بسم الله الرحمن الرحیم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گهنکارم ز فعل خود گنه کار
۲
خداوندا توئی دانای اسرار
۳
گنهکارم که فرمانت نبردم
۴
ولیکن بادهٔ لطفت بخوردم
۵
بکردی توبهٔ همچون نصوحا
۶
بدادند جام معنیت مصفّا
۷
تو گشتی پاک و معصوم و مطهر
۸
گرفتی دامن اولاد حیدر
۹
از آنکه شربت ایشان چشیدی
۱۰
دوعالم پیش خود چون بیضه دیدی
۱۱
ز مشرق تا بمغرب کو جوانی
۱۲
که گوید همچو مظهر داستانی
۱۳
اگر یک قطره از جامش کنی نوش
۱۴
کنی تو هستی خود را فراموش
۱۵
شوی واصل بدریای یقینی
۱۶
اناالحق گوئی و منصور بینی
۱۷
اگر از جام او نوشی تو باده
۱۸
نگردی تو بگرد شیخ لاده
۱۹
اگر از جام او داری تو نامی
۲۰
بکن عطّار مسکین را سلامی
۲۱
اگر از جام او داری تو شوقی
۲۲
تو داری در معانیهاش ذوقی
۲۳
اگر از جام او خوردی پیاله
۲۴
نمیخواهی ز اعظم یک نواله
۲۵
اگر از جام او داری تو لذّت
۲۶
نهای با شافعی محتاج صحبت
۲۷
اگر از جام او گردی تو سالک
۲۸
ترا کاری نباشد خود به مالک
۲۹
اگر از جام او گردی مکمّل
۳۰
تو گردی فارغ ز گفتار حنبل
۳۱
اگر از جام او نوشی بعالم
۳۲
ببینی جملگی اسرار آدم
۳۳
اگر از جام او نوشی بتحقیق
۳۴
شود گفتار ما آن جات صدیق
۳۵
ز مشرق تا بمغرب نام دارم
۳۶
ز فضل او هزاران جام دارم
۳۷
اگر از جام او نوشی بمعنی
۳۸
نهند بر فرق تو صد تاج تقوی
۳۹
اگر از جام او نوشی به اسرار
۴۰
ببینی نور او در عین دیدار
۴۱
اگر از جام او نوشی دمادم
۴۲
تو را باشد سلیمانی و خاتم
۴۳
اگر از جام او نوشی چو احمد
۴۴
شریعت را بدانی همچو ابجد
۴۵
اگر از جام او نوشی چو حیدر
۴۶
دو عالم بیشکت گردد مسخّر
۴۷
اگر از جام او نوشی حسن وار
۴۸
خدا یار تو باشد در همه کار
۴۹
اگر نوشی تو از جام حسینی
۵۰
بظاهر هم بباطن نور عینی
۵۱
اگر تو جام او نوشی چو سجّاد
۵۲
تو باشی جان و روح جمله عبّاد
۵۳
اگر تو جام او نوشی چو باقر
۵۴
شود بر تو همه اسرار ظاهر
۵۵
اگر تو جام او نوشی چو صادق
۵۶
تو باشی بر تمام علم حاذق
۵۷
اگر تو جام او نوشی چو کاظم
۵۸
بمانی از بلای نفس سالم
۵۹
اگر تو جام او نوشی رضا گوی
۶۰
درا در دین و دنیا پیشوا گوی
۶۱
اگر تو جام او نوشی تقی وار
۶۲
شوی از خواب غفلت زود بیدار
۶۳
اگر از جام او نوشی نقی بین
۶۴
مبین خود دشمنان آل یاسین
۶۵
اگر تو جام او نوشی چو عسکر
۶۶
تو را قطره نماید حوض کوثر
۶۷
اگر تو جام او نوشی چو مهدی
۶۸
تو باشی در زمان خویش هادی
۶۹
اگر تو جام او نوشی امینی
۷۰
ظهور اولین و آخرینی
۷۱
اگر تو جام او نوشی چو منصور
۷۲
اناالحق گوئی و باشی همه نور
۷۳
اگر تو جام او نوشی چو سلمان
۷۴
محقّق گردی اندر عین عرفان
۷۵
اگر تو جام او نوشی چوبوذر
۷۶
ترا باشد مقام قرب قنبر
۷۷
اگر تو جام او نوشی چو اشتر
۷۸
شود شمشیر تو مانند آذر
۷۹
اگر تو جام او نوشی چو مختار
۸۰
چو ابراهیم اشتر باش سردار
۸۱
اگر تو جام او نوشی چو حارث
۸۲
شوی شمشیر بابش را تو وارث
۸۳
اگر تو جام او نوشی چو عمّار
۸۴
مسیّب بینی اندر عین این کار
۸۵
اگر تو جام او نوشی چو مسلم
۸۶
چو ز مجی از بلا باشی تو سالم
۸۷
اگر تو جام او نوشی بایّام
۸۸
