در افعال شیطان و سخن گفتن ومکر او فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حدیث خوش دمی شیطان نگوید
۲
همیشه جمله را آزار جوید
۳
چه گوید هرچه گوید ناصوابست
۴
همه کارش در اینجا خورد و خوابست
۵
بجز خمر و زنا کاری ندارد
۶
که او زین ذات خود عاری ندارد
۷
ره فسق و فجورت او نمودست
۸
که عین آتش او پر ز دود است
۹
همیشه هست کارش بی نمازی
۱۰
چو آتش دارد اینجا سرفرازی
۱۱
تکبّر دارد وسواس و فحّاش
۱۲
بود مغزش تهی مانند خفّاش
۱۳
چو آتش ذات او دارد ندیدی
۱۴
میان آتشت خوش آرمیدی
۱۵
بسوزد آتش اینجا هرچه بیند
۱۶
کسی هرگز در این آتش نشیند
۱۷
میان آتشی خوابت ببرده
۱۸
بمانی در درون هفت پرده
۱۹
ترا آتش درون پرده دریافت
۲۰
بسوزانید اینجا هرچه دریافت
۲۱
تو درخوابی چرا اینجا نداری
۲۲
که آتش سوخت اینجایت بخواری
۲۳
زخمر حرص و شهوت زار و مستی
۲۴
چنین چون کافران بت پرستی
۲۵
چو شیطان کافر است و بت پرستست
۲۶
ز خمرو حرص جانش زار و مستست
۲۷
ترا هر لحظه بفریبد بصد لون
۲۸
برد بیرون ترا ناگاه از کون
۲۹
بصد ره می ترا اینجا دواند
۳۰
ولی چون در دل آید باز ماند
۳۱
درون پردهٔ دل ره ندارد
۳۲
از آن اینجا دل آگه ندارد
۳۳
ز خود بینی ره خود میسپارد
۳۴
از آن عمری بضایع میگذارد
۳۵
ز خود بینی میان آتش افتاد
۳۶
نهاد و بود او بس ناخوش افتاد
۳۷
ز خود بینی او اسرار آدم
۳۸
در اینجا ماند اندر نیش ارقم
۳۹
ز خود بینی غرورش هست اینجا
۴۰
کجا گردد بذات حق هویدا
۴۱
ز خود بینی برون در بماندست
۴۲
چوآبی عین در آذر بماندست
۴۳
ز خود بینی شده مفلق ز حق او
۴۴
وگرچه برده بود از کل سبق او
۴۵
ز خود بینی که کرد او دور شد باز
۴۶
ستد او را ز جای عزّت و ناز
۴۷
ز خود بینی بسر افتاد در چاه
۴۸
نمیدانست او افتاد ناگاه
۴۹
ز خود بینی دون چه بماندست
۵۰
چو عکسی بر سر اینره بماندست
۵۱
از اول بود در عزّت و ناز
۵۲
میان جزو و کل بودی سرافراز
۵۳
سرافرازی او برتر ز جان بود
۵۴
بدست او همه کون و مکان بود
۵۵
بدست او بُد اینجاهشت جنّت
۵۶
ولیکن بیخبر از طوق لعنت
۵۷
که چون بر لوح لعنت دید اینجا
۵۸
نمیدانست این تا آن شد او را
۵۹
ز طوق لعنت اینجا بیخبر بود
۶۰
که استاد ملایک سر بسر بود
۶۱
هم او را بود در عین حقیقت
۶۲
ولیکن بیخبر بود از طبیعت
۶۳
چه نوری بود روحانی و ناری
۶۴
سزد گر این معانی پایداری
۶۵
چو نور و نار باهم متصّل شد
۶۶
نهاد صورت اندر آب و گل شد
۶۷
چه گویم شرح آن چون میدهد دست
۶۸
ولیکن چون بگویم نکته بامست
۶۹
رسم اندر سلوک و شرح گویم
۷۰
که این دم در عجب مانند گویم
۷۱
چو در اوّل چنان اسرار حق دید
۷۲
خود از جمله ببرده او سبق دید
۷۳
