در اشاره بکتب و تألیفات خود فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به اوّل سه کتب تقریر کردم
۲
به آخر یک از آن تحریر کردم
۳
جواهر نامه با مختار نامه
۴
بشرح القلب من رهبر بخانه
۵
ترا معراج نامه پیش حق خواند
۶
جواهر نامهات خود این سبق خواند
۷
ترا مختار نامه چون بهشت است
۸
بشرح القلب معنا چون کنشت است
۹
ز بعد این کتب خوان سه کتب را
۱۰
که تا گردد وجودت خود مصفّا
۱۱
بوصلت نامه دان وصل معانی
۱۲
ز بلبل نامهٔ ما وا نمانی
۱۳
زهیلاجم جهان در لرزش آمد
۱۴
فلک از قدرتش در گردش آمد
۱۵
کتب بسیار دارم گر بخوانی
۱۶
ازو دنیا و عقبی را بدانی
۱۷
ازو ناجی شوی و سالک آیی
۱۸
براه دیگران خودهالک آیی
۱۹
بدان کین مظهرم جان کتبها است
۲۰
درو اسرار دین حق هویداست
۲۱
بیا در جان من مقصود جان بین
۲۲
بعین عین خود عین العیان بین
۲۳
بیا بین آنچه مقصود اله است
۲۴
که او ملک وملایک را پناه است
۲۵
بیا بین نور حق رادر معانی
۲۶
که نور اوست نور جاودانی
۲۷
بیا بین نور او را در وجودت
۲۸
بشکرانه بکن او را سجودت
۲۹
چو آدم نور حق را پیش خود دید
۳۰
ورا بود آن چنان روزی دو صد عید
۳۱
به عدل او را اشارت خود همو کرد
۳۲
که ای باب همه مردان توئی فرد
۳۳
بکن عدل ارز ما خواهی دگر بار
۳۴
وگرنه پیش ما نبود ترا بار
۳۵
بکن عدل ار محبّ مصطفائی
۳۶
غلام و چاکر آل عبائی
۳۷
بکن عدل ارز حکمت با نصیبی
۳۸
که علم و عدل باشد خود حسیبی
۳۹
بکن عدل و امین شو در جهان تو
۴۰
که تا باشی سعادت جاودان تو
۴۱
بکن عدل و کرم با خلق آفاق
۴۲
که تا باشی میان صالحان طاق
۴۳
بکن عدل و کرم گر میتوانی
۴۴
که این ماند بدنیا جاودانی
۴۵
بکن عدل و کرم ای نقد آدم
۴۶
که تا باشی میان حاتمان یم
۴۷
بکن عدل و کرم تا نام یابی
۴۸
میان عاشقان آرام یابی
۴۹
بکن عدل و کرم گر تاج خواهی
۵۰
ز شاهان جهان اخراج خواهی
۵۱
بکن عدل و کرم در ملک دنیا
۵۲
که تا باشد ترا عقبی مهیا
۵۳
بکن عدل و کرم تا راه یابی
۵۴
بزیر جبّهات صد ماه یابی
۵۵
بکن عدل و کرم تا جان دهندت
۵۶
بوقت مرگ خود ایمان دهندت
۵۷
بکن عدل و کرم ای فخر ایّام
۵۸
اگر داری تو بر این قصر ما کام
۵۹
بکن عدل وکرم گر ملک خواهی
۶۰
که این باشد نشان پادشاهی
۶۱
بکن عدل و کرم گر میتوانی
۶۲
کتاب ظلم را دیگر نخوانی
۶۳
بکن عدل و کرم کین فخر دین است
۶۴
نشان اولیآء ملک دین است
۶۵
بکن عدل و کرم تا شاد گردی
۶۶
ز دوزخ بیشکی آزاد گردی
۶۷
بکن عدل و کرم تا زنده باشی
۶۸
میان اولیآ فرخنده باشی
۶۹
بکن عدل و کرم ای جان درویش
۷۰
که خورشید است قرص خوان درویش
