عطار · جوهرالذات

در اظهار کردن قوّت و قدرت و استغناء کل فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
منم یکتا که جمله دستگیرم
۲
بمیرانم تمامت من نمیرم
۳
منم حییّ که دایم زنده باشم
۴
که بیخ بدکنش برکنده باشم
۵
ستانم داد مظلومان ز ظالم
۶
بذات خویش من پیوسته قائم
۷
جهان و هرچه در هر دو جهان است
۸
بر من جمله بی نام و نشانست
۹
خدایم من خدایم من خدایم
۱۰
که از هر عیب و سهوی من جدایم
۱۱
من آوردم تمامت اندرین جای
۱۲
برم بار دگر در غیر ماوای
۱۳
یکی بردم در اوّل هم در آخر
۱۴
نمودم خویشتن در عین ظاهر
۱۵
همه در خویشتن پیدا نمودم
۱۶
ز دید خود چنین غوغا نمودم
۱۷
ز ذاتم عقل و جان آگه نباشد
۱۸
بجز من هیچکس اللّه نباشد
۱۹
ز ذاتم عقل و جان اینجا خبر نیست
۲۰
که من در بود خود هستم دگر نیست
۲۱
من آوردم شما را هم بدنیا
۲۲
برم من جمله اندر سوی عقبی
۲۳
کجا و همت تواند کرد ادراک
۲۴
که ادراکست و عقل افتاده در خاک
۲۵
منزّه آمدم از جمله خلقان
۲۶
منم بیشک نمود جمله میدان
۲۷
خدائی مر مرا باشد سزاوار
۲۸
که گر خواهم بیامرزم به یک بار
۲۹
خدائی مر مرا باشد بتحقیق
۳۰
که هر کس را ببخشم عین توفیق
۳۱
دهم توفیق دیدارم ببیند
۳۲
ابا من در میان جان نشیند
۳۳
منم یکتای بی همتا که بودم
۳۴
نمود جملگی در بود بودم
۳۵
ز وصف ذات پاکم عقل ماندست
۳۶
از آن پیوسته اندر نقل ماندست
۳۷
ز وصف ذات پاکم جان چه گوید
۳۸
اگر جز دید من چیزی بجوید
۳۹
ز وصف من تمامت گنگ و لالند
۴۰
ز من اندر تجلّی جلالند
۴۱
ز وصف من تمامت گشته حیران
۴۲
که ما هستیم اندر پرده پنهان
۴۳
ز وصف من همه در بحر مانند
۴۴
اگرچه بود هم خود نمایند
۴۵
کجاوصفم تواند کرد هر کس
۴۶
که من در دید خود اللّهم و بس
۴۷
کجا وصفم تواند کرد هر جان
۴۸
منم جسم و منم جان اندر اعیان
۴۹
حقیقت من منم یکتا و دلدار
۵۰
ز ذات خویشتن مائیم جبّار
۵۱
عیانم در همه چیزی تو بنگر
۵۲
بجز دیدارما تو هیچ منگر
۵۳
فلک گردان ز من وز شوق مدهوش
۵۴
کواکب جمله حیرانند و خاموش
۵۵
مه از شوقم گدازانست هر ماه
۵۶
سپر انداخته از بیم من شاه
۵۷
کنم من شمس هر شام رخ زرد
۵۸
که از دیدار من باشد پر از درد
۵۹
ز دردم جبرئیل اینجای مدهوش
۶۰
بمانده در درون پرده خاموش
۶۱
ملایک جمله در من راز بینند
۶۲
که در دیدار ما خلوت گزینند
۶۳
که عرش از دید من بر قطرهٔ آب
۶۴
بماندست اندر اینجا عین غرقاب
۶۵
ز بودم فرش گوناگون پدیدار
۶۶
نموده رخ در این دیدار پرگار
۶۷
ز عینم در بهشت افتاده دائم
۶۸
نموده روح و ریحان گشته قائم
۶۹
ز دوزخ کس امان من ندارد
۷۰
که اینجا جز عیان من ندارد
۷۱
منم بیچون و دانم راز جمله
۷۲
