در ثنای احدیت و فنای بشریت فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
زهی عطّار کز سرّ الهی
۲
نمودی عین دید پادشاهی
۳
زهی گستاخ بر اسرار معنی
۴
تو خواهی دید حق اظهار معنی
۵
عیانِ واصِلانی در جهان تو
۶
که بنمودی چنین سرّ نهان تو
۷
بمعنی برتر از هر دو جهانی
۸
که گفتی فاش اسرار نهانی
۹
بحکمت لوح گردان مینگاری
۱۰
که تو حکمت ز نون الحکم داری
۱۱
بحکمت راز جانان داری اینجا
۱۲
ز دید دوست برخورداری اینجا
۱۳
چو این جوهر ترا دادند اوّل
۱۴
چو زر کن مشکلات جمله را حل
۱۵
ترا دادند معنی تا بدانی
۱۶
جواهرهای معنی برفشانی
۱۷
تو داری گنج و ملک پادشاهی
۱۸
که ذرّات جهان را نیکخواهی
۱۹
از این شیوه سخن هرگز که دیدست
۲۰
حقیقت چون تو هرگز کس ندیدست
۲۱
نمانده عقل اندر عشق جانان
۲۲
بیکباره شدی در دوست پنهان
۲۳
نمانده عقل اندر عشق دلدار
۲۴
خودی خود ترا کرده نمودار
۲۵
نمانده عقل پنهانی تو در دوست
۲۶
حقیقت مغز شد در حق ترا پوست
۲۷
نمانده عقل تا عاشق شدستی
۲۸
بای عشق را لایق شدستی
۲۹
نمانده عقل تا عشّاق عالم
۳۰
زنندت سیر معنیها دمادم
۳۱
نمانده عقل تا در عین عشاق
۳۲
نمائی دمدمه در کلّ آفاق
۳۳
نمانده عقل و راه کل سپردی
۳۴
تو گوئی معنی از آفاق بردی
۳۵
نمانده عقل سالک در وصولی
۳۶
از آن نزدیک ذات حق قبولی
۳۷
نمانده عقل و عشق آمد پدیدار
۳۸
بچشم تو نه دَر ماند نه دیوار
۳۹
نمانده عقل و عشقت رهنمون شد
۴۰
از آن جان و دلت دریای خون شد
۴۱
نمانده عقل و عشقت راز برگفت
۴۲
تمامت گوهر اسرار را سُفت
۴۳
نمانده عقل و عشق آمد پدیدار
۴۴
که تا آویزدت یکباره از دار
۴۵
نمانده عقل وعشقت لامکان شد
۴۶
وجودت برتر از هر دو جهان شد
۴۷
نمانده عقل و عشق آوازه انداخت
۴۸
ترا چون شمع سوز عشق بگداخت
۴۹
نمانده عقل و عشقت کرد واصل
۵۰
از آن اسرار کل شد جمله حاصل
۵۱
نمانده عقل و عشق اندر صفاتت
۵۲
عیان بنمود اینجا سرّ ذاتت
۵۳
نمانده عقل تا در لافتادی
۵۴
در اسرا کلی برگشادی
۵۵
نمانده عقل عشق و نور قدسی
۵۶
ولی در مانده این دیر شدستی
۵۷
نمانده عقل دیرت شد خرابی
۵۸
سزد کز خویش بی این دیریابی
۵۹
نمانده عقل جوهر فاش کردی
۶۰
میان سالکان خود فاش کردی
۶۱
نمانده عقل اسرار جهانی
۶۲
درون جسم و جان گنج نهائی
۶۳
نمانده عقل تو راز دو کونی
۶۴
از آن اندر یکی بر لون لونی
۶۵
نمانده عقل برگو آنچه آید
۶۶
که حق میگویدت حق مینماید
۶۷
نمانده عقل من گفتارت آمد
۶۸
