در طلب دوست و اعیان کل و گنج حققی یافتن و اسرار امیرالمؤمنین علی کرّم اللّه وجهه در جاة گفتن فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
طلب کن گر بدیدی تو در اینجا
۲
عیان دوست ای پیوسته شیدا
۳
ز شیدائی نیابی عقل کل تو
۴
بمانی دائما در عین ذل تو
۵
ز شیدائی نیابی راز جانان
۶
بمانی تا اَبَد در خویش پنهان
۷
ز شیدائی نمیدانی سر از پای
۸
روی چون سایهٔ از جای برجای
۹
ز شیدائی بماندی در تف و سوز
۱۰
از آن اندر گدازی در شب و روز
۱۱
ز شیدائی دلت ناچیز داری
۱۲
از آن مسکن تو در دهلیز داری
۱۳
ز شیدائی شدی دیوانه و مست
۱۴
اگر بر خود بگیری جای آن هست
۱۵
ز شیدائی بمانی خوار و رسوا
۱۶
نخواهی یافت اینجا سرّ یکتا
۱۷
ز شیدائی بلای جان کشیدی
۱۸
از ایرا درد بیدرمان کشیدی
۱۹
ز شیدائی کجا یابی دل و جان
۲۰
دل و جان خواهی ای اسرار پنهان
۲۱
ز شیدائی ندیدی هیچ اینجا
۲۲
بر دستی در ده دمی باش رسوا
۲۳
دل و جانت بلای خویش دیدند
۲۴
کسانی کان عیان از پیش دیدند
۲۵
چنان آهسته بودند اندر این راه
۲۶
همیشه با ادب در حضرت شاه
۲۷
کنون از خود برون کردند یکبار
۲۸
که تا آمد عیان کل پدیدار
۲۹
نمیگنجد در اینجا دامن تر
۳۰
کسی باید که باشد پیش دلبر
۳۱
نهاده عاشق آسا جان و دل او
۳۲
بکف تا مینگردد هم خجل او
۳۳
کسی کو بر دل و بر جان بلرزد
۳۴
بنزد عاشقان کاهی نیرزد
۳۵
کسی کو وصل خواهد اصل جوید
۳۶
درون را با برون کلّی بشوید
۳۷
ز نقش بی نشانی در فنا باش
۳۸
که تاگردد ترا اسرارها فاش
۳۹
مگیر ای دوست بر جان تو زنهار
۴۰
که جانت نیست جز بر دست دلدار
۴۱
چرا خود دوست داری دائماً تو
۴۲
که گنجی داری اینجا بی بها تو
۴۳
نه از تست گنج تو از وی حذر کن
۴۴
زمار و گنج اینجاگه حذر کن
۴۵
نه آنِ تست گنج آخر چگوئی
۴۶
ز بهر او تو اندر جستجوئی
۴۷
یکی گنجی عجب داری درونت
۴۸
ولی ماریست اندر بند خونت
۴۹
یکی گنجی درون جان تو داری
۵۰
نمود گنج را پنهان تو داری
۵۱
یکی گنجی است ماری بر سر آن
۵۲
فتاده دائما تو غمخور آن
۵۳
یکی گنجی است مخفی زانِ یارست
۵۴
ترا با گنج او اینجا چکار است
۵۵
یکی گنجی است نزد آن طلسم است
۵۶
مر آن را دائما مخفیش اسم است
۵۷
در این گنجست جای اژدهائی
۵۸
حذر کن تا نبینی زو بلائی
۵۹
در این گنجست گوهرهای اسرار
۶۰
نمیآید بهر کس آن پدیدار
۶۱
تو گر این گنج میخواهی که بینی
۶۲
چرا در بند خود دائم چنینی
۶۳
تو گر این گنج میخواهی که یابی
۶۴
چنین اینجایگه آسان نیابی
۶۵
بآسان کی بدست آید چنین گنج
۶۶
اگر این گنج میخواهی ببر رنج
۶۷
اگر این گنج میخواهی بزودی
۶۸
که یابی گنج حق اینجا تو بودی
۶۹
در این گنج تو اسرار عیانست
۷۰