۷۱
بکن عدل و کرم ورنه زبون شو
۷۲
درون دوزخ تابان نگون شو
۷۳
بکن عدل و کرم ورنه خرابی
۷۴
درون آتش سوزان کبابی
۷۵
بکن عدل و کرم ورنه بمردی
۷۶
ز دنیا حسرت واندوه بردی
۷۷
بکن عدل و کرم ورنه اسیری
۷۸
بغلّ و بند در زندان بمیری
۷۹
بکن عدل و کرم ورنه فتادی
۸۰
تو برخود این در محنت گشادی
۸۱
بتو هرچند گویم از معانی
۸۲
تو این را بشنوی افسانه خوانی
۸۳
معانیهای عالم جمع کردم
۸۴
ز دستش بادهٔ عرفان بخوردم
۸۵
شدم مست و ببحرش راه بردم
۸۶
ز جسم هستی خود جمله مردم
۸۷
ز علم دوست گشتم حیّ موجود
۸۸
هم او بوده مرا از علم مقصود
۸۹
ز بحر علم دُر آرم بخروار
۹۰
کنم در راه جانان جمله ایثار
۹۱
ز بحر علم دارم صد کتب من
۹۲
در آن بنهادهام اسرار لب من
۹۳
ز بحر علم دارم جامهها پر
۹۴
برو بستان تو از الفاظ من در
۹۵
تو آن در را نگهدار و رهی شو
۹۶
بکوی راستان همچون شهی شو
۹۷
ز بحر علم دارد جان من جوش
۹۸
ولی علم صور کردم فراموش
۹۹
ز علم انبیا خواندم سبقها
۱۰۰
ز شرح اولیا دارم ورقها
۱۰۱
کتابی را که از ایمان نویسم
۱۰۲
ز علم معنی قرآن نویسم
۱۰۳
کتابی را که با جانان قرین است
۱۰۴
ز گفتار نبی المرسلین است
۱۰۵
کتابی را که من از آن نویسم
۱۰۶
بود بحر و دگر را چون نویسم
۱۰۷
کمال علم او دانستن جان
۱۰۸
ولی در ذات انسانست پنهان
۱۰۹
چو انسان نیستی علمت نباشد
۱۱۰
میان مردمان حلمت نباشد
۱۱۱
چو آن سان نیستی تو سر ندانی
۱۱۲
توسرّ خویش را از برندانی
۱۱۳
هر آنکس را که دنیا خویش باشد
۱۱۴
ورا زقوّم دوزخ پیش باشد
۱۱۵
هر آنکس را که دنیا همنشین است
۱۱۶
ورا شیطان ملعون در کمین است
۱۱۷
هر آنکس را که دنیا یار دانست
۱۱۸
ز خود عقبی همه بیزار دانست
۱۱۹
هر آنکس را که دنیا رهنمونست
۱۲۰
بتحقیق و یقین خود بس زبونست
۱۲۱
هر آنکس را که دنیا برده از راه
۱۲۲
نباشد از خدای خویش آگاه
۱۲۳
هر آنکس کو زدنیا کام ور شد
۱۲۴
به آخر او ز دین حق بدر شد
۱۲۵
هر آنکس کو ز دنیا شاد کام است
۱۲۶
مقام آخرت بروی حرام است
۱۲۷
هر آنکس را که دنیا برقع افکند
۱۲۸
ورا کرد او بزیر پرده در بند
۱۲۹
هر آنکس را که دنیا خود مقامست
۱۳۰
ورا در عالم قدسی نه کام است
۱۳۱
هر آنکس را که دنیا برگزیده است
۱۳۲
فلک را زیر گردش خود خمیده است
۱۳۳
هر آنکس را که دنیا برکشیده است
۱۳۴
فلک او را بزیر پنجه دیده است
۱۳۵
هر آنکس را که دنیا پیشوا شد
۱۳۶
محمّد با علی از وی جدا شد
۱۳۷
هر آنکس را که دنیا دام باشد
۱۳۸
شیاطین جملگی بر بام باشد
۱۳۹
هر آنکس را که دنیا ذکر باشد
۱۴۰
ز ذکر جنّتش کی فکر باشد
۱۴۱
