در بیرون کردن جبرئیل علیه السلام حضرت آدم صفی را از بهشت ونصیحت کردن جبرئیل اورا فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کنون جبریل بیرون بر تو آدم
۲
که گستاخی ندارد او در این دم
۳
برون کن از بهشتم تا رود زود
۴
که تا گردم از او این بار خشنود
۵
برون شد آدم و حوّا ز جنّت
۶
فتاده هر دو اندر رنج و محنت
۷
فتاده هر دو در اندوه نایافت
۸
بحالی جبرئیل اینجا و بشتافت
۹
گرفته دست آدم را بزاری
۱۰
چنین میگفت آدم پایداری
۱۱
نداری چارهٔ و من ندارم
۱۲
که در فرمان حیّ کردگارم
۱۳
زبان خود نکو میدارو بشتاب
۱۴
مر این پند دگر از من تو دریاب
۱۵
چو خود کردی چه تاوانست بر کس
۱۶
همی گو دائما اللّه را بس
۱۷
بهرکاری که آید در بر تو
۱۸
بود اللّه بیشک رهبر تو
۱۹
بهر کاری که پیش آید ترا هان
۲۰
بجز اللّه مخوان اللّه را دان
۲۱
ندارد چارهٔ جبریل اینجا
۲۲
که تا سازد ترادرمان در اینجا
۲۳
کنون آدم مبین خود را زمانی
۲۴
که خواهی یافت از حق داستانی
۲۵
سوی دنیا تراخواهد فرستاد
۲۶
که دادی روزگارت جمله بر باد
۲۷
سوی دنیا تو خواهی شد کنونت
۲۸
همه خواهد بُدن مر رهنمونت
۲۹
سوی دنیا تماشای دگر دان
۳۰
رخ از جانان بهر حالی مگردان
۳۱
سوی دنیا ترا اسرار بسیار
۳۲
ز حق خواهد شد ای آدم پدیدار
۳۳
ترا در سوی دنیا راه دادست
۳۴
بسی اندوه بهر تو نهادست
۳۵
قلم رفتست اندر لوح بر راز
۳۶
نخواهی یافت مر جنّت دگر باز
۳۷
خیالی بود کاینجا مینمودت
۳۸
گنه کردی وز خود در ربودت
۳۹
خیالی بود آن فر الهی
۴۰
فتادی این زمان ازمه بماهی
۴۱
خیالی بود بگذشته از این زود
۴۲
چه چاره آدم اکنون بودنی بود
۴۳
خیالی بود همچون تیر بگذشت
۴۴
ره خود دید اندر کوه و در دشت
۴۵
بشد آن عین دیداری که دیدی
۴۶
بجز عین خیالی تو ندیدی
۴۷
بدادی عمر خودبر باد ناگاه
۴۸
فتادی از سر ره در بن چاه
۴۹
قضا بُد از سر تو اینچنین راند
۵۰
دلت درحسرت جنّت چنین ماند
۵۱
قضا بُد رفته اینجا بر سر تو
۵۲
که باشد بعد از این مر غمخور تو
۵۳
قضا بُد رفته پیش از آفرینش
۵۴
نداند هیچکس علم الیقینش
۵۵
هر آن چیزی که میخواهد کند او
۵۶
بکن جانا که نیکو هست نیکو
۵۷
هر آنچیزی که خواهد کرد آدم
۵۸
اگر شادی بود آرد دگر غم
۵۹
بنه تن تا بمالد روزگارت
۶۰
که هم خواهد بُدن در دهر کارت
۶۱
بلای دوست کش آدم بخواری
۶۲
که او را هست با تودوستداری
۶۳
کنون آدم بفرمان خداوند
۶۴
ز جنّت دور باش و رخت بربند
۶۵
برون شد آدم و حوّا ابا من
۶۶
فتاده هر دو اندر گفت و در گو
۶۷
بهرجائی که آدم میشد از دور
۶۸
ز درد عشق بُد در ظلمت و نور
۶۹
یکی بادی برآمد بس پریشان
۷۰
ز هم دور افکند زینجای ایشان
۷۱
کنون گرمرد راهی باز دانی
۷۲
تو از عطّار کل راز نهانی
۷۳
نمیدانی دلاکز که جدائی
