آغاز سخن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تمامت طول و عرض آفرینش
۲
ز بهر تست اگر داری تو بینش
۳
بهشت و دوزخ و رضوان و مالک
۴
فروع واصلش از منها و ذلک
۵
برای تست جمله آفریده
۶
ترا از بهر حضرت برگزیده
۷
اگرچه بس شریفت آفریدند
۸
پی شغل بزرگت پروریدند
۹
ببازی در میاور کار خود را
۱۰
شناسا شو تو از خود نیک و بد را
۱۱
بجان ودل شنو ا زمن سخن را
۱۲
بجو از اصل اصل خویشتن را
۱۳
نگر تادر چه شغل و در چه کاری
۱۴
مکن با جان خود زنهار خواری
۱۵
ببین تا خود چه چیزی وز کجائی
۱۶
بجو از خویش اصل آشنائی
۱۷
بچشم باطن خود خویش را بین
۱۸
به ریش وسبلتی ای مرد مسکین
۱۹
نه چشمی نه سری نه دست ونه پا
۲۰
بمعنی زین همه هستی مبرا
۲۱
بصورت آنی از چه غیر اینی
۲۲
تو معنی بین اگر مرد یقینی
۲۳
توئی تو گر تو خود را بازیابی
۲۴
مقام فخر و عز و ناز یابی
۲۵
نه چشم و صورتی ای مرد ره رو
۲۶
تو صورت بین مشو زنهار بشنو
۲۷
توئی اعجوبهٔ صنع الهی
۲۸
توئی مقصود صنع پادشاهی
۲۹
توئی و تونهٔ جانا تو بشنو
۳۰
نداند این سخن جز مرد رهرو
۳۱
طلسم بند وزندانست صورت
۳۲
از آن زندان برون شو بی ضرورت
۳۳
تو جسم و صورت خود را قفس دان
۳۴
چو بشکستی شدی فی الحال پران
۳۵
اگر هستی کبوتر ور خودی باز
۳۶
قفس بشکن بجای خویش شو باز
۳۷
چو این آلات را از بهر صورت
۳۸
بتو دادند ترا شد این ضرورت
۳۹
که تا تخم سعادت را نشانی
۴۰
که چون آنجا رسی بی پر نمانی
۴۱
نباید در شقاوت خرج کردن
۴۲
از آن دوزخ نباید درج کردن
۴۳
کمال خویش اینجا کسب کن هان
۴۴
تو خود را از طلسم جسم برهان
۴۵
مزین کن بحکمت جان خود را
۴۶
که تا عارف شوی هر نیک و بد را
۴۷
وجود خود بحکمت کن تو گلشن
۴۸
که تا احوال گردد بر تو روشن
۴۹
بچشم باطن خود گوش میدار
۵۰
که تا کج بین نگردی آخر کار
۵۱
حقیقت راه خود را باز بینی
۵۲
مبادا باطل از حق برگزینی
۵۳
تو راه شرع را ره دان حقیقت
۵۴
که تا باشی تو از اهل طریقت
۵۵
خلاف شرع جمله باطل آمد
۵۶
وزان بیحاصلیها حاصل آمد
۵۷
اگر خواهی که یابی نزد حق بار
۵۸
سرکوی شریعت را نگهدار
۵۹
سر موئی مگر دان از شریعت
۶۰
که تا یابی تو ذوقی از حقیقت
۶۱
ز خواب و خوردو خفت و گفت زنهار
۶۲
بتدریج اندک اندک کم کن ای یار
۶۳
که تا صافی شوی خود را بدانی
۶۴
کزان دانش فزائی زندگانی
۶۵
بچشم خود جمال خویش بنگر
۶۶
که هستی تو در این ویرانه درخور
۶۷
غریبی اندرین ویرانه گلخن
۶۸
فراموشت شد آن آباد گلشن
۶۹
بخود بازآی و عزم آن سفر کن
۷۰
بمحسوسات بر یکسر گذر کن
۷۱
وطنگاه نخستین تو آنست
۷۲
که ازچشم سرت دایم نهانست
۷۳
اگر تو دوست داری آن وطنگاه
۷۴
شوی از خاصگان حضرت شاه
۷۵
چو تو با معدن اصلی روی زود
۷۶
خدا گردد در این حال از تو خوشنود
۷۷
مشو زنهار گرد آلود این خاک
۷۸
که تا راهت بود بالای افلاک
۷۹
ز لذات بهیمی روی برتاب
۸۰
که تا خوشرو شوی چون تیر پرتاب
۸۱
ملک را خدمت دیوان مفرمای
۸۲
ملک را کار در دیوان مفرمای
