عطار · جوهرالذات

در خطاب کردن با دل در رموز معانی فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا ای دل چو جوهر باز دیدی
۲
چرا در آینه تو ناپدیدی
۳
الا ای دل کجا آخر فتادی
۴
گریزان از برم مانند بادی
۵
الا ای دل نمیدانم کجائی
۶
که این دم اوفتاده در فنائی
۷
الا ای دل نمیدانم که چونی
۸
نهانی در درون و در برونی
۹
الا ای دل نمیدانم ز دیدت
۱۰
ولی ماندم دراین گفت و شنیدت
۱۱
الا ای دل کجائی مرحبا هان
۱۲
دمی بنمای خود را در لقا هان
۱۳
الا ای دل تو جانی در حقیقت
۱۴
که بسپردی در او راه شریعت
۱۵
دلا جانی کنون در هر دو عالم
۱۶
ز تو پیدا شده سرّ دمادم
۱۷
توئی آن جوهری کز ذات بیچون
۱۸
در اینجا آمدی تو غرقه در خون
۱۹
میان خاک و خون شادان نشستی
۲۰
در از عالم بروی خویش بستی
۲۱
میان خون بماندی خاک بر سر
۲۲
عجب افتادی این دم زار بنگر
۲۳
میان خون نشستی زار و مجروح
۲۴
بدیدی عاقبت هم قوت ازروح
۲۵
میان خاک خون خوردی بهرحال
۲۶
که نامم باز دیدی عین احوال
۲۷
چرا در پردهای گم کردهٔ راه
۲۸
مگر حیران شدی در دیدن شاه
۲۹
چرا در پردهٔ خود باز مانده
۳۰
میان چار طبعِ آز مانده
۳۱
چرا در پردهٔ بردار آواز
۳۲
که تا آئی ز یکتائی به پرواز
۳۳
چرا در پردهٔ بخرام بیرون
۳۴
بسوزان پرده را با هفت گردون
۳۵
دلا یک دم رها کن آب و گل را
۳۶
صلای عشق در ده اهل دل را
۳۷
به پرّواز جهان قدس شو زود
۳۸
عیان کن بی صفت دیدار معبود
۳۹
رها کن صورت و معنی نظر کن
۴۰
دل خود ای دل از جانان خبر کن
۴۱
در اینجا چون دمادم راه داری
۴۲
نظر دائم به عین شاه داری
۴۳
در اینجا دیدهٔ دیدار جانان
۴۴
دمادم میکنی تکرار جانان
۴۵
در اینجا دیدهٔ سرّ الهی
۴۶
ببین دیدارتو در ماه و ماهی
۴۷
در اینجا کردهٔ احوال معلوم
۴۸
تو دادی در حقیقت داد مفهوم
۴۹
در اینجا باز دیدستی عیانی
۵۰
تو میبینی بخود راز نهانی
۵۱
جهان جان تودیدی، دل نمودن
۵۲
چواندر عاقبت آن در گشودن
۵۳
جهان جان و دل هر دو یکی است
۵۴
بنزدیک محقق بیشکی است
۵۵
بسی خون خورد اندر پرده سازی
۵۶
نبود این پرده اینجاگه بازی
۵۷
بسی خون خورد اینجا دل نهانی
۵۸
که تادیدار دید از عین فانی
۵۹
بسی خون خورد دل درکار راهش
۶۰
که تادر عشق میدارد نگاهش
۶۱
بسی خون خورد و از خون گشت پیدا
۶۲
ولیکن هم عیان گردد هم اینجا
۶۳
بسی خون بایدت خوردن در این راه
۶۴
که تا بینی در آنجاروی دلخواه
۶۵
بسی خون بایدت خوردن بناکام
۶۶
که تادر عاقبت بینی سرانجام
۶۷
بسی خون بایدت خوردن بدنیا
۶۸
که تا یابی همی آخر تو عقبا
۶۹
ترا این چنبر گردون فروبست
۷۰
چرا در کردن چنبر کنی دست
۷۱
اگرگردون نبودی نامساعد
۷۲
نگشتی خاک چندین سیم ساعد
۷۳
تو میخواهی کز این چنبر ببازی
۷۴
برون تازی تو همچون مرد غازی
۷۵
همی خواهی کز این چنبر جهی تو
۷۶
قدم بیرون این چنبر نهی تو
۷۷
قدم زین چنبر آن ساعت توانی
۷۸
که جان بر چنبر خلقت رسانی
۷۹
از این چنبر بسی جانها ربودند
۸۰
همه در بهر او گفت وشنودند
۸۱
از این چنبر بسی جانها ببردند
۸۲
در این چنبر بزرگان جمله خوردند
۸۳
در این چنبر عجایب رازها هست
۸۴
ز یکی در یکی آوازها هست
۸۵
در این چنبر که خورشید است گردان
۸۶
نمیبینی تو یک مو راز پنهان
۸۷
در این چنبر نمیبینی که هرماه
