عطار · بیان الارشاد

در شرح کشف اولیاء

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سه کشف است اندرین ره تا بدانی
۲
به علمی و خیالی و عیانی
۳
بود علم نخستین کشف اسرار
۴
اگر با او عمل باشد ترا یار
۵
وجودت از خودی چون گشت خالی
۶
پس آنگه کشفها باشد خیالی
۷
مشو ایمن درین هر دو ز شیطان
۸
درین هر دو بود راهش یقین دان
۹
بلی اندر عیانی ره نیابد
۱۰
در آن راز نهانی ره نیابد
۱۱
تو بازیهای او را نیک بشناس
۱۲
که تا ضایع نگردد بر تو انفاس
۱۳
چو دانستی کمینگاه عزازیل
۱۴
نبندد بر تو بر راه عزازیل
۱۵
بود هر کشف را ظاهر نهانی
۱۶
کزو پیدا شود روشن معانی
۱۷
نشان کشف علمی را تو بشناس
۱۸
که تا داری همیشه پاس انفاس
۱۹
شود بینا روان تو بحکمت
۲۰
همان گویا زبان تو بحکمت
۲۱
بود جاری حقایق بر زبانت
۲۲
بسی پوشیده‌های گردد عیانت
۲۳
بدان اوصاف چون موصوف گردی
۲۴
اگر گوئی سخن موقوف گردی
۲۵
هوائی باشد این گفتن تو میدان
۲۶
زبان را اندرین گفتن مجنبان
۲۷
بلی ذوقیست در گفتن هوائی
۲۸
نداند این به جز مرد خدائی
۲۹
کمینگاهی است شیطان را درین ذوق
۳۰
که میل نفس را بفریبد آن ذوق
۳۱
چنان مستغرق گفتن شود مرد
۳۲
که گردد خالی او از خواب و از خورد
۳۳
بود عشقی زبانش را بگفتن
۳۴
که گفتن را نه بتواند نهفتن
۳۵
زبانت اندرین دم بسته باید
۳۶
که کار و بار تو یکسر گشاید
۳۷
تو گفتن را شوی مانع به یک چند
۳۸
زبان خویش را داری تو در بند
۳۹
شود پیدا ترا کشف خیالی
۴۰
بسی صورت درو بینی تو حالی
۴۱
بسی آوازها آید بگوشت
۴۲
که آید دل در آن حالت بجوشت
۴۳
بسی احوال غیبی را بدانی
۴۴
که باشد جمله از راه معانی
۴۵
مخور لقمه بشبهت اندرین راه
۴۶
که تا بسته نگردد بر تو آن راه
۴۷
نشان آن باشد آن کس را در آن حال
۴۸
بگردد در درونش جمله احوال
۴۹
شود نوری قرین چشم ظاهر
۵۰
که ربانی بود آن نور طاهر
۵۱
بهر کس گر نظر کرد اندر آن حال
۵۲
بگردد در درونش جمله احوال
۵۳
در آن حالت بصورت درنماند
۵۴
حقیقت معنی هر یک بداند
۵۵
بداند آنکسی کو را سعید است
۵۶
هم آنکس را که از حضرت بعید است
۵۷
قیامت نقد او گردد در آن حال
۵۸
که بر وی کشف گردد جمله احوال
۵۹
به بیند صورت ابلیس را هم
۶۰
شناسا گردد آن تلبیس را هم
۶۱
بگوش آواز تحمید ملایک
۶۲
همان تسبیح و تمجید ملایک
۶۳
همان تسبیح حیوانات یکسر
۶۴
شود معلوم او را ای برادر
۶۵
سراسر بشنود آن را بداند
۶۶
از آن آواز حیران بماند
۶۷
نشان چشم و سمع جان همین است
۶۸
کسی داند که او صاحب یقین است
۶۹
اگر خواهد که آرد در عبارت
۷۰
و یا رمزی بگوید در اشارت
۷۱
در آن سر وقت او بیهوش گردد
۷۲
یقین بیطاقت و مدهوش گردد
۷۳
که تا این حالش پوشیده ماند
۷۴
کسی از وقت و حال او نداند
۷۵
چو عالی گردد آن کشف عیانی
۷۶
بخواهد دید سید را نهانی
۷۷
شود نوری قرین چشمش از شرع
۷۸
بدان بینا شود از اصل تا فرع
۷۹
وجود خویش بیند سنگ یاقوت
۸۰
همه عالم شده همرنگ یاقوت
۸۱
درون خود خنک یابد از آن ذوق
۸۲