منم انجام و هم آغاز جمله
۷۳
منم دانا و بینا در دل و چشم
۷۴
که بر بنده نگیرم زود من خشم
۷۵
منم پیدا و پنهان جهانم
۷۶
که در نطق همه شرح و بیانم
۷۷
چو من هرگز نباشد پادشاهی
۷۸
چو من هرگز نبینی نیکخواهی
۷۹
چو من هرگز کجا همراز ببینی
۸۰
نمودستم اگر خود باز بینی
۸۱
چون من دیگر کجا در جان بیابی
۸۲
سزد گر مر مرا اعیان نیابی
۸۳
ز وصف خویش دائم در حضورم
۸۴
که در ظلمات تنهائیت نورم
۸۵
ز وصف خویش خود را رازگویم
۸۶
نمود خویش با خود بازگویم
۸۷
ز دید خویش دائم در جلالم
۸۸
ز نورخوش قائم در وصالم
۸۹
ز نور خود نمودم جمله اشیاء
۹۰
ز بود خویش کردم جمله پیدا
۹۱
زخون مشک و ز نِی شِکّر نمایم
۹۲
ز باران در زکان گوهر نمایم
۹۳
ز کفّ خود برآرم آدمی را
۹۴
ز کاف ونون فلک را و زمین را
۹۵
ز دودی گنبد خضرا کنم من
۹۶
ز پیهی نرگسی بینا کنم من
۹۷
مه و خورشید دائم در سجودم
۹۸
که ایشانند در نور نمودم
۹۹
نهان از خلق و پنهان از خیالم
۱۰۰
که نور در تجلّی جمالم
۱۰۱
ز وصفم عقل در پرده نهان شد
۱۰۲
ز دیدم عشق هرجائی عیان شد
۱۰۳
منم اوّل منم آخر در اشیاء
۱۰۴
مرا باشد همه صنعی مهّیا
۱۰۵
که بنمایم وجود و پی کنم من
۱۰۶
نمایم ظلمت اندر نور روشن
۱۰۷
همه دروصف من حیران و خاموش
۱۰۸
زبان ناطقانم لال و خاموش
۱۰۹
ز دید خویش جمله آفریدم
۱۱۰
در این روی زمین شان آوریدم
۱۱۱
ز ذات خود محمد(ص) راز دادم
۱۱۲
نمودم تا ز خود اعزاز دادم
۱۱۳
حبیب من زجمله مصطفایست
۱۱۴
شما را پیشوا و رهنمایست
۱۱۵
نمودم شرع در دیدار احمد(ص)
۱۱۶
که هر کو شه بجان دیندار احمد(ص)
۱۱۷
هر آنکس کو رسول خود شناسد
۱۱۸
مرا در دید خود احمد شناسد
۱۱۹
نمایم مر ورا دیدار خویشم
۱۲۰
که من در عشق برخوردار خویشم
۱۲۱
هر آن کو راه پیغامبر گزیند
۱۲۲
یقین اندر جهان او بد نبیند
۱۲۳
حبیب من زجان مردوست دارند
۱۲۴
نمود عشق ما را یاد دارند
۱۲۵
کنون ای پیر توحیدم شنیدی
۱۲۶
درون ذاتم اعیان باز دیدی
۱۲۷
برو با مسکن خود زودبین باش
۱۲۸
وز این گفتار با عین الیقین باش
۱۲۹
خوشا آنکس که ما را دید در ذات
۱۳۰
گذشت از جسم و جان جمله ذرات
۱۳۱
خوشا آنکس که جز ما کس نبیند
۱۳۲
یقین ذات ما را برگزیند
۱۳۳
چو باهوش آئی و بینی یقینم
۱۳۴
نظر کن اوّلین و آخرینم
۱۳۵
همه اندر درون خویشتن بین
۱۳۶
نمود جسم را در جان جان بین
۱۳۷
بر هر کس مگو اسرار ما فاش
۱۳۸
ز دیدارم تو برخوردار میباش
۱۳۹
حریم وصل ما میدان و میرو
۱۴۰
بجز ما را مبین و هیچ مشنو
۱۴۱
که ذات پاک ما هرگز نیابند
۱۴۲
اگرچه سالکان نزدم شتابند
۱۴۳
نبینید هیچکس ما را به تحقیق
۱۴۴
مگر آنکس که یابد چشم توفیق
۱۴۵
نبینید هیچکس ما را چنان باز
۱۴۶
