عطار · هیلاج نامه

پرسیدن عبدالسلام ازخضر از سرّ منصور

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
باو گفتم که او این دم کجایست
۲
تو میدانی که این دم در چه جایست
۳
اگر دانی بگویم تا بدانم
۴
که بهر چیست این راز نهانم
۵
ز پیغمبر یقین بهتر نباشد
۶
چو او اینجایگه رهبر نباشد
۷
تو دید انبیا و پیشوائی
۸
حقیقت این زمان عین خدائی
۹
بگو اسرار او تا من بدانم
۱۰
در این سر نهان روشن بدانم
۱۱
مرا گفتاندانی باش خاموش
۱۲
سخن میران تو ازعقل وهم از هوش
۱۳
کجا بینی وگربینی ندانی
۱۴
چو بینی قول من بیشک بدانی
۱۵
تو او را دید خواهی جاودانه
۱۶
ازو بنگر رموزش در میانه
۱۷
تو او را بینی اندر شهر بغداد
۱۸
که خواهد داد من عشاق را داد
۱۹
تو او را چون ببینی یارگردی
۲۰
ازین مستی بکل هشیار گردی
۲۱
بدان اورا چه میگوید اناالحق
۲۲
که او دارد حقیقت سر مطلق
۲۳
نمودی باز بین ازواصل راه
۲۴
که او دیده است بیشک در مکان شاه
۲۵
همه عشاق عالم شاهشان او
۲۶
حقیقت سالکان آگاهشان او
۲۷
اگر آگاه راهی از زمان تو
۲۸
یقین منصور میبین جان جان تو
۲۹
چه منصور است جان جان و رابین
۳۰
حقیقت این زمان دید خدابین
۳۱
خدا منصور را داده است مستی
۳۲
که همچون دیگران نی بت پرستی
۳۳
نیامد تا حقیقت یار شد او
۳۴
ز دید عشق برخوردار شد او
۳۵
چو سر عشق درمنصور آمد
۳۶
از آن در آخر اومشهور آمد
۳۷
چنان این دم دمی دارد در آفاق
۳۸
که جز او نیست اندر جزو و کل طاق
۳۹
چنانش وصل آنجادست دادست
۴۰
که هم بادانش و با دین و داد است
۴۱
همه علمی بر او راهست اعیان
۴۲
نمیبیند حقیقت جز که جانان
۴۳
همه جانان همی بیند جهان او
۴۴
همه بادست و او اندر میان او
۴۵
همه با دست اینجا در حقیقت
۴۶
سپرده او یقین راه شریعت
۴۷
همه یار است ره بسپرده اینجا
۴۸
نه همچون دیگران در پرده اینجا
۴۹
همه یار است و کل دلدار دارد
۵۰
ز وصل حق دل هشیار دارد
۵۱
چنان در سرّ قربت کامرانست
۵۲
که اینجاگه بکلی جان جانست
۵۳
چنان در سرّ قربت پایدار است
۵۴
که گوئی دایماً برروی داراست
۵۵
حقیقت ذات حق در اوست موجود
۵۶
میان عاشقان کل اوست موجود
۵۷
یقین منصور حق درکاینات اوست
۵۸
نمود واصلان و سرّ ذات اوست
۵۹
همه ذاتست اندر آفرینش
۶۰
بدو روشن تمامت چشم بینش
۶۱
تمامت سالکان را پیشوایست
۶۲
همه ذرات عالم رهنمایست
۶۳
که باشد همچو او دیگر نباشد
۶۴
جز او همراز و هم رهبر نباشد
۶۵
سوی منزل رسیده یار دیده
۶۶
حقیقت قصهٔ بسیار دیده
۶۷
ریاضت میکشد هر دم بدم او
۶۸
طلب کل میکند عین عدم او
۶۹
ازل را با ابد کردست پیوند
۷۰
در آنجاگه گشاده بند از بند
۷۱
همه بندش بصورت بازگشته
۷۲
میان عارفان شهباز گشته
۷۳
شد کونین عام مصطفایست
۷۴
که بر کل امم او پیشوایست
۷۵
هر آن قدری که آنجا یافت احمد
۷۶
که بُد در عشق محمود و مؤید