شود بی‌خویشتن حیران از آن ذوق
۸۳
بخود چون باز آید کشته و خوش
۸۴
همه عالم همی بیند چو آتش
۸۵
در ان عالم تن خود غرق بیند
۸۶
برون از حیلت و از زرق بیند
۸۷
درونش سرد باشد اندر آن حال
۸۸
فرو ماند زبان از قیل و از قال
۸۹
پس آنگه با خود آید او دگر بار
۹۰
وجودخویش بیند همچو زنگار
۹۱
همه عالم شده بس سبز و روشن
۹۲
جهان یکسر شده بر وی چو گلشن
۹۳
درین عالم تمامت آفرینش
۹۴
چو شخصی بیند او از روی بینش
۹۵
چو آن شخص لطیف روشن پاک
۹۶
نوشته بیند او خطی که لولاک
۹۷
پس آنگه بیند او نور گزیده
۹۸
که خیره گردد اندر وی دو دیده
۹۹
منقش باشد آن نور مطهر
۱۰۰
توان آن نقش را خواندن سراسر
۱۰۱
هر آن نقشی کز آن نور مبین است
۱۰۲
تمامت رحمة للعالمین است
۱۰۳
یکی صورت شود پیدا از آن نور
۱۰۴
که چشم بد بود پیوسته زان دور
۱۰۵
که باشد معنوی آن صورت پاک
۱۰۶
که اندر وصف او گفتند لولاک
۱۰۷
بود آن صورت زیبای خواجه
۱۰۸
همی آن طلعت زیبای خواجه
۱۰۹
در آن حضرت برآید جمله کامش
۱۱۰
برند از زمره احباب نامش
۱۱۱
بباشد دیو نفسش هم مسلمان
۱۱۲
هم او مالک شود در ملک ایمان
۱۱۳
شود نومید ازو شیطان بیکبار
۱۱۴
نیاید نزد او هرگز دگر بار
۱۱۵
مشاهد گردد آن کس پس یقین بین
۱۱۶
طلاق هر دو عالم داده با این
۱۱۷
پس آنگه از خودی فارغ شود مرد
۱۱۸
شود از ماسوی الله جملگی فرد
۱۱۹
چو حیدر فرد باید شد ز جمله
۱۲۰
که تا گردی خلاص از هر طعمه
۱۲۱
پس آنگه از فنا هم فانی آید
۱۲۲
بصورت هم چو نقش مانی آید
۱۲۳
حیاتی یابد از حی یگانه
۱۲۴
کز آن باقی بماند جاودانه
۱۲۵
پس آنگه بیند او نوری چو مینا
۱۲۶
نداند این سخن جز مرد دانا
۱۲۷
نهانیها عیان بیند در آن نور
۱۲۸
بسی نام ونشان بیند در آن نور
۱۲۹
بهمت بگذرد زان جمله برتر
۱۳۰
بود خلق جهان را جمله برسر
۱۳۱
سلوک راه حق دشوار باشد
۱۳۲
کسی داند که او هشیار باشد
۱۳۳
بود هم جمع هم ظاهر چنین مرد
۱۳۴
وجود او بود در عصر خود فرد
۱۳۵
فروزین است منزلهای بس دور
۱۳۶
که آرد در نظر آن جمله مستور
۱۳۷
نشانی را نشاید باز گفتن
۱۳۸
که این توحید می‌باید نهفتن
۱۳۹
درین فصل از طریق رمز و ایجاز
۱۴۰
بگفتم شرح او را جملگی باز
۱۴۱
تو تا از هستی خود در حجابی
۱۴۲
نشانی زینکه گفتم درنیابی
۱۴۳
مقید تا بعلم و عقل خویشی
۱۴۴
ازین ره نه یکی باشی نه بیشی
۱۴۵
مگر علمی ببخشندت خدائی
۱۴۶
که یابی از خودی خود رهائی
۱۴۷
از آن علم ار ببخشندت حیاتی
۱۴۸
که یابی در ره دین زان ثباتی
۱۴۹
شود مکشوف بر تو این معانی
۱۵۰
بدانی یکسر آن راز نهانی
۱۵۱
چو سالک نیستی وز اعتقادی
۱۵۲
رساند اعتقادت با معادی
۱۵۳
بدین گر اعتقاد نیک داری
۱۵۴
نخست اندر بیابی رستگاری
۱۵۵
مشو زانها که گویند هرچه جارا
۱۵۶
نباشد آن نباشد پادشا را
۱۵۷
که باشد این سخن عین حماقت
۱۵۸
مشو مستغرق شین حماقت
۱۵۹
مشو منکر تو بر احوال ایشان
۱۶۰
که تادینت نگردد زان پریشان
۱۶۱
بخود نتوانی این ره را بریدن
۱۶۲
بسر باید بر ایشان دویدن
۱۶۳
بود مکشوف و گرددبر تو احوال
