در مناجات کردن شیطان با حق و یاری خواستن او در بیرون آوردن آدم(ع) از بهشت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چنین دیدم من اندر لوح اسرار
۲
تو میدانی نمییارم بگفتار
۳
که آدم گندمت اینجای خورد او
۴
در این اسرار تو ماتم ببرد او
۵
قضا پیوسته کن از پیش دانم
۶
دمی دیگر ز جنّات مرانم
۷
تو پیوستی نمود لعنت من
۸
بکردستی بخود تو نخوت من
۹
چنان دیدم که آدم را زبونست
۱۰
که اسرار توام خود رهنمونست
۱۱
مرنجانم در اینجا گه بزاری
۱۲
که تاآدم خورد گندم بخواری
۱۳
ورا اینجا زجنّاتت برون کن
۱۴
دگر زهره ندارم تا که چون کن
۱۵
مرا مقصود ز انعامت همین است
۱۶
که میدانی مرا عین الیقین است
۱۷
که آدم گندم اینجاگه خورد او
۱۸
ز فعل زود من فرمان برد او
۱۹
همه اسرار در پیشم عیانست
۲۰
که روی تو تماشاگاه جانست
۲۱
چنان ابلیس بد از شوق مهجور
۲۲
ز عکس تست اشیا جمله پر نور
۲۳
خطابی آمدش آنگه بدو باز
۲۴
پس آنگه مکر کرد ابلیس آغاز
۲۵
یقین دانست شد حاجت قبولش
۲۶
ز عشق آمد عیان صاحب وصولش
۲۷
یقین دانست کاینجا کار افتاد
۲۸
بشد نزدیک آدم زود چون باد
۲۹
سلامی کرد بر آدم نهانی
۳۰
بگفت آدم تو نور جسم وجانی
۳۱
توئی اعیان و استاد ملایک
۳۲
عیان کل توئی اینجا فذلک
۳۳
تو داری سلطنت امروز اینجا
۳۴
توئی در جزو و کل فیروز اینجا
۳۵
تو داری نور اسرار الهی
۳۶
نشسته این زمان بر تخت شاهی
۳۷
ترا دیدند اینجا کاردانی
۳۸
ترا دادست اسرار نهانی
۳۹
نمود تست آدم جنّت و حور
۴۰
ز عکس تست اشیا جمله پر نور
۴۱
همه از نور تست اینجا مزیّن
۴۲
بتو شد آفرینش جمله روشن
۴۳
ملایک کردهاند اینجا سجودت
۴۴
که پنهان نیست اینجا بود بودت
۴۵
توئی نوری که در ظلمت فتادی
۴۶
ولی در عین این قربت فتادی
۴۷
ترا دادست حق توفیق اینجا
۴۸
که هستی این زمان نور مصفّا
۴۹
حقیقت نور سرّ کردگاری
۵۰
درون جزو و کل تو هوشیاری
۵۱
بهشت عدن داری جاو ماوا
۵۲
توئی امروز اندر عشق یکتار
۵۳
ز نور عشق و سرّ لامکانی
۵۴
درون جنّت و عین العیانی
۵۵
بتو پیدا شده سرّ خداوند
۵۶
ابا معنی تو صورت گشته پابند
۵۷
مشو پابند چون جمله تو داری
۵۸
که اعیان خدای کردگاری
۵۹
تو داری آدم اسرار دل و جان
۶۰
حقیقت هم تو هستی جان و جانان
۶۱
نمیدانی که چون اینجا فتادی
۶۲
که اندر صورت فانی نهادی
۶۳
چرا اینجا بماندستی ندانی
۶۴
ز من دریاب گر تو کاردانی
۶۵
توئی حق مر ترا دانستهام کل
۶۶
چرا افتادهٔ در عین این ذل
۶۷
بخور هر چیز کان داری تمنّا
۶۸
که از بهر تو چون کردست پیدا
۶۹
همه لذّات بهر تست و جنّات
۷۰
خوشی میدار خود در عین لذّات
۷۱
قضا را پیش آدم رسته شد آن
۷۲
دمادم از نمود سرّ سُبحان
۷۳
بهر سوئی که آدم شد در آنجا
۷۴
دمادم رسته میشد آن از آنجا
۷۵
بهرجائی که آدم ساخت مسکن
۷۶
برستی در زمان فی الحال گلشن
۷۷
اشارت کرد شیطان گفت آن خور
۷۸
که خوش چیزیست آن فرمان من بر
۷۹
در این جنّات به زین تو نبینی
۸۰
بشیرینی از این لذّات بینی
۸۱
بخور این گندم آدم بر تو فرمان
۸۲
دل خود را از این تو شادگردان
۸۳
بدو گفت آدم ای مرد سخنگوی
۸۴
برو زینجا و کمتر زین سخن گوی
۸۵
خداگفتست کین اینجا مخور تو
۸۶
مرا از قول حق آری بدر تو
۸۷
نباشد شرط این خوردن در اینجا
۸۸
که گردانی مرا در لحظه رسوا
۸۹
خدا گفتست و جبریل امینم
۹۰
ندارم چشم کین گندم ببینم
۹۱
نخواهم خوردن این را این زمان من
۹۲
وگرنه اوفتم از غم چنان من
۹۳
ز حق من ناگهانی دور افتم
۹۴
ز رنج و غم عجب مهجور افتم
۹۵
مگو هرگز دگر این سرّ به پیشم
۹۶
که من با حق چنان در قول خویشم
۹۷
که گر جانم رود از تن در آن دم
۹۸
نخواهد خوردن اینجا گندم آدم
۹۹
بدو ابلیس گفت آخر چه بودت
۱۰۰
ز بهر چیست این گفت و شنیدت
۱۰۱
اگر خواهی همی حق تو بخور زین
۱۰۲
تو داری رفعت آیینه میبین
۱۰۳
خدا با تست تو هم با خدائی
۱۰۴
دوئی اینجا نگنجد در خدائی
۱۰۵
چرا ترسان و بیچاره بماندی
۱۰۶
مگر از سرّ حق چیزی نخواندی
۱۰۷
تو هستی حکمت ونور نمودار
۱۰۸
حجاب بیخودی از پیش بردار
۱۰۹
خدا ما را ز بهر این فرستاد
۱۱۰
ز ذات پاکش او پیغامها داد
۱۱۱
که آدم گوی تا گندم خورد زود
۱۱۲
که ما هستیم زو پیوسته خوشنود
۱۱۳
ز قول حق ترا این راز گفتم
۱۱۴
هر آنچه او بگفتت باز گفتم
۱۱۵
نه من از خویش کردم اندر این دم
۱۱۶
تو دانی این زمان میدان تو آدم
۱۱۷
