عطار · بی‏سرنامه

بخش ۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
من بغیر از تو نه‌بینم درجهان
۲
قادرا پروردگارا جاودان
۳
من ترا دانم ترا دانم ترا
۴
حق ترا کی غیر باشد ای خدا
۵
چون به جز تو نیست در هر دو جهان
۶
لاجرم غیری نباشد در میان
۷
اولین و آخرین وای احد
۸
ظاهرین و باطنین و بی عدد
۹
این جهان و آن جهان و در نهان
۱۰
آشکارا در نهان و در عیان
۱۱
هم عیان و هم نهان پیدا توئی
۱۲
هم درون گنبد خضرا توئی
۱۳
در ازل بودی و باشی همچنان
۱۴
تا ابد هستی و باشی جاودان
۱۵
ای ز تو پیدا شده کون و مکان
۱۶
ای ز تو پیدا شده جان و جهان
۱۷
ای ز تو عالم پر از غوغا شده
۱۸
جان پاکان در رهت یغما شده
۱۹
ای ز تو چرخ فلک گردان شده
۲۰
صدهزاران دل ز تو حیران شده
۲۱
ای ز وصلت عاشقان دلسوخته
۲۲
جامهٔ وصل تو هر دم دوخته
۲۳
ای ز وصلت کار بازار آمده
۲۴
همچو ابراهیم در نار آمده
۲۵
ای ز وصلت جانها اندر فغان
۲۶
همچو موسی درجواب لن تران
۲۷
ای ز وصلت جانها بریان شده
۲۸
همچو اسمعیل صید قربان شده
۲۹
ای ز وصلت زاهدان در تهنیت
۳۰
همچو داود نبی در تعزیت
۳۱
ای ز وصلت عالمان در گیر و دار
۳۲
چون سلیمان پادشاهی ملک دار
۳۳
ای ز وصلت جان ما تاراج یافت
۳۴
چون محمد یک شب معراج یافت
۳۵
ای ز وصلت عاشقان آشفته کار
۳۶
همچو عیسی آمده از پای دار
۳۷
ای ز وصلت آسمان گردان شده
۳۸
اندرین ره راه بی‌پایان شده
۳۹
ای ز وصلت کوکبان اندر طلب
۴۰
می‌نیاسایند هرگز از تعب
۴۱
ای ز وصلت آفتاب اندر سما
۴۲
غلط غلطان می‌رود بی سر و پا
۴۳
ای ز وصلت خاک را خون در جگر
۴۴
هر زمان سردگر کرده بدر
۴۵
ای ز وصلت آب در کار آمده
۴۶
هر زمان هر سو پدیدار آمده
۴۷
ای ز وصلت شد فریدت غرق خون
۴۸
هر زمان در خاک افتد سرنگون
۴۹
ای ز وصلت آتش از غم سوخته
۵۰
اندر آن دم سنگ بر سر کوفته
۵۱
ای ز وصلت هر زمان حیران شدم
۵۲
در تحیر سر بسر گردانشدم
۵۳
ای ز وصلت غرق توحید آمدم
۵۴
لاجرم در عین تجرید آمدم
۵۵
من توام تو من نه من جمله توئی
۵۶
محو کردم در تو مائی و توئی
۵۷
خود یکی بود و نبود او را دوئی
۵۸
از منی هر چیز هم اینجا توئی
۵۹
من بوصلت عارفی مطلق شدم
۶۰
عارفی رفته تمامی حق شدم
۶۱
من خدایم من خدایم من خدا
۶۲
فارغم از کبر و کینه وز هوا
۶۳
سر بی سرنامه را پیدا کنم
۶۴
عاشقان را در جهان شیدا کنم
۶۵
صد هزاران خلق حیران مانده‌اند
۶۶
اندرین ره نوح گریان مانده‌اند
۶۷
صد هزاران عارفان در گفتگو
۶۸
اندرین ره لوح دل در شست و شو
۶۹
عاشقان آتش زنند در هر دو کون
۷۰
تا رهی زین نقشهای لون لون
۷۱
نقشها را جمله در آتش بسوز
۷۲
بعد از آن شمع وصالش برفرور
۷۳
چون نماند نقشها اندر نهان
۷۴
آن زمان نقاش را بینی عیان
۷۵
با تو گویم سر اسرار نهان
۷۶
ای برادر نقش را نقاش دان
