بسم الله الرحمن الرحیم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بنام کردگار فرد بی چون
۲
که ما را از عدم آورد بیرون
۳
خداوندی که جان بخشید و ادراک
۴
نهاد اسرار خود را در کف خاک
۵
علیمی کاینهمه اسرار و انوار
۶
ز عشق خویش آورد او پدیدار
۷
ز ذات خویش چار ارکان نمود او
۸
زمین ساکن فلک گردان نمودار
۹
همه هستی ذات اوست اینجا
۱۰
چو خورشید و چو مه پنهان و پیدا
۱۱
دو عالم در سجود اوست دایم
۱۲
به ذات خود بود پیوسته قایم
۱۳
ز جار ارکان نمود اجسام آدم
۱۴
دمیده از دم خویش اندرو دم
۱۵
ز خاکی اینهمه معنی نموده
۱۶
درو دیدار خود پیدا نموده
۱۷
ز نور اوست پیدایی بینش
۱۸
ازو پیدا نموده آفرینش
۱۹
وجود تست اینجا گه ز جودش
۲۰
اگر دیدار خواهی کن سجودش
۲۱
دو عالم در تو پیدا کرده بنگر
۲۲
وصالش یافتی از وصل برخور
۲۳
سراسر در تو پیدا میندانی
۲۴
که بیشک این جهان و آن جهانی
۲۵
توئی آیینه در آیینه میبین
۲۶
جمال خویش در آیینه میبین
۲۷
زهی صانع که چندین از تو پیدا
۲۸
ازین پیوسته از تو شور و غوغا
۲۹
زهی از تیرگی دیدار کرده
۳۰
طلسم گنج پر اسرار کرده
۳۱
ترا خورشید و مه رخشان و گردان
۳۲
طلبکار تو و تو در دل و جان
۳۳
حقیقت شیب و بالا از تو پیداست
۳۴
ز دیدار تو عالم پر ز غوغا است
۳۵
همه ذرات در تسبیح ذاتت
۳۶
ندیده هیچکس کل صفاتت
۳۷
تمامت در تو حیران و تو در خویش
۳۸
ز عزت این جهان آورده در پیش
۳۹
حجاب صورت آنجا باز بسته
۴۰
خودی و خویش در پرده نشسته
۴۱
کسی جز تو که باشد آن تو هستی
۴۲
صفات خویش بر خود نقش بستی
۴۳
طلبکار تو عقل و ره نبرده
۴۴
ز تو حیران اگرچه بسته پرده
۴۵
کجا عقلت بیابد زانکه جانی
۴۶
اگر گویم نشان بی نشانی
۴۷
نشان بینشانی از تو موجود
۴۸
صفاتت کرده هستی تو معبود
۴۹
همه ذات تو میجویند پیدا
۵۰
تو ناپیدا و در جمله هویدا
۵۱
حقیقت آشکارائی همیشه
۵۲
نه بر جائی نه بیجائی همیشه
۵۳
منور از تو عالم در میانه
۵۴
توئی خود عالم و از تو نشانه
۵۵
چهارت عنصر اینجا بنده گشته
۵۶
ابا خورشید تو تابنده گشته
۵۷
تو خود میجوئی و با خویش هستی
۵۸
ز خود گوئی و بر خود بار بستی
۵۹
کجا آتش تواند یافت بویت
۶۰
که شد دیوانه از سودای رویت
۶۱
کجا رویت تواند یافتن باد
۶۲
که جانم از صفات اوست آباد
۶۳
صفات عشق هم آیات دیده است
۶۴
اگرچه خویش در آفات دیده است
۶۵
حقیقت خاک اینجا یافته راز
۶۶
هزاران قصه بی او گفتهٔ باز
۶۷
تو خورشیدی میان خاک و خونی
۶۸
مگر ذرات عالم رهنمونی
۶۹
تو شاهی عکس خود در ذات دیده
۷۰
سوی خورشید جان دیگر رسیده
۷۱
چه نور است اینکه در جانها فکندی
۷۲
که در هر ذره طوفانها فکندی
۷۳
هزاران قطره هر یک آفتابی
۷۴
ز عکس هر یکی نوری و تابی
۷۵
ز هر قطره عیان عکسی پدیدار
۷۶
تو اندر وصل خود جان را خریدار
۷۷
تووئی بحر و توئی جوهر چه جویم
۷۸
