درامامت امیرالمؤمنین و امام المتقین علی(ع)کرّم اللّه وجهه فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
امام است او یقین بعد محمد(ص)
۲
بیاب این راز و بیشک شو مؤیّد
۳
امام است او یقین در هر دو عالم
۴
کز او پیداست اسرار دمادم
۵
امام است او و بیشک او امام است
۶
که او را جبرئیل از جان غلام است
۷
امام است او حقیقت مؤمنان را
۸
برد فردا ابر سوی جنان را
۹
امام است و حقیقت حوض کوثر
۱۰
بدست اوست میدار این تو باور
۱۱
امام است او ز قول مصطفی دین
۱۲
بدان تا باشدت پاک و یقین دین
۱۳
امام است وز بعد مصطفی او
۱۴
اگر این میندانی نیست نیکو
۱۵
امام است او زاحمد بازدان تو
۱۶
ز عین دید حیدر راز دان تو
۱۷
امام است او و من دانم امامش
۱۸
که بشنیدم ز جان و دل پیامش
۱۹
امام است اگر این مینبینی
۲۰
کجا در دین من صاحب یقینی
۲۱
امام است او و در عین حقیقت
۲۲
سپرده راه کلّ را در طریقت
۲۳
عیان حق حقیقت مرتضایست
۲۴
که در دیدارنفس مصطفایست
۲۵
عیان سرّ حقیقت اوست در جان
۲۶
از او دیدم تمامت راز پنهان
۲۷
امامم حیدر است و پیشوایم
۲۸
درون جان و دل او رهنمایم
۲۹
امامم حیدر است وعین تحقیق
۳۰
بجان هم دوست دارم دید صدیق
۳۱
امامم حیدر است و واصلم کرد
۳۲
ز دید دید خود هم حاصلم کرد
۳۳
امامم حیدر است و جان ازویم
۳۴
درون دل نموده گفتگویم
۳۵
علی دیدست بیشک وصل جانان
۳۶
مرا بنمود بیشک سر سُبحان
۳۷
علی دیدست بیشک قل هواللّه
۳۸
نبودستم بجان و دل سوی اللّه
۳۹
علی درجان عطّارست رهبر
۴۰
که او بر شهر علم آمد یقین در
۴۱
در علمم گشود و شهردیدم
۴۲
حقیقت لطف او بی قهر دیدم
۴۳
در علمم گشود از عین جانان
۴۴
وز او پیدا شدم اسرار پنهان
۴۵
مرا بنمود اندر حق یقین را
۴۶
بدیدم اوّلین و آخرین را
۴۷
مرا بنمود اسرار الهی
۴۸
رسیدم ازگدائی من بشاهی
۴۹
مرا بنمود در خود حق شناسی
۵۰
بدان این راز را علم قیاسی
۵۱
مرا بنمود وصل و اصل دیدم
۵۲
ز اصل او حقیقت وصل دیدم
۵۳
مرا بنمود وصل و واصلم کرد
۵۴
عیانِ علم کلّی حاصلم کرد
۵۵
مرا بنمود اینجا ذات یزدان
۵۶
نمودم بیشکی در دار برهان
۵۷
بهر نوعی که میگویم یکی است
۵۸
مرا دیدار حیدر بیشکی هست
۵۹
مرا دیدار حیدر بس ز عالم
۶۰
که بنماید مرا سّر دمادم
۶۱
مرا دیدار حیدر بس ز دنیا
۶۲
که دارم از محمد(ص) جمله عقبی
۶۳
از ایشان هر دو بس باشد مرا حق
۶۴
که ایشانند دید دوست الحق
۶۵
تو ای عطار از ایشان سخن گوی
۶۶
که بردستی ز میدان سخن گوی
۶۷
تو ای عطّار سرّ زیشان ندیدی
۶۸
ابا ایشان تو در گفت و شنیدی
۶۹
که با ایشان بود در پردهٔ راز
۷۰
ببیند عاقبت انجام و آغاز
۷۱
تو هم انجام و هم آغاز دیدی
۷۲
حقیقت نزد ایشان در رسیدی
۷۳
از ایشان برگشاد این در بیک بار
۷۴
از آنی گوهر افشان تو در اسرار
۷۵
گهرها می فشانی تو بعالم
۷۶
چو تو نامد دگر در دور آدم
۷۷
تو صافی دل شدی اندر قناعت
۷۸
همیشه راز دانی در سعادت
۷۹
قناعت کردی و ایشان بدیدی
۸۰
تو سالک بودی و جانان بدیدی
۸۱
ز معنی رو نمودی راز ایشان
۸۲
حقیقت باز دیدی جان و جانان
۸۳
توئی واصل در این دور زمانه
۸۴
تو خواهی بود در خود جاودانه
۸۵
توئی واصل ز عهد ذات قربت
۸۶
رسیدی از نمود اندر ولایت
۸۷
توئی واصل میان اهل تمکین
۸۸
که داری مهر کل بگذشته از کین
۸۹
توئی واصل که جز جانان نبینی
۹۰
نه همچون دیگران ضایع نشینی
۹۱
توئی واصل درون چرخ گردان
۹۲
ز دید جُمله مردان رخ مگردان
۹۳
توئی واصل بتوفیق الهی
۹۴
که یکسانت سپیدی در سیاهی
۹۵
توئی واصل که دیدی جمله یکسان
۹۶
ز یکی میکنی پیوسته برهان
۹۷
تو برهانی و گفتارت یقین است
۹۸
که جان و دل ترا خود پیش بین است