۷۴
فتاده در میان صد بلائی
۷۵
جدا افتادهٔ و میندانی
۷۶
به هرزه ماند در دنیای فانی
۷۷
جدائی این زمان از یار خود تو
۷۸
بسر کردی بسی مر نیک و بد تو
۷۹
جدائی مانده وندر صدر جان نار
۸۰
فتادستی میان خاک ره خوار
۸۱
جدائی در بلا تو صبر کرده
۸۲
بماند در درون هفت پرده
۸۳
شدی در پردهٔ دنیای غدّار
۸۴
نهان دره نمیآید پدیدار
۸۵
ز یار خود جدا ماندی از آن دم
۸۶
جداگشتی تو چون حوّا ز آدم
۸۷
در این دنیا چه خواهی یافت آخر
۸۸
زمانی باش اندر یافت آخر
۸۹
نمیدانی که دلدارت کدامست
۹۰
همه میل تو اندر ننگ ونام است
۹۱
نمیدانی دلا اسرار بودت
۹۲
ولی جانی تو میدانی چه بودت
۹۳
تو جان میدانی آخر کز کجائی
۹۴
در این دهر فنا کل از کجائی
۹۵
تو ز آنجائی که جنّت در بر آن
۹۶
کجا باشد حقیقت همسر آن
۹۷
تو ز آنجائی که جای انبیایست
۹۸
سکون انبیا و اولیایست
۹۹
تو ز آنجائی که جان جمله ز اینجاست
۱۰۰
در آخر عین راز جمله آنجاست
۱۰۱
تو ز آنجائی که هیچی در نگنجد
۱۰۲
ملک آنجا بیک حبه نسنجد
۱۰۳
تو ز آنجائی که آدم بودش آنجاست
۱۰۴
در آخر عین راز جمله ز آنجاست
۱۰۵
تمامت انبیا آنجا مقیمند
۱۰۶
همه حوران درآن مجلس ندیمند
۱۰۷
مقام جان در آنجاهست بیشک
۱۰۸
نمیگنجد دوئی آنجا به جز یک
۱۰۹
مقام وحدت کل بیشک آنجاست
۱۱۰
ز بهر آن قیام این شور وغوغاست
۱۱۱
ز بهر آن مقام اینجاست گفتار
۱۱۲
که آنجا گاه باشد دید دیدار
۱۱۳
مقام صادقان و عاشقانست
۱۱۴
مقام رهبران و عارفانست
۱۱۵
مقام جمله مردانست آنجا
۱۱۶
که ذات حق یقین اعیانست آنجا
۱۱۷
یکی باشد در آنجا هر چه بینی
۱۱۸
اگر تو مرد راهی پیش بینی
۱۱۹
بمیر از خویش و بگذر تو ز صورت
۱۲۰
که تا دائم بود اینجا حضورت
۱۲۱
فناگردی ز صورت همچو عطّار
۱۲۲
بقای جاودان آید پدیدار
۱۲۳
جهان جاودان ذاتست تحقیق
۱۲۴
ولی هر کس در آنجا نیست توفیق
۱۲۵
اگر از خود بمیری ناگهانی
۱۲۶
مر این گفتار را آنجا بدانی
۱۲۷
اگر از خود بمیری زنده گردی
۱۲۸
نظر کن این زمان چون حق تو گردی
۱۲۹
اگر از خود بمیری در فنا تو
۱۳۰
بیابی بود بود ابتدا تو
۱۳۱
اگر از خود بمیری جان شوی کل
۱۳۲
یقین اینجایگه جانان شوی کل
۱۳۳
اگر از خود بمیری و دو عالم
۱۳۴
گذاری جنّت اینجاگه چو آدم
۱۳۵
رها کن جنّت و در خاک و خون رو
۱۳۶
بکش دردی تو زین عالم برون رو
۱۳۷
برون رو زین بهشت آباد دنیا
۱۳۸
میاور بعد از این تو یاد دنیا
۱۳۹
برون رو زین بهشت ناتمامی
۱۴۰
که تا پخته شوی زیرا که خامی
۱۴۱
برون شو زین بهشت پرخیالی
۱۴۲
که ناگاهت رسد زینجا وبالی
۱۴۳
برون رو زین بهشت و زود بگذار
۱۴۴
که ناگهی شوی مانند او خوار
۱۴۵
رها کن این بهشت دوزخ آسا
۱۴۶
که تا ناگه نگردی هان تو رسوا
۱۴۷
رها کن این بهشت و زودبگذر
۱۴۸