اگر قول من آری مر تو بر جای
۱۱۸
بسی شادی ببینی اندر اینجای
۱۱۹
خدا با من چنین گفتست کین گوی
۱۲۰
ابا آدم تو رازم اینچنین گوی
۱۲۱
که من آن دم ترا میآزمودم
۱۲۲
وگرنه من غرض آنجا نبودم
۱۲۳
چه باشد گر خوری در حضرت من
۱۲۴
که تو داری نمود قدرت من
۱۲۵
مرا مقصودم این بُد آدم اینجا
۱۲۶
که فرمان بردی اندر حضرت ما
۱۲۷
نخوردی مدتی گندم بجنّت
۱۲۸
ترا میدیدم اندر عین قربت
۱۲۹
درین قربت تو فرمانم ببردی
۱۳۰
مر این گندم بقول ما نخوردی
۱۳۱
ولی این دم برو گندم همی خَور
۱۳۲
چو فرمان میبری فرمان من بَرْ
۱۳۳
بفرمانم نخوردی هم بفرمان
۱۳۴
بخور گندم اجازت دادمت هان
۱۳۵
ز قول حق ترا من گفتم اسرار
۱۳۶
بگفت این و بشد او ناپدیدار
۱۳۷
عجائب ماند آدم گشت حیران
۱۳۸
در این اسرار بود او راز پنهان
۱۳۹
که میداند که چرخ سالخورده
۱۴۰
چه بنماید بزیر هفت پرده
۱۴۱
قضا بُد رفته آدم را در آن راز
۱۴۲
که بتواند که گرداند قضا باز
۱۴۳
قلم چون سرنوشت اینجا که داند
۱۴۴
بجز او کو نوشت او خود بخواند
۱۴۵
کسی بر سرّ حق واقف نگردد
۱۴۶
کسی کوره نشد واصف نگردد
۱۴۷
نیاید راست این معنی بگفتن
۱۴۸
ترا از گوش دل باید شنفتن
۱۴۹
هر آن کو حق شناسد این بداند
۱۵۰
که اسرار من اینجا باز خواند
۱۵۱
نداند راز سرّ حق تعالی
۱۵۲
که جمله مخفیست در سرّ الّا
۱۵۳
قضا او رانده بر فرق هر کس
۱۵۴
در این اسرار اکنون تن زن و بس
۱۵۵
اگر دانای راز اوّلینی
۱۵۶
مر این اسرار اینجا بازبینی
۱۵۷
اگر دانا و گرنادان فتادی
۱۵۸
ز لا در لاآله اعیان فتادی
۱۵۹
کسی کو باز بیند راز اول
۱۶۰
نمود آخرش اینجا مبدّل
۱۶۱
شود بر هر جهت بر شش جهاتش
۱۶۲
ولی یکسان بود دید صفاتش
۱۶۳
بهر کسوت که گرداند ترا یار
۱۶۴
نمود راز او را پای میدار
۱۶۵
اگر سنگت زند معشوقهٔ مست
۱۶۶
به از کاری که با آن غیر پیوست
۱۶۷
بلای قرب جانان خوش بلائیست
۱۶۸
که آن جز با نمود انبیا نیست
۱۶۹
بلای قرب جانان پای میدار
۱۷۰
اگر خود مر ترا گرداندت خوار
۱۷۱
بلای قرب جانان جمله خواریست
۱۷۲
به پیش عاشقان این پایداریست
۱۷۳
بلای قرب جانان هست محنت
۱۷۴
ولی از بعد محنت هست دولت
۱۷۵
بلای قرب جانان یافت آدم
۱۷۶
نه یک لحظه که او را بُد دمادم
۱۷۷
بلای قرب کش در پیش جانان
۱۷۸
میان ناخوشی دل شادگردان
۱۷۹
بلای قرب را آدم کشیدست
۱۸۰
که او آخر جمال دوست دیدست
۱۸۱
بلای قرب کش تا دوست یابی
۱۸۲
چنان کآنجا کمال اوست یابی
۱۸۳
بلای قرب کش وندر بلا باش
۱۸۴
بَرِ آن جان تو همچون انبیا باش
۱۸۵
بلای قرب کش مانند ایشان
۱۸۶
چو خویشِ تست حق بگذر ز خویشان
۱۸۷
بلای قرب کش با حق شو انباز
۱۸۸
ز نور عشق او میسوز و میساز
۱۸۹
بلای قرب کش تا جان سپاری
۱۹۰
اگر مردان مرد و هوشیاری
۱۹۱
بلای قرب کش در باز جانت
۱۹۲
که تا یابی لقای جاودانت
۱۹۳
بلای قرب کش مانند جانان
۱۹۴
اگر خود لعنتت ازدست جانان
۱۹۵
بلای قرب کش در ناتوانی
۱۹۶
که تا یابی لقای جاودانی
۱۹۷
بلای قرب کش در بود اللّه
۱۹۸
که این باشد عیان مقصود اللّه
۱۹۹
بلای قرب کش تا راز بینی
۲۰۰
هر آنچه کردهٔ گم باز بینی
۲۰۱
بلای قرب آدم دید بس لا
۲۰۲
نمودش باشد اندر لاهویدا
۲۰۳
بلای قرب جانان نوح هم دید
۲۰۴
که تا کشتی بگرد بحر گردید
۲۰۵
بلای قرب ابراهیم از آتش
۲۰۶
بدید و خوش در او خفتید خوشخوش
۲۰۷
بلای قرب اسماعیل دیدست
۲۰۸
که مراسحق با او سر بُریدست
۲۰۹
بلای قرب موسی یافت بر طور
۲۱۰
که باشد ز انبیا او راز مستور
۲۱۱
بلای قرب هم دیدست یعقوب
۲۱۲
که از پیش ویش گم گشت محبوب
۲۱۳
بلای قرب یوسف در بُن چاه
۲۱۴
کشید افتاد او آنگاه در جاه
۲۱۵
بلای قرب ایّوب پیمبر
۲۱۶
بسی دیدست سرد و گرم بر سر
۲۱۷
بلای قرب یونس یافت اینجا
۲۱۸
ببطن ماهی اندر عین دریا
۲۱۹
بلای قرب هم اینجا زکریا
۲۲۰
بدیدست ازنمود یار اینجا
۲۲۱
بلای قرب کردش پاره پاره
۲۲۲
که با حکم ازل کس نیست چاره
۲۲۳
بلای قرب اینجا هم توبرخوان
۲۲۴
ز دید دیو اینجا چون سلیمان
۲۲۵
بلای قرب پیغامبر کشیدست
۲۲۶
که اسرار دو عالم او شنیدست
۲۲۷
بلای قرب او اینجا بسی دید
۲۲۸
ز بوجهل لعین و زهر حسنی دید
۲۲۹
بلای قرب او دیده نبوّت
۲۳۰
برون آورد مر جمله ز محنت
۲۳۱
بلا او دید و حلم یار دانست
۲۳۲
بهر دو عالم او اسرار دانست
۲۳۳
حقیقت او بدانست جملهٔ راز
۲۳۴
برش روشن شده انجام و آغاز
۲۳۵
بلا دید و لقای جاودانی
۲۳۶
