اسرار گفتن عبدالسلام با شیخ جنید از حقیقت منصور
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ورا عبدالسلام آنگه چنین گفت
۲
که این مرد این همه عین الیقین گفت
۳
که چشم من در این اسرار افتاد
۴
شدم من از وجود خویش آزاد
۵
چو دیدم روی اودیدم حقیقت
۶
نمود سرّ بیچون در شریعت
۷
سراپایش نظر کردم خدایست
۸
ابا ذات حقیقت آشنایست
۹
جلال اندر جمالش هست پیدا
۱۰
در اینجا کرد رازم آشکارا
۱۱
سخن کاینمرد میگوید همان است
۱۲
که این بیچاره اندر جان عیانست
۱۳
سخن کاین مرد گفت اینجا یقین باز
۱۴
میان عاشقان آمد سرافراز
۱۵
سخن کاین مرد گفت از بود بود است
۱۶
که ذات جسم و جان در کل نموداست
۱۷
سخن کاین مرد میگوید خدایست
۱۸
همه ذرات اینجا رهنمایست
۱۹
هر آنکو ره برد او را بداند
۲۰
چو داند اندر و حیران بماند
۲۱
من این دلدار میدانم که چونست
۲۲
که از عقل خلایق آن برونست
۲۳
تو اکنون ای جنید ار بازدانی
۲۴
سزد کز پیر خود این راز دانی
۲۵
سخن از عقل میگوئی دگر باز
۲۶
کجا عقل این تواند گفت سرباز
۲۷
سخن از عشق میگوید عیانی
۲۸
بر هر کس یقین راز نهانی
۲۹
سخن از عشق میگوید در اینجا
۳۰
تو میدانی چه میجوید در اینجا
۳۱
فراقی در وصال بازدیده است
۳۲
وصال آنگاه کلّی باز دیده است
۳۳
وصالش در فراق آمد پدیدار
۳۴
نمیبینی همی جز دید دلدار
۳۵
مرا بود این زمان این یار رهبر
۳۶
تو نیز ار گفت او درعشق ره بر
۳۷
حقیقت این زمانش گر بزندان
۳۸
دل او را در اینجاگه بسوزان
۳۹
مرنجان خویشتن گر بود اوئی
۴۰
که با او این زمان در گفت و گوئی
۴۱
تو اوئی او ترا و می ندانی
۴۲
که من با او عیانم در نمانی
۴۳
منم با او و او با من حقیقت
۴۴
نمودش یافتم اندر شریعت
۴۵
منم او را و او با من یقینست
۴۶
که اودر من حقیقت رازبین است
۴۷
ز بهر من در این بغداد آمد
۴۸
که کل از جسم و جان آزاد آمد
۴۹
ز جسم وجان طمع بریده است او
۵۰
که صاحب درد و صاحب دیده است او
۵۱
چو باشد آفتاب اندر درونش
۵۲
همان خورشید اندر رهنمودنش
۵۳
کسی دارد مثال آفتاب او
۵۴
از آن اینجاست اندر تک و تاب او
۵۵
از آن خورشید رهبر بود بر ذات
۵۶
نهاده روی سوی جمله ذرات
۵۷
همه ذرات گرد اوست اینجا
۵۸
که میبینند با او دوست اینجا
۵۹
حقیقت دوست با اودر میانست
۶۰
اناالحق گوی با وی در بیانست
۶۱
چو حق او راست پس مطلق چه گوید
۶۲
بجز حق در درون او که گوید
۶۳
خدا با اوست اینجا راز گفته
۶۴
ابا ما و تو اینجا بازگفته
۶۵
خدا با اوست میگوید که مائیم
۶۶
اناالحق تا سراسر مینمائیم
۶۷
خدا با اوست از بهر نمودار
۶۸
بخواهد کردنش اینجای بردار
۶۹
بخواهد سوختن در آخر کار
۷۰
شود در آخر کار او خبردار
۷۱
اگرچه هر خبر دارد بظاهر
۷۲
خبر کل باز یابد او در آخر
۷۳
بآخر هم بسوزانید او را
۷۴
چنان باشد مر اورا گفتگو را
۷۵
ولیکن چون کنند اینجای بردار
۷۶
حقیقت گوید این سر صاحب اسرار
۷۷
که من هستم خدا بیشک بدانید
۷۸
حقیقت حق منم یک یک بدانید
۷۹
از اول اندر اینجا گه زبانش
۸۰
برون آرند اینجا از دهانش
۸۱
ببرندش دگر دست و دگر پای
۸۲
اناالحق چون بگوید جای بر جای
۸۳
به آخر دست او بالا پذیرد