ببینی بایزیدش را به بسطام
۸۹
اگر تو جام او نوشی به آبی
۹۰
تمامی علمها را خود جوابی
۹۱
اگر تو جام او نوشی شوی مست
۹۲
بگوئی عشق خوددر پیش ما هست
۹۳
نبی این باده خورد و نعرهها زد
۹۴
هزاران آتش اندر جان ما زد
۹۵
نبی این باده خورد و حال ما گفت
۹۶
طریق عاشقان را بر ملا گفت
۹۷
نبی این باده خورد و گفت ای جان
۹۸
چرا غافل شدی از شاه مردان
۹۹
نبی این باده خورد و گفت اوداد
۱۰۰
زسر بگذشتم و از پای آزاد
۱۰۱
نبی این باده خورد و شادمان شد
۱۰۲
به پیش عارفان اسرار خوان شد
۱۰۳
نبی این باده خورد و بیخودی کرد
۱۰۴
دلم را پر ز نور سرمدی کرد
۱۰۵
نبی این باده خورد و گشت عاشق
۱۰۶
ز دُرد بادهاش منصور عاشق
۱۰۷
نبی این باده خورد و گفت والله
۱۰۸
توئی در جان و دل بیدارو آگاه
۱۰۹
نبی این باده خورد و جان فدا کرد
۱۱۰
به اسرار خدایم آشنا کرد
۱۱۱
نبی این باده خورد و گفت عطّار
۱۱۲
توی اندر میان عاشقان یار
۱۱۳
نبی این باده خورد و گفت مظهر
۱۱۴
درون سالکان را کرد انور
۱۱۵
نبی این باده خورد و رفت در راه
۱۱۶
همی نالید و میگفت ای تو آگاه
۱۱۷
نبی این باده خورد و دستها زد
۱۱۸
سماع گرم را او با صفا زد
۱۱۹
نبی این باده خورد و از چه درآمد
۱۲۰
خروش و غلغل آن شه برآمد
۱۲۱
همه گویند عشق این تخم کشته است
۱۲۲
که حق او را بدست خودسرشته است
۱۲۳
ز اسرارش همه دلها شود شاد
۱۲۴
که داده خرمن هستی خود باد
۱۲۵
ز اسرارش جهان آباد گردد
۱۲۶
دل عشّاق دانا شاد گردد
۱۲۷
ز اسرارش منوّر جان عاشق
۱۲۸
که انور گشته زآن ایمان عاشق
۱۲۹
ز اسرار تو مظهر گشته عارف
۱۳۰
ازو آواز میآید که هاتف
۱۳۱
تو هاتف را ندانی کو بغیب است
۱۳۲
سر خود در گریبان کش که جیب است
۱۳۳
ز جیب او همه اسرار دیدم
۱۳۴
همه مُلک ومَلک عطّار دیدم
۱۳۵
ز اسرارش همه دیدار دیدم
۱۳۶
خدا را پیش آن دلدار دیدم
۱۳۷
محمّد هست دلدار الهی
۱۳۸
گواه پاکی او ماه و ماهی
۱۳۹
شریعت با طریقت حقّ او دان
۱۴۰
ظهور اوست اندر ذات ایشان
۱۴۱
شریعت خانهٔ امن و امانست
۱۴۲
طریقت راه قرب راستانست
۱۴۳
حقیقت اصل وصل آن امین شد
۱۴۴
چو نوری سوی ربّ العالمین شد
۱۴۵
از آن می خورد هر کو مست حق شد
۱۴۶
وجودش پاک و صافی چون ورق شد
۱۴۷
از آن می هر که خورد او بی هوس شد
۱۴۸
فغان و نالهٔ او چون جرس شد
۱۴۹
وجود من پر از نور ولی جو
۱۵۰
همی خواهم که گویم با تو نیکو
۱۵۱
ولی ازدست این مشتی منافق
۱۵۲
نمی گویم من این اسرار لایق
۱۵۳
وگر گویند عطّار است رافض
۱۵۴
هر آن کو این بگوید هست حایض
۱۵۵
به پیشم کمتر از حیض زنان است
۱۵۶
هر آن کس کو ورا خود این گمانست
۱۵۷
دو و پانصد کتاب اولیا را
۱۵۸
دوباره خواندهام هم انبیا را
۱۵۹
دگر با اولیا بسیار بودم
۱۶۰
حدیث اولیا چون جان شنودم
۱۶۱
دگر احمد بحیدر راز گویم
۱۶۲
ز اهل فضل کی اسرار جویم
۱۶۳
مرا یاریست اندر پرده پنهان
۱۶۴
کسی گوید که رو تو راز خود دان
۱۶۵
دگر میگویدم آن یار برگو
۱۶۶
باو کن ختم معنی این زمان تو
۱۶۷
نبی اسرار و عرفان مرتضی شد
۱۶۸
همی درجان منصور او خدا شد
۱۶۹
همو معنیّ و آیات کلام است
۱۷۰
ز غزّت بر محمّد او پیام است
۱۷۱
امین کبریا چون جبرئیلست