ز حق دریافت اینجا درمعانی
۲۳۷
بلا دید و سعادت یار او بود
۲۳۸
گرچه جهل در انکار او بود
۲۳۹
بلا دید و سعادت بد مر او را
۲۴۰
ز بهر اوست چندین گفتگو را
۲۴۱
لقا اودید کو خاتم عیان داشت
۲۴۲
در اینجا او نمود جان جان داشت
۲۴۳
لقا او دید و ختم انبیا شد
۲۴۴
بگفت اسرار و عین مرتضی شد
۲۴۵
محمّد(ص) با علی اسرار ذاتند
۲۴۶
که اعیان گشته در نور صفاتند
۲۴۷
زهی راز خدا هر دو شمائید
۲۴۸
شما بر هر دو عالم پیشوائید
۲۴۹
بلا دیدند ایشان از نمودار
۲۵۰
که ایشان داشتند اسرار جبّار
۲۵۱
ز بهرتست دنیا گستریده
۲۵۲
چوهر دو چشم عالم کس ندیده
۲۵۳
درون جان شما اندر برونید
۲۵۴
که اینجا رهنما و رهنمونید
۲۵۵
شما در دید برتر از سمائید
۲۵۶
که ما را هر دم اینجا پیشوائید
۲۵۷
درون دیدار جان و دل حقیقت
۲۵۸
نمودستند جانان مر حقیقت
۲۵۹
حقیقت مرتضی سرّ خدا بود
۲۶۰
محمد(ص) ازعیان سرّ بقا بود
۲۶۱
اگر ایشان نبودی رهبر ما
۲۶۲
بخاصّه در جهان پیغمبر ما
۲۶۳
که من او را یقین بودم بتحقیق
۲۶۴
از او من یافتم اسرار توفیق
۲۶۵
درون جان من گویاست اینجا
۲۶۶
اگرچه عقل کل جویاست اینجا
۲۶۷
اگرچه عقل کل او بود رهبر
۲۶۸
نمود عشق او دان راز اکبر
۲۶۹
یقین بشناس احمد رادل و جان
۲۷۰
که جانانست اندر دید اعیان
۲۷۱
ز شیطان دور شو از قول اللّه
۲۷۲
که بفریبد ترا اینجای ناگاه
۲۷۳
اگرچه رهزنست اینجای شیطان
۲۷۴
چو یاد حق بود اینجا به نتوان
۲۷۵
که گِردِ تو بگردد گوشدار این
۲۷۶
بجز دیدار حق چیزی بمگزین
۲۷۷
ز یاد دوست جانت تازه گردان
۲۷۸
مگرد اینجایگه از دید مردان
۲۷۹
ز یاد دوست دائم در بقا باش
۲۸۰
چو آیینه درون با صفا باش
۲۸۱
ز یاد دوست یک لحظه مشو دور
۲۸۲
که باشی تو همیشه غرقهٔ نور
۲۸۳
ز یاد دوست جان و دل بر افشان
۲۸۴
چنین کردند اینجا جمله مردان
۲۸۵
ز یاد دوست اوّل یار یابی
۲۸۶
اگر بود خودت اینجا بیابی
۲۸۷
ز یاد دوست داری هر دو عالم
۲۸۸
ز یاد دوست کن اینجا دمادم
۲۸۹
دمادم یاد او از یاد مگذار
۲۹۰
درون را با برون آباد میدار
۲۹۱
بسی یادش کن و بگذار عالم
۲۹۲
بشکر آنکه داری سرّ آدم
۲۹۳
بسی یادش کن اندر جان و در دل
۲۹۴
که او بگشایدت مر راز مشکل
۲۹۵
بسی یادش کن و او بین حقیقت
۲۹۶
منه پایت برون جان از شریعت
۲۹۷
حقیقت شرع اینجا پیشوایست
۲۹۸
نمود انبیا و اولیایست
۲۹۹
حقیقت شرع بنماید ره راست
۳۰۰
که دید حق در اینجاگاه یکتاست
۳۰۱
حققت شرع دیدار اله است
۳۰۲
که راهش مر ترا آن نیکخواهست
۳۰۳
حقیقت شرع نیک از بد جدا کرد
۳۰۴
نمود زشت منثور و هبا کرد
۳۰۵
ز شرعت روشنی جانا نماید
۳۰۶
ترا دشوار یا آسان نماید
۳۰۷
ز شرعت واصلی پیدا شود زود
۳۰۸
ببینی ناگهان دیدار معبود
۳۰۹
ز شرعت جان و دل گردد هواللّه
۳۱۰
ببینی سرّ او اینجای ناگاه
۳۱۱
حقیقت نور قرآن نور شرعست
۳۱۲
که در جان نور او را اصل و فرعست
۳۱۳
حقیقت نور قرآن در درونست
۳۱۴
سوی حق اندر اینجا رهنمونست
۳۱۵
حقیقت نور قرآن جان جانانست
۳۱۶
ولی از دیدهٔ اغیار پنهانست
۳۱۷
حقیقت نور قرآن گر بدانی
۳۱۸
نمود سرّ قرآن گر بخوانی
۳۱۹
ترا اسرار کل گردد از آن فاش
۳۲۰
عیان بینی میان جان تو نقاش
۳۲۱
چو نقاش ازل اینجا با تست
۳۲۲
درون جان و دل یکتای باتست
۳۲۳
نمیبینی تو او را در شب و روز
۳۲۴
از آن هستی تو دایم در تف و سوز
۳۲۵
نمیبینی تو او را چون کنم من
۳۲۶
که شکها از دلت بیرون کنم من
۳۲۷
نمیبینی تو او را از حقایق
۳۲۸
فروماندی تو در عین دقایق
۳۲۹
ندیدی یار پنهان گشته اینجا
۳۳۰
از آنی دائما سرگشته اینجا
۳۳۱
ندیدی یار خود اندر دل و جان
۳۳۲
ز پیدائی بماندستی تو پنهان
۳۳۳
ندیدی یار اگر او را بدانی
۳۳۴
دل و جان جملگی بر وی فشانی
۳۳۵
ندیدی یار اندر عین دیده
۳۳۶
که ماندستی تو در راز شنیده
۳۳۷
تو در تقلید اکنون باز ماندی
۳۳۸
چو اندر آذری و آز ماندی
۳۳۹
تو از تقلید خیری مینیابی
۳۴۰
چو جَدْیی در کُهستان میشتابی
۳۴۱
بسی گشتی ابر گِردِ کمر تو
۳۴۲
که باز اینجا بری بوئی اگر تو
۳۴۳
بسی گشتی و مقصودی ندیدی
۳۴۴
در این حسرت تو بهبودی ندیدی
۳۴۵
بسی گشتی ندیدی تو نمودی
۳۴۶
زیان کردی ندیدی هیچ سودی
۳۴۷
بسی گشتی تو اندر گِردِ عالم
۳۴۸
ندانستی یقین اسرار آدم
۳۴۹
بسی گشتی بگِردِ هر کسی تو
۳۵۰
از این دریاندیدی جز خسی تو
۳۵۱
بسی گشتی تو تا جانان بیابی
۳۵۲
نمود راز او پنهان بیابی
۳۵۳