که تا اینجا نگردد جسم و جان باز
۱۴۷
کسی کو بی سر آید اندر این راه
۱۴۸
بیابد مر مرا بی خویش ناگاه
۱۴۹
اگر بی سر شوی این سر بدانی
۱۵۰
وگرنه گربه چند از جاه خوانی
۱۵۱
اگر بی سر شوی اسرار یابی
۱۵۲
ابی دیدار خود دلدار یابی
۱۵۳
اگر بی سر شوی فانی نباشی
۱۵۴
نمود جزو و کل را جان تو باشی
۱۵۵
سر خود دورنه تا دید دیدار
۱۵۶
ببینی در حقیقت جان دلدار
۱۵۷
سر خود دورنه مانند حلّاج
۱۵۸
که تا بر فرق معنایت نهد تاج
۱۵۹
سر خود دور نه گر کاردانی
۱۶۰
که مردن بهتر از این زندگانی
۱۶۱
سر خود دورنه تا یار گردی
۱۶۲
ز نقطه بگذری پرگار گردی
۱۶۳
سر خود دورنه مانند مردان
۱۶۴
که بهر تست خدمتکار دو جهان
۱۶۵
سر خود دورنه اندر بلا تو
۱۶۶
بمانند شهید کربلا تو
۱۶۷
سر خود دورنه مانند جرجیس
۱۶۸
چرا چندین شوی در مکر و تلبیس
۱۶۹
سر خود دورنه مانند یحیی
۱۷۰
که تا گردی ز پنهانی تو پیدا
۱۷۱
سر خود دورنه تا سر تو باشی
۱۷۲
نمود عالم اکبر تو باشی
۱۷۳
سر خود دورنه تا سر تو گردی
۱۷۴
بیکباره ز ما و من تو گردی
۱۷۵
سر خود دورنه تا دوست گردی
۱۷۶
حقیقت مغز جان در پوست گردی
۱۷۷
سر خود دورنه همچون شهیدان
۱۷۸
که تا یابی وصالان حبیبان
۱۷۹
سر خود دورنه مانند گوئی
۱۸۰
بزن چون عاشقانه تو های و هوئی
۱۸۱
سر خود دورنه تا بر سر دار
۱۸۲
ببین خویشتن را عین جبار
۱۸۳
سر خود دورنه در خاک و خون شو
۱۸۴
ز عین این جهان دون برون شو
۱۸۵
اناالحق گوی تا واصل بباشی
۱۸۶
فنای عشق را لایق تو باشی
۱۸۷
اناالحق گوی تا مانند منصور
۱۸۸
برافشان اندر اینجا جوهر نور
۱۸۹
اناالحق گوی و سر بردار و سر بر
۱۹۰
که جوهر مینباشد کمتر از زر
۱۹۱
اناالحق گوی و درجمله قدم زن
۱۹۲
وجود خویشتن را بر عدم زن
۱۹۳
اناالحق گوی و محو آور وجودت
۱۹۴
نظر کن آنگهی مر بود بودت
۱۹۵
اناالحق گوی اگر حق الیقینی
۱۹۶
چرا مانده تو اندر کفر و دینی
۱۹۷
اناالحق گوی و بگذر کلّی از دین
۱۹۸
هم اندر حق حقیقت عین خودبین
۱۹۹
اناالحق گوی اینجا آشکاره
۲۰۰
ز عشق دوست شو تو پاره پاره
۲۰۱
اناالحق گوی تا یکتا بباشی
۲۰۲
میان جزو و کل رسوا تو باشی
۲۰۳
اناالحق گوی و بگذر از دل و جان
۲۰۴
دل وجان بر نثار حق بر افشان
۲۰۵
اناالحق گوی چون گوئی همی گرد
۲۰۶
اگر در عشق مردی مردهٔ مرد
۲۰۷
اناالحق گوی بر مانند عطّار
۲۰۸
که آویزندت اینجا بر سر دار
۲۰۹
اناالحق گوی چون جوئی حقیقت
۲۱۰
ببردی هم طریقت هم شریعت
۲۱۱
اناالحق گوی چون حق رخ نمودست
۲۱۲
که حق اینجا ترا گفت و شنود است
۲۱۳
اناالحق گوی و عین لامکان شو
۲۱۴
چو مردان بی زمین و بی زمان شو
۲۱۵
اناالحق گوی تا خونت بباشی
۲۱۶
که حق حق حقیقت هم تو باشی
۲۱۷
اناالحق گوی تو اینجا اناالحق