توئی خورشید من دیگر چگویم
۷۹
وصالت هر که جوید سر ببازد
۸۰
چو شمع آنگاه هر دم سر فرازد
۸۱
تو شمع مجلس کون و مکانی
۸۲
تو جوهر میندانم گرچه کانی
۸۳
ز تاب روی تو عالم منیر است
۸۴
کز آن یک لمعه در سیر مسیر است
۸۵
ز نور روی تو خورشید خیره
۸۶
شده پنهان و گشته لعل تیره
۸۷
مه از شرم تو در هر ماه بگداخت
۸۸
چو رویت دید خود در خاک انداخت
۸۹
فلک مدهوش و از شوق تو حیران
۹۰
بسر در خاک راهت گشته پویان
۹۱
همه گلهای رنگارنگ زیبا
۹۲
که میگردد ز صنع تو هویدا
۹۳
شود ریزان درین ره ز اشتیاقت
۹۴
فنا آمد مر ایشان را فراقت
۹۵
بنفشه خرقه پوش مست کویت
۹۶
فکنده سر ببر درهای هویت
۹۷
شده نرگس ز بویت مست و مدهوش
۹۸
گشاده دیدهها و گشته خاموش
۹۹
فتاده در زبانت سوسن از راز
۱۰۰
ریاحین گفته نیز اسرارها باز
۱۰۱
ثنا و حمد تو گویند مرغان
۱۰۲
به هر گونه میان باغ و بستان
۱۰۳
چو بلبل روی گل در عشق تو یافت
۱۰۴
از آن نزد سلیمان خویش بو یافت
۱۰۵
حقیقت فاخته طوق تو دارد
۱۰۶
بگردن جان دراز شوق تو دارد
۱۰۷
همه در غلغل عشق تو هستند
۱۰۸
گهی هشیار و گاهی نیم مستند
۱۰۹
تعالی الله کمال صنع بیجون
۱۱۰
که جان بنموده اندر خاک در خون
۱۱۱
چه چیزی کاینهمه از تست پیدا
۱۱۲
تو درجانی و جان ازتست پیدا
۱۱۳
چو از دیدار تو دیدار کرده
۱۱۴
ز مستی جمله را بیدار کرده
۱۱۵
تو خود دانای خویش و نیز کس نیست
۱۱۶
بجز تو فوق و تحت و پیش و پس نیست
۱۱۷
یکی ذاتی که اول مینداری
۱۱۸
که در اول در آخر می برآری
۱۱۹
یکی بودی و هم آخر یکینی
۱۲۰
بنزدم قل هوالله پیشکینی
۱۲۱
زبان عاقلان شد الکن تو
۱۲۲
فرو ماندند در ماه و من تو
۱۲۳
نیارد کرد عقلت وصف اینجا
۱۲۴
که پرکرده است او هر نقش اینجا
۱۲۵
که باشد عقل طفلی در ره تو
۱۲۶
که افتاده است در خاک ره تو
۱۲۷
بسی وصف تو کرد و هم بسی خواند
۱۲۸
ولی در آخر از راز تو درماند
۱۲۹
چنان کانجا توئی آنجا تو باشی
۱۳۰
به کل در علم خود دانا تو باشی
۱۳۱
تو در پرده برون پرده غوغا
۱۳۲
همه نادان توئی بر جمله دانا
۱۳۳
زهی از تو شده پیدا دو عالم
۱۳۴
ز یکتائی تو پیدا شد آدم
۱۳۵
ز تو پیدا همه تو ناپدیدار
۱۳۶
ز تو آدم شده اینجا پدیدار
۱۳۷
کمال صنع تو آدم نموده
۱۳۸
ابا او گفتهٔ و از خود شنوده
۱۳۹
دم آدم ز تو بد ورنه آدم
۱۴۰
کجا هرگز زدی اینجایگه دم
۱۴۱
تمامت انبیا حیران دیدت
۱۴۲
فرستادست بی گفت و شنیدت
۱۴۳
تو پیغام خود اینجا بازگفتی
۱۴۴
ابا احمد حقیقت راز گفتی
۱۴۵
دو عالم پر ز نور فر و زیبت
۱۴۶
فرازی کرده از بهر نشیبت
۱۴۷
خروش عشق تو در عالم افتاد
۱۴۸
از اول در نهاد عالم افتاد
۱۴۹
ز بالا سوی شیب آمد ز عزت
۱۵۰
تو بخشیدی مرا وراعز و قربت
۱۵۱
تو دادی رفعتش در روی ذرات
۱۵۲
فرستادی مرا دو اسفل آیات
۱۵۳
اساس علم الاسمایش کردی
۱۵۴
ز ذات خویشتن پیداش کردی
۱۵۵
نهادی گنج خود اندر دل او