کنون این گنج از دیده نهانست
۷۱
در این گنجست گنج اریار جوئی
۷۲
نهادتست و تو دیدار اوئی
۷۳
ولی زن گنج دائم در حجیبی
۷۴
که از مار طبیعت در نهیبی
۷۵
ز مار نفس اگر یابی رهائی
۷۶
بیابی گنج اینجا پادشاهی
۷۷
تو داری گنج و اندر گنج خویشی
۷۸
چرا پیوسته اندر رنج خویشی
۷۹
طلسم آزاد کن اندر سوی گنج
۸۰
نظر کن تا بیابی گنج بیرنج
۸۱
زهی گنجی که اندر جمله پیداست
۸۲
دل عشّاق اندر گنج شیداست
۸۳
بسا کس از برای گنج مردند
۸۴
بسوی گنج کل بوئی نبردند
۸۵
کسی این گنج یابد از نهانی
۸۶
هموفاش آورد اندر معانی
۸۷
از این گنجست اینجا شور و غوغا
۸۸
از این گنجست پنهانی و پیدا
۸۹
از این گنجست اینجا پرده بسته
۹۰
وجود پرده اندر پرده جسته
۹۱
اگر خواهی که گنج آسان دهد دست
۹۲
ترا باید طلسم اینجای بشکست
۹۳
طلسم بود خود بشکن تو اینجا
۹۴
مکن چون دیگران تو شور و غوغا
۹۵
طلسم صورتِّ خود زود بشکن
۹۶
مگو هرگز تو دیگر ما و یا من
۹۷
طلسم چرخ اینجا صورت آمد
۹۸
نمیدانی از آن معذورت آمد
۹۹
همه مردان در اینجا گنج دیدند
۱۰۰
ولی کلّی بلا و رنج دیدند
۱۰۱
طلسم و گنج پیوستست با هم
۱۰۲
ولی پیدا شد اینجاگه بآدم
۱۰۳
از آن دم گنج حق آمد پدیدار
۱۰۴
که آدم بود اینجا دید دیدار
۱۰۵
از آدم گنج کل پیدا نمود است
۱۰۶
از او این فتنه و غوغا نموداست
۱۰۷
از آدم گنج اینجاگه شده فاش
۱۰۸
ولی اینجا نمییابند نقّاش
۱۰۹
طلسم آدم شکست و گنج دریافت
۱۱۰
ولی او خویشتن زیر و زبر یافت
۱۱۱
طلسم آدم شکست و گنج بنمود
۱۱۲
وگرنه گنج دراوّل نهان بود
۱۱۳
طلسم آدم شکست و راز دریافت
۱۱۴
به پنهان و به پیدا راز دریافت
۱۱۵
طلسم آدم شکست و راز پیداست
۱۱۶
کنون آن گنج بر اصل هویداست
۱۱۷
طلسم آدم شکست و بود آدم
۱۱۸
حقیقت گشت گنج او در این دم
۱۱۹
عیان شد آدم از گنج نمودار
۱۲۰
ز گنج ذات او آمد پدیدار
۱۲۱
ز گنج ذات بُد آدم حقیقت
۱۲۲
سپرده راه کل اندر طریقت
۱۲۳
ز گنج ذات بود آدم نهانی
۱۲۴
وزو پیدا شد اینجا هرمعانی
۱۲۵
ز گنج ذات بود آدم هویدا
۱۲۶
از او افتاده اینجا شور و غوغا
۱۲۷
ز گنج ذات بود و راز او دید
۱۲۸
درون جنّت اینجاناز او دید
۱۲۹
ز گنج ذات او سرّ نهان داشت
۱۳۰
درون خودزمین و اسمان داشت
۱۳۱
ز گنج ذات بود اندر صُوَر او
۱۳۲
ولی از مار و شیطان بیخبر او
۱۳۳
ز گنج ذات گر بوئی بری باز
۱۳۴
در این میدان کل گوئی مر این راز
۱۳۵
ز گنج ذات اسراری ز آدم
۱۳۶
نَفَخْتَ فیه تو داری دمادم
۱۳۷
ز گنج ذات داری زندگانی
۱۳۸
نشاید گر چنین حیران بمانی
۱۳۹
ز گنج ذات اعیانی در آفاق
۱۴۰
بمعنی اوفتادی در جهان طاق
۱۴۱
ز گنج ذات اینجا بهره برگیر
۱۴۲
گهرها را از اینجا ناخبر گیر
۱۴۳
