی
۱۳۲
بگورستان شو و بگری زمانی
۱۳۳
مخند و تاتویی اندوهگین باش
۱۳۴
بکنجی در شو و تنها نشین باش
۱۳۵
چو خواهی کز بلا یابی رهایی
۱۳۶
اسیران را ز زندان ده جدایی
۱۳۷
زمانی در سیاست کن توقف
۱۳۸
که تا از پس نمانی در تاسف
۱۳۹
مچخ با هیچ کس در گفت بسیار
۱۴۰
که نبود سر سگی کردن بسی کار
۱۴۱
مکن گستاخ کودک را برخویش
۱۴۲
که در گل کرده باشی گوهر خویش
۱۴۳
مکن در وقت پاسخ پیش دستی
۱۴۴
که شرطست آن که یک ساعت باستی
۱۴۵
سخاوت کن که هر کس کو سخی بود
۱۴۶
روا نبود که گویم دوزخی بود
۱۴۷
دلت خرسند کن تا جان نپوسد
۱۴۸
که خرسندیست گنجی کان نپوسد
۱۴۹
مگو از خویش بسیاری بپاکی
۱۵۰
بدان خود را که مشتی آب و خاکی
۱۵۱
مکن ز اندیشهٔ بیهوده دل ریش
۱۵۲
که خود اندیشه داری از عدد بیش
۱۵۳
مخور حسرت ز غمهای کهن بار
۱۵۴
که نبود این سخنها را بن و بار
۱۵۵
چو عیسی باشد خندان و شکفته
۱۵۶
که خر باشد ترش روی و گرفته
۱۵۷
بخوبی و بزشتی تا توانی
۱۵۸
مده اقرار بر کس تا ندانی
۱۵۹
اگر دل زندهٔ در پردهٔ راز
۱۶۰
ز مرده جز بنیکویی مگو باز
۱۶۱
سخن گرمست گوید چون نگو گفت
۱۶۲
بجان بپذیر و آن منگر که او گفت
۱۶۳
اگر خصمی شود بر تو بداندیش
۱۶۴
بنیکویی زفان بندش کن از خویش
۱۶۵
مدان زنهار خصم خرد را خوار
۱۶۶
که شهری شعله سوزد بیک باز
۱۶۷
ز بهر خلق نیکویی رها کن
۱۶۸
نکویی خاص از بهر خدا کن
۱۶۹
بترک هرچ گفتی تا توانی
۱۷۰
دگر مندیش از آن گر کاردانی
۱۷۱
چو در ره می‌روی سر پیش می‌دار
۱۷۲
مبین در خلق و دل با خویش می‌دار
۱۷۳
طعام افزون مخور ناگاه و ناساز
۱۷۴
که آن افزون ترا بی‌شک خورد باز
۱۷۵
چو شب در خواب خواهی شد بعادت
۱۷۶
بگو از صدق دل قوی شهادت
۱۷۷
بوقت صبح سر از خواب بردار
۱۷۸
که آن دم بهترست از خفته مردار
۱۷۹
چو هنگام نماز آید فرازت
۱۸۰
مکن زندیشها باطل نمازت
۱۸۱
ز کار عاقبت اندیش پیوست
۱۸۲
که هر کو عاقبت اندیش شد رست
۱۸۳
همیشه حافظ اوقات خود باش
۱۸۴
بفکرت در حضور ذات خود باش
۱۸۵
برون را پاک می‌دار از شریعت
۱۸۶
بپرهیز از پلیدی طبیعت
۱۸۷
درون را نیز در معنی چنان دار
۱۸۸
که خجلت ناردت گر شد پدیدار
۱۸۹
چنان وقتی بدست آرد زمانه
۱۹۰
که گر گویند روگردی روانه
۱۹۱
اگر زر داری و گر پادشاهی
۱۹۲
بکن چیزی که باز آن کرد خواهی
۱۹۳
زفانت چون شود در نزع خاموش
۱۹۴
همه اندیشها را کن فراموش
۱۹۵
مترس آن ساعت و امید می‌دار
۱۹۶
چراغی را فرا خورشید می‌دار
۱۹۷
که هر کو جان دهد بر شادمانی
۱۹۸
بسی لذات یابد جاودانی
۱۹۹
بکارست این مثل اینجا که گویی
۲۰۰
بجان کندن بباید تازه رویی
۲۰۱
مدار از غافلی پند مرا خوار
۲۰۲
یکایک کار بند و بهره بردار
۲۰۳
ترا گر در ره اسرار کارست
۲۰۴
مدان کس را که به زین یادگارست
۲۰۵
بدان این جمله و خاموش بنشین
۲۰۶
زفان در کام کش وز جوش بنشین
۲۰۷
صبوری پیشه کن اینک طریقت
۲۰۸
خموشی پیشه گیر اینک حقیقت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.