چو لوح آنجا بخواند ودید لعنت
۷۴
نیندیشید کو را بود قربت
۷۵
بخود اندیشه کرد آیا که باشد
۷۶
که او را این سزا اینجا بباشد
۷۷
مگر جبریل باشد یا که دیگر
۷۸
نمیدانست سرّ ربّ داور
۷۹
مکن اندیشهٔ بد نیک بیندیش
۸۰
بکس مپسند چو نپسندی تو بر خویش
۸۱
دگر ره گفت این سرّیست اعظم
۸۲
مگر باشد کسی اینجا بعالم
۸۳
مرا خود این نباشد هست مطلق
۸۴
که نیکی داده است اینجا مرا حق
۸۵
چو نیکم داد هرگز او کند بد
۸۶
چنین میگفت آن بیچاره با خود
۸۷
ز سّر حق کس آگاهی ندارد
۸۸
کسی دیگر کجا این سر بخارد
۸۹
که نالی و اگرنه کار رفتست
۹۰
همه نقشی از این پرگار رفتست
۹۱
قضا بنوشته بد اینجا یکایک
۹۲
بیاید بر سر جمله یکایک
۹۳
تو از پیش قضا چون میگریزی
۹۴
که با حق این زمان برمیستیزی
۹۵
قضای حق همه بر سر نوشته است
۹۶
عزیزاندر همه طینت سرشتست
۹۷
قضای نیک و بد کل از خدایست
۹۸
ولیکن قول ما بر انبیایست
۹۹
براه انبیا رو از بدی دور
۱۰۰
بشو ای جان که مانی غرقه در نور
۱۰۱
رضا ده بر قضا گر حق شناسی
۱۰۲
مکن اینجای جانا ناسپاسی
۱۰۳
ز فعل بد تو کاری کن ز هر کار
۱۰۴
تو این هر بیت را یک یک بکار آر
۱۰۵
بفعل بد مرو نیکی گزین تو
۱۰۶
بجز نیکوئی اینجاگه مبین تو
۱۰۷
بفعل بد نظر اینجا مکن هان
۱۰۸
دل خود را ز دست دیو برهان
۱۰۹
چرا مغرور دیوی رفته از دست
۱۱۰
اگر بر خود بگیری جای آن هست
۱۱۱
ترا شیطان ببرد از ره ندانی
۱۱۲
که همچون او تو در لعنت بمانی
۱۱۳
بکس اندیشهٔ کژّی مکن تو
۱۱۴
برو استاد خود کن این سخن تو
۱۱۵
بد از خود بین و نیکی هم زخود بین
۱۱۶
درون جان و دل دید اَحَدبین
۱۱۷
منی را دور ساز و من مگو تو
۱۱۸
منی را کم شمر نیم من بجو تو
۱۱۹
تو خود را خفته دان و بلکه کمتر
۱۲۰
که تا اینجا نمانی تو در آذر
۱۲۱
منی شیطان سزد تو آدمی هان
۱۲۲
از آن ای آدمی تو آدمی هان
۱۲۳
تو برتر ز آدمی گر گوئی اسرار
۱۲۴
تو داری نور حق اینجا مکن خوار
۱۲۵
بترس از حق بقدر خود دمی زن
۱۲۶
که هرگز مینباشد مرد چون زن
۱۲۷
ولی فعل بد و باطل پدید است
۱۲۸
ز عین حق عیان دل ندیدست
۱۲۹
بترس ازدوست هرگز مینیندیش
۱۳۰
وگرنه از منی گردی تو دلریش
۱۳۱
منی شیطان بگفت و در منی شد
۱۳۲
بگردن طوق لعنت صدمنی شد
۱۳۳
منی دیوست تو فرزند آدم
۱۳۴
چرا مانندهٔ دیوی دمادم
۱۳۵
منی دورت کند از عین هستی
۱۳۶
ترا اندازد اندر بت پرستی
۱۳۷
منی دورت کند از خانهٔ دل
۱۳۸
شود اینجایگه بیگانهٔ دل
۱۳۹
منی دورت کند از سرّ مردان
۱۴۰
ازین معنی دلت آگاه گردان
۱۴۱
منی دورت کند از سِرّ اسرار
۱۴۲
کند از ناگهانت عشق بردار
۱۴۳
منی دورت فکند از هر دو عالم
۱۴۴
شدی دور از همه سّر دمادم
۱۴۵
منی دورت فکند از خانهٔ انس
۱۴۶