۸۳
که تا مستوجب هر بدنگردی
۸۴
سزای جای دیو و دد نگردی
۸۵
رفیقان بد و نیکند با تو
۸۶
همه چون دانه و ریگند با تو
۸۷
چو کبر و بخل و حرص و شهوت و آز
۸۸
همان مکر و حسد پس کبر و پس ناز
۸۹
ز نیکان چون تواضع پس قناعت
۹۰
پس آنگاهی سخا و جود و طاعت
۹۱
چو علم و حکمت و پرهیزکاری
۹۲
پس آنگه پیشه کن در بردباری
۹۳
مبدل کن تو آنها را باینها
۹۴
که تا سودت شود جمله زیانها
۹۵
چو شد تبدیل اخلافت میسر
۹۶
شوی صافی و روحانی و انور
۹۷
بفکرت چشم معنی را کنی باز
۹۸
شود معلومت آنگه سر هر راز
۹۹
هر آن چیزی که در کون و مکانست
۱۰۰
نشان هر یک اندر تو عیانست
۱۰۱
درونت جوهری بر جمله افزون
۱۰۲
بود اصلش ورای هفت گردون
۱۰۳
تو تادانای آن جوهر نگردی
۱۰۴
ز توظاهر نگردد هیچ مردی
۱۰۵
شناسش چون یکی را حاصل آمد
۱۰۶
حقیقت دان که آنکس واصل آمد
۱۰۷
بود مقصود ره دانستن اوی
۱۰۸
چو دانستی بری از این مکان روی
۱۰۹
همه سختی اعمال و عبادت
۱۱۰
شدن مرتاض و کردن ترک عادت
۱۱۱
منازل قطع کردن ره بریدن
۱۱۲
شب وروز اندر آن وادی دویدن
۱۱۳
مراد آنست کان جوهر بدانی
۱۱۴
خوری زان دانش آب زندگانی
۱۱۵
چو علمت با خبر انباز گردد
۱۱۶
عمل با هر دو آن دمساز گردد
۱۱۷
مدد بخشد خدایت از هدایت
۱۱۸
شوی صاحب قدم اندر هدایت
۱۱۹
ز هستیهای خود درویش گردی
۱۲۰
شناسای وجود خویش گردی
۱۲۱
چو زان دانش کنی حاصل ضیا را
۱۲۲
بقدر خویش بشناسی خدا را
۱۲۳
اگرچه هست آن جوهر گزیده
۱۲۴
حقیقت دان که هست آن آفریده
۱۲۵
زبان عاجز شود از شرح ذاتش
۱۲۶
ولی بعضی توان گفت از صفاتش
۱۲۷
ورا بخشید معبود یگانه
۱۲۸
ز لطف خود صفات بیگانه
۱۲۹
بود یک رویش اندر حضرت پاک
۱۳۰
شود زان روی دیگر او طربناک
۱۳۱
ز روی دیگر او کار تو سازد
۱۳۲
بنور خویش جسمت را نوازد
۱۳۳
نه خارج از بدن باشد نه داخل
۱۳۴
نداند این سخن جز مرد کامل
۱۳۵
شناسائی گهر کار عزیز است
۱۳۶
نداند هر کسی کان خود چه چیز است
۱۳۷
بتازی آن گهر را روح خوانند
۱۳۸
ازو مردم به جز نامی ندانند
۱۳۹
ورای روح سرّی هست دائم
۱۴۰
که روح از سرّ آن نور است قائم
۱۴۱
نظام سرّ و روح از سرّ سر دان
۱۴۲
کزان نورند دائم هر دو گردان
۱۴۳
تو سرّ سر بخوانش یا خفی دان
۱۴۴
ز هر کس این حکایت مختفی دان
۱۴۵
تمامت انبیا زنده بدانند
۱۴۶
که آن سر خفی را میبدانند
۱۴۷
مزین اولیا زان نور باشند
۱۴۸
از آن پیوسته زان مسرور باشند
۱۴۹
نداده هیچکس را دیگر آن نور
۱۵۰
تمامت گشتهاند زان نور مهجور
۱۵۱
بنور قلب و عقل و روح عامی
۱۵۲
شود پیدا چو دارد نیکنامی
۱۵۳
بدان هر کس که شد زنده نمیرد
۱۵۴
فنا دیگر گریبانش نگیرد
۱۵۵
سخن چون منغلق خواهید ای یار
۱۵۶
نباید گفت منکر گردد اغیار
۱۵۷
بلی سرّ خفی را جز که ابرار
۱۵۸
نداند دیگری از جمع احرار
۱۵۹
نیابد هیچکس زان جمله بنیاد
۱۶۰
سرای آن گهر جز آدمی زاد
۱۶۱
سزای روح قدسی آدم آمد
۱۶۲
که فخر ملّک و تاج عالم آمد
۱۶۳
بصورت قبلهٔ روحانیان شد
۱۶۴
بمعنی پیشوای انس و جان شد
