عطار · هیلاج نامه

در معراج حضرت خاتم صلی الله علیه و آله

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شبی جبریل پاک آمد سوی خاک
۲
بنزد مصطفی سلطان لولاک
۳
که ای مهتر ازین زندان برون آی
۴
در امشب انبیا را رهنمون آی
۵
ستاده انبیا و مرسلیناند
۶
به هر جانب جهانی حور عیناند
۷
ز ماهی تابمه جوش و خروش است
۸
همه کروبیان حلقه بگوش است
۹
در امشب چون سوی حضرت شتابی
۱۰
مراد خود در آن حضرت بیابی
۱۱
بخواه از حق تعالی امت خود
۱۲
که تا بخشد مر ایشان را همه بد
۱۳
شب امشب ترا عین وصال است
۱۴
وز آن حضرت تجلی جلال است
۱۵
براق آورد آنگه پیش احمد
۱۶
عنان او گرفته در کف خود
۱۷
چه گویم وصف او چون کس ندیده است
۱۸
بگفتا بهر تو حق آفریده است
۱۹
نه چندان بودش آنجا اشتیاق او
۲۰
نشست آنگاه بر پشت براق او
۲۱
ز چار و پنج و شش آنجا برون شد
۲۲
همه کون و مکان را رهنمون شد
۲۳
علم زد بر فراز هفت افلاک
۲۴
برون بنهاد پا از عرصهٔ پاک
۲۵
به هر چیزی که آمد سوی او باز
۲۶
حقیقت محو میکرد آن سرافراز
۲۷
گذر میکرد و میشد تا رسید او
۲۸
مقام انبیا در سدره دید او
۲۹
تمامت انبیا را دید آنجا
۳۰
سلامش کرد آدم گفت ابنا
۳۱
شب آنست ای فرزند میمون
۳۲
که آری جمله را ز اندیشه بیرون
۳۳
یکایک در سلامش راز گفتند
۳۴
غم دیرینهٔ خود بازگفتند
۳۵
همه بشنفت از ایشان راز ایشان
۳۶
نهاد آنگاه رخ را سوی جانان
۳۷
بسی میدید اندر ره عجایب
۳۸
گذر میکرد از چندان غرایب
۳۹
چو رفرف سد ره را بگذشت از دور
۴۰
حقیقت جبرئیلش ماند مهجور
۴۱
ازو جبریل معظم دور افتاد
۴۲
محمد در میان نور افتاد
۴۳
همی شد تا بجائی کان نه جا بود
۴۴
که آنجا گاه جای مقتدا بود
۴۵
چو از نه پردهٔ نیلی گذر کرد
۴۶
ورای پردهٔ غیبی سفر کرد
۴۷
به هر پرده که میشد راز میجست
۴۸
نمود بود خود را باز میجست
۴۹
طلب میکرد طالب عین مطلوب
۵۰
که کلی بازبیند روی محبوب
۵۱
چو نور ذات آمد در صفاتش
۵۲
حقیقت کشف شد اسرار ذاتش
۵۳
چو میم احمد آنجا محو آمد
۵۴
احد شد در میانه اسم احمد
۵۵
حجاب صورت آنجامحو مانده
۵۶
حقیقت مصطفی ز آن صحو مانده
۵۷
خطابی کرد با وی صاحب راز
۵۸
چرا در خویش ماندستی چنین باز
۵۹
منم تو تو منی داری ز من هان
۶۰
ترا زیبد ز ذات حق برهان
۶۱
بگو کامشب چه میخواهی بگویم
۶۲
که بیشک سرور و شاهی چگویم
۶۳
بگویم تا چه میخواهی کنون تو
۶۴
که کردم در میانه رهنمون تو
۶۵
ترا من برگزیدم از مقامت
۶۶
بتو بخشم همه روز قیامت
۶۷
ترا کردم کنون بر جمله سالار
۶۸
مر آن چیزی که میگویم نگهدار
۶۹
خطاب ما شنو هر لحظه از جان
۷۰
میان اهل دنیا خود مرنجان
