در پیدا آوردن حوّا از پهلوی چپ آدم در نمودار سیر کل فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز پهلوی چپ آدم عیان شد
۲
نمود جزو و کل دیگر نهان شد
۳
چو جبریل اندر آن بد در نظاره
۴
یکی صورت دگر شد آشکاره
۵
عجائب صورتی در دیگر اسرار
۶
ز پهلوی چپش آمد پدیدار
۷
یکی صورت که بد آنجمله معنی
۸
که او را بود در جان سر تقوی
۹
نمود انبیا و اولیا بود
۱۰
که در جان او ذکی با ذکا بود
۱۱
قدم تا سر همه نور الهی
۱۲
در او پیدا همه سرّ الهی
۱۳
دو چشم نرگسین مانند بادام
۱۴
ولی در راه معنی او بده دام
۱۵
سر و پایش پر از فیض و پر از نور
۱۶
میان جزو و کل او گشته مشهور
۱۷
ز دید جان جانان گشته پیدا
۱۸
ورا اسمش نهاده باز حوّا
۱۹
هوا در گرد کویش ره نبرده
۲۰
ز عزّت دردرون هفت پرده
۲۱
ز اوج عزت غم بی صفاتش
۲۲
نمودار آمده در عین ذاتش
۲۳
صفاتش بی صفت در عالم دل
۲۴
ولی صورت بمعنی گشته حاصل
۲۵
نبُد آب و نبُد خاک و نه آتش
۲۶
نه باد تند الّا روح مهوش
۲۷
بحکمت ازدرون جان اشیاء
۲۸
نموده کرد اینجا حق تعالی
۲۹
بحکمت از سوی پهلوی آدم
۳۰
نموده در بهشتش عین آن دم
۳۱
عجائب گوهری بیرون افلاک
۳۲
میان باد و آب و آتش و خاک
۳۳
ولی در عین هستی جان جان بود
۳۴
که از دیدار آدم او نهان بود
۳۵
ز بود آدم آمد آشکاره
۳۶
تمامت جزو و کل دروی نظاره
۳۷
همه کروّبیان عالم جان
۳۸
نظر کردند او را راز پنهان
۳۹
ولی آدم چنان بُد در جلالش
۴۰
که اینجا مینمود از دل خیالش
۴۱
چنان میدید بیهوشانه آدم
۴۲
که جانان را از او پیدا شدی دم
۴۳
چنان چون آفتاب نور خورشید
۴۴
که گم کردی حقیقت جمله جاوید
۴۵
ز بیهوشی چنان میدید در خویش
۴۶
حجابش ناگهی برداشت از پیش
۴۷
حجاب اندر حجاب نور پیوست
۴۸
بهوش آمد زمان و باز پیوست
۴۹
دگر آدم نظر کرد و چنان دید
۵۰
سراسر نور حق اندر جنان دید
۵۱
حقیقت دید جان و دل نشسته
۵۲
در غم را بر آدم ببسته
۵۳
حقیقت جان و دل آمد در آنجا
۵۴
ز یکتا و دوئی گشته هویدا
۵۵
حقیقت دید حوّا را بر خود
۵۶
که او بد در عیانش رهبر خود
۵۷
حقیقت دید حوّا آشکاره
۵۸
ز صنع خود در او کردش نظاره
۵۹
حقیقت دید حوّا جان خود را
۶۰
که پیدا کرد از پنهان خود را
۶۱
حقیقت دید حوّا را دل و جان
۶۲
که از حق بود پیدا گشته پنهان
۶۳
حقیقت دید او را جوهر دل
۶۴
نمود عشق او چون آب در گل
۶۵
حیات محض و روح روح آدم
۶۶
نظر میکرد اندر او دمادم
۶۷
ولی حوّا ز سر تا پای بُد حور
۶۸
اگرچه این بیانت هست مشهور
۶۹
ز حق دان راز حق را تو نه از من
۷۰
که این رازت کنم اینجای روشن
۷۱
چو حوّا نیز آدم دید آنجا
۷۲
ز نور حق شده آن هر دو پیدا
۷۳
دل هر دو جهان با مهر پیوست
۷۴
چو ماهی کان زمان با مهر پیوست
۷۵
یکی باشد مه و خورشید حقّا
۷۶
که هم از نور یکّی شد مصّفا
۷۷
شدند ایشان نمود چرخ و انجم
۷۸