اگر مردی رهی آنراتو منگر
۱۴۹
دل خود در بهشت اینجا تو بستی
۱۵۰
عجب فارغ در اینجاگه نشستی
۱۵۱
برون خواهی شدن اینجا بخواری
۱۵۲
خبر زین سر که میگویم نداری
۱۵۳
بخواری زین بهشت خوش براند
۱۵۴
که تاب هجر ناگه بر تو خواند
۱۵۵
براند زین بهشتت ناگهان خوار
۱۵۶
بمانی عاجز و مسکین و غمخوار
۱۵۷
براند زین بهشتت رایگانی
۱۵۸
ز ناگه خوارو سرگردان بمانی
۱۵۹
براند زین بهشتت خوار و افگار
۱۶۰
میان صد بلا ماند گرفتار
۱۶۱
ز جسم و جان خبرداری که روزی
۱۶۲
مر ایشان راست اینجا درد و سوزی
۱۶۳
جدا خواهند بود از هم یقین دان
۱۶۴
که حق گفتست این اسرار مردان
۱۶۵
جدا خواهند شد در دهر فانی
۱۶۶
تو آنگه قدر این دم بازدانی
۱۶۷
جدا خواهند بد اینجا حقیقت
۱۶۸
یقین خواهد سپردن در طریقت
۱۶۹
نداری توخبر زین راز آخر
۱۷۰
که خواهی رفت از اینجا باز آخر
۱۷۱
نداری تو خبر زین دهر خونخوار
۱۷۲
که خواهد ریخت اینجاخون تو خوار
۱۷۳
بریزد خونت ایندنیا بزاری
۱۷۴
چه گر او را تو از جان دوستداری
۱۷۵
بریزد خونت اندر خاک دنیا
۱۷۶
گذرکن زود از این ناپاک دنیا
۱۷۷
همه دنیا بکاهی مینیرزد
۱۷۸
که عشق و دوستی با او بورزد
۱۷۹
ترا خواهد بزاری کشت اینجا
۱۸۰
اگر مردی بدو کن پشت اینجا
۱۸۱
بدین کن پشت و رویت درحق آور
۱۸۲
بدنیا هرچه اندر اوست منگر
۱۸۳
بگردان رویت اینجا همچو مردان
۱۸۴
بعقبی آر و جانت شاد گردان
۱۸۵
بگردان رویت از وی تا توانی
۱۸۶
که تا اینجا سرآید زندگانی
۱۸۷
چنان از وی حذر میکن بناچار
۱۸۸
که عاقل بنگرد این دهر غدّار
۱۸۹
یکی غدّار دان دنیای ملعون
۱۹۰
که دائم داردت او خوار و محزون
۱۹۱
یکی غدّار ناپاینده باشد
۱۹۲
که ناگه جان و دلها میخراشد
۱۹۳
چنان بفریبدت این گندهٔ پیر
۱۹۴
کند هر لحظه او صد رای و تدبیر
۱۹۵
چنانت اوّل اینجا شاد دارد
۱۹۶
ز هر غم پیش خود آزاد دارد
۱۹۷
که گوئی به از او هرگز نبینم
۱۹۸
بر او دائما شادان نشینم
۱۹۹
ولی در آخر کارت بیکبار
۲۰۰
کند چون خونی دزدی گرفتار
۲۰۱
گرفتارت کند چون مرغ در دام
۲۰۲
فرومانی تو در بندش بناکام
۲۰۳
گرفتارت کند در عین زندان
۲۰۴
که سجن مؤمن است اینجایِ ویران
۲۰۵
همه شادی اینجا دان بلاتو
۲۰۶
مرو جز بر طریق انبیا تو
۲۰۷
تمامت انبیا دیدند بلایش
۲۰۸
شدند در عاقبت اندر فنایش
۲۰۹
تمامت انبیای کار دیده
۲۱۰
ازو هم رنج وهم تیمار دیده
۲۱۱
تمامت انبیا گشتند از او دور
۲۱۲
ز ظلمت آشنا گردند در نور
۲۱۳
همه رنج وبلای او کشیدند
۲۱۴
اگر در عاقبت دلدار دیدند
۲۱۵
چو این دنیا تلی خاکست پرغم
۲۱۶
مقام حیرتست و جای ماتم
۲۱۷
همه دنیا مثال گلخنی است
۲۱۸
در این گلخن دلت چون شاد بنشست
۲۱۹
در این گلخن که جای آتش آمد
۲۲۰
به پیش انبیاء بس ناخوش آمد
۲۲۱
گذر کردند از او و شاد گشتند
۲۲۲