هر آنکس را که دنیا درنگین است
۱۴۲
ورا صد دشمن بد در کمین است
۱۴۳
هر آنکس را که دنیا چون شکر شد
۱۴۴
ورا تیغ چو زهرش در جگر شد
۱۴۵
هر آنکس را که دنیا خود حیاتست
۱۴۶
به آخر اصل حال او ممات است
۱۴۷
هر آنکس را که دنیا آرزو شد
۱۴۸
سیه رو گشت و حال او چو مو شد
۱۴۹
هر آنکس را که دنیا شد زبون شد
۱۵۰
چو عیسی بر فلک بر گو که چون شد
۱۵۱
برو تو حبّ دنیا را چو مردان
۱۵۲
برون کن از دل و خود را مرنجان
۱۵۳
برو تو حبّ دنیا بی ثمر دان
۱۵۴
تو اصل دانش و دین چون قمر دان
۱۵۵
برو با یار گو اسرار رازم
۱۵۶
برویش باب معنی کن تو بازم
۱۵۷
هر آنکو دین ندارد مرد ما نیست
۱۵۸
میان عاشقان و با صفا نیست
۱۵۹
برو ای یار دینم را وطن کن
۱۶۰
پس آنکه با کتبهایم سخن کن
۱۶۱
برو ای یار با عطّار بنشین
۱۶۲
که تا یابی بوقت مرگ تلقین
۱۶۳
چو تلقین یافتی اندر بهشتی
۱۶۴
وگرنه دین و ایمانت بهشتی
۱۶۵
ترا عطّار از اسرارگوید
۱۶۶
نه با نفس و هوایت یار گوید
۱۶۷
ترا ازمعنی قرآن دهد پند
۱۶۸
برو خود را بقرآن کن تو پیوند
۱۶۹
که تا محکم شود ایمان و دینت
۱۷۰
شود جمله نهانیها یقینت
۱۷۱
تو دانستی یقین تو یار ما باش
۱۷۲
درون جبّهٔ اسرار ما باش
۱۷۳
برو با اهل معنی خلوتی کن
۱۷۴
ز جام اهل معنی شربتی کن
۱۷۵
برو ای یار پیش یار درویش
۱۷۶
که او باشد ترا پیوند و هم خویش
۱۷۷
برو ای یار سالک را دعا کن
۱۷۸
تو این دنیای دون را خود رها کن
۱۷۹
برو ای یار خاک آن قدم شو
۱۸۰
پش آنکه سرفراز و محترم شو
۱۸۱
برو ای یار با او همنشین باش
۱۸۲
بجور بردباری چون زمین باش
۱۸۳
برو ای یار با او همقرین شو
۱۸۴
پس آنگه باملایک همنشین شو
۱۸۵
اگر تا نی بیائی اندرین راه
۱۸۶
ترا مظهر کند از حال آگاه
۱۸۷
اگر در منزل او راه یابی
۱۸۸
بهر دو کون بیشک جاه یابی
۱۸۹
اگردانا دهد جاهت بشاهی
۱۹۰
بگیری این فلک با ماه و ماهی
۱۹۱
اگر دانا ترا افکند از پای
۱۹۲
سرت رفت و نیابی هیچ جا جای
۱۹۳
برو تو دانش دانا زبر کن
۱۹۴
ز دانشهای نادان تو حذر کن
۱۹۵
ز دانشهای نادان در چه افتی
۱۹۶
چه خوک تیر خورده در ره افتی
۱۹۷
ز دانشهای نادان کرده ره گم
۱۹۸
نخوردی یک دمی از آب زمزم
۱۹۹
ترا چون آب زمزم نیست در جان
۲۰۰
وصال کعبه کی یابی چو مردان
۲۰۱
ز کعبه یافتم مقصود کعبه
۲۰۲
از آنم مشتری گشته چو زهره
۲۰۳
مرا با شاه کعبه حالها شد
۲۰۴
که نی از درد من در نالهها شد
۲۰۵
زهرجا نعرهها آمد زصخره
۲۰۶
که رو چون بیت مقدس گیر بهره
۲۰۷
در آن بهره تو مقصودی طلب کن
۲۰۸
ز مقصودم تو محبوبی طلب کن
۲۰۹
در آن مطلوب محبوبم هویداست
۲۱۰
