عطار · هیلاج نامه

در سر صفات بعیان عین الیقین فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
لقای خالق الخلق قدیمم
۲
که بسم الله الرحمن الرحیمم
۳
مرا اینجا نباید خویش و پیوند
۴
حقیقت نه زن و نی یار و فرزند
۵
نمانم هیچکس را من به تحقیق
۶
دهم هر کس که خواهم عین توفیق
۷
صفاتم بین منزه از همه کس
۸
مرا بنگر تو هم از پیش و از پس
۹
نداند وصف من کردن به جز من
۱۰
ز اسرارم حقیقت هست روشن
۱۱
منم منصور شاه آفرینش
۱۲
حققت عذر خواه آفرینش
۱۳
بیان میگویم این اسرار سرباز
۱۴
که خواهم باخت اینجا نیک و بد باز
۱۵
وصالم آفرینش پایدار است
۱۶
دلم با جان در اینجا بردبار است
۱۷
سزای خود دهم اینجای با خود
۱۸
برم یکسانست اینجا نیک یابد
۱۹
کنون شیخا منم سلطان عالم
۲۰
یقین هم جان و هم جانان عالم
۲۱
منم جان در تن هر کس حقیقت
۲۲
که باشدجز من اینجاگه حقیقت؟
۲۳
منم جان در تن این جمله اینجا
۲۴
همه نادان ومن درخویش دانا
۲۵
منم جان در تن ونور دودیده
۲۶
کسی وصلم در اینجا کل ندیده
۲۷
که یابد وصل من گر جان شود باز
۲۸
حقیقت بود ما باشد یقین باز
۲۹
تو شیخا این چنین دان سرّ توحید
۳۰
که در توحید موجود است تقلید
۳۱
شنیدستی قیامت را که گویند
۳۲
قیامت روز امروز است جویند
۳۳
قیامت روز امروز است اینجا
۳۴
از آنم بخت پیروز است اینجا
۳۵
قیامت روز امروز است بنگر
۳۶
همه ذرات من نزدیک آور
۳۷
قیامت خویشتن داده است کل باز
۳۸
اگرچه مانده اندر عین ذل باز
۳۹
قیامت دیدهٔ امروز او بین
۴۰
ز من بشنو حقیقت صاحب دین
۴۱
مبین منصور جز دیدار بیچون
۴۲
که بنموده است دانا بیچه وچون
۴۳
ابی مثلست در آفاق میدان
۴۴
فتاده اندرین سر طاق میدان
۴۵
ندارد مثل در آفاق منصور
۴۶
که بیشک اوفتاده طاق منصور
۴۷
درین نه طاق روی او پدید است
۴۸
ابا تو این زمان گفت و شنید است
۴۹
مرا ای شیخ دین دیندار اینجا
۵۰
که میگویم ترا در دار اینجا
۵۱
جهان میبین تو شادان از رخ من
۵۲
حقیقت گوش کن این پاسخ من
۵۳
بود منصور ذات لایزالی
۵۴
درین منزل تجلی جلالی
۵۵
مرا زیبد که اینجا مینماید
۵۶
در وصلت اینجا میگشاید
۵۷
در وصلت گشادم می نه بینی
۵۸
ترا منداد دادم می نه بینی
۵۹
هنوز اندر کمال شیخ اینجا
۶۰
نمیدانی یقین گفتار ما را
۶۱
کمان بگذار و بنگر دید دیدم
۶۲
که گویم درحقیقت ناپدیدم
۶۳
کمان بردار و ما را پیشوا بین
۶۴
چو منصور اندر اینجا گه خدابین
۶۵
منم الله جز من نیست ای خلق
۶۶
وجودذات من یکیست ای خلق
۶۷
خلایق این زمان ما را پرستند
۶۸
در اینجاهرکه استاداست هستند
۶۹
خدای خویشتن منصور باشد
۷۰
درونش بین همه پرنور باشد
۷۱
خدای جمله منصور است حلاج
۷۲
نهاده برسر شیخ جهان تاج
۷۳
خدای جملگی منصور شیخ است
۷۴
ولکین در میان منصور شیخ است
۷۵
کجادانند این سرّ می ندانند
۷۶
همه منصور را بینند وخوانند
۷۷
همه منصور دانند از حقیقت
۷۸
پرستندش همه اندر شریعت
۷۹
بجز منصور اینجا نیست الله
۸۰
که از اسرار رحمن است آگاه