۷۷
از آن منصور احمد بود در راز
۷۸
که اسرار یقینم گفته سرباز
۷۹
نگفت او سر ما کس داشت پنهان
۸۰
که بد بیشک حقیقت جان جانان
۸۱
چو جانان بود امر کل عشاق
۸۲
نگفت و شد درون جزو و کل طاق
۸۳
از آن طاق دو ابرویش دو تابود
۸۴
که اندر من رآنی کل خدا بود
۸۵
خدا بود و بگفت از عزت یار
۸۶
از آن کل گشت اندر قربت یار
۸۷
خدا بود و نگفت اینجا اناالحق
۸۸
از آن شد رهبر ذرات مطلق
۸۹
خدا بود و خدا آن سرور دین
۹۰
از آن آمد حقیقت رهبر دین
۹۱
از آن اورا حقیقت کل معانی
۹۲
که زد دم در یقین از من رآنی
۹۳
حقیقت خضرش اینجا چاکر آمد
۹۴
که او بر کل عالم سرور آمد
۹۵
حیات جاودان بخشید او را
۹۶
مرا ز آب حیات آن شاه بینا
۹۷
حیات جاودان زو یافتستم
۹۸
از آن در قرب اوبشتافتستم
۹۹
چودیدم اوست بیشک شاه عالم
۱۰۰
همودانم یقین آگاه عالم
۱۰۱
چوآگاهی ازو دارد دل و جان
۱۰۲
شدم بر درگه او همچو دربان
۱۰۳
یقین منصور از وی گشت حاصل
۱۰۴
مراوراجان جان در عشق واصل
۱۰۵
ازو منصور راز خود بگوید
۱۰۶
دوای عاشقان اینجا بجوید
۱۰۷
ازو منصور گوید سر اسرار
۱۰۸
نماید اندرو دیدار دلدار
۱۰۹
ازو منصور اینجا در یقین است
۱۱۰
خداگشته بکلی پیش بین است
۱۱۱
ازو منصور دم زد آخر کار
۱۱۲
کنون خواهد شدن در آخر کار
۱۱۳
کنون منصور دریای یقین است
۱۱۴
نمودم جملگی عین یقین است
۱۱۵
در آن دریا من اورادوش دیدم
۱۱۶
ز عشق او را به کل بیهوش دیدم
۱۱۷
چنان بیهوش گشت ومست جانان
۱۱۸
حقیقت بود و نیست و هست جانان
۱۱۹
چنان مستغرق دریای لا بود
۱۲۰
که گوئی در جهان عین فنا بود
۱۲۱
عیانش منکشف دلدار گشته
۱۲۲
ولیکن خویشتن بیزار گشته
۱۲۳
چو او رادیدم اینجا ساکن یار
۱۲۴
حقیقت بوده اینجا ساکن یار
۱۲۵
دمی در بود او کردم قراری
۱۲۶
باستادم در اینجا برکناری
۱۲۷
چودیدم شاه دیدم بر رخ خاک
۱۲۸
دمادم گفت از جان پاسخ پاک
۱۲۹
نه چندان گفت آن شب سر توحید
۱۳۰
که اعیان بودش آنجا گه بتقلید
۱۳۱
همه توحید بیچون گفت اینجا
۱۳۲
بسی درهای معنی سفت اینجا
۱۳۳
به آخر تهنیت بسیار کرد او
۱۳۴
چرا کاندر جهان بُد نیک فرد او
۱۳۵
بسی بگریست دمدم شاه عشاق
۱۳۶
صدازد آنگهی در کل آفاق
۱۳۷
میان بحر آوازی برآورد
۱۳۸
ز هر جانب صد آغازی برآورد
۱۳۹
اناالحق میزد اندر روی دریا
۱۴۰
تمامت ماهیان از سرّ دریا
۱۴۱
اناالحق نیز ما با او هم بگفتند
۱۴۲
صدفها درّ معنی هم بسفتند
۱۴۳
دمی خوش من که خضرم اندراینجا
۱۴۴
از آن بگشاد کل بر من در اینجا
۱۴۵
درم بگشاد آن دم در نمودار
۱۴۶
ز هر سو باز دیدم من رخ یار
۱۴۷
مرا علم لدنّی بود اول
۱۴۸
بر اسرار اوآمد معطل
۱۴۹
معطل شد همه علم یقین باز
۱۵۰
مرا بنمود اینجا ای سرافراز
۱۵۱
زناگه روی در سوی من آورد
۱۵۲
که ای خضر از چه هستی صاحب درد
۱۵۳
بسی گشتی تو اندر گرد آفاق
۱۵۴