ولی از نور ایشان جملگی گم
۷۹
وگر خورشید و مه چون یک نماید
۸۰
عیان خورشید کل بیشک نماید
۸۱
شود نور مه اندر نور خورشید
۸۲
یکی باشد حقیقت عین جاوید
۸۳
وگر پیدا شود نور الهی
۸۴
نمود عشق اینجا بی تباهی
۸۵
وگر مه آید از خورشید پیدا
۸۶
نماید چون هلالی در مصفّا
۸۷
شود دور از برش تا نور گردد
۸۸
بگرد چرخ او مشهور گردد
۸۹
نماید نور اندر قدر باشد
۹۰
ده و دو بگذرد او بدر باشد
۹۱
چنین دان سرّ آدم بنگر ای جان
۹۲
که میگویم ترا این راز پنهان
۹۳
بدش چون از قمر رو گشته مشتق
۹۴
ز صدق دوست دار این راز صَدّق
۹۵
مه نو بود و خورشید حقیقی
۹۶
که گردد در بهشت جا رفیقی
۹۷
وگر پیدا شود در نور انوار
۹۸
حجاب یکدگر رفته بدیدار
۹۹
شود پیدا زهم خورشید و مه در
۱۰۰
اگر مردی از این معنی بمگذر
۱۰۱
نمود عشق آدم دان تو خورشید
۱۰۲
که این انجم از او باشند و ناهید
۱۰۳
نمودش کرده مه زو شد پدیدار
۱۰۴
از این اسرار شو یک لحظه بیدار
۱۰۵
شو و اسرار من میبین دمادم
۱۰۶
که رمزی هست این حوّا و آدم
۱۰۷
حقیقت حق رمز حق بگفتست
۱۰۸
دُر اسرار با احمد بسفتست
۱۰۹
حقیقت حق تعالی جان جانست
۱۱۰
که راز آدم حوّا نشانست
۱۱۱
حقیقت دان که دنیا درگذارست
۱۱۲
بجز جانان همه ناپایدارست
۱۱۳
حقیقت دان که دنیا بوستانست
۱۱۴
ولی آن سر در او میوه عیانست
۱۱۵
حقیقت دان که دنیا هست بردار
۱۱۶
بگرد او مگرد ای دوست زنهار
۱۱۷
حقیقت دان که دنیا رهگذارست
۱۱۸
در این ره اژدهائی بیشمارست
۱۱۹
حقیقت دان که دنیا هست آدم
۱۲۰
نماید راز کل اینجا دمادم
۱۲۱
حقیقت دان که دنیا چون زنی هست
۱۲۲
ترا بفریبد اینجا برده ازدست
۱۲۳
حقیقت دان که دنیا هست حوّا
۱۲۴
از او بگذر که گردی زود رسوا
۱۲۵
حقیقت دان که دنیا چون بهشت هست
۱۲۶
بچشم عاشقان اینجای زشتست
۱۲۷
حقیقت دان که دنیا هست ناری
۱۲۸
خسیسی، مدبری، ناپایداری
۱۲۹
گذر کن زود و بگذر از طبیعت
۱۳۰
بجانت شاد باش اندر طبیعت
۱۳۱
گذر کن روی او منگر دمی تو
۱۳۲
اگر اینجا به معنی آدمی تو
۱۳۳
از این دنیا شوی بیرون چو آدم
۱۳۴
مبین دنیا و حق بین تو دمادم
۱۳۵
در این جنّت که بیرون وی آید
۱۳۶
حقیقت عین گردون وی آید
۱۳۷
بهشت صورتست اینجای دریاب
۱۳۸
بسوی جنّت جانان تو بشتاب
۱۳۹
از او بگذر هوا را میبمان تو
۱۴۰
که هستی در بهشت جاودان تو
۱۴۱
بهشت صورتست اینجای دنیا
۱۴۲
بهشت جان طلب در عین عقبا
۱۴۳
توئی درمانده در دنیا بدانی
۱۴۴
بدانی کاندمی اینجا تو فانی
۱۴۵
تو حوّا دیدهٔ و آدمی تو
۱۴۶
تو از آن آمدی وآن دمی تو
۱۴۷
ز تو پیدا شده اینجای حوّا
۱۴۸
هوا بگذارو شو در عین دریا
۱۴۹
طلب کردی هوا اندر طبیعت
۱۵۰
نه بسپردی دمی گام حقیقت
۱۵۱
بمانده در هوائی و چگویم
۱۵۲
دوای دردت ای نادان چه جویم
۱۵۳
تو تا باشی هوا را دوستداری
۱۵۴
ابی مغزی و عین پوست داری
۱۵۵
تو این را دوست داری و هوائی