۸۱
خبر تا میدهد ز اسرار اینجا
۸۲
نمودار است او بردار اینجا
۸۳
نمودار است رویش باز بیند
۸۴
پرستیدن اگر صاحب یقیناند
۸۵
خدا منصور و منصوراست خالق
۸۶
وصال اینست اینجا ای خلایق
۸۷
خلایق جمله درگفتار ماندند
۸۸
همه در پردهٔ پندار ماندند
۸۹
همه در پردهاند و مانده کل باز
۹۰
در اینجا گاه اندر عین ذل باز
۹۱
منم در پردهٔ جانها حقیقت
۹۲
پدیدارند جانهای حقیقت
۹۳
تعالی این چه شور است و چه افغان
۹۴
که تا افکندهام اندر دل و جان
۹۵
خلایق من خدایم تا به بینند
۹۶
نمودم مینمایم تا به بینند
۹۷
خلایق من خدایم در نمودار
۹۸
ز عشق خویش امروزم بر این دار
۹۹
خلایق من خدایم چند گویم
۱۰۰
همه خواهند تا پیوند جویم
۱۰۱
منم پیوندتان اکنون خلایق
۱۰۲
منم جان می ندانند این خلایق
۱۰۳
صفات ذات من در جمله پیداست
۱۰۴
درون جملگی دیدم هویداست
۱۰۵
دگر با شیخ گفت ای پیر رهبر
۱۰۶
زمانی باش و ما را باش غمخور
۱۰۷
زمانی شیخ ما را بیوفا باش
۱۰۸
تو بر ما این زمان تو پیشوا باش
۱۰۹
بفرما این زمان کاینجا جُنید است
۱۱۰
که سیمرغست اندر خویش صید است
۱۱۱
بسی گفتم نخواهد بُرد فرمان
۱۱۲
مرا امروز ای شیخ جهان بان
۱۱۳
ز هر گونه ورا میگویمش باز
۱۱۴
همی سوزد دلش بر من سرافراز
۱۱۵
نمیدانم ورا معذور دارم
۱۱۶
نمیخواهم که وی را دور دارم
۱۱۷
اگر او عاشق کل پاکباز است
۱۱۸
حقیقت بیشکی در پایدار است
۱۱۹
بفرماید مرا اینجا قصاص او
۱۲۰
که عام الناس را باشد مناص او
۱۲۱
فتادستند و نادانان راهند
۱۲۲
چوامروزی که در دیدار شاهند
۱۲۳
نمیدانند شاه خود یقین باز
۱۲۴
بماندستم درون جان و تن باز
۱۲۵
مرا دانندصورت راز داند
۱۲۶
ازین فکرت از ایشان باز ماند
۱۲۷
چنان در فکر ماندستند اینجا
۱۲۸
فتاده از خروش بانگ وغوغا
۱۲۹
بخواهم کرد اکنون یادگارم
۱۳۰
برای شیخ هان برروی دارم
۱۳۱
خلایق را بپرس و عالمان باز
۱۳۲
یقین از ما گمان از جاهلان باز
۱۳۳
که منصور است اکنون راز گفته
۱۳۴
حقیقت سر جانان بازگفته
۱۳۵
چنان بنموده است امروز او باز
۱۳۶
که خواهد گشت اندر عشق جانباز
۱۳۷
نخواهد باخت جانان روی جانان
۱۳۸
فکنده دمدمه درکوی جانان
۱۳۹
بخواهد باخت جان و سرحقیقت
۱۴۰
ندارد هیچ او سر بر حقیقت
۱۴۱
چنین میگوید اینجا پیر حلاج
۱۴۲
که امروزم کنید از عشق آماج
۱۴۳
چو آیم این زمان اندر دل و جان
۱۴۴
حقیقت میزنم من دم ز جانان
۱۴۵
اگر از عاشقان راه مائید
۱۴۶
همی امروز کل آگاه مائید
۱۴۷
نخواهم جان و تن نی عز و نی ذل
۱۴۸
بخواهم این زمان انداختن کل
۱۴۹
دل وجان چون حجاب راه ما بود
۱۵۰
کنون هم جان و دل آگاه ما بود
۱۵۱
چو دل آگاه شد هم جان آگاه
۱۵۲
شوید آگاه از ما خلق گمراه
۱۵۳
کنون سر را بگفتم در قصاصم
۱۵۴
نظر میکن تو درعین سپاسم
۱۵۵
بگو ای شیخ اکنون چون کبیر است
۱۵۶
در اینجا کردهام من بینظیر است
۱۵۷
نظیرت نیست اندر روی آفاق
۱۵۸
مرا این قطب در روی جهان طاق

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.