ز سر تا پای او انوار پیداست
۲۱۱
مرا با اوست بیعت در معانی
۲۱۲
تو این اسرار معنی را چه دانی
۲۱۳
مرا با اوست این دنیا و دینم
۲۱۴
ظهور او شده عین الیقینم
۲۱۵
مرا ازاوست این جانی که بینی
۲۱۶
ترا کفر است با او همنشینی
۲۱۷
اگر شخصی بگوید دین من اوست
۲۱۸
به خونش میدهی فتوی که نیکوست
۲۱۹
ترا از بهر کشتن نافریدند
۲۲۰
ز بهر وصل کردن آفریدند
۲۲۱
تو بشناس آنکه او باب الجنانست
۲۲۲
بشهرستان احمد چون جنان است
۲۲۳
تو بشناس آنکه او ما را یقین گفت
۲۲۴
یقین از گفت شاه المرسلین گفت
۲۲۵
تو بشناس آنکه او سرّ معالیست
۲۲۶
درون نی ز غیر او چه خالیست
۲۲۷
که بود آنکه محمّد گفت جانش
۲۲۸
بحال نزع بوسید اودهانش
۲۲۹
به آن بوسه باو اسرارها گفت
۲۳۰
دگر او را سر و سردارها گفت
۲۳۱
هم او سردار باشد اولیآ را
۲۳۲
هم او دیدار باشد انبیآ را
۲۳۳
اگر خواهی بدانی پیشوایت
۲۳۴
بگویم تا بدانی مقتدایت
۲۳۵
امیرالمؤمنین حیدر ولیّم
۲۳۶
محمّد فخر آدم شد نبیّم
۲۳۷
امیرالمؤمنین اسم وی آمد
۲۳۸
ز بهر دیگران این خود کی آمد
۲۳۹
امیرالمؤمنین باشد امامم
۲۴۰
که مهر اوست وابسته بجانم
۲۴۱
امیرالمؤمنین نور خدایست
۲۴۲
دگر او نطق و نفس مصطفایست
۲۴۳
امیرالمؤمنین روح روانم
۲۴۴
بمعنی نطق گشته در زبانم
۲۴۵
امیرالمؤمنین میدان که شاه است
۲۴۶
مرا در کلّ آفتها پناه است
۲۴۷
امیرالمؤمنین درویش آمد
۲۴۸
درین عالم ز جمله پیش آمد
۲۴۹
امیرالمؤمنین دانای سرها
۲۵۰
امیرالمؤمنین از جان هویدا
۲۵۱
امیرالمؤمنین شد اسم اعظم
۲۵۲
امیرالمؤمنین باشد مکرّم
۲۵۳
امیرالمؤمنین در هر زمانی
۲۵۴
امیرالمؤمنین در هر مکانی
۲۵۵
امیرالمؤمنین شاه ولایت
۲۵۶
امیرالمؤمنین جاه ولایت
۲۵۷
امیرالمؤمنین راه و طریقست
۲۵۸
امیرالمؤمنین بحر عمیقست
۲۵۹
امیرالمؤمنین شمشیر برّان
۲۶۰
امیرالمؤمنین خود شیر غرّان
۲۶۱
امیرالمؤمنین چون ماه تابان
۲۶۲
امیرالمؤمنین آن اصل قرآن
۲۶۳
امیرالمؤمنین قهّار آمد
۲۶۴
امیرالمؤمنین جبّار آمد
۲۶۵
امیرالمؤمنین در حکم محکم
۲۶۶
امیرالمؤمنین با روح همدم
۲۶۷
امیرالمؤمنین را تو چه دانی
۲۶۸
که بغضش رامیان جان نشانی
۲۶۹
ز بغضش راه دوزخ پیش گیری
۲۷۰
ز حبّش درولای او نمیری
۲۷۱
تراگر دین و ایمان پابجای است
۲۷۲
ترا حبّش ز حق در دین عطایست
۲۷۳
در این عالم بسی من راه دیدم
۲۷۴
همه این راهرا در چاه دیدم
۲۷۵
بغیر راه او کآن راه حق است
۲۷۶
دگرها جمله مکروهات فسق است
۲۷۷
تو اندر وقف راهی ساختستی
۲۷۸
که ازدرس معانی باز رستی
۲۷۹
برو در مدرسه تو علم حق خوان
۲۸۰
مده تغییر در معنیّ قرآن
۲۸۱