۲۱۸
که نه بر باطلی الاّ که بر حق
۲۱۹
اناالحق گوی تا چون او شوی باز
۲۲۰
نمو عشق گردی اندرین راز
۲۲۱
اناالحق گوی چون حق دیدهٔ تو
۲۲۲
حقیقت نور مطلق دیدهٔ تو
۲۲۳
اناالحق گوی کاشترنامه خواندی
۲۲۴
همه اندر قطار اشتر تو راندی
۲۲۵
اناالحق گوی کاشتر آشکارست
۲۲۶
که این معنی چو اشتر بر قطارست
۲۲۷
اناالحق گوی و ز دیرت برون آی
۲۲۸
نمود دیر و کعبه هر دو بنمای
۲۲۹
اناالحق گوی این کعبه برانداز
۲۳۰
تو چون شمعی وجود خویش بگداز
۲۳۱
اناالحق گوی کان دیرت خرابست
۲۳۲
درون دیر بیشک آفتابست
۲۳۳
اناالحق گوی اینجا بت شکن باش
۲۳۴
وگرنه اندرین نی مرد و زن باش
۲۳۵
اناالحق زن چو مردان تا توانی
۲۳۶
که بهر تُست اسرار معانی
۲۳۷
اناالحق زن چو مردان در جهان تو
۲۳۸
گذر کن از زمین و از زمان تو
۲۳۹
اناالحق زن چو مردان بر سر دار
۲۴۰
اگر تو خود زنی این سر نگهدار
۲۴۱
اناالحق گفت و پس بردار آمد
۲۴۲
ز دید دوست برخوردار آمد
۲۴۳
اناالحق گفت و شد قربان در اینراه
۲۴۴
یکی دیدار جان باشد در این راه
۲۴۵
اناالحق گفت و قربان گشت از دوست
۲۴۶
در اینجا مغز گشتش جملگی پوست
۲۴۷
اناالحق گفت و گفتارش یکی بود
۲۴۸
خدا را دید واصل بیشکی بود
۲۴۹
اناالحق گفت و در حق حق نظر کرد
۲۵۰
همه ذرات عالم را خبر کرد
۲۵۱
اناالحق گفت و جانان دید از جان
۲۵۲
دُر افشاندند و او آمد سر افشان
۲۵۳
اناالحق گفت او چون راست اینجا
۲۵۴
بگفتِ عشق او پیداست اینجا
۲۵۵
اناالحق گفت و عشقش یار بنمود
۲۵۶
گره از کار عالم جمله بگشود
۲۵۷
اناالحق گفت و حق حق دید اینجا
۲۵۸
که دیداریست پنهانی و پیدا
۲۵۹
اناالحق گفت تو گر باز بینی
۲۶۰
سزد گر حق در اینجا باز بینی
۲۶۱
اناالحق آنکسی داند که از خود
۲۶۲
رود بیرون نبیند نیک هم بد
۲۶۳
اناالحق زن یقین اللّه باشد
۲۶۴
کسی کو از عیان آگاه باشد
۲۶۵
چو منصوراز حقیقت مست حق شد
۲۶۶
حقیقت نیست گشت و هست حق شد
۲۶۷
چو منصوراز حقیقت یافت جانان
۲۶۸
ز پیدائی شد اینجاگاه پنهان
۲۶۹
چو منصوراز حقیقت راست بین بود
۲۷۰
حقیقت جان او عین الیقین بود
۲۷۱
چو منصوراز حقیقت دید حق باز
۲۷۲
حقیقت گفت و شد با حق سوی یار
۲۷۳
چو منصوراز حقیقت لاف کل زد
۲۷۴
چو سیمرغی خود اندر قاف کل زد
۲۷۵
چو منصوراز حقیقت لامکان بود
۲۷۶
از آن او فتنهٔ کلّ جهان بود
۲۷۷
چو منصوراز حقیقت بیجهت شد
۲۷۸
ز ذات کل بحق او یک صفت شد
۲۷۹
چو منصوراز حقیقت دل رها کرد
۲۸۰
ز جان آهنگ دیدار خدا کرد
۲۸۱
چو منصوراز حقیقت جان برانداخت
۲۸۲
چو شمعی در عیان عشق بگداخت
۲۸۳
چو منصوراز حقیقت کل فنا شد
۲۸۴
حقیقت جاودان عین بقا شد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.