بوقتی گنج یابی کز نمودار
۱۴۴
تو بشناسی یقین شیطان ابا مار
۱۴۵
بوقتی گنج یابی رایگانی
۱۴۶
که هم شیطان و تو هم مار دانی
۱۴۷
بوقتی گنج یابی در صفا تو
۱۴۸
که باشی در عیان مصطفی تو
۱۴۹
همه گنج او زدید مصطفایست
۱۵۰
درون گنج اویت رهنمایست
۱۵۱
سوی آن گنج او راهت نماید
۱۵۲
بنور شرع ناگاهت نماید
۱۵۳
سوی آن گنج رو از وی بدانحال
۱۵۴
که آسانت نماید گنج فی الحال
۱۵۵
از او گنج حقیقت شد پدیدار
۱۵۶
کسی کز شرع او باشد خبردار
۱۵۷
نماید گنج اندر نور شرعش
۱۵۸
نماید سرّ گنج از اصل و فرعش
۱۵۹
نماید گنج او اندر دل و جان
۱۶۰
که او آمد یقین اعیان دوجْهان
۱۶۱
حقیقت گنج او بشناس مطلق
۱۶۲
کزو دریافت منصور این اناالحق
۱۶۳
حقیقت گنج ازو شد آشکاره
۱۶۴
ولی کردندش اینجا پاره پاره
۱۶۵
حقیقت گنج بنمود و فنا شد
۱۶۶
ز راز خویشتن کلّی خدا شد
۱۶۷
حقیقت گنج بنمود از نمودار
۱۶۸
ز عشق خویشتن بر رفت بردار
۱۶۹
حقیقت گنج بنمود او بعالم
۱۷۰
که او را بود کل اعیان آدم
۱۷۱
اناالحق حق عیان گفت و نمودش
۱۷۲
درون جان او کلّی نمودش
۱۷۳
یقین اسرار اینجا مصطفی گفت
۱۷۴
همه سرّ عیان با مرتضی گفت
۱۷۵
یقین اسرار او گفت از معانی
۱۷۶
بحیدر گفت سرّ مَنْ رَآنی
۱۷۷
بحیدر گفت گوید صاحبِ راز
۱۷۸
علی نور خدا بُد بیشکی باز
۱۷۹
بچاه صورت اینجاگه بیان گفت
۱۸۰
درون چاه او راز نهان گفت
۱۸۱
از آنجا چون برآمد نی کمر بست
۱۸۲
در اسرار معانی راز پیوست
۱۸۳
همه نالش از آن دارد درون او
۱۸۴
که حیدر بودش اینجا رهنمون او
۱۸۵
خروش و نالهٔ در تست بسیار
۱۸۶
که میگوید عیان در عین گفتار
۱۸۷
که میگوید چه میگوید نهان نی
۱۸۸
که او در چاه تن خورده است از آن می
۱۸۹
ازآن میخورد نِیْ اندر خروش است
۱۹۰
گهی نالان شده گاهی خموش است
۱۹۱
از آن میخورد نِیْ دریافت بوئی
۱۹۲
همی گوید عیان در گفتگوئی
۱۹۳
از آن میخورد نِیْ اندر بَنْ چاه
۱۹۴
شدش ز اسرار حق اینجای آگاه
۱۹۵
از آن میخورد نِیْ نالان و زارست
۱۹۶
که اسرار خدائی بیشمار است
۱۹۷
از آن میخورد نِیْ اسرار گوید
۱۹۸
همه سرّ نهان یار گوید
۱۹۹
از آن میخورد نِیْ تا مست آمد
۲۰۰
درونش نیست شد تاهست آمد
۲۰۱
از آن میخورد نِیْ کاندر نمودست
۲۰۲
درونش نیستی اندر نمود است
۲۰۳
از آن میخورد نِیْ تا زخم خوردست
۲۰۴
در اینعالم بسی فریاد کردست
۲۰۵
از آن فریاد می دارد نهانی
۲۰۶
که بشنفتست اسرار نهانی
۲۰۷
از آن فریاد میآید ز جانش
۲۰۸
که بشنود از علی راز نهانش
۲۰۹
از آن فریاد می دارد که خویشش
۲۱۰
ز سوراخش نموده زخم ریشش
۲۱۱
از آن فریاد می دارد که یارش
۲۱۲
ز دَست اینجای ضرب بیشمارش
۲۱۳
از آن فریاد می دارد که از خویش
۲۱۴
نمود خویشتن برداشت از پیش