فروماندی میان نور جان قدس
۱۴۷
طبیعت رهزنت شد در وجودت
۱۴۸
طبیعت کی کند اینجای سودت
۱۴۹
طبیعت میکند مر سجده اینجا
۱۵۰
که او دیو است دائم خوار و رسوا
۱۵۱
طبیعت رهزنست و راه گم کرد
۱۵۲
از آن آدم فتاد اینجای در درد
۱۵۳
طبیعت نزد آدم گشت گندم
۱۵۴
که آدم میکند اینجایگه گم
۱۵۵
طبیعت عین شیطانست دریاب
۱۵۶
از این معنی مکن تو نیز اشتاب
۱۵۷
طبیعت راه دارد در صفت او
۱۵۸
زند دستان تو در معرفت او
۱۵۹
بپرهیز از طبیعت در خدا شو
۱۶۰
ز بود فعل بد اینجا جدا شو
۱۶۱
بپرهیز از طبیعت گر تو رازی
۱۶۲
مدان اسرار من اینجا ببازی
۱۶۳
ببازی نیست اسرار شریعت
۱۶۴
بپرهیز از پلیدیّ طبیعت
۱۶۵
ببازی نیست اسرار خداوند
۱۶۶
که با شیطان بگیری خویش و پیوند
۱۶۷
تو بازی میکنی ای دوست بازی
۱۶۸
که با اسبان تازی لاشه تازی
۱۶۹
تو بازی دان که کار کودکانست
۱۷۰
کناری گیر کاینجا خوف جانست
۱۷۱
ببازی نیست اسرار دو عالم
۱۷۲
که تا بازی شماری سّر آدم
۱۷۳
همه ذرّات در بازی فتادند
۱۷۴
از آن در راه کلّی سر نهادند
۱۷۵
چو ذرّه باش اینجا پای کوبان
۱۷۶
ز عشق دوست خود جان تو خندان
۱۷۷
ز ابلیس و ز ابلیسان بیندیش
۱۷۸
همان زنهار اندر گفت و در کیش
۱۷۹
بجز جانان مجوی و هرچه دیدی
۱۸۰
نداد آن کز خوشی خوش آرمیدی
۱۸۱
چو حق باشد نگنجد مگر و تلبیس
۱۸۲
رها کن مکر را اینجا به ابلیس
۱۸۳
جهان بر نام حق اِستاد قائم
۱۸۴
نماند مکر شیطان نیز دائم
۱۸۵
چو باشد مکر شیطان مکر اللّه
۱۸۶
نظر کن تا شوی زین راز آگاه
۱۸۷
ز دست نفس و شیطان کن کناره
۱۸۸
مکن در فعل او هرگز نظاره
۱۸۹
ز آدم دم زن ای آدم بچه دم
۱۹۰
که این دم جز تو آدم نیست آدم
۱۹۱
ز آدم دم زنی وز دید آن دم
۱۹۲
که بنماید ترا رخساره دم دم
۱۹۳
دم توحید آدم جوید اینجا
۱۹۴
حکایت باز کن تا گوید اینجا
۱۹۵
در ایندم ماندهٔ از حق توغافل
۱۹۶
نهاده نام خود اینجای عاقل
۱۹۷
در این دم در فنا و در بقائی
۱۹۸
یقین میدان که در عین لقائی
۱۹۹
تو درعین بقائی و بهشتی
۲۰۰
چو آدم تو بهشت جان بهشتی بهشتت
۲۰۱
بهشتت حاصلست ای آدم جان
۲۰۲
ز دوری دور مانده از تو شیطان
۲۰۳
ندارد نزد تو ابلیس راهی
۲۰۴
گرفته در درختت او پناهی
۲۰۵
امید بسته کآید او به جنّت
۲۰۶
برحمت اوفتد از عین لعنت
۲۰۷
ز عین لعنت آید تا بر تو
۲۰۸
بگندم خوردن آید رهبر تو
۲۰۹
کند تا از بهشت جاودان دور
۲۱۰
تراگرداندت در خویش مغرور
۲۱۱
تو در جنّت حذر کن شاد بنشین
۲۱۲
ز ابلیس صور آزاد بنشین
۲۱۳
مجو هم صحبتی با او تو بشنو
۲۱۴
باین نصّ کلام حق تو بگرو
۲۱۵
مخور گندم بدان کین سرّ تمامست
۲۱۶
مرا سرّ با خواص آمد نه عامست
۲۱۷
خواص اینجا نماید این نمودار
۲۱۸
کسی کز عشق باشد راز دلدار