ز زندان بلا آزاد گشتند
۲۲۳
گذر کردن از او دوری گزیدند
۲۲۴
که تا آخر بکام دل رسیدند
۲۲۵
گذر کردن از او چون باد در دشت
۲۲۶
ترا هم عمر همچون باد بگذشت
۲۲۷
دریغا درگذشتت عمر ناگاه
۲۲۸
بماندی خوار تو اندر سر راه
۲۲۹
دریغا بر گذشت و عمر کم شد
۲۳۰
وجودت ناگهی عین عدم شد
۲۳۱
دریغا هست عقل و هوش و رایت
۲۳۲
از آن او میبرد جائی بجایت
۲۳۳
دریغا رنج بردت ضایع آمد
۲۳۴
تو را از تو عجب دنیات بستد
۲۳۵
نمیدانی که چون باشد سرانجام
۲۳۶
که بشکسته شود ناگاهت این جام
۲۳۷
اگر مرد رهی اوّل ببین باز
۲۳۸
که چون خواهد بُدن انجام و آغاز
۲۳۹
گرت ملک زمین زیر نگین است
۲۴۰
بآخر جای تو زیر زمین است
۲۴۱
نماند کس بدنیا جاودانی
۲۴۲
بگورستان نگر گر میندانی
۲۴۳
بگورستان نگر آخر دمی تو
۲۴۴
چو مردان باش دائم در غمی تو
۲۴۵
بگورستان نگر ای دل زمانی
۲۴۶
که نشنیدی ز مردان داستانی
۲۴۷
بگورستان نگر ای مرد غمناک
۲۴۸
ببین آن رویها بنهاده در خاک
۲۴۹
بگورستان نگر وین سر نظر کن
۲۵۰
ولی خود را زمانی تو خبر کن
۲۵۱
بگورستان نگر در آخر کار
۲۵۲
که تو زو نیز خواهی شد گرفتار
۲۵۳
بگورستان نگر ای مرد غافل
۲۵۴
که خواهی رفت روزی زیر این گِل
۲۵۵
بگورستان نگر ای دیده بنگر
۲۵۶
حقیقت کلّهٔ فغفور و قیصر
۲۵۷
بگورستان نگر ایشان همه خاک
۲۵۸
شده ذرّات شان در عین افلاک
۲۵۹
بگورستان نگر پر خاک و پر خون
۲۶۰
که ذاتت آمدست از چرخ بیرون
۲۶۱
دمی بنگر قطار اندر قطارست
۲۶۲
ز حدّ بگذشت او بس بیمارست
۲۶۳
نهان او خرابی در خرابی است
۲۶۴
بسا تنها که آنجا در عذابی است
۲۶۵
خراباتست گورستان نظر کن
۲۶۶
دل تو بیخبر زیشان خبر کن
۲۶۷
خرابات فنا اندر فنایست
۲۶۸
ولی عین بقا اندر بقایست
۲۶۹
خراباتیست پر از ماتم اینجا
۲۷۰
براه راست نبود مرهم اینجا
۲۷۱
همه پاکان در آنجاگه مقیمند
۲۷۲
که پاکان نیز اندر خوف و بیمند
۲۷۳
بسا دلها که خونشد زیر این خاک
۲۷۴
پریشان برگذشت دوران افلاک
۲۷۵
همه در خاک و در خون مانده ایشان
۲۷۶
ولی مائیم اینجاگه پریشان
۲۷۷
چو ایشان ما هم اندر خاک و خونیم
۲۷۸
گهی در عقل و گاهی درجنونیم
۲۷۹
اگر میریم از خود زنده باشیم
۲۸۰
خدا را بندهٔ پاینده باشیم
۲۸۱
بمیر ای دل چو ایشان نیز از خود
۲۸۲
که تا فارغ شوی ازنیک وز بد
۲۸۳
بمیر ای دل چو خواهی مُرد ناچار
۲۸۴
گذر کن این زمان از پنج وز چار
۲۸۵
تو ای دل هم در این دنیا چرائی
۲۸۶
بگو تا چند از این دستان سرائی
۲۸۷
زدی بسیار اینجا مهره در طاس
۲۸۸
چو مهره خرد گشتی اندر این آس
۲۸۹
بهر مکری که میکردی فسونی
۲۹۰
بهر دیوانگیها چون جنونی
۲۹۱
ترا اینجا سؤالست و جوابست
۲۹۲
ز قول حق ترا بیشک عذابست
۲۹۳
در اینجا چه گدا چه میر باشد
۲۹۴
چو افتادی چهات تدبیر باشد
۲۹۵
