عطار · خسرونامه

سبب نظم كتاب

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا ای کارفرمای معانی
۲
بگستر سایهٔ صاحب قرانی
۳
چو داری عالم تحقیق در راه
۴
ز عالم آفرین توفیق در خواه
۵
چو تودر وقت خود همتا نداری
۶
هنر داری چرا پیدا نیاری
۷
چو در باب سخن صاحبقرانی
۸
چرا ای خوش زبان خامش زبانی
۹
چنان خوشگوی شو کز هر زبانی
۱۰
برآید بانگ احسنت از جهانی
۱۱
خموشی را بگویایی قضا کن
۱۲
زبان بگشای و خاموشی رها کن
۱۳
چنان نوع سخن را جلوه گر باش
۱۴
که نطقت طوطیی خواند شکرپاش
۱۵
چو دُرّ و گوهر منثور داری
۱۶
چرا از سلک نظمش دور داری
۱۷
همه آن خواهمت کاسرار گویی
۱۸
نه کم گویی و نه بسیار گویی
۱۹
ز بحر قلزم پر دُرّ خاطر
۲۰
بغواصی برون آری جواهر
۲۱
توان کردن بهر بیتی صنیعت
۲۲
ولی از وی بگیرد هر طبیعت
۲۳
صنیعت را برای خویشتن گوی
۲۴
حکایت را برای انجمن گوی
۲۵
سخن قوت دل هر خرده دانست
۲۶
ولی صنعت سخن را جان جانست
۲۷
کنون هم جان جان هم قوت دل به
۲۸
حکایت با صنیعت معتدل به
۲۹
کراماندست نسّاخ جهان را
۳۰
که بنویسد بزر این داستان را
۳۱
بزرگانی که بر گردون رسیدند
۳۲
بزر بر لوح گردون مینویسند
۳۳
بعهد من اگر نوگر کهن هست
۳۴
سخن دزدان این شیرین سخن هست
۳۵
ندارد کس سخن هرگز درین دست
۳۶
بحق حق که بنگر تا چنین هست
۳۷
فرو دیدن باسرار کهن من
۳۸
کشیدم روغن از مغز سخن من
۳۹
کتاب افسانه گفتن را چه خوانی
۴۰
چنان خوان کانچه میخوانی بدانی
۴۱
چو این سحر حلالست ای یگانه
۴۲
حرامت باد اگر خوانی فسانه
۴۳
هر آن عاشق که پر عشقست جانش
۴۴
بود معشوق نغز این داستانش
۴۵
هر آن شاعر که بی بهر اوفتادست
۴۶
چو این برخواند او را اوستادست
۴۷
هران عارف که دارد همدمی دور
۴۸
برون گیرد از اینجا عالمی نور
۴۹
پس از من دوستان را بوستانست
۵۰
که الحق داستانی دلستانست
۵۱
بنام خسرو روی زمین را
۵۲
نهادم نام خسرونامه این را
۵۳
خداوندا زهر در دُرّ بسیار
۵۴
بسی سُفتم نگهدارش ز اغیار
۵۵
بدُرج دل رسان دُرّ شب افروز
۵۶
بچشم عقل روشن دار چون روز
۵۷
ز چشم کور چشمان دور دارش
۵۸
بچشم اهل بینش نور دارش
۵۹
چنان این حرفها را دار همپشت
۶۰
که کس ننهد برین یک حرف انگشت
۶۱
نهفته دارش از مشتی فسونگر
۶۲
درون هردلش از بد برون بر
۶۳
شبی خوشتر زنوروز بهاری
۶۴
خوشی میتافت مهتابی بزاری
۶۵
دران شب مشتری از قوس میتافت
۶۶
جهان از نور چون فردوس میتافت
۶۷
بدست زهره جام می سراسر
۶۸
ستاده مشتری را در برابر
۶۹
کواکب را نظرهای دلفروز
۷۰
خواطر را بحکمت مشکل آموز
۷۱
نشسته بودم و شمعی نهاده
۷۲
جماعت سوی من سمعی گشاده
۷۳
دماغم مغز پالودن گرفته
۷۴
خیال عشق پیمودن گرفته
۷۵
زهر نوعی سخن گفتیم بسیار
۷۶
زهر علمی بسی راندیم اسرار
۷۷
بآخر چون باشعار اوفتادیم
۷۸
ز کار رفته در کار اوفتادیم
۷۹
رفیقی داشتم عالی ستاره
۸۰
دلی چون آفتاب وشعر باره
۸۱
ز شعر من چو بیتی گوش کردی
۸۲
ز مهرم خویش را بیهوش کردی
۸۳
چو کردی بار دیگر آن تفکّر
۸۴
چو صوفی رقص کردی از تحیر
۸۵