۷۱
تو از مائی وما از تو بدیدم
۷۲
حقیقت خلق از تو آفریدم
۷۳
توی سلطان و هر جمله گدایت
۷۴
بر من بهتر آمد خاکپایت
۷۵
در امشب حضرت ما یافتستی
۷۶
ز ماهی تا بمه بشتافتستی
۷۷
طلب کن تا ترا ای مهتر راز
۷۸
چه بایستت آن با ما بگو باز
۷۹
جوابش داد آن شب شاه جمله
۸۰
چه گویم من توی آگاه جمله
۸۱
تو میدانی که دانائی در اسرار
۸۲
توی از خاطر موری خبردار
۸۳
ترا زیبد که راز جمله دانی
۸۴
مراد ما بر آوردن توانی
۸۵
تو دانائی که در خاطر چه دارم
۸۶
بنزدیک تو چون پاسخ گذارم
۸۷
بفضل خود ببخشا امت من
۸۸
تو افزودی تو از خود حرمت من
۸۹
ببخشی امتم چون پرگناهند
۹۰
درین حضرت ستاده عذر خواهند
۹۱
چه باشد گر ببخشائی کف خاک
۹۲
کف خاکند پیش صانع پاک
۹۳
گناهانشان بمن بخشی سراسر
۹۴
نیندازی مر ایشان را در آذر
۹۵
چو فضل و رحمت تو بیشمار است
۹۶
ترا بخشایش بیچاره کار است
۹۷
چه باشد گر برحمت دست گیری
۹۸
که تو افتادگان را دستگیری
۹۹
نه چندانست فضل و رحمت تو
۱۰۰
که داند هیچکس از قربت تو
۱۰۱
توی اول توی آخر چه گویم
۱۰۲
که در میدان حضرت همچو گویم
۱۰۳
همه امت بتو دارند امید
۱۰۴
که ایشان را کنی رحمت تو جاوید
۱۰۵
بیامرزی مرایشان آخر کار
۱۰۶
نگردانی بدوزخ شان گرفتار
۱۰۷
بمیرانی بایمانشان تو جمله
۱۰۸
نگهداری ز شیطانشان تو جمله
۱۰۹
ترا دانند چیزی میندانند
۱۱۰
ترا از جان و دل دانی که خوانند
۱۱۱
خطاب آمد بدو از حضرت پاک
۱۱۲
که شد آخر حقیقت زهر و تریاک
۱۱۳
مخور غم سیدا اندیشه بگذار
۱۱۴
که بخشایم گناهانشان بیکبار
۱۱۵
بتو بخشیدم ایشان را که دانند
۱۱۶
ز بهر تو سوی جنت رسانند
۱۱۷
لقای خود کنم روزی ایشان
۱۱۸
دهم من بخت و پیروزی ایشان
۱۱۹
محمد شاد شد از وعدهٔ دوست
۱۲۰
خوشا آن وعدهٔ کان وعدهٔ اوست
۱۲۱
نودالف سخن با حق بیان کرد
۱۲۲
نودالف دگر نقش بیان کرد
۱۲۳
حقیقت سی هزارش گفت بر گو
۱۲۴
تو با این دوستان راهبر گو
۱۲۵
مگو این سی هزار دیگر ای دوست
۱۲۶
که یکسان باشد آنگه مغز با پوست
۱۲۷
دگر سی گفت اگر خواهی بگو تو
۱۲۸
دگر خواهی مگو و راز کم گو
۱۲۹
حقیقت وعدهٔ او راست آمد
۱۳۰
ترا امشب ز ما درخواست آمد
۱۳۱
چو احمد رازها بشنید از یار
۱۳۲
حقیقت سجده کرد از جان بیکبار
۱۳۳
چو نزد دوست صاحب راز گردید
۱۳۴
درآنجا سجده کرد و باز گردید
۱۳۵
چنان در سیر عزت با خبر بود
۱۳۶
که جانانش بکلی در نظر بود
۱۳۷
به هر پرده که دیگر در نظر بود
۱۳۸
ز جانان باز صاحب رازتر بود
۱۳۹
حقیقت ذات پاکش بیشکی بود
۱۴۰
نزولش با دخول آنجا یکی بود
۱۴۱
چو باز آمد سوی دنیا حقیقت
۱۴۲
یقین روز دگر شاه شریعت
۱۴۳