۱۵۶
بمانده دور از عین خدائی
۱۵۷
هو ابگذار و یک دم بی هوا باش
۱۵۸
چو مردان درجهان عین خدا باش
۱۵۹
هوا بگذار و بگذر از یبوست
۱۶۰
رها کن صورت عین نحوست
۱۶۱
هوا بگذار تا گردی مصفّا
۱۶۲
شوی مانندهٔ اوّل تو یکتا
۱۶۳
هوابگذارو میگویم یقین بین
۱۶۴
درونت اولین وآخرین بین
۱۶۵
هوا بگذار ای آدم از آن دم
۱۶۶
بزن دم چند از این حوّا و آدم
۱۶۷
دم جان گیر و بیرون جهان باش
۱۶۸
حقیقت برتر از عین جنان باش
۱۶۹
زهی جاهل که دنیا دوستداری
۱۷۰
نداری مغز، جمله پوست داری
۱۷۱
ز مغزی دور و قانع گشته با پوست
۱۷۲
حقیقت دور ماندستی تو از دوست
۱۷۳
ز مغزی دور و بیدل گشتهٔ تو
۱۷۴
میان خاک بر گل گشتهٔ تو
۱۷۵
ز مغزی دور و جانان را ندیدی
۱۷۶
دریغا سرّ اعیان را ندیدی
۱۷۷
ز مغزی بیخود و تا چند لافی
۱۷۸
زمانی کاسهٔ سردار صافی
۱۷۹
ز بی مغزی چرا ابله شدستی
۱۸۰
مگر اوّل تو هم ابله بُدستی
۱۸۱
حقیقت مغز جو وز مغز مگذر
۱۸۲
وز این اسرارهای نغز مگذر
۱۸۳
از این اسرارها کن مغز تازه
۱۸۴
دگر افتی تو اندر عین کازه
۱۸۵
از این اسرار سرّ دوستان بین
۱۸۶
جهان را سر بسر یک بوستان بین
۱۸۷
از این بستان به جز یک میوهٔ تر
۱۸۸
طلب کن میوههای خوب و خوشتر
۱۸۹
کزان لذّات خوش یابی حقیقت
۱۹۰
که افتاده طلب دارد طبیعت
۱۹۱
هر آن میوه که افتادست از بار
۱۹۲
مخور از خاک ره ای دوست زنهار
۱۹۳
سقط باشد گذر کن زان مخور تو
۱۹۴
طلب کن میوه را از شاخ تر تو
۱۹۵
چو تو زین بوستان لذت نیابی
۱۹۶
یقین دان عین آن قربت نیابی
۱۹۷
از این بستان بخور لذات شیرین
۱۹۸
ترش هرگز مخور ای مرد غمگین
۱۹۹
من این اسرار بهر آن بگفتم
۲۰۰
که از پیر بزرگ این دم شنفتم
۲۰۱
سقط باشد در اینجا آنچه خامند
۲۰۲
حکیمان میوههای خوش طعامند
۲۰۳
حکیمان میوهٔ نغزند و شیرین
۲۰۴
که از آن است در این باغ تمکین
۲۰۵
حکیمان جان جانند گر بدانی
۲۰۶
حکیمانی که دارند آن عیانی
۲۰۷
حکیمان گرچه بسیارند در دهر
۲۰۸
کجا تریاک دانند کرد مر زهر
۲۰۹
حکیمی باید و پاکیزه جانی
۲۱۰
که داند راز هر چیزی عیانی
۲۱۱
حکیمی نیست با جوهر درآئی
۲۱۲
مثال رهبری یا رهنمائی
۲۱۳
حکیمی نیست تادردت نگوئی
۲۱۴
ز بعد درد درمانت بجوئی
۲۱۵
حکیمی نیست تا دردم بگویم
۲۱۶
برش در عشق من چاره بجویم
۲۱۷
حکیمی نیست بر مانند عطّار
۲۱۸
که درمان میکند اینجا بیکبار
۲۱۹
ز حکمت کرد درمان جمله ذرّات
۲۲۰
ز عین حکمت و قرآن و آیات
۲۲۱
ز حکمت جمله درمان کرد اینجا
۲۲۲
حقیقت جان جانان کرد اینجا
۲۲۳
دوای درد خود عطّار کردست
۲۲۴
همی آسان چنین کس را دهد دست
۲۲۵
ز حکمت ذات دارد کو حکیمست
۲۲۶
که یسین سرّ قرآن از حکیمست
۲۲۷
دوای درد خود کردست اینجا
۲۲۸
که دید انبیا دارد هویدا
۲۲۹
دوای درد خود او یافت جانان
۲۳۰
حقیقت فاش کردست راز پنهان
۲۳۱
دوای درد او بُد عین صورت
۲۳۲