۸۸
شود بگداخته ماهی زناگاه
۸۹
در این چنبر نمود عرش و کرسی است
۹۰
چه کرّوبی چه روحانی چه قدسیست
۹۱
در این چنبر عیان گر باز بینی
۹۲
در او انجام و هم آغاز بینی
۹۳
در این چنبر نمودی صورت خویش
۹۴
نمود عقل و عشق و کفر باکیش
۹۵
در این چنبر نمودار بهشتست
۹۶
که در او طینت آدم سرشتست
۹۷
در این چنبر عیان راز باشد
۹۸
کسی کو را دو چشمش باز باشد
۹۹
در این چنبر ببیند خویش گردان
۱۰۰
یقین خود را از او تو پیش گردان
۱۰۱
در این چنبر چرا دل تنگ گشتی
۱۰۲
درون مزرعه تخمی نکشتی
۱۰۳
نشیب چنبرت یک مرغزار است
۱۰۴
که دلها اندر آن چون مرغ زار است
۱۰۵
در این چنبر که داری مزرعه زار
۱۰۶
نمیدانی تو مر اسرار آن یار
۱۰۷
در این چنبر چه بندی خویش را باز
۱۰۸
برون جه تا که گردی محرم راز
۱۰۹
بسی ره کرده زان سر بدین سر
۱۱۰
اگر باور نمیداری تو بنگر
۱۱۱
بسی ره کرده و خود بدیدی
۱۱۲
که تا بر خون دل آنجا رسیدی
۱۱۳
بسی ره کردهٔ در پرده نور
۱۱۴
که اینجا آمدستی از ره دور
۱۱۵
بسی ره کرده و دیدی تو خود باز
۱۱۶
ولی نادیدهٔ انجام و آغاز
۱۱۷
هزاران پرده در پرده گذشتی
۱۱۸
که تا از سرّ کل آگاه گشتی
۱۱۹
هزاران پرده در پرده بریدی
۱۲۰
میان خون در اینجا آرمیدی
۱۲۱
هزاران پرده اینجا رفتهٔ تو
۱۲۲
چو میگویم مگر خوش خفتهٔ تو
۱۲۳
بصد انواع گشتی درحقیقت
۱۲۴
سپردی بی صور ره بر حقیقت
۱۲۵
بصد انواع بیرون آمدی تو
۱۲۶
که تادر عاقبت دلخون شدی تو
۱۲۷
هزاران دور پیچاپیچ داری
۱۲۸
که تا این دم نمودی هیچ داری
۱۲۹
بهر صورت که میآئی تو بیرون
۱۳۰
یکی هستی عجایب طرفه معجون
۱۳۱
در این حقّه که پر از جوهر آید
۱۳۲
در او دیدار ماه و اختر آید
۱۳۳
جهان زین حقه بیشک پایدار است
۱۳۴
که در این حقّه جوهر بیشمار است
۱۳۵
در این حقه نگون افتادهٔ تو
۱۳۶
عجایب بی غمی دل سادهٔ تو
۱۳۷
توئی آن نطفهٔ افتاده اینجا
۱۳۸
که خواهی ماند بس دل ساده اینجا
۱۳۹
توئی در حقّهٔ صورت گرفتار
۱۴۰
چو موری لنگ افتادی چنین زار
۱۴۱
چو معجونی تو اندر حقّه باشی
۱۴۲
نکو بنگر که خود زینسان قماشی
۱۴۳
رهت دورست و خفته بختت آمد
۱۴۴
تنت عریان ودل بی رختت آمد
۱۴۵
نمیدانی که در اوّل چه بودی
۱۴۶
که این لحظه تو در گفت و شنودی
۱۴۷
ندانی کاین زمان اندر کجائی
۱۴۸
فتاده در دهان اژدهائی
۱۴۹
در این چاه بلا ماندی چون بیژن
۱۵۰
نهادی بر دلت بار زر و زن
۱۵۱
در این چاه بلا ماندی چو یوسف
۱۵۲
نکردی یک دمی اینجا تأسّف
۱۵۳
توئی یوسف درون چه فتاده
۱۵۴
عجایب همچو خاک ره فتاده
۱۵۵
ترا یوسف درون چاه ماندست
۱۵۶
دلت در خون و خاک راه ماندست
۱۵۷
ترا یوسف شده درچاه تاریک
۱۵۸
نمیدانی تو این اسرار باریک
۱۵۹
دریغا یوسفت اندر چاه افتاد
۱۶۰
نمیدیدی که از ناگاه افتاد
۱۶۱
توئی یوسف درون چه فتادی
۱۶۲
دل اندر حکم کلّی زان نهادی
۱۶۳
ولی چون یوسف از این چه برآید
۱۶۴
نمودش جسم و جان ودل رباید
۱۶۵
جمال یوسف ناگاه ازچاه
۱۶۶
برآید یابد او بس رفعت و جاه
۱۶۷
نشیند وآنچه کردی باز بینی
۱۶۸
نظر کن روی او تا راز بینی
۱۶۹
چو ازچاهت برآید یوسف جان
۱۷۰
نماید راز در این جای پنهان
۱۷۱
ز عشقت بیقرار آید دل و تن
۱۷۲
شود اسرار کلّی جمله روشن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.