۱۷۲
بخلق و لطف و عصمت چون خلیل است
۱۷۳
خدا او را ولیّ الله خوانده
۱۷۴
برفعت مصطفایش شاه خوانده
۱۷۵
بهر قرنی برون آید به لونی
۱۷۶
ازو آباد میدان این دو کونی
۱۷۷
محمّد با علی از نور ذاتند
۱۷۸
درون جان عاشق خود حیاتند
۱۷۹
خدا نور است و او نور خدای است
۱۸۰
به شرعم این معانی مقتدایست
۱۸۱
محمد از وجود خویش برخاست
۱۸۲
تمام نور خود با نورش آراست
۱۸۳
چو قطره سوی بحر آمد نکو شد
۱۸۴
اناالحق گوی در معنی هم او شد
۱۸۵
چه میگوئی تو ای فاضل بیا گو
۱۸۶
برو انسان کامل را دعاگو
۱۸۷
ز انسان نور تابد در معانی
۱۸۸
تو از انسان کامل وا نمانی
۱۸۹
حقیقت را درون جان ما بین
۱۹۰
شریعت آستان آن سرا بین
۱۹۱
دو عالم پیش من خود یک نگین است
۱۹۲
به تحقیق و یقین دانم چنین است
۱۹۳
من این دعوی ز اصل کار دارم
۱۹۴
جهان را اندرو مردار دارم
۱۹۵
من این دعوی بمعنی باز گویم
۱۹۶
به پیش شاه خود این راز گویم
۱۹۷
من این دعوی به دانا کی توانم
۱۹۸
از آنکو گفت باشد در زبانم
۱۹۹
مرا دعوی به غیری باشد ای یار
۲۰۰
که او دو بین شده در عین پندار
۲۰۱
مرا دعوی مُسلّم گشت در دین
۲۰۲
که شرعم از محمّد هست تلقین
۲۰۳
مرا دعوی رسد در کلّ آفاق
۲۰۴
که هستم در معانیهای او طاق
۲۰۵
مرا دعوی رسد کز وی بگویم
۲۰۶
نشان پای او را من بجویم
۲۰۷
بعمر خویش مدح کس نگفتم
۲۰۸
دُری از بهر دنیا من نسفتم
۲۰۹
مرا گنج معانی شد مُسخّر
۲۱۰
بیمن همّت اولاد حیدر
۲۱۱
مرا گنج معانی همنشین است
۲۱۲
ترا استاد شیطان لعین است
۲۱۳
مرا گنج معانی راهبر شد
۲۱۴
ترا از این معانی گوش کر شد
۲۱۵
مرا گنج معانی در درونست
۲۱۶
به پیشم دین بیدینان زبونست
۲۱۷
مرا گنج معانی بیشمار است
۲۱۸
حضور ذوق من دیدار یار است
۲۱۹
مرا گنج معانی هست در دل
۲۲۰
کتبهایم شده فضل فضایم
۲۲۱
مرا گنج معانی بی زوال است
۲۲۲
تو را سرّ معانی قیل و قال است
۲۲۳
مرا گنج معانی در قطار است
۲۲۴
که اشترهای مستم بی مهار است
۲۲۵
مرا گنج معانی در ظهور است
۲۲۶
از آن این مظهر من گنج نور است
۲۲۷
مرا گنج معانی بی کلید است
۲۲۸
مگو کین از جنید و بایزید است
۲۲۹
مرا گنج معانی رهنمایست
۲۳۰
امیرالمؤمنینم پیشوای است
۲۳۱
مرا گنج معانی در ضمیر است
۲۳۲
ز اسرارم خوارج در زحیر است
۲۳۳
مرا گنج معانی بس کبیر است
۲۳۴
امیرالمؤمنینم دستگیر است
۲۳۵
مرا گنج معانی خود زعشق است
۲۳۶
نه جانم کوفه و مصر و دمشق است
۲۳۷
مرا گنج معانی گفت برخیز
۲۳۸
برو از جمع بیدینان بپرهیز
۲۳۹
مرا گنج معانی مرتضایست
۲۴۰
که او خود تاج و عین اولیایست
۲۴۱
مرا گنج معانی در کتاب است
۲۴۲
که نام یار من دروی خطاب است
۲۴۳
مرا گنج معانی آن امام است
۲۴۴
که او را جبرئیل از جان غلام است
۲۴۵
مرا گنج معانی آن امیر است
۲۴۶
که او جبّار اکبر را وزیر است
۲۴۷
مرا گنج معانی جعفر آمد
۲۴۸
که او باب علی را چون درآمد
۲۴۹
مرا گنج معانی شاه داده است
۲۵۰
چنانکه قبرش را ماه داده است
۲۵۱
مرا گنج معانی جفر شاه است
۲۵۲
که هر دو کون پیشش چون گیاه است
۲۵۳
مرا گنج معانی نهج او شد
۲۵۴
از آن گفتار من در دین نکوشد
۲۵۵
مرا گنج معانی او بداده
۲۵۶
منم خاک ره آن شاهزاده