یقین ذات در دیدارت آمد
۶۹
نمانده عقل حق در گفت و گویست
۷۰
فلک بهر تو سرگردان چو گویست
۷۱
نمانده عقل حق در جانت آمد
۷۲
ز پیدائی خود پنهانت آمد
۷۳
نمانده عقل هم ار عشق مکدر
۷۴
کی بی عشقت نبینی حق سراسر
۷۵
نمانده عقل جانانست جانت
۷۶
ازو بشنو همه شرح و بینانت
۷۷
نمانده عقل توحیدت یکی شد
۷۸
همه عین یکیات بیشکی شد
۷۹
یکی دیدی ز یکی آمدستی
۸۰
در اینجا واصل عهد الستی
۸۱
یکی دیدی ز یکی در وجودی
۸۲
نبودی تا نبودی زانکه بودی
۸۳
یکی دیدی از آن در یک نمودی
۸۴
که اندر آتش معنی چو عودی
۸۵
یکی دیدی تو چه ذات و صفاتش
۸۶
صفاتش کوی کاعیانست و ذاتش
۸۷
یکی دیدی از آن صاحب راز
۸۸
که خواهی گشت هم انجام و آغاز
۸۹
یکی دیدی در اول هم در آخر
۹۰
نگه میدار هم اسرار ظاهر
۹۱
یکی دیدی در اینجا صورت یار
۹۲
رهاکردی ز دید خویش پندار
۹۳
یکی دیدی تو صورت در معانی
۹۴
از آن از بحر معنی دُر چکانی
۹۵
یکی دیدی ز معنی جسم و جانت
۹۶
از آن شد راز سبحانی عیانت
۹۷
یکی دیدی تو اندر دیده خویش
۹۸
از آن برداشتی آن پرده از پیش
۹۹
یکی هستی و در یکی یکی تو
۱۰۰
مثال قطرهٔ در قلزمی تو
۱۰۱
یکی دیدی دراین بحر الهی
۱۰۲
نمود جوهر ذاتت کماهی
۱۰۳
از آن این جوهر توحید دیدی
۱۰۴
که در معنی و صورت ناپدیدی
۱۰۵
توئی آن جوهر بحر هدایت
۱۰۶
که کس اینجا نمیداند نهایت
۱۰۷
توئی آن جوهر کان حقیقت
۱۰۸
که بنمودی عیان جان حقیقت
۱۰۹
توئی آن جوهر اسرار یزدان
۱۱۰
که جوهر فاش خواهی کرد زین کان
۱۱۱
توئی آن جوهر اسرار معنی
۱۱۲
که کردی این همه اظهار معنی
۱۱۳
توئی آن جوهر دریای ذاتی
۱۱۴
که جوهرپاش اعیان صفاتی
۱۱۵
ز اسرار الستت هست جوهر
۱۱۶
از آن تو هستی اندر عین گوهر
۱۱۷
توداری جوهر بازار معنی
۱۱۸
گهرپاشی کن از اسرار معنی
۱۱۹
زهی کاین بیت هر یک جوهریاند
۱۲۰
ز یک دریا و هر یک گوهریاند
۱۲۱
اگر گویی ثنای خویش بسیار
۱۲۲
نیاید هیچ بر دکان خریدار
۱۲۳
کم خود گیر و خود کم کن درین راه
۱۲۴
که جز خودی نداری هیچ همراه
۱۲۵
نداری هیچ همراهی جز اسرار
۱۲۶
که او دارد حقیقت دیدن یار
۱۲۷
نداری هیچ اندر دهر فانی
۱۲۸
بجز گلزار اسرار و معانی
۱۲۹
نداری هیچ در هر دو جهان تو
۱۳۰
بجز یکی خدا عین العیان تو
۱۳۱
نداری هیچ جز دیدار اللّه
۱۳۲
از آن دم میزنی از صبغةاللّه
۱۳۳
نداری هیچ بر جان جای داری
۱۳۴
ترا شاید که او را پای داری
۱۳۵
نماندی هیچ در دنیا فلاهیچ
۱۳۶
رهاکن این طلسم پیچ بر پیچ
۱۳۷
چو دیدی گنج ذاتت در یکی حق