بقرآن وقف ترکان کی حلالست
۲۸۲
ترا این خدمت و منصب وبالست
۲۸۳
به پیشم حیلهٔ شرعی میاور
۲۸۴
به پیش من نباشد حیله باور
۲۸۵
ترا از بهر دانش آوریدند
۲۸۶
ز بهر بینشت خود پروریدند
۲۸۷
ترا انسان کامل نام کردند
۲۸۸
میان سالکانت جام کردند
۲۸۹
پس آنگه ریختند در وی شرابی
۲۹۰
که انسان و ملک خوردند آبی
۲۹۱
همه از جرعهاش مدهوش و مستند
۲۹۲
همه از جوی بیراهی بجستند
۲۹۳
همه هستند و سر مستند و هشیار
۲۹۴
در این دنیای دون و دون گرفتار
۲۹۵
برون آ از گرفتاری این چرخ
۲۹۶
که تا گردی چو معروفی در آن کرخ
۲۹۷
ز کرخ دل برون آی و تو جان بین
۲۹۸
تو معروف حقیقی بیگمان بین
۲۹۹
مرا خود آرزوی لامکانست
۳۰۰
که آجا سرّ ما اوحی عیانست
۳۰۱
جهان خود پر ز انوارتجلّی است
۳۰۲
ولیکن دیدهٔ تو مثل اعمی است
۳۰۳
ترا انوار جانان نیست روشن
۳۰۴
از آن افتادی اندر چاه بیژن
۳۰۵
چو افتادی بدان چه کی برآئی
۳۰۶
درون آتش هجران درآئی
۳۰۷
برون آ خانه را روشن کن از نور
۳۰۸
رفیقی اندرو بنشان به از حور
۳۰۹
که تا از راه بد آرد براهت
۳۱۰
بمعنی باشد او پشت و پناهت
۳۱۱
ترا باشد رفیق نیک ایمان
۳۱۲
باین عالم تو باشی چون سلیمان
۳۱۳
بیا تا ما و تو اسرار گوئیم
۳۱۴
میان خانه و بازار گوئیم
۳۱۵
به اسرارت نمایم راه توفیق
۳۱۶
بکن این قول حقانی تو تصدیق
۳۱۷
اگر این قول را خوانی بتکرار
۳۱۸
به او واصل شوی درعین دیدار
۳۱۹
بیا و علم حقانی زبر کن
۳۲۰
تو انسان را ز علم حق خبر کن
۳۲۱
برو تو علم عاشق گیر در دین
۳۲۲
که تا گردی چو منصور خدابین
۳۲۳
برو تو واقف اسرار من باش
۳۲۴
درون کلبهٔ عطّار من باش
۳۲۵
که تا بینی که سرمستان کیانند
۳۲۶
میان دیدهٔ بینا عیانند
۳۲۷
هرآنکس کو از این جرعه چشیده است
۳۲۸
دو عالم را مثال ذرّه دیده است
۳۲۹
ملایک با همه انسان عالم
۳۳۰
طفیل مصطفا اند بلکه آدم
۳۳۱
محمّد هست محبوب خداوند
۳۳۲
هم او بوده است مطلوب خداوند
۳۳۳
هم او باشد به این اسرار محرم
۳۳۴
هم او باشد به یاران یار همدم
۳۳۵
تو یار یار را نشناختستی
۳۳۶
از آن ایمان و دین در باختستی
۳۳۷
تو یار یار محبوب محمّد
۳۳۸
بدان تا گردی از معنی مؤیّد
۳۳۹
تو بشناس آنکه او اسرار دیده است
۳۴۰
میان اولیآ دیدار دیده است
۳۴۱
تو بشناس آنکه او را حق ولی خواند
۳۴۲
محمّد بعد خویشش خود وصی خواند
۳۴۳
تو بشناس آنکه مقصود جنان است
۳۴۴
معین و رهبر این کاروان شد
۳۴۵
تو بشناس آنکه او دانای راز است
۳۴۶
تو بشناس آنکه او بینای راز است
۳۴۷
تو بشناس آنکه او در عین دید است
۳۴۸
همه گلهای معنی او بچیده است
۳۴۹
توبشناس آنکه او دید الهست