بسی گشتی و دیدی سرّ این کار
۳۵۴
نیامد ذرّهٔ کارت پدیدار
۳۵۵
بسی گشتی در اینجا از تک و تاز
۳۵۶
که تا گم کرده را بینی دگر باز
۳۵۷
بسی گشتی و خوردی خون دل تو
۳۵۸
بماندی عاقبت اینجا خجل تو
۳۵۹
بسی گشتی که تا یابی تو جوهر
۳۶۰
نبودی اندر اینجا هیچ رهبر
۳۶۱
نبودت رهبر و حیران بماندی
۳۶۲
نه راهست اینکه اندر چه بماندی
۳۶۳
نبودت رهبر اینجا جز محمّد(ص)
۳۶۴
ندانستی تو مردیدار احمد(ص)
۳۶۵
که تا درجات او را تو بیابی
۳۶۶
ز جان و دل تو نزد او شتابی
۳۶۷
بگوئی درد خود نزدیک اوفاش
۳۶۸
ز بهر او تو اندر گفتگو باش
۳۶۹
بجز شرعش مدان راز حقیقت
۳۷۰
حقیقت دان عیان را از شریعت
۳۷۱
اگر جانت شود رهبر همین است
۳۷۲
که او در جان ترا عین الیقین است
۳۷۳
اگر جان رهبر آید اندر این راه
۳۷۴
رساند ناگهانت در بر شاه
۳۷۵
اگر جان رهبر آید از دو عالم
۳۷۶
حقیقت بگذری تا عین آدم
۳۷۷
اگر جان رهبر آید حق ببینی
۳۷۸
در اینجا راز او مطلق ببینی
۳۷۹
اگر جان رهبر آید غم نماند
۳۸۰
وجود عالمت این دم نماند
۳۸۱
اگر جان رهبر آید در نمودار
۳۸۲
نماند نقطه و اسرار و پرگار
۳۸۳
اگر جان رهبر عطّار گردد
۳۸۴
بگرد جمله چون پرگار گردد
۳۸۵
چه شور است ای فرید آخر نگوئی
۳۸۶
که پیوسته چنین در گفتگوئی
۳۸۷
بگفتی قصّهٔ آدم تو اتمام
۳۸۸
برافکندی بیک ره ننگ با نام
۳۸۹
بگوئی فرع و اندر فرع پیچی
۳۹۰
حقیقت بی شریعت هیچ هیچی
۳۹۱
حقیقت با شریعت پایدارست
۳۹۲
که اسرار شریعت پایدارست
۳۹۳
در اسرار شریعت جان ندادی
۳۹۴
قدم زینجایگه بیرون نهادی
۳۹۵
حقیقت با شریعت هست محبوب
۳۹۶
که شرع اندر حقیقت دار مطلوب
۳۹۷
حقیقت با شریعت هر دو گنجند
۳۹۸
که مخفی اندر این دار سپنجند
۳۹۹
حقیقت با شریعت راز جانند
۴۰۰
که پیدا در نهاد واصلانند
۴۰۱
حقیقت با شریعت جانفزایند
۴۰۲
که ناگاهی یقین جانان نمایند
۴۰۳
حقیقت با شریعت پیشوادان
۴۰۴
ز عین هر دو دیدار خدادان
۴۰۵
حقیقت با شریعت رخ نمودند
۴۰۶
گره از کار عالم برگشودند
۴۰۷
حقیقت با شریعت نور ذاتند
۴۰۸
که در جان و دل اعیان صفاتند
۴۰۹
حقیقت با شریعت نور حق دان
۴۱۰
که ایشانند هر دو مرد و حق دان
۴۱۱
حقیقت با شریعت جوهر یار
۴۱۲
نمود اندر تن عالم بیکبار
۴۱۳
حجاب واصلان عین کمالست
۴۱۴
حجاب سالکان جمله وبالست
۴۱۵
حجاب جان همین صورت در اینجا
۴۱۶
که چون پیدا نموده عین غوغا
۴۱۷
حجاب آدم از گندم بدان راز
۴۱۸
که دورانداخت او را از عیان باز
۴۱۹
حجاب تست صورت را معانی
۴۲۰
بقدر عقل تو راز نهانی
۴۲۱
همی گویم مگر بیدار گردی
۴۲۲
ز مستی یک زمان هشیار گردی
۴۲۳
ترا چندین که گفتم بس نیامد
۴۲۴
غم تو رفت و دل با من نیامد
۴۲۵
ترا چندین جواهرهای پرنور
۴۲۶
که بنمودست بر مانند منصور
۴۲۷
دم منصور زن اندر حقیقت
۴۲۸
جواهرها فشان اندر شریعت
۴۲۹
دم منصور زن درعین مستی
۴۳۰
چرا چندین دراینجا بت پرستی
۴۳۱
دم منصور زن گر میتوانی
۴۳۲
برافکن خویشتن تا وارهانی
۴۳۳
دم منصور زن اینجا میندیش
۴۳۴
حجاب هست خود بردار از پیش
۴۳۵
دم منصور زن اندر لقا تو
۴۳۶
بسوزان خویشتن اندر بقا تو
۴۳۷
دم منصور زن اندر نمودار
۴۳۸
ز عشقت گرکند اینجای بردار
۴۳۹
دم منصور زن تو بی علایق
۴۴۰
میندیش از همه دید خلایق
۴۴۱
اگر اینجایگه قربان کنندت
۴۴۲
نمود جان یقین جانان کنندت
۴۴۳
اگر اینجا یکی غوغا کنی تو
۴۴۴
نمود جسم را رسوا کنی تو
۴۴۵
بعزّت گوی راز دید جانان
۴۴۶
مکن اسرار را اینجای پنهان
۴۴۷
بعزّت باش در هر دو جهان تو
۴۴۸
چو مردان جان برافشان رایگان تو
۴۴۹
اگر اسرار کل داری تو بنمای
۴۵۰
وگرنه پر مرو چندین بهر جای
۴۵۱
اگر داری حقیقت فاش گردان
۴۵۲
برافکن نقش خود نقاش گردان
۴۵۳
اگر داری حقیقت همچو منصور
۴۵۴
اناالحق زن عیان ازنفخهٔ صور
۴۵۵
اگر داری حقیقت راز گو فاش
۴۵۶
میان جمله انسان نیکخو باش
۴۵۷
اگر داری حقیقت همچو عطّار
۴۵۸
نمودش فاش گردان تو باسرار
۴۵۹
اگر داری حقیقت زن اناالحق
۴۶۰
مترس و بازگو تو راز مطلق
۴۶۱
اگر داری حقیقت حق بگو تو
۴۶۲
چو مر حق حاضرست خود حق مجو تو
۴۶۳
اگر داری حقیقت جانت در باز
۴۶۴
مکن از جان حذر هم سر تو درباز
۴۶۵
سرت در باز تا شهباز بینی
۴۶۶
همه گنجشک را شهباز بینی
۴۶۷
سرت در باز در بازار دینی
۴۶۸
که دیدستی بسی بازار دینی
۴۶۹
سرت در باز و هم از جان میندیش
۴۷۰
اناالحق گوی هم در خویش بیخویش
۴۷۱