۱۳۸
ز حق گوی و هم از حق جوی مطلق
۱۳۹
تو گنجی لیک در بند طلسمی
۱۴۰
تو جانی لیک در زندان جسمی
۱۴۱
طلسم و بند بر نجات نشکن
۱۴۲
نمود جوهر ذرات بشکن
۱۴۳
طلسم چرخ گردان پاره پاره
۱۴۴
که تاریکی ترا باشد نظاره
۱۴۵
چرا در درد صورت مبتلائی
۱۴۶
چو تو صورت فکندی کل خدائی
۱۴۷
ترا صورت نخواهد بود همراه
۱۴۸
ز معنیِّ خدا میباش آگاه
۱۴۹
ترا صورت بکاری مینیاید
۱۵۰
خدا دیدارت اندر جان نماید
۱۵۱
چو صورت بشکنی بیشک حقی تو
۱۵۲
دوئی شد محو و کلّی خود حقی تو
۱۵۳
بلائی را کشیدی هم ز صورت
۱۵۴
از آن پیوسته بودی در کدورت
۱۵۵
بلای دل کشیدی در سرانجام
۱۵۶
بیک ره در فکندی ننگ با نام
۱۵۷
بلای دل کشیدی تو درین راه
۱۵۸
که از حال اوفتادی در بن چاه
۱۵۹
بلای دل کشیدستی و دیدی
۱۶۰
از آن این لحظه در دیدار دیدی
۱۶۱
بلای دل کشیدی در جهان تو
۱۶۲
از آن دیدی همه راز نهان تو
۱۶۳
بلای عشق اینجا دل کشیدی
۱۶۴
از آن رو این همه گفت و شنیدی
۱۶۵
بلای عشق در دل راه دارد
۱۶۶
از آن کین دل نظر در شاه دارد
۱۶۷
بلای عشق در جان و دل آمد
۱۶۸
که دل با جان در این عین کُل آمد
۱۶۹
بلای عشق داند سالکِ پیر
۱۷۰
که اینجا درنگنجد هیچ تدبیر
۱۷۱
بلای عشق داند آنکه چون من
۱۷۲
بشب نالان بود تا روز روشن
۱۷۳
بلای عشق اوّل دید آدم
۱۷۴
من از وی بیشتر دیدم در این دم
۱۷۵
بلای عشق جانان در فغان است
۱۷۶
از آن کاینجا نمود قیل وقال است
۱۷۷
ولی تا این بلا در لاعیانست
۱۷۸
بلاشک گشت راحت را نهانست
۱۷۹
طریق عشق جانان بی بلا نیست
۱۸۰
توهم لاشوکه در حق هست لانیست
۱۸۱
طریق عشق جانان لطف باشد
۱۸۲
که جز مر لطف او چیزی نباشد
۱۸۳
طریق عشق خلوت خوی کن راز
۱۸۴
اگر مردی ز صورت جوی کن باز
۱۸۵
طریق عشق آنکس یافت چون من
۱۸۶
که او را عین گلشن گشت گلخن
۱۸۷
طریق عشق آنکس باز داند
۱۸۸
که نی آغاز و نی انجام داند
۱۸۹
طریق عشق جز یکی نداند
۱۹۰
یکی را در یکی حیران بماند
۱۹۱
طریق عشق من بردم حقیقت
۱۹۲
که بسپردم بحق راه شریعت
۱۹۳
طریق عشق آن باشد ترا آن
۱۹۴
که اینجا تو نبینی غیر جانان
۱۹۵
طریق عشق اینجا باز بین باز
۱۹۶
همه در تست خود را باز بین باز
۱۹۷
طریق عشق در جانست دیدار
۱۹۸
برافکن صورت و جانت به دیدار
۱۹۹
برافکن صورت و معراج دریاب
۲۰۰
ترا بر سر حقیقت تاج دریاب
۲۰۱
برافکن صورت و معراج خود بین
۲۰۲
همه ذرّات جان محتاج خود بین
۲۰۳
برافکن صورت و معراج یار است
۲۰۴
ز دید جان نظر کن آشکار است
