بخش ۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چه شد منصور مأمور شریعت
۲
بمعنی دید اسرار حقیقت
۳
مرید جعفر صادق به جان بود
۴
ثنای حضرتش ورد زبان بود
۵
سجود درگه آن شاه کردی
۶
سر خود خاک آن درگاه کردی
۷
ز جعفر دید انوار معانی
۸
بر او شد کشف اسرار نهانی
۹
ز سر وحدت حق گشت آگاه
۱۰
وجود خویشتن برداشت از راه
۱۱
به کلی گشت فانی در ره حق
۱۲
زبانش گشت گویا در اناالحق
۱۳
حقیقت گشت روئیده ز دریا
۱۴
چرا افتاد از دریا بدنیا
۱۵
شناسا شد بنور خویش آنگاه
۱۶
بسوی بحر وحدت یافت او راه
۱۷
بدریا باز رفت و همچو او شد
۱۸
باول بود در آخر هم او شد
۱۹
در این معنی اناالحق گفت منصور
۲۰
و یا در جان عطار است مستور
۲۱
اناالحق گفت او و من نه گفتم
۲۲
ولی او آشکارا من نهفتم
۲۳
اگر با جان نباشد یار ملحق
۲۴
کرا قوت که گوید او اناالحق
۲۵
چنان دارم ز دانایان روایت
۲۶
بگویم با تو اکنون این حکایت
۲۷
که میپرسید از منصور یاری
۲۸
بیا با من بگو این قصه باری
۲۹
تو ای مست می انوار یزدان
۳۰
چرا اسرار حق گفتی به خلقان
۳۱
همیشه از کسان این سر نهفتی
۳۲
بآخر آشکارا بازگفتی
۳۳
بیا با من بگو رمزی از این راز
۳۴
ز روی این سخن ده پردهٔ باز
۳۵
جوابش داد و گفت ای یار جانی
۳۶
ز من بشنو بیان این معانی
۳۷
از آن گفتم رموز این حقایق
۳۸
که تا خود را بدانند این خلایق
۳۹
باسرار معانی راه جویند
۴۰
طریق راه یزدانی بپویند
۴۱
بیا ای سالک این اسرار بشنو
۴۲
پی اسرار کان خویش میرو
۴۳
زمانی در گریبان سر فرو بر
۴۴
ازین گلهای معنی هم تو بو بر
۴۵
تفکر کن که آخر از کجائی
۴۶
درین نیلی قفس بهر چرائی
۴۷
تو از این عالم فانی بپرداز
۴۸
بسوی آشیان خویش رو باز
۴۹
نوای ارجعی را گر شنیدی
۵۰
چرا در خانهٔ گل آرمیدی
۵۱
ازین محنت سرای تن گذر کن
۵۲
بسوی عالم وحدت سفر کن
۵۳
یقین میدان که تو از بهر اوئی
۵۴
بسان قطرهٔ اندر سبوئی
۵۵
بمانده در سبوی قالب تن
۵۶
بدست خود سبو را بر زمین زن
۵۷
سبو بشکن که تا یابی تو بهره
۵۸
روی در بحر وحدت همچو قطره
۵۹
تو پنداری که این دشوار باشد
۶۰
حجاب تو همین پندار باشد
۶۱
خیال دزد تو فکر حجابست
۶۲
ز فکر تو همه کارت خرابست
۶۳
خیال و هم خود از راه برگیر
۶۴
بگیر اندر طریقت دامن پیر
۶۵
نه هر کس پیر خوانی پیر باشد
۶۶
در این ره مر ترا دستگیر باشد
۶۷
بامر حق بود پیر حقیقی
۶۸
طلب میدار او را گر رفیقی
۶۹
چو یابی دامنش محکم نگهدار
۷۰
به سستی دامنش از دست مگذار
۷۱
ترا راه حقیقت او نماید
۷۲
در اسرار بر رویت گشاید
۷۳
بگوید با تو از دین پیمبر
۷۴
بگوید با تو از اسرار حیدر
۷۵
بگوید با تو اقوال شریعت
۷۶
بگوید با تو اسرار حقیقت
۷۷
بگوید با تو راه دین کدامست
۷۸
که اندر راه دین حق تمامست
۷۹
ترا او سوی مظهر ره نماید
۸۰
در معنی برویت او گشاید
۸۱
به تعلیمش به مظهر راه یابی
۸۲
بهر چیزی دل آگاه یابی
۸۳
چو مظهر یافتی یا بی تو بهره
۸۴
روی در بحر وحدت همچو قطره
۸۵
چو مظهر یافتی از خود برون شو
۸۶
بکوی وحدت حق رهنمون شو
۸۷
چو مظهر یافتی مرد خدائی
۸۸
بیابی در حقیقت آشنائی
۸۹
چو مظهر یافتی خاموش میباش
۹۰
مکن با جاهلان اسرار حق فاش
۹۱
چو مظهر یافتی اینک حقیقت
۹۲
بدانی هم شریعت هم طریقت
۹۳
چو مظهر یافتی منصور گردی
۹۴
اناالحق گو تمامی نور گردی
۹۵
امام مظهر حق مرتضی دان
۹۶
تو او را مظهر نور خدا دان
۹۷
امیرالمؤمنین است اسم آن شاه
۹۸
امیرالمؤمنین از جمله آگاه
۹۹
امیرالمؤمنین راه طریقت
۱۰۰
امیرالمؤمنین شاه حقیقت
۱۰۱
امیرالمؤمنین است آدم و نوح
۱۰۲
امیرالمؤمنین اندر تنم روح
۱۰۳
امیرالمؤمنین موسی عمران
۱۰۴
امیرالمؤمنین یعقوب کنعان
۱۰۵
امیرالمؤمنین دانم خلیل است
۱۰۶
امیرالمؤمنین با جبرئیل است
۱۰۷
امیرالمؤمنین عیسی و مریم
۱۰۸
امیرالمؤمنین با روح همدم
۱۰۹
امیرالمؤمنین با جان منصور
۱۱۰
امیرالمؤمنین در پرده مستور
۱۱۱
امیرالمؤمنین میگفت اناالحق
۱۱۲
امیرالمؤمنین سلطان مطلق
۱۱۳
مرا از هر دو عالم اوست مقصود
۱۱۴
درون دیدهٔ دل اوست موجود
۱۱۵
ز عشق او کنون در جوش باشم
۱۱۶
چرا در عشق او خاموش باشم
۱۱۷
مرا عشقش ز بود خود برون کرد
۱۱۸
بکوی وحدت حق رهنمون کرد
۱۱۹
نوای عشق او اکنون کنم ساز
۱۲۰
برآرم در جنون فریاد و آواز
۱۲۱
بگویم سر او را آشکارا
۱۲۲
ندارم از هلاک خویش پروا
۱۲۳
هزاران جان فدای شاه بادا
۱۲۴
سر من خاک آن درگاه بادا
۱۲۵
نشسته عشق او بر جان عطار
۱۲۶
بگویم سر او را بر سر دار
۱۲۷
تو گرخواهی که این اسرار دانی
۱۲۸
رموز حیدر کرار دانی
۱۲۹
بسوی کلبه عطار میرو
۱۳۰
چو او انوار بین اسرار میرو
۱۳۱
سخن اندر حقیقت گفت عطار
۱۳۲
بمعنی این سخن را یاد میدار
۱۳۳
دگر پرسی ز قاضی و زمفتی
۱۳۴
جواب این سخن بشنو که گفتی