سرت در باز و زین عالم برون شو
۴۷۲
همه ذرّات اینجا رهنمون شو
۴۷۳
سرت در باز تا جانت شود یار
۴۷۴
ولی اسرار کی گویم باغیار
۴۷۵
سرت در باز چون منصور حلّاج
۴۷۶
بنه بر فرّ معنی زود تو تاج
۴۷۷
اگر چون او سرت بُرّی بتحقیق
۴۷۸
بری اندر میانه گوی توفیق
۴۷۹
چرا بر جان همی لرزی چنین تو
۴۸۰
از آن اینجا نهٔ مر پیش بین تو
۴۸۱
چرا بر جان همی لرزی تو چون بید
۴۸۲
بخواهی یافت تو دیدار جاوید
۴۸۳
چرا برجان همی لرزی وخواری
۴۸۴
نه بر مانند مردان پایداری
۴۸۵
حیات جاودان در کشتن آمد
۴۸۶
شقی را زین میان برگشتن آمد
۴۸۷
حیات جاودان دیدست عطّار
۴۸۸
سرخود را برید اینجایگه زار
۴۸۹
حیات جاودانش گشت روزی
۴۹۰
چرا بر جان خود چنین بسوزی
۴۹۱
از آن ماندی تو بر مانند خفّاش
۴۹۲
که نتوانی که بینی شمس را فاش
۴۹۳
حیات جاودانم مینمایند
۴۹۴
دمادم از نمودم میربایند
۴۹۵
حیات جاودانم در نهادست
۴۹۶
که معنی اندر اینجا داد دادست
۴۹۷
حیات جاودانم کل نمودست
۴۹۸
گره از کار من باری گشودست
۴۹۹
حیات جاودانم در دل و جانست
۵۰۰
دل و جان زنده از دیدار جانانست
۵۰۱
حیات جاودانم نور یارست
۵۰۲
که جانم در عیان منصور یارست
۵۰۳
حیات جاودانم کل نمودند
۵۰۴
همه در ذات از دیدم نمودند
۵۰۵
حیات جاودان را سرد گردان
۵۰۶
که صورت را از این تو بیخبردان
۵۰۷
حیات جاودان دیدار یارست
۵۰۸
در اینجا نور جانان آشکارست
۵۰۹
حیات جاودان در نور ذاتست
۵۱۰
که دیدار خدا عین صفاتست
۵۱۱
اگر جان و تنت روشن شود زود
۵۱۲
تنت جانست و جانت هست معبود
۵۱۳
بگفتم سرّ اسرارت همه فاش
۵۱۴
ولی کوری تو بر مانند خفاش
۵۱۵
چو خفاشی بمانده چشم بسته
۵۱۶
در این کاشانهٔ رنگین نشسته
۵۱۷
ز کوری ره نمیدانی تو در روز
۵۱۸
کجاگردی تو ای بیچاره فیروز
۵۱۹
علاج کورکی اینجا شود راست
۵۲۰
ز من بشنو که این معنی شود راست
۵۲۱
علاج کور مردن هست بتحقیق
۵۲۲
که چون مرده شود در سرّ توفیق
۵۲۳
شود بینا در آن عالم بیکبار
۵۲۴
مگر اینجابداند سرّ اسرار
۵۲۵
تو کوری صورت جانان ندیده
۵۲۶
بزیر جاه دنیا پروریده
۵۲۷
تو کور صورتی و مبتلائی
۵۲۸
فرومانده تو در عین بلائی
۵۲۹
تو کوری صورت چیزی ندیدی
۵۳۰
چو کوران دائماً گفت و شنودی
۵۳۱
تو چون خفاش اگر خورشید انور
۵۳۲
نبینی کی شوی بیچاره رهبر
۵۳۳
تو چون خفاش در تاریک جائی
۵۳۴
ندیده اندر اینجا هیچ جائی
۵۳۵
شب تاریک چون خفاش پرّان
۵۳۶
توئی اینجایگه در درد و درمان
۵۳۷
نمیدانم چه گوئی ماند مسکین
۵۳۸
چگویم چون نئی اینجاتو حق بین
۵۳۹
نمیدانی تو و غافل بماندی
۵۴۰
چنین در عشق کل بیدل بماندی
۵۴۱
نمیدانی در اینجا کز کجائی
۵۴۲
فتاده اندر اینجا از چه جائی
۵۴۳
نمیدانی که اوّل چون بدی تو
۵۴۴
در آخر چون بدانی چونشدی تو
۵۴۵
نمیدانی که چون یابی تو دلدار
۵۴۶
گهی هشیار و گه در خواب و بیدار
۵۴۷
نمیدانی زنادانان راهی
۵۴۸
که بیدل در نمود دید شاهی
۵۴۹
نمیدانی که چون بُد اوّلینت
۵۵۰
کجا یابی در آخر آخرینت
۵۵۱
نمیدانی که می آخر چه بودت
۵۵۲
ز بهر چیست این گفت و شنودت
۵۵۳
نمیدانی که چون حیوان حیران
۵۵۴
بمانده اندر اینجائی تو نادان
۵۵۵
نمیدانی که جسمت از کجایست
۵۵۶
نمود جانت اینجا از چه جایست
۵۵۷
نمیدانی که پیری پیشوایت
۵۵۸
کنی تا او شود مر رهنمایت
۵۵۹
بدان غافل مباش و این تو دریاب
۵۶۰
بسوی پیر خود آخر تو بشتاب
۵۶۱
چو پیرتست اینجا در درونت
۵۶۲
همو باشدبکلّی رهنمونت
۵۶۳
چو پیر تست اینجا ره نموده
۵۶۴
ترادر جان و دل آگه نموده
۵۶۵
چو پیر تست اندر عین دیدار
۵۶۶
اگر او را شوی از جان خریدار
۵۶۷
ز پیرت راز کلّی برگشاید
۵۶۸
در اینجا گه ویت جانان نماید
۵۶۹
ز پیرت واصلی باشد بعالم
۵۷۰
وز این دم اوفتی در عین آدم
۵۷۱
ز پیرت راحت جان بازیابی
۵۷۲
که خود گنجشک و او شهباز یابی
۵۷۳
ز پیرت در سلوک آخر بیفتد
۵۷۴
که آه اینجا حقیقت بر سر افتد
۵۷۵
ز پیرت راز کل آید پدیدار
۵۷۶
تو پیر خویشتن در عین جان دار
۵۷۷
ترا پیریست اندر جان نهانی
۵۷۸
که اوگوید همه راز معانی
۵۷۹
ترا پیریست اندر آرزویت
۵۸۰
گرفته هم درون و هم برونت
۵۸۱
ترا پیریست اینجاگاه حاصل
۵۸۲
که او مر سالکان کردست واصل
۵۸۳
ترا پیریست رهبر حق نماهم
۵۸۴
که دارند اندر اینجا در بقاهم
۵۸۵
ترا بنماید اینجاگاه آن پیر
۵۸۶
کند در جانت اینجاگاه تدبیر
۵۸۷
ترا آن پیر کل واصل کند زود
۵۸۸
همه مقصود جان حاصل کند زود