۲۰۵
اگر معراج جان جانان نماید
۲۰۶
همه در پیش تو یکسان نماید
۲۰۷
اگر معراج خود در جان ببینی
۲۰۸
رخ معشوقهات اعیان ببینی
۲۰۹
اگر معراج اینجاگه ندیدی
۲۱۰
میان اهل معنی ناپدیدی
۲۱۱
اگر معراج اینجا رخ نماید
۲۱۲
ترا از بود صورت در رباید
۲۱۳
اگر معراج اینجاگاه بنمود
۲۱۴
ترا پیدا نماید در عیان بود
۲۱۵
رهی ناکرده چون تیری در آماج
۲۱۶
کجاهرگز نیابی دید معراج
۲۱۷
رهی ناکردهٔ هرگز چه گویم
۲۱۸
که تا اسرار معراجت بگویم
۲۱۹
رهی ناکردهٔ مانند احمد
۲۲۰
که تا بر قدر خود گردی مؤیّد
۲۲۱
رهی ناکردهٔ مانند او تو
۲۲۲
که تا گردی بقدر خود نکو تو
۲۲۳
رهی ناکردهٔ در سدرهٔ جان
۲۲۴
که تا بینی حقیقت روی جانان
۲۲۵
رهی ناکرده در اسرار مطلق
۲۲۶
که تا بینی تو جان جاودان حق
۲۲۷
رهی ناکردهٔ در جوهر جان
۲۲۸
که تا بینی تو جان جاودان حق
۲۲۹
رهی ناکردهٔ اینجایگه چه جوئی
۲۳۰
چرا بیهوده اندر گفت و گوئی
۲۳۱
رهی ناکردهٔ اندر صفاتت
۲۳۲
که بنمائی حقیقت عین ذاتت
۲۳۳
رهی ناکردهٔ تا بازدانی
۲۳۴
که سرّ این جهان و آن جهانی
۲۳۵
رهی ناکردهٔ مانند مردان
۲۳۶
از آن سرگشتهٔ چون چرخ گردان
۲۳۷
رهی ناکردهٔ چون سالکان ساز
۲۳۸
که تا یابی نمودت جمله سرباز
۲۳۹
رهی ناکردهٔ چون کاروان تو
۲۴۰
بکن راه و بمنزل خود رسان تو
۲۴۱
رهی کن تا بمنزل در رسی باز
۲۴۲
که تا یابی نمود خویشتن باز
۲۴۳
رهی کن تا خوش و فارغ نشینی
۲۴۴
که این دم در گمان نه در یقینی
۲۴۵
چو مردان راه کن باشد که یک روز
۲۴۶
ز عین واصلان گردی تو پیروز
۲۴۷
چو مردان راه کن ای ره ندیده
۲۴۸
در این دنیا دل آگه ندیده
۲۴۹
چو مردان راه کن از چه برون آی
۲۵۰
بمعنی و بصورت ذوفنون آی
۲۵۱
چو مردان راه کن در جسم و جان تو
۲۵۲
که میبینی نمود تن عیان تو
۲۵۳
چو مردان راه کن در جوهر جان
۲۵۴
که تا بینی حقیقت سرّ سبحان
۲۵۵
چو مردان راه کن دریاب آخر
۲۵۶
از این دریا دمی دُریاب آخر
۲۵۷
چو مردان راه کن دریاب زین بحر
۲۵۸
که چیزی نیست در دنیا به جز زهر
۲۵۹
چو مردان راه کن بگذر ز کونین
۲۶۰
در اینجا او نمیگنجد زمانین
۲۶۱
برون شو زین جهان با آن جهان تو
۲۶۲
دمی منگر زمین را با زمان تو
۲۶۳
برون شو زین جهان و آنجهان بین
۲۶۴
یکی ز آیات حق عین العیان بین
۲۶۵
برون شو زین جهان و جای دیوان
۲۶۶
بجائی کان نباشد غیر جانان
۲۶۷
برون شو زین سر اگر مرد راهی
۲۶۸
که تا یابی حقیقت عین شاهی
۲۶۹
برون شو زین سرا و آن سرا بین
۲۷۰
دمی در جان دلت خلوتسرا بین