۲۱۵
از آن فریاد می دارد نهانی
۲۱۶
که بشنودست سرّ کل معانی
۲۱۷
از آن فریاد می دارد نمودار
۲۱۸
که اندر وی بُدی بیشک دم یار
۲۱۹
دم یارست کآن فریاد دارد
۲۲۰
کس کاین سرّ جانان یاد دارد
۲۲۱
دم یارست یاری و خروشش
۲۲۲
از آن اینجا نشاید شد خموشش
۲۲۳
دم یارست اینجا شور و مستی
۲۲۴
از این سرّ با خبر شو گر توهستی
۲۲۵
دم یارست چون مردان دمادم
۲۲۶
زند فریادها در عین عالم
۲۲۷
بیان راز میگوید از آن دم
۲۲۸
که اینجا چون فشاند اسرار آدم
۲۲۹
همه دردست زیرا درد دارد
۲۳۰
جراحت در درون مرد دارد
۲۳۱
همه دردست او را عین درمان
۲۳۲
بود پیوسته از اسرار جانان
۲۳۳
همه دردش نهان اندر نهانست
۲۳۴
همه گفتن زبان بیزبانست
۲۳۵
همه درد وی از اسرار یارست
۲۳۶
که زخم او عجائب بیشمارست
۲۳۷
درون جان اودردست دائم
۲۳۸
نَفَخْتُ فیه او دیدست قائم
۲۳۹
دم رحمانست نالان نی دم نی
۲۴۰
که هر دم میزند نفخات در وی
۲۴۱
نفخت فیه مِنْ روحَست گفتش
۲۴۲
کسی این راز او داند شنفتنش
۲۴۳
که آدم باید اینجا اندر این دم
۲۴۴
بداند تا چه بد مردرد آدم
۲۴۵
نی از درد وی اینجا یافت دردی
۲۴۶
که آدم همچو نی فریاد کردی
۲۴۷
ز درد آدم اینجا نفخهٔ یافت
۲۴۸
ازآن در رازها در عشق بشتافت
۲۴۹
ز درد آدم اینجا اوست نالان
۲۵۰
از آن در چرخ بین صاحب وصالان
۲۵۱
کسی کو درد دارد در دم نی
۲۵۲
نهانی بشنود اسرار از وی
۲۵۳
همی گوید بزاری زار زاری
۲۵۴
که گر مرد رهی پائی بداری
۲۵۵
چوآدم باش تو کار اوفتاده
۲۵۶
خر اندر گل شده بار اوفتاده
۲۵۷
چو آدم باش با درد و ملامت
۲۵۸
که صاحب درد را اندر قیامت
۲۵۹
همی دیدار باشد اندر آن درد
۲۶۰
میان انبیاء باشد بکل فرد
۲۶۱
اگردردی درون جان تو داری
۲۶۲
چو مردان اندر اینجا پایداری
۲۶۳
چو نی باش اندر اینجا مرهم جان
۲۶۴
بزن دمها تو در اسرار اعیان
۲۶۵
چو نی باش اندر این عالم خروشان
۲۶۶
که ذرّاتند اینجا حلقه گوشان
۲۶۷
چو نی باش و کمر بر بند محکم
۲۶۸
که تا یابی نهان اسرار آدم
۲۶۹
چو نی باش و حقیقت دُر فشان تو
۲۷۰
بگو با جملگی راز نهان تو
۲۷۱
چو نی باش و درون جان همی نال
۲۷۲
که بگشاید در او جان تو فی الحال
۲۷۳
چو نی اندر سر خود معرفت باش
۲۷۴
میان جزو و کل تو نی صفت باش
۲۷۵
چو نی در سرّ خود می نال و می سوز
۲۷۶
که ناگاهی ترا اینجا یکی روز
۲۷۷
از آن دم این دم تو برگشاید
۲۷۸
عیان دلدار خود رویت نماید
۲۷۹
چو نی در شورش و در شوق آید
۲۸۰
دل عشّاق اندر ذوق آید
۲۸۱
یکی باید کز آن دم دم ببیند
۲۸۲
نمود عالم و آدم ببیند
۲۸۳
از آن دم دمدمه اندر وی افتد
۲۸۴
همه ازنالش و راز نی افتد
۲۸۵
از آن دم نی دمادم راز گفتست
۲۸۶
همه با واصلان او باز گفتست