۷۷
چون ترا باشد کمال دین به حق
۷۸
خویش را هرگز نبینی جز به حق
۷۹
جملگی اعضای تو ای بی خبر
۸۰
ذات کلی این جهان را سر به سر
۸۱
عرش و فرش و لوح کرسی و قلم
۸۲
از توشان شد اسم در عالم علم
۸۳
گوهری جان در هوس تو کردهٔ
۸۴
با سگی و جاهلی خوکردهٔ
۸۵
دادهٔ بر باد عمر جاودان
۸۶
یک زمان آگه نهٔ از سرجان
۸۷
چون شوی آگه ز سر خویشتن
۸۸
ترک گیری ازحدیث ما و من
۸۹
جمله را یک بینی ای مرد خدای
۹۰
تا نه‌بینی ای پسر رشته دوتای
۹۱
گر تو راه عشق را مایل شوی
۹۲
یک ره و یک کعبه و یک دل شوی
۹۳
ننگری در هیچ سوای مردکار
۹۴
دایما در عشق باشی بی‌قرار
۹۵
عشق جانان جوهر جان آمده است
۹۶
لاجرم از خلق پنهان آمده است
۹۷
هست پیدا نیک تنها از شما
۹۸
کی بود خفاش را تاب ضیا
۹۹
این جهان و آن جهان با هم ببین
۱۰۰
بگذر از راه گمان و از یقین
۱۰۱
عشق با انسان و آن آمیخته
۱۰۲
روح اندر خاک دان آویخته
۱۰۳
گفتم ای آرام جان عاشقان
۱۰۴
هم شوی درمان درون جسم و جان
۱۰۵
ای جمالت عاشقان نشناخته
۱۰۶
مرکب معنی درین ره تاخته
۱۰۷
ای وصالت سالکان را رهروان
۱۰۸
جمله در آیند از ره بی نشان
۱۰۹
ای وصالت صادقان صادق شده
۱۱۰
در طریق عشق خود لائق شده
۱۱۱
ای وصالت عالمان درهای و هوی
۱۱۲
در ره تقلید بشکافند موی
۱۱۳
ای وصالت اولیا را داد حال
۱۱۴
دأب ایشان ماورای قیل و قال
۱۱۵
ای وصالت آسمان و هم زمین
۱۱۶
هست در تسبیح رب العالمین
۱۱۷
ای وصالت شمس را دریافته
۱۱۸
نور او در جمله عالم یافته
۱۱۹
ای وصالت ماه را هاله زده
۱۲۰
گاه بدروگه هلالی بر زده
۱۲۱
ای وصالت باد و آتش را به هم
۱۲۲
داد وصلت از ره لطف و کرم
۱۲۳
ای وصالت بحر را بگداخته
۱۲۴
هر زمان درد دگر پرداخته
۱۲۵
ای وصالت کرد آب و خاک را
۱۲۶
داد قدسی روح قدس پاک را
۱۲۷
ای وصالت کوه را در گل زده
۱۲۸
صد هزاران عاربش بر دل زده
۱۲۹
ای وصالت سر دریای قدم
۱۳۰
صد هزاران درّ آرد از عدم
۱۳۱
ای وصالت آشکارا و نهان
۱۳۲
ای وصالت بی بیان و بی عیان
۱۳۳
ای وصالت انبیا و اولیا
۱۳۴
ای وصالت عاشقان و اصفیا
۱۳۵
ای وصالت زاهدان و مخلصان
۱۳۶
ای وصالت نیستی و هستیان
۱۳۷
ای وصالت هست گشته در جهان
۱۳۸
ای وصالت هست پیدا ونهان
۱۳۹
ای وصالت از جهان بیرون شده
۱۴۰
ای وصالت عالم بیچون شده
۱۴۱
ای وصالت هر دو عالم سوخته
۱۴۲
ای وصالت خان و مانم سوخته
۱۴۳
عالمان در علم اودرمانده‌اند
۱۴۴
عارفان از عرف او وامانده‌اند
۱۴۵
عاشقان از عشق او حیران شدند
۱۴۶
هر دم از نوعی دگر بی جان شدند
۱۴۷
زاهدان از زهد او رسوا شدند
۱۴۸
در خیال زهد او شیدا شدند
۱۴۹
بعد پنجه سال او اسرار یافت
۱۵۰
از فریدالدین لقب عطار یافت
۱۵۱
سر بیسرنامه را پیدا کنم
۱۵۲
عاشقان رادرجهان شیدا کنم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.