۵۸۹
ترا آن پیر کل با حق رساند
۵۹۰
ولی چشمت عجب حیران بماند
۵۹۱
ترا آن پیر اینجا دستگیر است
۵۹۲
که رویش بهتر از بدر منیر است
۵۹۳
ترا آن پیر گر بشتافتی باز
۵۹۴
نماید او ترا انجام و آغاز
۵۹۵
ترا آن پیر کل همراه بودست
۵۹۶
از اوّل مر ترا همراه بودست
۵۹۷
یکی پیریست یک بین در حقیقت
۵۹۸
که بسپردست او راه شریعت
۵۹۹
یکی پیریست همچون ماه تابان
۶۰۰
بمعنی خوشتر ازخورشید تابان
۶۰۱
یکی پیریست داد جمله داده
۶۰۲
درونِ جان خود را برگشاده
۶۰۳
یکی پیریست دائم با صفا او
۶۰۴
که با هرکس کند اینجا وفا او
۶۰۵
یکی پیریست حق را او بداند
۶۰۶
از آن در عاقبت حیران بماند
۶۰۷
یکی پیریست در عین فنایست
۶۰۸
ز دید دید حق اندر بقایست
۶۰۹
یکی پیریست جان درباخته او
۶۱۰
کمال جان جان بشناخته او
۶۱۱
یکی پیریست در لا راه برده
۶۱۲
بدست اوست اینجاهفت پرده
۶۱۳
یکی پیریست اندر راز اللّه
۶۱۴
زند دم در عیان قل هواللّه
۶۱۵
یکی پیریست از وحدت زند دم
۶۱۶
ندیده هیچ جز اللّه هر دم
۶۱۷
یکی پیریست از راز نمودار
۶۱۸
که کرده فاش او این جمله اسرار
۶۱۹
یکی پیریست واصل از عیانی
۶۲۰
اگر اینجا تو قدر او بدانی
۶۲۱
یکی پیریست جانان دیده اینجا
۶۲۲
شده در ذات کل اینجای یکتا
۶۲۳
یکی پیریست نامش میندانم
۶۲۴
وگردانم بر هر کس بخوانم
۶۲۵
یکی پیریست در ذات الهی
۶۲۶
که او دریافت آیات الهی
۶۲۷
یکی پیریست ذات حق بدیده
۶۲۸
بسی اسرار گفته هم شنیده
۶۲۹
یکی پیریست روحانی صفاتست
۶۳۰
عیان مشتق شده از نور ذاتست
۶۳۱
یکی پیریست کز وحدت سرآید
۶۳۲
کسی کو دید اندوهش سرآید
۶۳۳
یکی پیری است عالم زوست پر نور
۶۳۴
میان واصلان این سرّ مشهور
۶۳۵
یکی پیریست اینجا لا ابر لا
۶۳۶
زده دم تا بمانده جمله یکتا
۶۳۷
یقین میدان که پیر رهبر آمد
۶۳۸
که از دیدار ربّ اکبر آمد
۶۳۹
یقین میدان که ره او بازیابی
۶۴۰
وزو تو زینت و اعزاز یابی
۶۴۱
یقین دارو یقین این سرّ جمله
۶۴۲
کند اینجایگه تدبیر جمله
۶۴۳
از او یابی تو اینجاگاه درمان
۶۴۴
کند جان تو دراینجای جانان
۶۴۵
حقیقت اوست اینجا رهنمایت
۶۴۶
نماید ناگهی دید خدایت
۶۴۷
حقیقت اوست دیدار خداوند
۶۴۸
زبان اینجایگه ای دوست دربند
۶۴۹
حقیقت فاش نتوان گفت به زین
۶۵۰
درون جان نظر کن زود خودبین
۶۵۱
حقیقت فاش کرد اندر نهادم
۶۵۲
از آن کین پیر خود را داد دادم
۶۵۳
حقیقت فاش گشت و راز شد حق
۶۵۴
رخم بنمود اینجا یار مطلق
۶۵۵
حقیقت فاش گشت و یار آمد
۶۵۶
کنون بی زحمت اغیار آمد
۶۵۷
حقیقت فاش گشت و جان برون شد
۶۵۸
دلم ذرّات کل را رهنمون شد
۶۵۹
حقیقت فاش گشت و جان عیان دید
۶۶۰
رخ دلدار بی نام ونشان دید
۶۶۱
حقیقت فاش گشت و یار با ماست
۶۶۲
نمود جزو و کل در خویش آراست
۶۶۳
عیان شد آنچه پنهان بود اینجا
۶۶۴
بدیدم آنچه بد مقصود اینجا
۶۶۵
عیان شد یار اندر گفتگویم
۶۶۶
ندانم تا دگر چیزی چگویم
۶۶۷
عیان شد یار و از دیده نهانست
۶۶۸
اگرچه جمله هم کون و مکانست
۶۶۹
عیان شد یار و با ما آشنا شد
۶۷۰
نمود جسم اندر جان فناشد
۶۷۱
عیان شد یار و کل برقع برانداخت
۶۷۲
همه آفاق را غلغل درانداخت
۶۷۳
عیان شد یار و ناگه پرده برداشت
۶۷۴
یکی بُدْ هر که او در خود نظر داشت
۶۷۵
عیان شد یار اینجاگه تمامی
۶۷۶
نمیگنجد بر او نیکنامی
۶۷۷
عیان شد یار و اینجا واصلم کرد
۶۷۸
میان جمله بیجان و دلم کرد
۶۷۹
عیان شد یار و دیدارش بدیدم
۶۸۰
بآخر هم بکام دل رسیدم
۶۸۱
عیان شد یار اندر ذات ما را
۶۸۲
بجان کردش بدل در ذات ما را
۶۸۳
عیان شد یار و بیجان گشت عطّار
۶۸۴
حقیقت عین جانان گشت عطّار
۶۸۵
عیان شد یار و در دیدار جمله
۶۸۶
همی گوید یقین اسرار جمله
۶۸۷
عیان شد یار و برگفت آشکارا
۶۸۸
حقیقت فاش کرد اینجای ما را
۶۸۹
عیان شد یار و او را کس ندیدست
۶۹۰
اگرچه در همه گفت و شنیدست
۶۹۱
عیان شد یاروکل عین لقایست
۶۹۲
نمود ابتدا و انتهایست
۶۹۳
عیان شد یار و میگوید دمادم
۶۹۴
میان جان و دل اسرار آدم
۶۹۵
عیان شد یار و عین راز برگفت
۶۹۶
نبد کس خویشتن برگفت و بشنفت
۶۹۷
بخود گفت آنچه بُدْ اسرار پنهان
۶۹۸
نمود خویشتن بنمود اعیان
۶۹۹
رموز عشق اینجا کس نداند
۷۰۰
که یار اینجا بخود کلّی بخواند
۷۰۱
رموز عشق کس نگشاد جز حق
۷۰۲
که او عشقست و معشوقست مطلق
۷۰۳
رموز عشق اگر اینجا بدانی
۷۰۴
دل و جان بر رخ جانان فشانی
۷۰۵
رموز عشق احمد برگشاد است
۷۰۶
