بخش ۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بگویم با تو تا حق را که دیده است
۲
کدامین قطره در دریا رسیده است
۳
هر آنکس در حقیقت راه بین شد
۴
بمعنی واقف اسرار دین شد
۵
به دین مصطفی او راه جوید
۶
حقیقت رو بسوی شاه جوید
۷
تو دین مصطفی را راه میرو
۸
ز سر مرتضی آگاه میشو
۹
سخن از مصطفی و مرتضی گو
۱۰
دلیل ره براه مرتضی جو
۱۱
بدانی مظهر انوار حق را
۱۲
ز پیر راه جوئی این سبق را
۱۳
ترا اندر حقیقت ره نماید
۱۴
ز اسرار ولی آگه نماید
۱۵
چو دانی بر ره تسلیم او شو
۱۶
ز هر راهی که فرماید برو شو
۱۷
پس آنگه اختیار خویش بگذار
۱۸
بهر امری که گوید گوش میدار
۱۹
بدو ده دست و برهم نه دو دیده
۲۰
که تا درحق رسی ای آفریده
۲۱
بمعنی چونکه اندر حق رسیدی
۲۲
بدریا همچو قطره آرمیدی
۲۳
بدیدی در حقیقت روی دلدار
۲۴
شوی اندر حقیقت واقف کار
۲۵
شناسائی شود ناگاه حاصل
۲۶
شوی چون قطره اندر بحر واصل
۲۷
شناسا شو چو قطره اول بار
۲۸
که تا گردی ز بحر او خبردار
۲۹
ترا از هر دو عالم آفریدند
۳۰
بمعنی از دو عالم برگزیدند
۳۱
هر آنچه هست پیدا در دو عالم
۳۲
همه موجود شد در ذات آدم
۳۳
درو موجود شد پیدا و پنهان
۳۴
نمودار دو عالم گشت انسان
۳۵
ولی انسان کسی باشد در این دار
۳۶
که او باشد ز حال خود خبردار
۳۷
ز حال خویشتن آگاه باشد
۳۸
بمعنی در طریق شاه باشد
۳۹
درین ره خاک پاک مرتضی شو
۴۰
ز خود بیگانه با او آشنا شو
۴۱
محمد هست انوار شریعت
۴۲
ولیکن مرتضی بحر حقیقت
۴۳
سخن در راه دین مصطفی گوی
۴۴
طریق راه دین از مرتضی جوی
۴۵
چنین کردند دانایان حکایت
۴۶
ز عبدالله عباس این روایت
۴۷
که در جنگ جمل آن شاه مردان
۴۸
میان هر دو صف چون شیر غران
۴۹
ستاده بود و وصف خویش میکرد
۵۰
دل آن کافران را ریش میکرد
۵۱
نخست گفتا منم شاه دو عالم
۵۲
پناه جمله آفاق و آدم
۵۳
منم گفتا حقیقت بود الله
۵۴
که کردم از دو عالم دست کوتاه
۵۵
ظهور اولین و آخرینم
۵۶
من از انوار رب العالمینم
۵۷
منم بر هرچه میبینی همه شاه
۵۸
بفرمان من از ماهیست تا ماه
۵۹
محبان مرا باشد بهشتم
۶۰
خوارج را به دوزخ میفرستم
۶۱
گنه کاری که عذر آرد پذیرم
۶۲
چو آرد توبه او را دست گیرم
۶۳
کسی کو در ره ما برد زحمت
۶۴
کنم بر وی به لطف خویش رحمت
۶۵
چو کفار این سخن از وی شنیدند
۶۶
به قصد شاه مردان در دویدند
۶۷
کشید آن گاه حیدر تیغ کین را
۶۸
سراسر کشت کفار لعین را
۶۹
بجز آن کس که او آورد ایمان
۷۰
نبرد از کافران دیگر کسی جان
۷۱
نفرمود این سخن حیدر ببازی
۷۲
ندانی این حکایتها مجازی
۷۳
تفکر کن در این گفتار ای یار
۷۴
که باشد این سخنها جمله اسرار
۷۵
باسرار علی گر راه بینی
۷۶
حقیقت را همه در شاه بینی
۷۷
در او بینی بمعنی نور یزدان
۷۸
شوی اندر ره عقبی خدا دان
۷۹
هم او باشد بمعنی شاه و سرور
۸۰
هم او باشت حقیقت راه و رهبر
۸۱
تو او را از دل و جان باش مأمور
۸۲
که تا گردد سر و پایت همه نور
۸۳
مرا جان و دل از وی زنده باشد
۸۴
دل و جانم مرا او را بنده باشد
۸۵
مرا قدرت نباشد وصف آن شاه
۸۶
که وصف او دراز و عمر کوتاه
۸۷
ز وصف خود سخن را اندکی گفت
۸۸
سخن از صدهزاران او یکی گفت
۸۹
نیاید وصف او از صد هزاران
۹۰
رود گر عمر جاویدان بپایان
۹۱
اگرگویم حدیث از سر حیدر
۹۲
جهان بر هم زنم جمله سراسر
۹۳
بگوید نی حدیث سر آن شاه
۹۴
برآید ناله و فریاد از چاه
۹۵
بگوید از زبان بی زبانی
۹۶
حدیث او بود سر نهانی
۹۷
من آن گویم که ای نور منور
۹۸
توی اندر حقیقت شاه سرور
۹۹
توی بر هرچه میبینم همه شاه
۱۰۰
توی از هرچه بینم جمله آگاه
۱۰۱
توی فرمانده اندر هر دو عالم
۱۰۲
سلیمان یافت از تو ملک و خاتم
۱۰۳
تو دادی جنت الماوی به آدم
۱۰۴
بطوفان نوح را بودی تو همدم
۱۰۵
خلیل الله را نمرود بی دین
۱۰۶
در آتش چون فکندش از ره کین
۱۰۷
در آن دم مر ترا خواند از دل و جان
۱۰۸
شد آتش در وجود او گلستان
۱۰۹
ترا میخواند موسی در مناجات
۱۱۰
برآوردی مر او را جمله حاجات
۱۱۱
ترا عیسی و مریم بود بنده
۱۱۲
به نامت مرده را میکرد زنده
۱۱۳
محمد هم ترا میخواند ناگاه
۱۱۴
که شق شد ماه از انگشت آن شاه
۱۱۵
تو شاه اولین وآخرینی
۱۱۶
تو نور آسمان و هم زمینی
۱۱۷
تو بودی در بلندی و به پستی
۱۱۸
تو بودی و تو باشی و تو هستی
۱۱۹
توی در دیدهٔ من نور بینا
۱۲۰
توی اندر زبان بنده گویا
۱۲۱
توی اندر میان عقل و جانم
۱۲۲
از آن گوهر فشان گشته زبانم
۱۲۳
مرا از فضل و رحمت دستگیری
۱۲۴
خطای رفته را اندر پذیری
۱۲۵
در اسرار بر رویم گشادی
۱۲۶
بکوی رحمت خود راه دادی
۱۲۷
نپرسی از کم و از بیش ما را
۱۲۸
رسانی در وجود خویش ما را
۱۲۹
ترا شد بخشش و رحمت مسلم
۱۳۰
سخن کوتاه شد والله اعلم
۱۳۱
دگر پرسی مسلمانی کدام است
۱۳۲
چرا در پیش دین پرنده رام است