۱۵۶
دمیده از دم خود در گل او
۱۵۷
نفخت فیه من روح آشکاره
۱۵۸
ز تست و هم توئی برخود نظاره
۱۵۹
ز تست آدم هویدا و از تو برخاست
۱۶۰
یکی اسمست وین پنهان و پیداست
۱۶۱
اگر پنهان شوی پیدا تو باشی
۱۶۲
دوئی محو است کل یکتا تو باشی
۱۶۳
توئی یکتا دوئی شد ازمیانه
۱۶۴
تو خواهی بود با خود جاودانه
۱۶۵
ز یکتائی خود جانا نمودی
۱۶۶
جمال خویش هم با ما نمودی
۱۶۷
دل عشاق تو پر خون بماند
۱۶۸
نداند هیچکس تا چون بماند
۱۶۹
جهان جان شده از تو پدیدار
۱۷۰
ابا عشاق تو میگوید اسرار
۱۷۱
بگفتی سر خود جانا بآخر
۱۷۲
ابا منصور رازت گشت ظاهر
۱۷۳
که باشد کو نداند ور بداند
۱۷۴
چو تو در دید خود حیران بماند
۱۷۵
نداند جز تو کس در عشقبازی
۱۷۶
که با ما هر یکی چه عشق بازی
۱۷۷
برافکن پرده جانا تا بدانیم
۱۷۸
یقین گردان که در عین گمانیم
۱۷۹
ز عزت عاشقان را شادگردان
۱۸۰
وزین بند بلا آزاد گردان
۱۸۱
چنان دیدار تو در جان ما شد
۱۸۲
که جان یکبارگی از خود فنا شد
۱۸۳
چو جان ما فنا شد در ره تو
۱۸۴
از آن شد در حقیقت آگه تو
۱۸۵
حقیقت یافت شد آخر خبردار
۱۸۶
برون آمد بکل از عجب و پندار
۱۸۷
خبردار است جان و از تو گوید
۱۸۸
تو میبیند وصالت مینجوید
۱۸۹
ز صنع ذات تو جانست آگاه
۱۹۰
ستاده بهر خدمت سوی درگاه
۱۹۱
وصالش کرده هم روزی در اینجا
۱۹۲
که دید و بخت و پیروزی در اینجا
۱۹۳
دل اینجا نیز عین اصل دارد
۱۹۴
که با جان در قیامت وصل دارد
۱۹۵
ز تو بازار دنیا پرحضور است
۱۹۶
سراسر از تو دلها پر ز نور است
۱۹۷
منور از تو روی کاینات است
۱۹۸
همه عالم پر از خورشید ذاتست
۱۹۹
عجب خورشید رویت در تک وناب
۲۰۰
فتاده این زمان در قطره آب
۲۰۱
ز تو پیدا ز تو پنهان شود باز
۲۰۲
سوی خورشید تو رخشان شود باز
۲۰۳
ندانم با که و اندر کجائی
۲۰۴
چه کردستی تو و چه مینمائی
۲۰۵
ندانم با که وصفت باز گویم
۲۰۶
نمیبینم کسی تا راز گویم
۲۰۷
چه بینم چون به جز تو دیگری نیست
۲۰۸
خبرداری و کس را مخبری نیست
۲۰۹
ز هر وصفی که کردم بیش از آنی
۲۱۰
که وصف خویش کردن هم تودانی
۲۱۱
ز تو جان زنده و اندر گفتگویست
۲۱۲
به تست اینجایگه هم جستجویست
۲۱۳
نهان از شوق گریانیم و خاموش
۲۱۴
سر خود را نهاده بر بنا گوش
۲۱۵
همی گرید چو ابر از شرمساری
۲۱۶
که گر بد کرده او را درگذاری
۲۱۷
توئی بیرون ولی در اندرونی
۲۱۸
همه ذرات خود را رهنمونی
۲۱۹
عطا دادی تو در آخر کریما
۲۲۰
برحمت عفو کردستی رحیما
۲۲۱
عطا بخشی تو بیش از گناه است
۲۲۲
ولیکن جان بنزدت عذر خواهست
۲۲۳
صفاتت انبیا چون دیده باشد
۲۲۴
ز تو گفته ز تو بشنیده باشد
۲۲۵
ز وصفت ذات تو جانست آگاه
۲۲۶
ستادم بهر خدمت سوی درگاه
۲۲۷
اگرچه کرد خدمت مربسی او
۲۲۸
شناسد خویشتن را تا کسی او
۲۲۹
که باشد جان که تا باشد بر تو
۲۳۰
که واماند حقیقت در خور تو
۲۳۱
ترق دارد ز دیدار تو ای دوست