۹۹
ز برهان حقیقی راز گفتی
۱۰۰
همه با اهل عرفان باز گفتی
۱۰۱
ز برهان حقیقی اهل عرفان
۱۰۲
حقیقت می طلب دارند برهان
۱۰۳
تو برهان داری از عین سوی اللّه
۱۰۴
نمیبینی تو غیری جز هواللّه
۱۰۵
تو برهان داری اندر عین توحید
۱۰۶
نمیگنجد سخن اینجا به تقلید
۱۰۷
تو برهان داری و تقلید مشنو
۱۰۸
از این پس جز که بر توحید مگرو
۱۰۹
ره توحید بی نام ونشانست
۱۱۰
که بیشک اندر او عین العیانست
۱۱۱
ره توحید جز مالک نداند
۱۱۲
که تقلیدی در او حیران نماند
۱۱۳
ره توحید اگرچه بیشمارست
۱۱۴
ولیتوحید صرفت پایدارست
۱۱۵
ره توحید ذرّات دوعالم
۱۱۶
همه کردند در اقسام آدم
۱۱۷
ره توحید از او اینجا پدید است
۱۱۸
اگرچه جز یکی واصل ندیداست
۱۱۹
عیان تو نباشد در یکی هم
۱۲۰
نمود قل هواللّه بیشکی هم
۱۲۱
یکی ره بود چندین اندر این راه
۱۲۲
کجا غافل از او گردید آگاه
۱۲۳
کسی کاگاه این معنی درآید
۱۲۴
که از جان دوستدار حیدر آید
۱۲۵
ره توحید حیدر دید و بسپرد
۱۲۶
بزرگانند پیش ذات او خُرد
۱۲۷
ره توحید حیدر کل بدیدست
۱۲۸
اگر دیدی تو هم زان دید دیدست
۱۲۹
تو در توحید او آگاه او شو
۱۳۰
ز بهر دید اوآنجا نکو شد
۱۳۱
تو در توحید ای مؤمن بیائی
۱۳۲
ز صورت گرچه تو اهل فنائی
۱۳۳
فنا باشد بقا گر بازدانی
۱۳۴
کجا اندر فنا توراز دانی
۱۳۵
تو در راه فنا دیدار یکتا
۱۳۶
که تو اندر فنائی نیز پیدا
۱۳۷
فنا بودی از اوّل در فنا تو
۱۳۸
بدیدی عاقبت عین لقا تو
۱۳۹
فنا خواهی شدن هم سوی آخر
۱۴۰
که اینجا درنگنجد موی آخر
۱۴۱
فنا خواهی شدن تا بازدانی
۱۴۲
که جز عین لقا را حق نخوانی
۱۴۳
فنا خواهی شدن زین عین صورت
۱۴۴
بقا جوی اندر این عین کدورت
۱۴۵
فناخواهی شدن اینجا تو در یار
۱۴۶
سر موئی نگنجد هیچ در کار
۱۴۷
فنا خواهی شدن و اندر فنائی
۱۴۸
فنا را جو که در عین بقائی
۱۴۹
فنا جُستند مردان زین نمودار
۱۵۰
از آن دیدند بیشک دیدن یار
۱۵۱
فنا بودست اینجا در وجودت
۱۵۲
فنا بنگر حقیقت بود بودت
۱۵۳
فنا برگویم اینجا آشکاره
۱۵۴
اگر بیشک کنندم پاره پاره
۱۵۵
فنا جویم من و گردم فنا زود
۱۵۶
که من در این فنا خواهم لقا زود
۱۵۷
فنا جویم در این تحقیق مردان
۱۵۸
چو دیدم در جهان توفیق ایشان
۱۵۹
فنا باشد جدایی تن زنم من
۱۶۰
در این مر نفس دون گردن زنم من
۱۶۱
فنا باشد عیان دید حقیقت
۱۶۲
نیابی این به جز راه شریعت
۱۶۳
فنا در شرع عین مرگ آمد
۱۶۴
که آن در عاقبت کل ترک آمد
۱۶۵
فنا شو تا لقای دوست یابی
۱۶۶
حقیقت مغز جان بی پوست یابی
۱۶۷
فنا در شرع باشد آن جهانی
۱۶۸
ترا میگویم این سرّ گر بدانی
۱۶۹
فنا شو چون همه مردان فنایند
۱۷۰
که در عین فنا عین بقایند
۱۷۱
فنا شو چون نخواهی شد تو از خویش
۱۷۲
حجاب صورتی بردار از پیش
۱۷۳
نه صورت در فنا آمد پدیدار
۱۷۴
فنا خواهی شدن در آخر کار
۱۷۵
چو گردی ناگهان روزی فنا تو
۱۷۶
که باشد ابتدا این رهنما تو
۱۷۷
فنا عین حقیقت دان سراسر
۱۷۸
بقای خود از او بین زین تو بگذر
۱۷۹
بدو بشناس او را و فنا شو
۱۸۰
که باشد ابتدا این رهنما تو
۱۸۱
بدو بشناس او را در فنا باز
۱۸۲
کز او یابی لقا و هم بقا باز
۱۸۳
بدو بشناس او را راهت اینست
۱۸۴
طریق جان معنی خواهت این است
۱۸۵
بدو بشناس او را تا توانی
۱۸۶
که چون فانی شوی حق را بدانی
۱۸۷
بدو بشناس اورا بی صور تو
۱۸۸
که او را ماندهٔ در رهگذر تو
۱۸۹
بدو بشناس عین آن فنا کل
۱۹۰
که در عین فنا باشد لقا کل
۱۹۱
فنا بد راز در انجام و آغاز
۱۹۲
کسی اینجا نداند آن فنا باز
۱۹۳
که بیند مر فنا اینجا چه گوئی
۱۹۴
که چرخ اندر فنا مانند گوئی
۱۹۵
همی گردد زعشق آن فنا او
۱۹۶
که دیدست از فنا عین لقا او