۱۶۵
مزیّن چون بدان گوهر شد آدم
۱۶۶
امانت داشتن گشتش مسلم
۱۶۷
بدان گوهر کشیدن شاید آن یار
۱۶۸
که بود آدم بدان جوهر سزاوار
۱۶۹
چون دارد نسبتی با حضرت پاک
۱۷۰
بدان نسبت کشید آن یار چالاک
۱۷۱
چوآدم گشت از آن جوهر مُزّین
۱۷۲
امانت داشتن را شد مبیّن
۱۷۳
یقین گشتش که در باب فتّوت
۱۷۴
امانت داشتن هست از مروت
۱۷۵
چو آدم شد بدان خلعت مکّرم
۱۷۶
از آن گنج مروّت گشت خرّم
۱۷۷
بجان میداشت آدم پاس آن گنج
۱۷۸
که تا از دشمنش ناید بدو رنج
۱۷۹
امین آن امانت آدم آمد
۱۸۰
که ثابت در دیانت آدم آمد
۱۸۱
امانت داشتن کاری عظیمست
۱۸۲
دل سنگین کوه از وی دو نیم است
۱۸۳
زمین و آسمان را نیست یارا
۱۸۴
پذیرفتن نهان و آشکارا
۱۸۵
بجان و دل کند آدم قبولش
۱۸۶
گهی خواند ظلوم و گه جهولش
۱۸۷
گهی عاصی و گه عادیش خوانند
۱۸۸
بصورت دورش از جنت برانند
۱۸۹
چو بیند کو شکسته شد ز عصیان
۱۹۰
بخواهد عذر او کش عذر نسیان
۱۹۱
عتابی ظاهرا بر وی براند
۱۹۲
براه باطنش با خویش خواند
۱۹۳
خراب آباد گردد او بصورت
۱۹۴
باشگ چشم شوید آن کدورت
۱۹۵
شود گنج امانت را سزاوار
۱۹۶
که تا پوشیده میدارد ز اغیار
۱۹۷
خرابی جای گنج پادشاه است
۱۹۸
چه دانی تا خرابی خود چه جاه است
۱۹۹
عتاب دوستان خورشید جانست
۲۰۰
بسا صلحی که اندر وی نهانست
۲۰۱
بنای دوستی خود بر عتابست
۲۰۲
عتاب اندر محبت فتح بابست
۲۰۳
محبت چون که بر آدم اثر کرد
۲۰۴
بکلی خویش را از خود بدر کرد
۲۰۵
قبول منصب علم اسامی
۲۰۶
همان حور و قصور شاد کامی
۲۰۷
خوشیهای بهشت هشتگانه
۲۰۸
همان عیش و حیات جاودانه
۲۰۹
نعیم هشت خلد از کارسازی
۲۱۰
بیک گندم بداد از پاکبازی
۲۱۱
تمامت طوق و تاج و تخت جنت
۲۱۲
نهاد اندر ره عشق و محبت
۲۱۳
یقین بودش که با آن برگ و آن ساز
۲۱۴
نشاید عشقبازی کردن آغاز
۲۱۵
فداکردی همه اندر ره عشق
۲۱۶
که تا بارش بود بر درگه عشق
۲۱۷
مجرد شد از آن جمله علایق
۲۱۸
برو مکشوف شد جمله حقایق
۲۱۹
نظر افتادش اندر گوهر فقر
۲۲۰
گمان برد او که باشد رهبر فقر
۲۲۱
زبان حال خواجه گفتش ای باب
۲۲۲
بدست من شود مفتوح این باب
۲۲۳
بمعنی زان سبق بردم ز اخوان
۲۲۴
که من برداشتم این گوهر از کان
۲۲۵
چوخاص ماست این گوهر توئی باب
۲۲۶
بیاری زن قدم این نکته دریاب
۲۲۷
تمامت انبیا جویای آنند
۲۲۸
در این ره جمله از ما باز مانند
۲۲۹
چو آمد اختصاص ماش مانع
۲۳۰
ببویش هر یکی گشتند قانع
۲۳۱
دل خود را برون آور از آن بند
۲۳۲
ببوی فقر قانع باش و خرسند
۲۳۳
نیارد کرد کس آن را تمنا
۲۳۴
که اقطابند و خاص حضرت ما
۲۳۵
بود در امتم هر جا غریبی
۲۳۶
ازین گوهر بود او را نصیبی
۲۳۷
بهین امتان از بهر اینند
۲۳۸
که اندر حفظ این گوهر امینند
۲۳۹
بسمع دل چو بشنید این ندا را
۲۴۰
گزید از بهر خود راه مدارا
۲۴۱
بدانست آدم از راه نبوت
۲۴۲
که خاص او نیامد این فتوت
۲۴۳
طریق عشقبازی کرد آغاز
۲۴۴
گهی با راز میبد گاه با ناز
۲۴۵
امانت را بجان میداشت پاسی
۲۴۶
ز حوطی قرب مینوشید کاسی