۳۵۰
هم او مولای خود را عذر خواه است
۳۵۱
ترا حیله است ورد جان و تلقین
۳۵۲
از آن گندیده گشتی همچو سرگین
۳۵۳
مرا با حال پاکان کار باشد
۳۵۴
که در پاکی همه انوار باشد
۳۵۵
مرا با اهل معنی ذوق باشد
۳۵۶
که از عشقش درونم شوق باشد
۳۵۷
مرا با اهل عرفان رازهایست
۳۵۸
که از دردش درونم نالههایست
۳۵۹
مرا جز اهل وحدت گفتگونیست
۳۶۰
که گفت دیگرانم همچو بونیست
۳۶۱
مرا از بحر عشقش یکدوجو نیست
۳۶۲
که پیشم بحر نادان چون سبو نیست
۳۶۳
مرا هر دو جهان بر مثل موئیست
۳۶۴
به آتش سوزمش این دم که هوئیست
۳۶۵
مرا از دست نادان خون شده دل
۳۶۶
بنادان گفتن اسرار مشکل
۳۶۷
مرا کاری دگر در پیش راه است
۳۶۸
که عالم بر دو چشم من سیاه است
۳۶۹
مقیّد ماندهام در دست اطفال
۳۷۰
یکان وقتی بدرد آید مرا حال
۳۷۱
مرا از درد ایشان درد زاید
۳۷۲
زمانه دایمم انگشت خاید
۳۷۳
خداوندا بحق جود و فضلت
۳۷۴
بحقّ رحمت و احسان و بذلت
۳۷۵
بحقّ جمله محبوبان درگاه
۳۷۶
بحقّ جمله مطلوبان درگاه
۳۷۷
بحقّ اولیا و انبیایت
۳۷۸
بحقّ اصفیا و اتقیایت
۳۷۹
بحقّ جمله قرآن و کلامت
۳۸۰
به بیداری که داری در قیامت
۳۸۱
بحقّ جملهٔ کروّبیانت
۳۸۲
به فضل جملهٔ روحانیانت
۳۸۳
بحقّ آتش شوق محبّان
۳۸۴
بحقّ حالت ذوق محبّان
۳۸۵
بحقّ آن یتیم زار و بیمار
۳۸۶
بحقّ آن اسیران نگونسار
۳۸۷
بحقّ عاشقان مست اسرار
۳۸۸
بحقّ عارفان سینه افکار
۳۸۹
بحقّ جام وصل واصلانت
۳۹۰
بحقّ ذکر و اوراد مهانت
۳۹۱
بحقّ آن شهیدان کفن تر
۳۹۲
بحقّ آن یتیم دیده بردر
۳۹۳
بحقّ آن شجاع سر فدایت
۳۹۴
بحقّ آنکه دادیش از عطایت
۳۹۵
بحقّ آنکه چون منصور مست است
۳۹۶
بحقّ آنکه او مست الست است
۳۹۷
بحقّ آدم و نوح و سلیمان
۳۹۸
بحقّ شیث با موسیّ عمران
۳۹۹
بحقّ خضر و با الیاس و یعقوب
۴۰۰
بحقّ ارمیا با هود وایّوب
۴۰۱
بحقّ دانیال ادریس و یحیی
۴۰۲
به اسمعیل و اسحق و به عیسی
۴۰۳
بحقّ یونس ابراهیم امجد
۴۰۴
بصدق آن شعیب پاک و اسعد
۴۰۵
بحقّ اولیاء ما تقدم
۴۰۶
بحقّ انبیاء دیده پرنم
۴۰۷
بحقّ مصطفی و آل یسین
۴۰۸
بحقّ مرتضی آن نور تلقین
۴۰۹
بحقّ جمله فرزندان پاکش
۴۱۰
بحقّ عابدان خاک راهش
۴۱۱
بحقّ پیروان آل حیدر
۴۱۲
بحقّ جانشینان مطهّر
۴۱۳
بحقّ شیعهٔ شبّیر و شبّر
۴۱۴
بآب دیدهٔ عابد بشب تر
۴۱۵
بحقّ باقر آن دریای رحمت
۴۱۶
بحقّ صادق آن نور حقیقت
۴۱۷
بحقّ کاظم آن بحر تحمّل
۴۱۸
بحقّ آن رضا کان توکّل
۴۱۹
بحقّ آن تقی چون باب معصوم
۴۲۰
بحقّ آن نقیّ کشته مظلوم
۴۲۱
بحقّ عسکری آن تاج ایمان
۴۲۲
بحقّ مهدی آن هادی ایمان
۴۲۳
بحقّ بوذر و سلمان و قنبر