ز شعرم یادداشت از طبع داعی
۸۶
همه مختار نامه از رباعی
۸۷
ز گفت من که طبع آب زرداشت
۸۸
فزون از صد قصیده هم ز برداشت
۸۹
غزل قرب هزارو قطعه هم نیز
۹۰
ز هر نوعی مفصّل بیش و کم نیز
۹۱
جواهرنامهٔ من بر زبان داشت
۹۲
ز شرح القلب من جان بر میان داشت
۹۳
چو ازدیوان من بیتی بخواندی
۹۴
چگویم من که چون واله بماندی
۹۵
بمن گفتی که ای هر نکته جانی
۹۶
نداری هیچ تحسین را زیانی
۹۷
بدان دریا که دُرّش جان پاکست
۹۸
اگر تحسین رود ورنی چه باکست
۹۹
چنین دریا ز دُر پیوسته پُرباد
۱۰۰
نثار هر دُری صد دانه دُر باد
۱۰۱
درین شب این رفیقم بود در بر
۱۰۲
چو شمع از آتش دل دود بر سر
۱۰۳
بمن گفت ای بمعنی عالم افروز
۱۰۴
چنین مشغول طب گشتی شب و روز
۱۰۵
طب از بهر تن هر ناتوانست
۱۰۶
ولیکن شعر وحکمت قوت جانست
۱۰۷
سه سالست این زمان تالب ببستی
۱۰۸
بزهد خشک در کنجی نشستی
۱۰۹
اگرچه طب بقانونست امّا
۱۱۰
اشاراتست در شعر و معمّا
۱۱۱
چو پر کردی ز هر چیزی جهان را
۱۱۲
هم امشب ابتدا کن داستان را
۱۱۳
که من از بدر اهوازی هم امروز
۱۱۴
بدست آوردهام نثری دلفروز
۱۱۵
بغایت داستانی دلپسندست
۱۱۶
ز هر نوعی سخنهای بلندست
۱۱۷
چو بیشک بی نظیری در سخن تو
۱۱۸
سخن گویی خویش اظهار کن تو
۱۱۹
ببین خورشید را در چار پرده
۱۲۰
فروغ خویشتن اظهار کرده
۱۲۱
کسی را چون بود خطّی روانه
۱۲۲
روانه به که باشد جاودانه
۱۲۳
چو صاحب سرّی این اسرار را باش
۱۲۴
مگردان ناامیدم کار را باش
۱۲۵
بسی پیشینیان افسانه گفتند
۱۲۶
چو تو گفتند نه حقّا نگفتند
۱۲۷
که از گفتن صفای سینه باشد
۱۲۸
چو دقیانوسی و دیرینه باشد
۱۲۹
هران شعری که عمر نوح دارد
۱۳۰
چو عیسی کی همه تن روح دارد
۱۳۱
خوشی در سلک کش دُر سخن را
۱۳۲
بمعنی نو کن این جان کهن را
۱۳۳
چه گر از قصّه گفتن عار داری
۱۳۴
ولیکن عالمی اسرار داری
۱۳۵
تو منگر قصّه، اسرار سخن بین
۱۳۶
سخن گفتارو گفتار سخن بین
۱۳۷
بغایت حق تعالی خوب گوید
۱۳۸
حدیث یوسف و یعقوب گوید
۱۳۹
که مخلوقی ز مخلوقی چنین شد
۱۴۰
یکی عاشق ز معشوقی چنین شد
۱۴۱
حدیث هر دو تن گر بیش خوانی
۱۴۲
ازان حق گفت تا برخویش خوانی
۱۴۳
تو نیز این را فسون ساز و بهانه
۱۴۴
توان دانست افسون از فسانه
۱۴۵
سخن گفتن چو بر جایی توان گفت
۱۴۶
بلاشک بایدت این داستان گفت
۱۴۷
جهانی راز داری در میان آر
۱۴۸
همه در لفظ کوش و در بیان آر
۱۴۹
که گر یک بیت بنشیند بجایی
۱۵۰
همه کارت براید از دعایی
۱۵۱
چو من زان دوست پاسخ این شنیدم
۱۵۲
شدم شوریده چون شیرین شنیدم
۱۵۳
چو بر من الحق او حق داشت بسیار
۱۵۴
پذیرفتم سخن زان مرد هشیار
۱۵۵
قلم را سر برون دادم ز پنجه
۱۵۶
بماندم همچو کاغذ در شکنجه
۱۵۷
چه میگویم که هر بیتی که گفتم
۱۵۸
چو گل از شادی او برشکفتم
۱۵۹
نهادم سر بکاغذ بر شب و روز
۱۶۰
قلم راندم بدرُهای شب افروز
۱۶۱
حکایت گفتم و دوشیزه گفتم
۱۶۲
معانی گفتم و پاکیزه گفتم
۱۶۳
قرین نور پاک آن پاک رایی
۱۶۴
که این گوینده راگوید دعایی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.