۸۴
نمودش جمله اینجادست گیرد
۸۵
بسوزانند آخر ظاهر یار
۸۶
شود در آتش آنگه ناپدیدار
۸۷
بگوئید آن زمان خاکستر او
۸۸
اناالحق همچنان در گفت و درگو
۸۹
بسی راز است او رااندر اینجا
۹۰
بهل تا زود بگشاید در اینجا
۹۱
جنید او را تو اکنون دان ز مندوست
۹۲
حقیقت حق نگر او را که حق اوست
۹۳
درون او نظر کن راز مطلق
۹۴
حق است اینجا و میگوید اناالحق
۹۵
اناالحق میزند در دید یار است
۹۶
مر اورا ذات جانان آشکار است
۹۷
جنیدا این نگهدار و نگو راز
۹۸
تو این اسرار جز با صاحب راز
۹۹
چو این مرد است از مردان دیندار
۱۰۰
میان عاشقان صاحب اسرار
۱۰۱
بخواهد یافتن او سرفرازی
۱۰۲
حقیقت دان تو او را بینیازی
۱۰۳
بپرسیدم دگر از پیر خود من
۱۰۴
ترا این سر کرا کردست روشن
۱۰۵
بگو تا من چو تو این راز دانند
۱۰۶
حقیقت سرّ کلی بازدانند
۱۰۷
تو این از خویش میگوئی مرا راز
۱۰۸
و یا از دیگری بشنیدهٔ باز
۱۰۹
بگو این مرد را تا من بدانم
۱۱۰
که من بر تو حقیقت مهربانم
۱۱۱
جوابم داد کای شیخ سرافراز
۱۱۲
مرا مر خضر گفتست این سخن باز
۱۱۳
شبی در خلوت اسرار بودم
۱۱۴
دمی دم دیدهٔ دیدار بودم
۱۱۵
چنانم وجد بُد یا حضرت ذات
۱۱۶
که گوئی جان شدم مر جمله ذرات
۱۱۷
دل وجانم چنان درآشنائی
۱۱۸
دل آن شب یافت اسرار خدائی
۱۱۹
فرو رفتم درون خود حقیقت
۱۲۰
برستم من ز نیک و بد حقیقت
۱۲۱
حقیقت وقت من خوش بد در آن دم
۱۲۲
نمودم راز جانان من چودیدم
۱۲۳
دمادم رخ نمودم سر اسرار
۱۲۴
شدم ازدیدن دم ناپدیدار
۱۲۵
چو درعین عیان من راز دیدم
۱۲۶
وصال یار آن شب باز دیدم
۱۲۷
عیانم منکشف شد اندر اینجا
۱۲۸
خدا را یافتم من در همه جا
۱۲۹
درونم با برون حق یافتم من
۱۳۰
حقیقت سرّ مطلق یافتم من
۱۳۱
نبودم من همه کلی خدا بود
۱۳۲
که ما را اندر آن دیدار بنمود
۱۳۳
دمی خوش خوش درآن حالت فتادم
۱۳۴
زمانی بر زمین من رخ نهادم
۱۳۵
چو با خویش آمدم اینجا یقین من
۱۳۶
بدیدم در زمان خورشید روشن
۱۳۷
یکی پیری بدیدم ماه رفتار
۱۳۸
که شد در خلوت من او پدیدار
۱۳۹
چنان پیری که نورش بود در روی
۱۴۰
ابا من بود اینجا روی در روی
۱۴۱
چو آن حالت بدیدم من در آن شب
۱۴۲
که پیری آنچنان آمد در آن شب
۱۴۳
چو با خویش آمدم کردم سلامی
۱۴۴
بر من کرد پیر دین قوامی
۱۴۵
دمی خاموش بودم بعد از آن پیر
۱۴۶
مرا گفتا درین حالت چه تدبیر
۱۴۷
دمی خوش دست دادت در زمانه
۱۴۸
طلب کردی وصال جاودانه
۱۴۹
طلب کردی ندانندت یقین دوست
۱۵۰
کجایابی ازین عین الیقین دوست
۱۵۱
ترا آن دم دل و جان محو باشد
۱۵۲
که مکرت را بآخر صحو باشد
۱۵۳
اگر ازجان درین ره بگذری تو
۱۵۴
جمال یار اینجا بنگری تو
۱۵۵
جمال یار میجوئی و با تست
۱۵۶
کجا یابی چنین کاری چنین سست
۱۵۷
زمانی با وصال او نبودت
۱۵۸
خیالی ازوصال اینجا نمودت
۱۵۹
خیالی دیدی و حیران شدی تو
۱۶۰
چنین در عشق سرگردان شوی تو
۱۶۱
وصال یار را تابی نداری
۱۶۲
که اینجا این توانی پای داری
۱۶۳
نمودت همچو منصور حقیقی
۱۶۴
که یارد کرد با او هم رفیقی
۱۶۵
تو این دم حالتی خوش دست دادت
۱۶۶
ولی کلی ندیدی نور ذاتت
۱۶۷
دل از جان دور کن تا یار یابی
۱۶۸
درون جان به کل دلدار یابی