۲۷۱
چو معراج تو در جانست خود بین
۲۷۲
که تا تلخی شود پیش تو شیرین
۲۷۳
بقدر خود بیابی آنچه یابی
۲۷۴
همی ترسم که جز خود را نیابی
۲۷۵
حقیقت جسم و جان اینجا نماند
۲۷۶
از آن کین نقش در دریا نماند
۲۷۷
چو در نزدیک جانان میروی تو
۲۷۸
سزد گر در جهان جان شوی تو
۲۷۹
مبین خود تا ترا زیبد ز اسرار
۲۸۰
نظر اندازدت بر جان و دل یار
۲۸۱
چو جانت در نظر جانان نیابد
۲۸۲
دل و جان هر دو سوی او شتابد
۲۸۳
چو جانت سوی او یابد پناهی
۲۸۴
نماند هیچ جز حق هیچ راهی
۲۸۵
نماند هیچ جز دیدار جانان
۲۸۶
نبینی هیچ جز انوار جانان
۲۸۷
نماند هیچ جز دیدار یکسر
۲۸۸
چگویم تا ترا آیدت باور
۲۸۹
نماند هیچ در دریای فانی
۲۹۰
ز عقل صورت و فهم و معانی
۲۹۱
نماند هیچ جز در ذات اللّه
۲۹۲
کجا ذاتی نمودت قل هو اللّه
۲۹۳
چو قطره غرق دریا شد چه باشد
۲۹۴
وجود قطره جز دریا نباشد
۲۹۵
چو قطره غرق دریا شد حقیقت
۲۹۶
بدان این سر تو در عین شریعت
۲۹۷
شود دُر گر بماند در صدف باز
۲۹۸
وگرنه عین دریا باشد از راز
۲۹۹
ایا دریا ندیده چند گوئی
۳۰۰
که در دریا فتاده چون سبوئی
۳۰۱
سبو چون افتد اندر عین دریا
۳۰۲
کند از آب دریا بانگ و غوغا
۳۰۳
نیابد بانگ و فریادش بسی هم
۳۰۴
که تا پنهان شود در بحر در دم
۳۰۵
رود با عین دریا در زمانی
۳۰۶
میان آب و گل گیرد مکانی
۳۰۷
ترا با این چنین گفتار حاصل
۳۰۸
که یک دم مینگشی دوست واصل
۳۰۹
اگر دریای لاهوتی بیابی
۳۱۰
سوی آن بحر ناسوتی شتابی
۳۱۱
اگر تو غرقه هم مائی بدریا
۳۱۲
سر تختت کجا باشد ثریّا
۳۱۳
وگر در تو بماند بحر غرقه
۳۱۴
یکی بینی تو این هفتاد فرقه
۳۱۵
شود بحرت در این دل ناپدیدار
۳۱۶
بیابی جوهر و هم دُرِّ شهوار
۳۱۷
همه در عین دریا باز بینی
۳۱۸
چو مردان تو دمادم راز بینی
۳۱۹
ولی ای دوست دریا جای تو نیست
۳۲۰
حقیقت عین دل ماوای تو نیست
۳۲۱
تو دریائی و از دریا تو جوهر
۳۲۲
نمود خویشتن در اسرار بنگر
۳۲۳
بجز دریای جان دُرِّ دگر نیست
۳۲۴
که اینجاجز یکی ذاتِ گهر نیست
۳۲۵
کدامین جوهر است ار بازدانی
۳۲۶
که چون او مینباشد در معانی
۳۲۷
حقیقت جوهر ذاتست اللّه
۳۲۸
کسی مانند او کی باشد آگاه
۳۲۹
حقیقت اوست در هر دو جهان نور
۳۳۰
که اندر هر دو عالم اوست مشهور
۳۳۱
تمامت سالکان محتاج اویند
۳۳۲
بجان پیوسته در معراج اویند
۳۳۳
صفاتش وصف کردن مینیارم
۳۳۴
اگرچه جوهر دریاش دارم
۳۳۵
صفاتِ صورت و معنیش جان یافت
۳۳۶
از او این جوهر عین العیان یافت