از اینسان تا سخن آمد پدیدار
۲۹۶
شدی عطّار اندر خود گرفتار
۲۹۷
گذر چون کرده بودی بازگشتی
۲۹۸
مکن رجعت ز هرچه بازگشتی
۲۹۹
که مردان ره از هرچه گذشتند
۳۰۰
نه چون مرغان بیهش بازگشتند
۳۰۱
ز جان و دل گذشتی تو بیکبار
۳۰۲
ز آب و گِل گذر کردی بیکبار
۳۰۳
مرو بار دگر درخانه محبوس
۳۰۴
که ناگه زار مانی خوار و مدروس
۳۰۵
چو آمد دوش جان تن شدستی
۳۰۶
چو کفّارت چرا بت میپرستی
۳۰۷
بت نفس و هوا را باز بشکن
۳۰۸
که تا رسته شوی از ما و از من
۳۰۹
چرا در بت پرستی همچون کفّار
۳۱۰
دمادم میشوی از جان گرفتار
۳۱۱
بترک هرچه گفتی آن مبین تو
۳۱۲
اگر مرد رهی اندر یقین تو
۳۱۳
بجز اومنگر اندر عین وحدت
۳۱۴
حدود نفس را از دید کثرت
۳۱۵
بیک ره محو کن اندر فنا تو
۳۱۶
که داری در جهان جان بقا تو
۳۱۷
به یک ره محو کن این صورت خویش
۳۱۸
که دیدستی حقیقت رازت از پیش
۳۱۹
بیک ره محو کن بود وجودت
۳۲۰
چو دیدستی عیان مربود بودت
۳۲۱
به یک ره محو کند این جانمودار
۳۲۲
شوی از جسم و جانت ناپدیدار
۳۲۳
قدم زن همچو مردان طریقت
۳۲۴
چو شد رازت همه فاش حقیقت
۳۲۵
حقیقت بود اصل عاشقانست
۳۲۶
ترا زینجایگه زینسان بیانست
۳۲۷
که داری جوهر ذات هواللّه
۳۲۸
زنی دم دائما در صبغةاللّه
۳۲۹
دم تو دم زده است اینجا چو منصور
۳۳۰
شدت از نفس بت اینجایگه دور
۳۳۱
دم تو از دم عین الیقین است
۳۳۲
چو مردان اندر اینجا راز بین است
۳۳۳
دم تو زان دمست ای مرد واصل
۳۳۴
که ذرّات جهان زین گشت واصل
۳۳۵
دم تو زان دمست اینجا نهانی
۳۳۶
که شد زو فاش اسرار و معانی
۳۳۷
دم تو زان دمست اینجا دمادم
۳۳۸
که الحق میزند او دم از آن دم
۳۳۹
دم تو زان دمست ای جان جانان
۳۴۰
درون دل همی بینی باعیان
۳۴۱
دم تو در جهان بس نادر افتاد
۳۴۲
که رازِ مشکل عشاق بگشاد
۳۴۳
دم تو از بقای ذات آمد
۳۴۴
نمود جملهٔ ذرّات آمد
۳۴۵
دم تو زان دمست از کل سزاوار
۳۴۶
از ایندم شد حقیقت آن پدیدار
۳۴۷
دم تو ز آن دم رحمان که آمد
۳۴۸
مراد خود ز معنی دیدبستد
۳۴۹
دمی داری که آن دم آن ندارد
۳۵۰
ترا آن دم حقیقت درگذارد
۳۵۱
دمی داری که دید انبیایست
۳۵۲
از آن پیوسته در عین بقایست
۳۵۳
دمی داری عجائب در معانی
۳۵۴
که پیدا میکند راز نهانی
۳۵۵
دمی داری که آن جوهر فشان است
۳۵۶
برای زاد جمله رهروانست
۳۵۷
دمی داری که ذات کل یقین است
۳۵۸
در این دم اوّلین و آخرین است
۳۵۹
دی این دم هیچ غیری در نگنجد
۳۶۰
جهان دو بیک ذرّهٔ نسنجد
۳۶۱
در این دم آن دم اینجا کردهٔ فاش
۳۶۲
نمودستی حقیقت دید نقاش
۳۶۳
در این دم جمله مردان اِلهست
۳۶۴
یقین دانی که این دیدار شاهست
۳۶۵
در این دم منکشف عین الیقین است
۳۶۶
در این دم اوّلین و آخرین است
۳۶۷
در این دم مر دمادم سرّ اسرار
۳۶۸
همی آید ز یک معنی پدیدار
۳۶۹