همه یاران بر احمد شده باز
۱۴۴
یقین هر یک چو بازی او چو شهباز
۱۴۵
بعزت نزد احمد خوش نشستند
۱۴۶
حقیقت بهر تسلیمی به بستند
۱۴۷
زبان بگشود شاه آنگاه آنجا
۱۴۸
که گرداند همه آگاه آنجا
۱۴۹
بگفت آن سرّها کو بود دیده
۱۵۰
بجز او هیچکس آن سر ندیده
۱۵۱
امیرالمؤمنین حیدر که جان بود
۱۵۲
رموز آشکارایش عیان بود
۱۵۳
چنین گفتا مبارک بادت ای جان
۱۵۴
که میبینم دل آبادت ای جان
۱۵۵
از این پس هم توی هم میرو هم شاه
۱۵۶
که هستی از کمال عشق آگاه
۱۵۷
ترا این لحظه باید سوی دولت
۱۵۸
گرائیدن که داری عز و قربت
۱۵۹
ز درد امت خود یاد میدار
۱۶۰
چو شه با تست جانت شاد میدار
۱۶۱
منه بیرون زحد شرع خود پای
۱۶۲
چو جنت عرصهٔ عالم به پیمای
۱۶۳
سر بدخواه خود را کاستی تو
۱۶۴
مکن هیچ دگر جز راستی تو
۱۶۵
ترا بخشند اینجا راستی باز
۱۶۶
کجا بازار حق آراستی باز
۱۶۷
زهی مهتر که قرب تو فزونست
۱۶۸
ز جمله انبیا این رهنمونست
۱۶۹
ترا بر رهنمونی حق فرستاد
۱۷۰
یقین این عزت و تمکین ترا داد
۱۷۱
ترا عطار بیچاره غلام است
۱۷۲
تمامش کن که مسکین ناتمام است
۱۷۳
بتو امید دارد در شفاعت
۱۷۴
کزین رنجش تو بخشائی براحت
۱۷۵
نخواهد شد ترا بیرون ازین باب
۱۷۶
بحق گیسویت کو بود در تاب
۱۷۷
امیدی داشتم هست آن امیدم
۱۷۸
که دل گشته سیاه و مو سپیدم
۱۷۹
ضعیف و مبتلا و خوارمانده
۱۸۰
عجایب خسته و غمخوار مانده
۱۸۱
امید من توی در هر دو عالم
۱۸۲
نظرها میکنی بر من دمادم
۱۸۳
چنانی در میان جان عطار
۱۸۴
که همچون نقطهٔ در عین پرگار
۱۸۵
بتو نازانست اینجا انبیا کل
۱۸۶
حقیقت بی شکی هم انبیا کل
۱۸۷
دمی ای صدر دین عطار بنواز
۱۸۸
ورا کلی تو از خاطر نینداز
۱۸۹
دگرکز شاعرانم نشمری تو
۱۹۰
بچشم شاعرانم ننگری تو
۱۹۱
تو میدانی که این مسکین درویش
۱۹۲
هوای روضهات دارد فراپیش
۱۹۳
چو بیشک در میان جان نهانی
۱۹۴
همی دانی همه راز نهانی
۱۹۵
طلبکار تو بودم در جهان من
۱۹۶
کنونت یافتستم رایگان من
۱۹۷
چنانت عاشقم ای ماه اینجا
۱۹۸
که بر گردون زنم خرگاه اینجا
۱۹۹
تو میدانی که راز جان ما چیست
۲۰۰
درین درد و بلا درمان ما چیست
۲۰۱
بکن درمان درد ما حقیقت
۲۰۲
که قوت یافت از هر سو طبیعت
۲۰۳
فنا گردان مرا از بود خویشم
۲۰۴
که دیدم در فنا معبود خویشم
۲۰۵
فنا خواهد بدن اول بقاام
۲۰۶
از آن پیوسته در عین فناام
۲۰۷
در آخر این بود ما را سرانجام
۲۰۸
بیاید خوردن آخر جمله آن جام
۲۰۹
همه اینجام باید خورد آخر
۲۱۰
که تا جانان شود آخر بظاهر
۲۱۱
همه آنجام باید کردنت نوش
۲۱۲
که گردانیم غمها را فراموش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.