۴۲۴
بحقّ یاسر و عمّار و اشتر
۴۲۵
بحقّ بصری ومالک به دینار
۴۲۶
بحقّ آن محمّد واسع کار
۴۲۷
بحقّ آن حبیب اعجمیم
۴۲۸
بحقّ خالد مکّی ولیّم
۴۲۹
بحقّ عتبه با شیخ فضیلم
۴۳۰
بحقّ رابع سلطان کمیلم
۴۳۱
بحقّ شاه ابراهیم ادهم
۴۳۲
به بشر حافی آن شیخ مکرّم
۴۳۳
بحقّ شیخ آن ذوالنون مصری
۴۳۴
به بازید و شقیق آن شیخ بلخی
۴۳۵
بحقّ عبد آن شیخ مبارک
۴۳۶
بحقّ آنکه بگرفت او سه تارک
۴۳۷
بحقّ داود طائی و حارث
۴۳۸
بحقّ احمد حرب و بوارث
۴۳۹
بحقّ عبدسهل معروف و اعلم
۴۴۰
به سمّاک و بدارا و به اسلم
۴۴۱
بحقّ پیر رضی الدین لالا
۴۴۲
به حاتمّ اصم آن نور والا
۴۴۳
بحقّ سرّی و آن فتح موصل
۴۴۴
به شیخ احمد آن عبّاد فاضل
۴۴۵
بحقّ بوتراب و خضرویّه
۴۴۶
به یحیی معاذ آن پیر خرقه
۴۴۷
بحقّ شه شجاع و مجد بغداد
۴۴۸
به یوسف بن حسن با شیخ حدّاد
۴۴۹
بحقّ شیخ دین منصور عماد
۴۵۰
بحمدون قصار آن بحر اسرار
۴۵۱
بحقّ مرد حق احمد عاصم
۴۵۲
به شیخ ما جنید آن مست قائم
۴۵۳
بحقّ عمرو و آن عثمان مکّی
۴۵۴
به خرّاز و ابوسفیان ثوری
۴۵۵
بحقّ آن محمّد بحر رویم
۴۵۶
به ابراهیم رقی با عطایم
۴۵۷
بحقّ یوسف و اسباط و یعقوب
۴۵۸
بسمنون محبّ و شیخ ایوب
۴۵۹
بحقّ شیخ بوشنجی و ورّاق
۴۶۰
بحقّ مرتعش آن شیخ دقاق
۴۶۱
بحقّ فضل دین با شیخ مغرب
۴۶۲
بحقّ حمزهٔ طوسی و مهلب
۴۶۳
بحقّ شیخ علی مرحبانی
۴۶۴
بحقّ احمد مسروق فانی
۴۶۵
بحقّ شیخ عبدالله روعد
۴۶۶
بحقّ شیخ مرشد کوست سرمد
۴۶۷
بحقّ پیر ذخّار کبیرم
۴۶۸
که او بوده بدین عالم منیرم
۴۶۹
بحقّ شاه سرمستان آفاق
۴۷۰
که نامش مستطر بوده به نه طاق
۴۷۱
بحقّ شیخ محمد حریری
۴۷۲
که او را بوده انفاس کبیری
۴۷۳
بحقّ شیخ دشت خاورانی
۴۷۴
که او را بوده حکم کامرانی
۴۷۵
بحقّ نالش عطار مسکین
۴۷۶
بحقّ رهروان راه این دین
۴۷۷
بحقّ کعبه و بطحا و زمزم
۴۷۸
بحقّ سجده گاه باب آدم
۴۷۹
که اهل علم را ده تو صفائی
۴۸۰
و یا بر سرنهش تاج وفائی
۴۸۱
ویا رحمی بده یارب ورا تو
۴۸۲
که تا سازد دل درویش نیکو
۴۸۳
دگر اهل معانی را حضوری
۴۸۴
بده تا طاعتش باشد چو نوری
۴۸۵
دگر دست عدو کوتاه گردان
۴۸۶
بدرویشی و فقرم شاه گردان
۴۸۷
چو درویشی و فقرم شد مسلّم
۴۸۸
زنم در کاینات الله اعلم
۴۸۹
دگر اهل و عیال و خیل وخالم
۴۹۰
تو شان جمعیّتی ده در وصالم
۴۹۱
دگر این بنده را کنج حضوری
۴۹۲
خداوندا بده یا خود صبوری
۴۹۳
دگر از خلق دوری ذوق دارم
۴۹۴
ازین دوری بخود بس شوق دارم
۴۹۵
وگر از خلق دارم من نفوری
۴۹۶
ندارم من بایشان دست زوری
۴۹۷
وگر من ازگنه بسیاردارم
۴۹۸
ولیکن عفو تو من یار دارم