۱۶۴
شوی فارغ هم از جاه و هم از مال
۱۶۵
اگر کشفت نمی‌گردد میسر
۱۶۶
بنه رخ را بر آن خاک مطهر
۱۶۷
که تا آزاد گردد از کبایر
۱۶۸
ببخشندت همه سهو و صغایر
۱۶۹
لباس مغفرت پوشی در آن حال
۱۷۰
ولی پوشیده باشد بر تو احوال
۱۷۱
بوقت مرگ دانی آن معانی
۱۷۲
که روشن گرددت راز نهانی
۱۷۳
کز آن حضرت کرامتها چه دیدی
۱۷۴
چو شربتهای معنی را چشیدی
۱۷۵
چو پر کردی ز حضرت جام وصلت
۱۷۶
نماند در درونت هیچ علت
۱۷۷
هر آنکس گر کند بر تو سلامی
۱۷۸
اگر او خود بود محروم و عامی
۱۷۹
سعادت یابد و اقبال و توبه
۱۸۰
که چون بروی رسد از یار روضه
۱۸۱
بسی دارم ازین در معانی
۱۸۲
نمی‌گویم که تو نه اهل آنی
۱۸۳
زیادت زین نمی‌آرم دگر گفت
۱۸۴
درین معنی در تصدیق را سفت
۱۸۵
اگر محرم شوی روزی بدانی
۱۸۶
شود مکشوف بر تو این معانی
۱۸۷
ز آلایش دماغت چون شود پاک
۱۸۸
گل تحقیق را بوئی ازین خاک
۱۸۹
شود معلومت آنگه سرّ این کار
۱۹۰
نماند در درونت هیچ انکار
۱۹۱
چو منکر باشی این افسانه خوانی
۱۹۲
درین گفتن مرا دیوانه دانی
۱۹۳
چو بربستی بخود فرزانگی را
۱۹۴
ندانی ذوق این دیوانگی را
۱۹۵
منم دیوانه ای مرد یگانه
۱۹۶
نخواهم ترک کردن این فسانه
۱۹۷
چو دانم ای برادر این فسون را
۱۹۸
بجان ودل خریدم این جنون را
۱۹۹
طلاق عقل دادم علم بر سر
۲۰۰
که باشد این جنون ما را میسر
۲۰۱
مبارک بر تو این فرزانگی باد
۲۰۲
قرین عالم این دیوانگی باد
۲۰۳
تو این معنی ندانی ای برادر
۲۰۴
ارادت دار و خوش برخوان و بگذر
۲۰۵
بمسکینی توان دانستن این راز
۲۰۶
چو مسکین نیستی رو کار خود ساز
۲۰۷
چو بربستم در فرزانگی من
۲۰۸
بگویم رمزی از دیوانگی من
۲۰۹
اگر اهلی ز من این نکته بشنو
۲۱۰
بگوش دل یقین ای مرد رهرو
۲۱۱
مثال او چو قرص آفتابست
۲۱۲
وجودش دائماً پر نور و تابست
۲۱۳
ز نورش اهل معنی را قوام است
۲۱۴
زبانش اهل صورت را نظام است
۲۱۵
حجاب از جانب شخص است دائم
۲۱۶
که باشد از غذای نفس قائم
۲۱۷
از آن جانب همیشه نور و تاب است
۲۱۸
چه جای پرده و جای حجاب است
۲۱۹
اگر یک دم حجابی پیش گردد
۲۲۰
هزاران فتنه ظاهر بیش گردد
۲۲۱
محیط بحر او موجی برآرد
۲۲۲
هزاران در و گوهر بر سرآرد
۲۲۳
ز بحرش بحر حیوان چون روان کرد
۲۲۴
بهر قالب که در شد جان جان کرد
۲۲۵
بجای هر گلی دلجوی باشد
۲۲۶
چو بینی آب او زین جوی باشد
۲۲۷
الف یکتاست لیک اندر معانی
۲۲۸
ندانی هیچ تا او را ندانی
۲۲۹
معانی جمله موقوفست بروی
۲۳۰
نهانی جمله مکشوف است بروی
۲۳۱
از آن خالی نباشد هیچ حرفی
۲۳۲
معانی دان وجودش را چو ظرفی
۲۳۳
بباطن زو بود ترتیب کلمه
۲۳۴
ازو ظاهر شودترتیب کلمه
۲۳۵
نباشد یک الف یک حرف یک طرف
۲۳۶
نه معنی و نه صورت بس کن این حرف
۲۳۷
که این از فهم هر غیری بعید است
۲۳۸
قریب این سخن اهل سعید است
۲۳۹
اگر زین شیوه گویم تا بمحشر
۲۴۰
بود یک قطره از آن بحر اخضر
۲۴۱
از این شیوه بپردازم سخن را
۲۴۲
بنوعی دیگر آغازم سخن را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.