که او سرّ حقیقت داد دادست
۷۰۷
رموز عشق بر وی منکشف شد
۷۰۸
وجود او بحق کل متّصف شد
۷۰۹
رموز عشق در قرآن بیان کرد
۷۱۰
وجود خویشتن کل جان جان کرد
۷۱۱
رموز عشق کل بگشاد از دید
۷۱۲
که خود حق دید و خود را نیز حق دید
۷۱۳
رموز عشق اینجاگه بیابی
۷۱۴
درون جان اگر پیشش شتابی
۷۱۵
رموز عشق او اینجا گشاید
۷۱۶
همه راز نهانت رو نماید
۷۱۷
رموز عشق اینجاگه کند فاش
۷۱۸
اگر مردی برو خاک درش باش
۷۱۹
رموز عشق میگوید ترا او
۷۲۰
درون جان تست ای مرد نیکو
۷۲۱
رموز عشق ذرّاتِ دو عالم
۷۲۲
طلبکارند اینجاگه دمادم
۷۲۳
رموز عشق میجویند ایشان
۷۲۴
از آن پیدا شد اینجا راز پنهان
۷۲۵
که دید عشق احمد دید در خود
۷۲۶
از آن اسرار کل میدید در خود
۷۲۷
ز عشق اینجاست چندین شور و افغان
۷۲۸
نمییابد کسی اسرار پنهان
۷۲۹
ز عشق ار ذرّهٔ واقف شوی تو
۷۳۰
ابر ذرّات کل واصف شوی تو
۷۳۱
ز عشق ار ذرّهٔ بوئی بری تو
۷۳۲
در این میدان همی گوئی بری تو
۷۳۳
ز عشق ار ذرّهٔ پیدا نماید
۷۳۴
نمود قطرهها دریا نماید
۷۳۵
ز عشق ار ذرّهٔ حاصل شود زود
۷۳۶
حقیقت مرد را واصل شود زود
۷۳۷
ز عشق ار ذرّهٔ در جان درآید
۷۳۸
ز هر قطره دو صد طوفان برآید
۷۳۹
ز عشق ار ذرّهٔ خواهی بده جان
۷۴۰
که دریابی در اینجا جان جانان
۷۴۱
نهان شو عشق را دریاب در کل
۷۴۲
که افکنداست مر ذرّات در ذلّ
۷۴۳
نهان شو عشق بین بیخویشتن شو
۷۴۴
در اینجا گه برافکن جان و تن شو
۷۴۵
نهان شو عشق را اینجا عیان بین
۷۴۶
تو عشق اینجا نمود جان جان بین
۷۴۷
نهان شو عشق میگوید نهان شو
۷۴۸
بصورت این جهان و آن جهان شو
۷۴۹
نهان شو عشق میگوید ترا باز
۷۵۰
حجاب جان توئی صورت برانداز
۷۵۱
نهان شو در نمود عشق اینجا
۷۵۲
که تا بینی نمود عشق اینجا
۷۵۳
نهان شو عشق را معشوقه گردان
۷۵۴
چنین کردند اینجا جمله مردان
۷۵۵
نهان شو تا عیان بینی تو دلدار
۷۵۶
چرائی بیخود آخر هان تو دلدار
۷۵۷
نهان شو در بلائی دل میامیز
۷۵۸
اگرمرد رهی با عشق مستیز
۷۵۹
نهان شو تا عیان اصل بینی
۷۶۰
دمادم در نهادت وصل بینی
۷۶۱
نهان شو درنهان و بین تو پیدا
۷۶۲
درون را با برون در شور و غوغا
۷۶۳
نهان شو همچو مردان جهان تو
۷۶۴
ببر گوئی از اینجا رایگان تو
۷۶۵
نهان شو تا بمانی جاودانی
۷۶۶
که چون گردی نهان کلی بدانی
۷۶۷
نهان شو اصل اینست ای برادر
۷۶۸
نمود عشق واصل نیست بنگر
۷۶۹
نهان شو حق درون بین از نمودار
۷۷۰
اگر باشی تو اندر عشق بیدار
۷۷۱
نهان شود تا تو جان با آشکاره
۷۷۲
ببینی در زمان اینجا ستاره
۷۷۳
کنی او را درون جان نهانی
۷۷۴
شوی واصل ز اسرار و معانی
۷۷۵
اگر از وصل او بوئی بری راه
۷۷۶
تو باشی چون رسی با جملگی شاه
۷۷۷
اگر از وصل او خواهی نشانی
۷۷۸
ز من بشنو در اینجاگه بیانی
۷۷۹
اگر از وصل او جان باختی تو
۷۸۰
عیان او یقین بشناختی تو
۷۸۱
اگر از وصل او نابود گردی
۷۸۲
درون جان و دل معبود گردی
۷۸۳
اگر از وصل او یابی دمی تو
۷۸۴
نهی بر ریش جانت مرهمی تو
۷۸۵
اگر از وصل او آزاد گردی
۷۸۶
در اینجا بی نشان چون بادگردی
۷۸۷
اگر از وصل او یابی تو اعزاز
۷۸۸
حجاب جسم وجان یکره برانداز
۷۸۹
اگر از وصل او دیدی تو قربت
۷۹۰
ترا تا جاودانی هست دولت
۷۹۱
ز وصلش عاشقان جانباز بودند
۷۹۲
ازآن اینجای در اعزاز بودند
۷۹۳
ز وصلش عاشقان جان برفشاندند
۷۹۴
نه بر مانند تو حیران بمانند
۷۹۵
ز وصلش آنکه اینجا جان بدادست
۷۹۶
میان عاشقان او داد داد است
۷۹۷
ز وصلش جمله ذرّه درخروشند
۷۹۸
در این دیگ فنا کلّی بجوشند
۷۹۹
ز وصلش جمله اشیا هست گردان
۸۰۰
تو هم مانند ایشانی یقین دان
۸۰۱
ز وصلش جمله حیرانند و مدهوش
۸۰۲
ز خود دربسته و با عقل خاموش
۸۰۳
ز وصلش بنگر ایشان را یقین تو
۸۰۴
همه در تست گردان باز بین تو
۸۰۵
ز وصلش جملگی حیران و مستند
۸۰۶
چو بود یار اندر نیست مستند
۸۰۷
ز وصلش آفتاب اینجاست گردان
۸۰۸
بسر پیوسته اندر چرخ گردان
۸۰۹
ز وصلش ماه هر مه میگدازد
۸۱۰
عیان خویش بود یار سازد
۸۱۱
ز وصلش آسمان جوهر فشان است
۸۱۲
بسی ره کرد و هم رازی ندانست
۸۱۳
ز وصلش جملگی نابود گردند
۸۱۴
در آن نابود کُل معبود گردند
۸۱۵
ز وصلش گرچه آدم یافت جنّت
۸۱۶
اگرچه یافت آخر عین محنت
۸۱۷
ز وصلش جان چنین اسرارگوید
۸۱۸
همه ازدیدن دلدار گوید
۸۱۹
ز وصلش گر عیان خواهی عیانست
۸۲۰
درون جان بقای جاودانست
۸۲۱
بقای جاودان دیدار یار است
۸۲۲