۲۳۲
که دارد از تو و افتاده در پوست
۲۳۳
توی او را به هر حال و به هر کار
۲۳۴
حقیقت مونس و هم ناپدیدار
۲۳۵
حقیقت چون دل و جان هم تو باشی
۲۳۶
فکنده دمدمه هم دم تو باشی
۲۳۷
بقای جاودانی هم تو بخشی
۲۳۸
نهانی هم نهانی هم تو بخشی
۲۳۹
همه از تست اینجا چه بد و نیک
۲۴۰
ولی ما خون خودریزان درین ریگ
۲۴۱
بدی از ما و نیکی از تو پیداست
۲۴۲
که ذات پاک تو در کل هویداست
۲۴۳
تو دانائی و علام و خبیری
۲۴۴
که مر بیچارگان را دستگیری
۲۴۵
تو ستّاری و سرّ جمله پوشی
۲۴۶
حقیقت عذر موری مینیوشی
۲۴۷
تو بخشائی مر آخر هر گنه را
۲۴۸
که میدانیم ما تو پادشه را
۲۴۹
قلم راندی و خرسندیم مانده
۲۵۰
ترا پیوسته در بندیم مانده
۲۵۱
اسیر و ناتوان افتادهٔ تو
۲۵۲
درین نه طاق ایوان زادهٔ تو
۲۵۳
ترا در راه معنی راه داده
۲۵۴
ز شوقت داغ بر دلها نهاده
۲۵۵
چو داغ عشق تو ما راست در دل
۲۵۶
از آن اینجا مراد آمد به حاصل
۲۵۷
چو افتادیم اینجا همچو خاکت
۲۵۸
مکن از ما دریغ آن نور پاکت
۲۵۹
کریما قادرا پروردگارا
۲۶۰
بفضل خود ببخشی این گدا را
۲۶۱
عظیما صانع کون و مکانی
۲۶۲
گدا را دادهٔ راز نهانی
۲۶۳
سمیعا خود بخود می راز گفتی
۲۶۴
همه بشنیده هم خود بازگفتی
۲۶۵
زهی سرت زبان خاموش گشته
۲۶۶
تن و جان در رهت بیهوش گشته
۲۶۷
زهی صنعت نموده عشق عطار
۲۶۸
که چندین جوهر افشانده است و اسرار
۲۶۹
زهی انعام و لطف و کارسازی
۲۷۰
بفضل خویش ما را مینوازی
۲۷۱
نهادم گردن تسلیم اینجا
۲۷۲
بماندستم عجب پر بیم اینجا
۲۷۳
طلبکارت بدم در اول کار
۲۷۴
به آخر آمدی جانا پدیدار
۲۷۵
منم افتاده در خاک رهت خوار
۲۷۶
مرا از خاک ره ای دوست بردار
۲۷۷
چنان حیرانم و هم راز دیدم
۲۷۸
خودی در بیخودی من باز دیدم
۲۷۹
قلم راندی مرا در آخر ای دوست
۲۸۰
که تا بیرون کنی این مغز از پوست
۲۸۱
بدان قولم که گفتی درالستم
۲۸۲
بآخر این صدف جانا شکستم
۲۸۳
تو ما را کردهٔ جانا بزندان
۲۸۴
درین زندان تو هستیم مهمان
۲۸۵
مرا خوشد از اینجا آشنادار
۲۸۶
مرا در قید زندان با صفا دار
۲۸۷
یقین میدان که اندر آخر کار
۲۸۸
بیامرزد حقیقت کل بیک بار
۲۸۹
بیامرزد بآخر دوستان را
۲۹۰
دهدشان مر بهشت جاودان را
۲۹۱
گر آمرزد بیک ره جمله را پاک
۲۹۲
نیامرزیده باشد جز کف خاک
۲۹۳
همه در حضرتش یک مشت خاکست
۲۹۴
ببخشاید به آخر ز آن چه باکست
۲۹۵
چه باشد نزد او این جمله عالم
۲۹۶
حبابی دان ونقشی دان در این دم
۲۹۷
چه باشد گر ببخشاید بیک بار
۲۹۸
کجا آید در این دریا پدیدار
۲۹۹
نه چندانست انعام الهی
۳۰۰
سر مو نیست از مه تا بماهی
۳۰۱
کمال لطف تو بیمنتهایست
۳۰۲
گدا امیدوار اندر دعایست
۳۰۳
بفضل خود ببخشی ناتوان را
۳۰۴
ز بس بنمای از خود جان جان را
۳۰۵
نمائی بیشکی راه نجاتم
۳۰۶
رسانی آخر ازدل سوی ذاتم
۳۰۷
تو میبینم تو میدانم دگر هیچ
۳۰۸
نیاید جز تو دیگر در نظر هیچ