بسی دیدی عجایبها توای طاق
۱۵۵
یکی میجوی از ارزندهٔ تو
۱۵۶
حیاتی یافتی و زندهٔ تو
۱۵۷
بآبی گشتهٔ قانع در اینجا
۱۵۸
کجا آخر توانی خورد دریا
۱۵۹
اگردریا فرو نوشی تمامی
۱۶۰
دگر کی پخته گردی و تو خامی
۱۶۱
تو اینجا گه حیات خویش هستی
۱۶۲
حیات جاودان مسکین نجستی
۱۶۳
حیات جاودان اینجا طلب کن
۱۶۴
حقیقت جان جان اینجا طلب کن
۱۶۵
در این ظلمات اینجاگه خوش آمد
۱۶۶
مقامت عین آب و آتش آمد
۱۶۷
در این آتشکده مغرور گشتی
۱۶۸
نخورده آبی از وی دورگشتی
۱۶۹
از آن دوری که اندر نزد عشاق
۱۷۰
قبولی کردهٔ خود را بآفاق
۱۷۱
نظر کن تا ترا بخشم حقیقت
۱۷۲
اگر بسپردهٔ راه طریقت
۱۷۳
اگر ره کردهٔ در سوی منزل
۱۷۴
رسیدستی بگو اینجا تو از دل
۱۷۵
اگر آری خبر از جان جانان
۱۷۶
نظر کن بحر کل در عشق عیان
۱۷۷
تو خضراکنون بدان اسرار منصور
۱۷۸
که هستی بر یقین دردار منصور
۱۷۹
ترا کار است دایم در سر بحر
۱۸۰
کجا دانی شدن تو اندرین قصر
۱۸۱
اگر ره بردهٔ اندر سر آب
۱۸۲
درون رو در میان بحر غرقاب
۱۸۳
اگر فردا شبت باشد کناری
۱۸۴
سوی بغداد ما را هست یاری
۱۸۵
در آن خلوت چو بینی روی او باز
۱۸۶
سلام ما رسان او را سرافراز
۱۸۷
بگو اینک رسیدم هست نزدیک
۱۸۸
که تا روشن کنم این راه تاریک
۱۸۹
بگو اسرار او با ما در اینجا
۱۹۰
که ترا میگوید منصور دانا
۱۹۱
درین اسرار ار اگر باشی خبردار
۱۹۲
ز تو هستیم میدان پیر هشیار
۱۹۳
در این سر فنا بنگر بقایم
۱۹۴
مگردان صورت اینجا جابجایم
۱۹۵
چنان باش اندر اینجا لابالّا
۱۹۶
که باشد در یکی عین تولا
۱۹۷
خابین باش نه خودبین مطلق
۱۹۸
اگر از کل زنی دم از اناالحق
۱۹۹
خدابین باش طاعت دمبدم کن
۲۰۰
وجود بود خود کلی عدم کن
۲۰۱
عدم کن بود خود تا باز بینی
۲۰۲
در اینجا بود آندل بازبینی
۲۰۳
بیکباره یکی شودر حقیقت
۲۰۴
وصال یار میبین در طریقت
۲۰۵
چنان خود بازکن کاینجا مراتو
۲۰۶
همی گویم چو هستی پیشوا تو
۲۰۷
بجز حق را مبین و حق شو آنگه
۲۰۸
حقیقت ذرهٔ مطلق شو آنگه
۲۰۹
وصال یار میخواهی چو ما باش
۲۱۰
بکل یکبارگی عین لقا باش
۲۱۱
چو نتوانی بذات او رسیدن
۲۱۲
ترا بایدجمال ما بدیدن
۲۱۳
کنون خواهیم آمد سوی بغداد
۲۱۴
که خواهیم از عیان ما دادخودداد
۲۱۵
یکی دیدیم خواهیم آمدن باز
۲۱۶
که بنمائیم اینجا عز و اعزاز
۲۱۷
تو فتوی ده چو بینی یار مطلق
۲۱۸
که تا ازجان زنیم اینجا اناالحق
۲۱۹
همه خصمان ما خوشنود گردان
۲۲۰
وجود ما بکلی بود گردان
۲۲۱
بده فتوی عوام الناس ای یار
۲۲۲
که باید کرد مرمنصور بردار
۲۲۳
مرا بردار کن تا سر نمایم
۲۲۴
ترا اسرار کل ظاهر نمایم
۲۲۵
مرا بردار کن کز پیش گفتم
۲۲۶
ترا این درّ معنی کل بسفتم
۲۲۷
کنون ای خضر ما را بازبین تو
۲۲۸
ز باغ عشق برخوردار بین تو
۲۲۹
چنان گردد و یکی در دهر فانی
۲۳۰
که باشد باز در عین عیانی
۲۳۱