کسی کو واقف اسرار یار است
۸۲۳
بقای جاودان دانم معانی
۸۲۴
که تو دیدم نشان بی نشانی
۸۲۵
بقای جاودان زو بازدیدم
۸۲۶
که از یار است این گفت و شنیدم
۸۲۷
بقای جاودان دیدم رخ یار
۸۲۸
رها کردم در اینجا پنج با چار
۸۲۹
بقای جاودان دریاب در خود
۸۳۰
که فارغ دل شوی از نیک و ز بد
۸۳۱
بقای جاودان دیدم ز اعیان
۸۳۲
شده در دید یار خویش پنهان
۸۳۳
بقای جاودان خواهی برون شو
۸۳۴
ز خود آنگه درون وهم برون شو
۸۳۵
بقای جاودان گور است اینجا
۸۳۶
نبیند خویش را جز عین یکتا
۸۳۷
بقای جاودان راکس نداند
۸۳۸
که جان شکرانه بر جانان فشاند
۸۳۹
بقای جاودان معنیّ قرآنست
۸۴۰
کزو مر جمله این اسرار پنهانست
۸۴۱
بقای جاودان عشقست فانی
۸۴۲
شو ای بیچاره تا او را بدانی
۸۴۳
بقای جاودان سلطان عشقست
۸۴۴
که این اسرارها برهان عشقست
۸۴۵
بقای جاودان از عشق یابی
۸۴۶
بوقتی کین نمود تن بیابی
۸۴۷
بقای جاودان زو گشت حاصل
۸۴۸
که جمله سالکان او کرد واصل
۸۴۹
جهان دیدی که جمله در فنایست
۸۵۰
ولی درسر همه عین بقایست
۸۵۱
در آن سر جمله اندوه است و محنت
۸۵۲
در آن سر جمله یابی عین قربت
۸۵۳
در این سر جمله در غوغا فتادند
۸۵۴
برستند آنکه اندر لافتادند
۸۵۵
در آن سر هیچ شادی نیست تحقیق
۸۵۶
در آن سر هست جمله عین توفیق
۸۵۷
در این سر انبیا دیدند بلایش
۸۵۸
در آنجا یافتند بیشک لقایش
۸۵۹
در آن سر این همه اندوه ودردست
۸۶۰
در آن سر جمله را یابی که فرداست
۸۶۱
در این سر ماتم است اینجا دمادم
۸۶۲
در آن سر نیست چیزی جز که آدم
۸۶۳
از آن سری که آمد جمله پیدا
۸۶۴
بدان سر بینی اینجابشنواز ما
۸۶۵
در این سر کن تو حاصل آن سری را
۸۶۶
که گفتست این بیان شیخ سری را
۸۶۷
در این سر گر بیابی سرّ آن سر
۸۶۸
اگر مردی ز یک بینی بمگذر
۸۶۹
گر این سر آنسرست آنسر این سر
۸۷۰
شوی واصل یکی بینی سراسر
۸۷۱
از آن سر رفته است اینجا که دیدی
۸۷۲
از آن سر سرّ آن سر میندیدی
۸۷۳
از آن سر آمدند ذرّات اینجا
۸۷۴
در اینجا گه شدند بیشک هویدا
۸۷۵
از آن سر آمدی پیدا شدی تو
۸۷۶
از آن حیران دل و شیدا شدی تو
۸۷۷
از آن سر آمدی ای سر ندیده
۸۷۸
چرائی اوّل و آخر ندیده
۸۷۹
از آن سر آمدی و فاش بودی
۸۸۰
یقین دانم که بانقاش بودی
۸۸۱
از آن سر آمدی تا بودی عالم
۸۸۲
شدی پیدا و هستی بود آدم
۸۸۳
از آن سر آمدی ای آدم جان
۸۸۴
سفر کردی درون عالم جان
۸۸۵
از آن سر آمدی در عین اینخاک
۸۸۶
ندیدی جوهر اعیان افلاک
۸۸۷
از آن سر آمدی بنگر که آنی
۸۸۸
ولیکن چون کنم تا سر بدانی
۸۸۹
از آن سر آمدی ای خفته در خواب
۸۹۰
زمانی کرد بیدار و تو دریاب
۸۹۱
از آن سر آمدی بیدار او شو
۸۹۲
چرا مستی دمی هشیار او شو
۸۹۳
از آن سر آمدی در جنّت جان
۸۹۴
ز پیدائی شدی در حق تو پنهان
۸۹۵
از آن سر آمدی فارغ بماندی
۸۹۶
چو طفلی هان تو نابالغ بماندی
۸۹۷
از آن سر آمدی و باز ماندی
۸۹۸
ز حرص وشهوت اندر آزماندی
۸۹۹
از آن سر آمدی در جستجوئی
۹۰۰
بهرزه دائمادر گفت و گوئی
۹۰۱
از آن سر آمدی و جان جانت
۹۰۲
در اینجاگاه هست اکنون عیانت
۹۰۳
از آن سر آمدی و چشم بگشای
۹۰۴
همه ذرّات رادیدار بنمای
۹۰۵
از آن سر آمدی بگشای رُخسار
۹۰۶
جمال خویش را گردان پدیدار
۹۰۷
جمال خویشتن بنمای اعیان
۹۰۸
جمال از دوستان خویش پنهان
۹۰۹
مکن جانا که جمله عاشقانند
۹۱۰
بلاکش بهر تو بی جسم و جانند
۹۱۱
مکن جانا چرا پنهان بماندی
۹۱۲
بیک ره دست بر ما برفشاندی
۹۱۳
مکن جانا ترا این خو نباشد
۹۱۴
به پیش عاشقان نیکو نباشد
۹۱۵
جمال تو وصال عاشقانست
۹۱۶
لقای تو کمال جاودانست
۹۱۷
دل وجانی و جان از تو خبردار
۹۱۸
تو هم از عاشقان خود خبردار
۹۱۹
خبر داری که در فریاد و سوزم
۹۲۰
بپایان آمدم شب گشت روزم
۹۲۱
خبر داری که جانم هست حیران
۹۲۲
ترا میجویم اندر دید مردان
۹۲۳
خبر داری که در اندوه و دردم
۹۲۴
عیان بنمای تا من شاد گردم
۹۲۵
خبر داری که در کوی تو هستم
۹۲۶
همیشه خسته دل سوی تو هستم
۹۲۷
خبر داری و میدانی تو حالم
۹۲۸
نمودی ناگهی عین وصالم
۹۲۹
خبر داری که در وصلت چسانم
۹۳۰
که هر شب آه بر گردون رسانم
۹۳۱
خبر داری که اندر درد هجران
۹۳۲
چو شمعی ماندهام پیوسته سوزان
۹۳۳
خبر داری که چون خورشید فردم
۹۳۴
گهی سرخی نموده گاه زردم
۹۳۵
خبر داری که چون ماهم گدازان
۹۳۶
بر خورشید رویت ای دل و جان
۹۳۷
خبر داری کم از جنّت براندی
۹۳۸
نپرسیدی که آخر چون بماندی