در این دم هرچه بودست فاش گفتی
۳۷۰
عیان این جوهر اسرار سفتی
۳۷۱
در این دم بحرمعنی مر تو دیدی
۳۷۲
چو مردان اندر او جوهر گزیدی
۳۷۳
در این دم دم مزن جز از یکی تو
۳۷۴
که دیدستی در اینجا بی شکی تو
۳۷۵
در این دم دم زدی از جُمله مردان
۳۷۶
ترا جاگه شدست این چرخ گردان
۳۷۷
در این دم دم مزن جز از دم یار
۳۷۸
چو گشتی در حقیقت همدم یار
۳۷۹
در این دم دم مزن جز از نمودش
۳۸۰
چو پیدا کردی اینجا بود بودش
۳۸۱
در این دم دم مزن جز از حقیقت
۳۸۲
نگه میدار اسرار شریعت
۳۸۳
در این دم دم مزن جز از عیان تو
۳۸۴
یکی بین در تمامت جان جان تو
۳۸۵
در این دم دم مزن جز ذات بیچون
۳۸۶
برافکن عرش و فرش هفت گردون
۳۸۷
برافکن هفت گردون از نظر تو
۳۸۸
که تا مر ذات بینی سر بسر تو
۳۸۹
دم او زن که او بنمایدت راز
۳۹۰
همو بینی تو در انجام و آغاز
۳۹۱
دم او زن به جز او غیر منگر
۳۹۲
سراسر در یکی در سیر منگر
۳۹۳
دم او زن که اوهمدم ترا شد
۳۹۴
نمود عشق هم آدم ترا شد
۳۹۵
ترا بنمود از دیدار خود او
۳۹۶
همیّت دان حیقت مر خدا تو
۳۹۷
ترا بنمود از خود در جلالش
۳۹۸
عیان چون تو ببردی در وصالش
۳۹۹
ترا بنمود از خود او بعالم
۴۰۰
که شرح او کن از جان تو دمادم
۴۰۱
ترا بنمود از خود تا شد او کم
۴۰۲
ازو بودت حقیقت گفتگو هم
۴۰۳
ترا بنمود از خود ناگهانی
۴۰۴
از اودیده چنین شرح و معانی
۴۰۵
ترا بنمود از خود تا بدانی
۴۰۶
زنی دم تو از اودر لامکانی
۴۰۷
تو ذات پاک بیچون خدائی
۴۰۸
چو از بود خودت اینجا جدائی
۴۰۹
از او گوی و وز او بشنو دمادم
۴۱۰
مزن عطّار جز یکّی از او دم
۴۱۱
یکی دیدی تو او بی مثل و مانند
۴۱۲
وجود جانت شد با دوست پیوند
۴۱۳
یکی شد جانت اندر دیدن یار
۴۱۴
نمیگنجد به جز او هیچ دیّار
۴۱۵
یکی شد بود بودت در بر او
۴۱۶
کند درجانت جانان رهبر او
۴۱۷
یکی شد جانت اندر جوهر ذات
۴۱۸
همه جان گشت اندر دوست ذرّات
۴۱۹
یکی شد جانت و گم شد دویی باز
۴۲۰
بدیدی بیشکی انجام و اغاز
۴۲۱
یکی شد جانت اندر نزد دلدار
۴۲۲
حقیقت جسم شد زو ناپدیدار
۴۲۳
یکی شد جانت ای دل در بقایش
۴۲۴
فنا بنگر عیان دید لقایش
۴۲۵
یکی شد جانت و جانت بقا دید
۴۲۶
نهان کرد و نمود خود فنا دید
۴۲۷
یکی شد جانت ودلدار دریافت
۴۲۸
بجز خود جملگی دلدار دریافت
۴۲۹
چو دیدی ناپدیداری کنون تو
۴۳۰
مشو اینجا دمادم در جنون تو
۴۳۱
چودیدی دید دیدار خدائی
۴۳۲
از این صورت گزیدی تو جدائی
۴۳۳
چو دیدی آنچه گم کردی حقیقت
۴۳۴
بدیدی باز در عین شریعت
۴۳۵
چودیدی یار گم کرده در اینجا
۴۳۶
حقیقت بر گرفتی پرده زانجا
۴۳۷
چو دیدی یار خود جان جهانی
۴۳۸
ترا زیبد کنون سرّ معانی
۴۳۹
حقیقت یار بنمودست دیدار
۴۴۰
ولی در بی نشانی ناپدیدار
۴۴۱
حقیقت یار بنموست خود را
۴۴۲
یکی کرده در اینجا نیک و بد را