بدش درمان پذیرفت از ضرورت
۲۳۳
حقیقت درد بود و با دوا باشد
۲۳۴
عیان انتهایش انتها شد
۲۳۵
چو درد عشق بی درمان فتادست
۲۳۶
حقیقت راز با جانان فتادست
۲۳۷
چو درد عشق در جان بود جانان
۲۳۸
حقیقت درد شد اینجای درمان
۲۳۹
چو درد عشق درمان کرد عطّار
۲۴۰
عیان مر جانش جانان کرد عطّار
۲۴۱
چو درد عشق نبود مر کسی را
۲۴۲
مخوان کس کوست بیشک ناکسی را
۲۴۳
چو درد عشق داری هست درمان
۲۴۴
ولی وقتی که گردد جان جانان
۲۴۵
ترا آزرد یا درمان برد زود
۲۴۶
بیابی در میان دیدار معبود
۲۴۷
ز درد ار آگهی درمان طلب کن
۲۴۸
ز جان گر آگهی جانان طلب کن
۲۴۹
ز درد ار آگهی درمانست دلدار
۲۵۰
که درمانت کند هر دو بیکبار
۲۵۱
ز درد عشق جانها مبتلا شد
۲۵۲
همه جانها در این عین بلا شد
۲۵۳
ز درد عشق اگر بوئی نیابی
۲۵۴
دمادم سوی درد او شتابی
۲۵۵
مجو درمان اگر مردی در این درد
۲۵۶
میان جان و دل بنشین دمی فرد
۲۵۷
چو آدم فردباشی همچو اوّل
۲۵۸
وگرنه ناگهی گردی مبدّل
۲۵۹
میان جان تو داری عین درمان
۲۶۰
دل خود از بلای درد برهان
۲۶۱
میان جان نظر کن سرّ بیچون
۲۶۲
که گردانست در وی چرخ گردون
۲۶۳
میان جان نظر کن باز بین دل
۲۶۴
حقیقت برگشا این راز مشکل
۲۶۵
زهی نادان که خود دانا شماری
۲۶۶
ز شرم حق کجا می سر برآری
۲۶۷
زهی نادان که ماندی اندر اینجا
۲۶۸
بسی دیدی همی آزار دنیا
۲۶۹
ندیدی هیچ جز اندوه و جزدرد
۲۷۰
نرفتی یک زمان نزدیک یک مرد
۲۷۱
که تا راهی مگر بازت نماید
۲۷۲
گره از کار بسته برگشاید
۲۷۳
تو در بازار دنیا بازماندی
۲۷۴
از آن در شهوت و در آز ماندی
۲۷۵
تو در بازار دنیا مبتلائی
۲۷۶
نمیدانی کنون کز که جدائی
۲۷۷
تو پنداری که در عین بهشتی
۲۷۸
خدا یکباره از خاطر بهشتی
۲۷۹
تو پنداری که دنیا هست جنّت
۲۸۰
از آن هر لحظه یابی رنج و محنت
۲۸۱
تو پنداری که در عین جنانی
۲۸۲
از آن اینجا یقین چیزی ندانی
۲۸۳
تو پنداری که میآئی ز جائی
۲۸۴
زهی پندار تو ناخوش بلائی
۲۸۵
تو پنداری که چیزی یافتی تو
۲۸۶
حقیقت هیچ می نایافتی تو
۲۸۷
تو پنداری که پندارت غلط شد
۲۸۸
از آن بود و در اینجا چون سقط شد
۲۸۹
تو پنداری که دنیا هست چیزی
۲۹۰
بر عاقل نمیارزد پشیزی
۲۹۱
تو پنداری که اینجا باز مانی
۲۹۲
که نادانی یقین در دهر فانی
۲۹۳
ز دانائی چنین پندار داری
۲۹۴
که پیوسته دل افگار داری
۲۹۵
ز دانائی چنین در بند خویشی
۲۹۶
از آن جان و دلت پیوسته ریشی
۲۹۷
ز دانائی بماندی این چنین خوار
۲۹۸
که کردت قید اینجا دهر غدّار
۲۹۹
ز دانائی بماندی در جهنّم
۳۰۰
بلای خویش میبینی دمادم
۳۰۱
ز دانائی بماندی زار و مسکین
۳۰۲
گهی پرمهر و گاهی گشته پرکین
۳۰۳
ز دانائی بماندی در تک و تاز
۳۰۴
برو وین حرف از گردن بینداز
۳۰۵
ز دانائی بمانده زار و مجروح
۳۰۶
نمییابی در اینجا قوّت روح
۳۰۷
چگویم تا که درد تو شود به
۳۰۸
اگر مرد رهی داد سخن ده