منم امروز کل دلدارگشته
۲۳۲
بخاک و خون بزیر دار گشته
۲۳۳
نداند قصّهٔ من جز خداوند
۲۳۴
که اودارد ابا او خویش و پیوند
۲۳۵
مرا پیوند اکنون کردگاراست
۲۳۶
مرا با عشق او بسیارکار است
۲۳۷
همی گویم اناالحق در جهان من
۲۳۸
دمی گویم اناالحق راز جان من
۲۳۹
دم خود را حقیقت یار بینم
۲۴۰
دم من لیس فی الدیار بینم
۲۴۱
شب وصل است امشب خضر دیگر
۲۴۲
در امشب از عیان ما تو برخور
۲۴۳
شب وصلست و روز وصل دیگر
۲۴۴
حقیقت روز وصلم میشود سر
۲۴۵
شب وصل است و روز اصل بینی
۲۴۶
تو در بغداد ما را وصل بینی
۲۴۷
شب وصلست و جانانست پیدا
۲۴۸
مرا خورشید تابانست پیدا
۲۴۹
شب وصلست و ما را روز آمد
۲۵۰
در اینجا یار جان افروز آمد
۲۵۱
شب وصل است خضرا راه کن تو
۲۵۲
مر آن دلدار آگاه کن تو
۲۵۳
همی گوئیم بالجمله خدائیم
۲۵۴
نه چون سالوسیان بیوفائیم
۲۵۵
خدا با ماست و با تو گفت اسرار
۲۵۶
به بینی بعد از آتش برسر دار
۲۵۷
تو بردارش شناساگرد آخر
۲۵۸
چو اسرارش شود در عشق ظاهر
۲۵۹
که دارد در عیان صاحبقرانی
۲۶۰
تو بردارش نظر کن تا بدانی
۲۶۱
ز دید احمد مختار دارد
۲۶۲
سراپایش حقیقت یاردارد
۲۶۳
کنون خضر از محمد گشت واصل
۲۶۴
کزو مقصود کل بینی تو حاصل
۲۶۵
ز احمد بردار از من عیان شو
۲۶۶
ز احمد راز دان و در نهان شو
۲۶۷
چو من از سرّ او گشتم فنا کل
۲۶۸
حقیقت گشتهام عین لقا کل
۲۶۹
سراپایم محمد شد حقیقت
۲۷۰
چو بسپردم ورا راه شریعت
۲۷۱
حقیقت مصطفی عین خدا بود
۲۷۲
از آن منصور شد در عشق معبود
۲۷۳
بگفت این و بشد در قعر دریا
۲۷۴
فتاد اندر میان بحر غوغا
۲۷۵
دمادم موج میزد بحر الحق
۲۷۶
در اینجا شورش او بود الحق
۲۷۷
اناالحق در درون بحر دیدم
۲۷۸
نظر کردم ورا در قعر دیدم
۲۷۹
درون بحردیدم دید منصور
۲۸۰
مرا ازگفتن این دار معذور
۲۸۱
بجز جانان نخواهد بود اینجا
۲۸۲
که او خواهد بُدن معبود اینجا
۲۸۳
همیشه بود و باشد جاودانه
۲۸۴
نماید سرها اندر زمانه
۲۸۵
همه اسرار او پنهان نباشد
۲۸۶
سخن با عاشقان درجان نباشد
۲۸۷
اگر جزوی تو میبینی در اینجا
۲۸۸
کجا بگشایدت کلی در اینجا
۲۸۹
اگر اینجا گشاید در بتحقیق
۲۹۰
بود بیشک بنزد عشق توفیق
۲۹۱
ترا توفیق اینجا بایدت یافت
۲۹۲
دراینجاراز یکتا بایدت یافت
۲۹۳
کنون ای شیخ اینجا گه سخن دان
۲۹۴
که منصور است دایم بود جانان
۲۹۵
چو از عبدالسلام اسرار دیدم
۲۹۶
کنون منصوررا بر دار دیدم
۲۹۷
همه اسرار دان لامکانست
۲۹۸
که امروز اندرین روی جهانست
۲۹۹
نداند جز من او را شیخ دریاب
۳۰۰
همی منصور بحرتست دریاب
۳۰۱
خدا با اوست دید یار دارد
۳۰۲
در اینجا بیشکی دیدار دارد
۳۰۳
تو باقی حاکمی ای شیخ اعظم
۳۰۴
چه فرمائی جنیدت را درین دم
۳۰۵
هر آن چیزی که فرمائی در اینجا
۳۰۶
حقیقت آن کنیم ای پیردانا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.