۴۴۳
حقیقت یار بنمودست رویم
۴۴۴
از او باشد حقیقت گفتگویم
۴۴۵
حقیقت جز یکی نبود نمودش
۴۴۶
یکی باشد در اینجا بود بودش
۴۴۷
حقیقت یار ما عین العیانست
۴۴۸
ولی از بود پیدا و نهانست
۴۴۹
حقیقت یار ما ذات و صفاتست
۴۵۰
صفاتش بیشکی دیدار ذاتست
۴۵۱
حقیقت یار ما در هر چه دیدم
۴۵۲
بجز او هیچ دیگر میندیدم
۴۵۳
حقیقت یار ما در جمله پنهانست
۴۵۴
نمود جملگی و جان جانانست
۴۵۵
حقیقت یار ما با جمله یارست
۴۵۶
ولی صورت چو معنی بیشمارست
۴۵۷
حقیقت یار ما گویای خود شد
۴۵۸
در اینجاگاه او جویای خود شد
۴۵۹
حقیقت یار ما جان جهان شد
۴۶۰
بَرِ واصل بکل عین العیان شد
۴۶۱
حقیقت یار ما گفت و شنودست
۴۶۲
اگردانی تمامت بود بودست
۴۶۳
حقیقت یار ما هم اوّلین است
۴۶۴
نمود انبیا و مرسلین است
۴۶۵
حقیقت یار ما دیدار خویش است
۴۶۶
در این اسرارها گفتار خویش است
۴۶۷
بسی آوردم و بنمودهام شان
۴۶۸
بآخر در فنا بنمودهان شان
۴۶۹
بسی آوردم و بشکستم اینجا
۴۷۰
ز ذات خود بخود پیوستم اینجا
۴۷۱
بسی بنمودم و من بس نمایم
۴۷۲
دمادم دید راز خود گشایم
۴۷۳
منم پیدا و پنهان گشته درخود
۴۷۴
که بنمودم حقیقت نیک و هم بد
۴۷۵
دوعالم دیدهام از خود هویدا
۴۷۶
ز خود گردم در اینجاگاه پیدا
۴۷۷
ز خود مر خود نمودم آشکاره
۴۷۸
ز خود در خویشتن کردم نظاره
۴۷۹
ز خود گویا شدم در هر زمانم
۴۸۰
من اندر هر زبان عین العیانم
۴۸۱
ز خود بینایم و دانای اسرار
۴۸۲
ز خود بنمودم اینجا جسم و رفتار
۴۸۳
ز خودشان جملگی واصل کنم من
۴۸۴
نمود خویششان حاصل کنم من
۴۸۵
دو عالم دید بیچون من آمد
۴۸۶
نمود هفت گردون من آمد
۴۸۷
ز خود دائم توانم مینمانم
۴۸۸
که من جمله بدید حق رسانم
۴۸۹
حقیقت جسم و جان پرداختم من
۴۹۰
ز دید خویشتن بشناختم من
۴۹۱
حقیقت جسم و جان دیدار ما است
۴۹۲
زبان جملگی گفتار ما است
۴۹۳
من اندر هر زبان گویای خویشم
۴۹۴
من اندر هر دلی جویای خویشم
۴۹۵
من اندر دست جمله دستگیرم
۴۹۶
خداوند جهان بی نظیرم
۴۹۷
نمود من منم خود هیچکس نیست
۴۹۸
بجز من هیچکس فریاد رس نیست
۴۹۹
نمود من دو عالم آمد و بس
۵۰۰
بهشت و عین آدم آمد و بس
۵۰۱
جمال خود نمودم عاشقان را
۵۰۲
نمایم سالکان و واصلان را
۵۰۳
جمال من درون جان ببیند
۵۰۴
همه با من ز من در من نشیند
۵۰۵
جمال من همه آفاق دارد
۵۰۶
نموددیدهٔ عشاق دارد
۵۰۷
جمال من ز هر ذرّات پیداست
۵۰۸
که ذاتم از نمود جمله یکتاست
۵۰۹
جمال من عیان جمله آمد
۵۱۰
ولی در کلّ پنهان جمله آمد
۵۱۱
جمال من کسی اینجا ببیند
۵۱۲
که با من خیزد و با من نشیند
۵۱۳
جمال من یکی بیند سراسر
۵۱۴
نمود نار و ریح و ماه و آذر
۵۱۵
جمال ماست اینجا هر چه دیدی
۵۱۶
اگر بینی چنین بیشک رسیدی
۵۱۷
جمال ماست اینجا جمله اشیا
۵۱۸
منم اینجایگه در جمله پیدا
۵۱۹
جمال ماست در خورشید انور
۵۲۰
که پیدا میکنم ذرّات یکسر
۵۲۱
جمال ماست در خورشید تابان
۵۲۲
ز دید ماست در هر روز رخشان
۵۲۳
جمال ماست اینجا نور او بین
۵۲۴
اگر مرد رهی او را نکو بین
۵۲۵
جمال ماست کو را میدواند
۵۲۶
که تا ناگه بمقصودش رساند
۵۲۷
جمال ماست در بدر منیرم
۵۲۸
که رخشانست عین بی نظیرم
۵۲۹
جمال ماست اندر ماه هر ماه
۵۳۰
که نور اندازدم از وی بناگاه
۵۳۱
جمال ماست کو را میگدازد
۵۳۲
کسی کو تا که خود چون او ببازد
۵۳۳
جمال ماست اندر هر کواکب
۵۳۴
که رخشانست هر شب این عجائب
۵۳۵
جمال ما همه نور و ضیایست
۵۳۶
چو گلشنها صفا اندر صفایست
۵۳۷
جمال ماست در عرش آمده کل
۵۳۸
ز دیدارم ابر فرش آمده کل
۵۳۹
جمال ماست در لوحی نمودار
۵۴۰
قلم از من نوشته سرّ اسرار
۵۴۱
جمال ماست اندر عین جنّت
۵۴۲
که دید حوریان ازذات قربت
۵۴۳
جمال ماست اندر جان نهانی
۵۴۴
که بنمایم همه راز نهانی
۵۴۵
جمال ماست چنین دیدار کردست
۵۴۶
که اشیا نور ما اظهار کردست
۵۴۷
ز نور ماست اینجا جوهر جان
۵۴۸
بمانده از نمود خویش پنهان
۵۴۹
ز نور ماست دل روشن نموده
۵۵۰
در اعیان هفت گلشن رانموده
۵۵۱
ز نور ما است عین دیدهٔ راز
۵۵۲
حجابم کرد از دیدار خود باز
۵۵۳
ز نور خود همه پیدا نمودم
۵۵۴
بهرجانب دوصد غوغا نمودم
۵۵۵
همه غوغای من بگرفت جانها
۵۵۶
نمودم فتنهها اندر جهانها
۵۵۷
ندارم جز نمود خود یکی من
۵۵۸
که دایمدر عیان کل بیشکی من
۵۵۹
ندارم اوّل و آخر بدیدار
۵۶۰
هم آر اوّل و آخر بدیدار
۵۶۱
ندارم اوّل و آخر نمایم
۵۶۲
نمود اوّل از ظاهر نمایم
۵۶۳
ندارم اوّل و آخر نمودم
۵۶۴
در آخر راز جمله برگشودم
۵۶۵
ز صنع خود ببودم آشکاره
۵۶۶
ز خود کردم یقین در خود نظاره
۵۶۷
بدیدم دید خود را من ز اوّل
۵۶۸
در آخر ذات خود کردم مبدّل
۵۶۹
نمود ذات خود کردم صفاتم
۵۷۰
نمودار از نهان دیدار ذاتم
۵۷۱
نمود خویش اندر جسم دو جْهان
۵۷۲
ز پیدائی شدم در جمله پنهان
۵۷۳
بهر نوعی برآوردم نمودم
۵۷۴
ظهور آوردم اینجا بود و بودم
۵۷۵
نمودم تا مرا از من شناسند
۵۷۶
اگرچه جمله بی فهم و قیاسند
۵۷۷
نمودم تا یکی گردانم آخر
۵۷۸
براندازم نهان دیدار ظاهر
۵۷۹
حقیقت یار ما خود رخ نمودست
۵۸۰
گره از کار خود او برگشودست
۵۸۱
حقیقت یار خود برگفت اسرار
۵۸۲
دمادم در یکی معنی بتکرار
۵۸۳
همی گوید که من جان جهانم
۵۸۴
نمود آشکارا و نهانم
۵۸۵
همی گویم که من بشناس و من بین
۵۸۶
بجز من هیچ غیری را تو مگزین
۵۸۷
همی گوید که من دیدار دیدم
۵۸۸
ز خود گفتم یقین از خود شنیدم
۵۸۹
همی گوید که من عین وصالم
۵۹۰
درون جمله در دید جلالم
۵۹۱
جلال من که میداند که چونست
۵۹۲
که دید من ز عقل و جان برونست
۵۹۳
جلال من یقین جمله آمد
۵۹۴
وجود عاشقان از خویش بستد