عطار · جوهرالذات

دروحدت صرف و یکتائی ذات و صفات فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
منم اللّه ودرعین کمالم
۲
منم اللّه ودر دید وصالم
۳
منم اللّه و در یکتا صفاتم
۴
منم اللّه و کلّی نور ذاتم
۵
منم اللّه و اندر هر زبانها
۶
کنم در وصف خودشرح و بیانها
۷
منم اللّه و اندر دیده بینا
۸
شدم در دیدهٔ خود عین اللّه
۹
منم اللّه خود در خود بدیدم
۱۰
بخود گفتم کلام خود شنیدم
۱۱
منم اللّه ودیدار خلایق
۱۲
شدم بر خویشتن از خویش عاشق
۱۳
منم اللّه جویای عیانند
۱۴
چرا در بود من خود میندانند
۱۵
منم اللّه و یکتا در نمودار
۱۶
تمامت اندر اینجا سرّ اسرار
۱۷
تو ای عطّار اندر بود مائی
۱۸
نمود ما شده اندر لقائی
۱۹
تو کردی فاش ما را از حقیقت
۲۰
ز دید ما ببردستی طریقت
۲۱
ز دید ما چنین اسرار ما را
۲۲
بیان کردی بما گفتار ما را
۲۳
ز دید ما عجب صادر شدی تو
۲۴
عجب در دید ما کافر شدی تو
۲۵
نمیبینی به جز من کل تو آنی
۲۶
ببخشیدم همه راز نهانی
۲۷
همه معنی ز من داری و آئی
۲۸
نگردی یک دمی از ما جدائی
۲۹
همیشه در حضور مانشستی
۳۰
در غیرت بروی خود ببستی
۳۱
همه در ذات ما پیدا نمودی
۳۲
چوموسی تو ید بیضا نمودی
۳۳
ز گفتاری که داری زان ما تو
۳۴
کنی هر لحظهٔ پنهان ما تو
۳۵
بدانند که تو داری سرّ اسرار
۳۶
که میآری پدید اینجا بگفتار
۳۷
ز گفتاری که از ما یافتی تو
۳۸
ایا عطّار درما بافتی تو
۳۹
در آندم یابی اینجا یافت ما را
۴۰
که گردی انتها و ابتدا را
۴۱
دم وحدت زدی مانند منصور
۴۲
گذرکردی ز جنّات و هم ازحور
۴۳
ز جنّت آمدی بیرون چو آدم
۴۴
نهان راز میگوئی دمادم
۴۵
دمادم راز ما گوئی ز اعیان
۴۶
تو کردی فاش ما را کل از اینسان
۴۷
دمادم وحدت کل مینمائی
۴۸
وجود عاشقان را میربائی
۴۹
دمادم وحدت اینجا فاش گوئی
۵۰
تو در میدان وحدت همچو گوئی
۵۱
زهی اسرار ربّانی مطلق
۵۲
همه ذرّات اینجاگه اناالحق
۵۳
نه پنهان و کس اینجاگه ندیدست
۵۴
که ذرّات جهان کلّی پدیدست
۵۵
همه در پیش من گویای عشقند
۵۶
در اینجا گه نهان جویای عشقند
۵۷
زبانشان من همی دانم یقین
۵۸
که من کردم ز اوّل پیش بینی
۵۹
نهان جملگی از پیش دیدم
۶۰
نمود خویش اندر خویش دیدم
۶۱
که باشد تا شود فانی چو من باز
۶۲
که تا بیند عیان اینجای شهباز
۶۳
رخ شاه اندر این آیینه پیداست
۶۴
بر عشّاق این مرموز ما راست
۶۵
بسی جانها برفت و کس ندیدند
۶۶
که اینجا گه بکلّی ناپدیدند
۶۷
رخ شاه است پنهانی و پیدا
۶۸
نمیباید در اینجا عقل شیدا
۶۹
رخ شاهست دیدار دل و جان
۷۰
دلی از احولی دانست پنهان
۷۱
رخ شاه است اینجا آشکاره
۷۲
همه در روی او دارند نظاره
۷۳
رخ شاهست اینجا بر دل و جان
۷۴
درون جمله ذرّه ماه تابان
۷۵
نموده شاه رخ در جمله ذرّات
۷۶
تمامت گمشده در نور آن ذات
۷۷
همه جویای او، اودر میان است
۷۸
چرا کو آشکارا و نهانست
۷۹
ز دید جمله پیدا نیست تحقیق
۸۰
ولی هر کس که یابد او ز توفیق
۸۱
ورا ناگاه اینجا گه بدانند
۸۲
درون پردهاش حیران بمانند
۸۳
نه چندانست او را صنع اینجا
۸۴
که بیند هر کسی اینجا هویدا
۸۵
نه چندانست گفتن در زبانها
۸۶
که بتوان یافت کلّی در بیانها
۸۷
ز یک تن ظاهرست این عین اسرار
۸۸
زهی معنی زهی ترکیب گفتار
۸۹
از این گونه کسی هرگز نه گفتست
۹۰
دُرِ اسرار از اینسان کس نسفتست
۹۱
مسلّم آنگهی باشد ز گفتار
۹۲
که همچون من شود او ناپدیدار
۹۳
نه من میگویم و نه من نوشتم
۹۴
که فارغ گشته ازنار و بهشتم
۹۵
نه من میگویم این اسرار او گفت
۹۶
همان کو گفت کل از خویش بشنفت
۹۷
نه مردیدی که دید خویشتن دید
۹۸
نمود جان و تن پیمان و تن دید
۹۹
نمود جان و تن کلّی برانداخت
۱۰۰
چو خود شد در فنا هم خویش بشناخت
۱۰۱
ز دید خویشتن دیدار خود دید
۱۰۲
ز نور خویشتن اسرار خود دید
۱۰۳
همه اسرار این گفت در یکی یافت
۱۰۴
خدا را در درون او بیشکی یافت
۱۰۵
یکی دید و دم از یکی زد اینجا
۱۰۶
درون ذات شد در دید یکتا
۱۰۷
یکی دیدار بنمودش عیانی
۱۰۸
بدید آمد ورا کلّ معانی
۱۰۹
یکی شد صورت خود برفکند او
۱۱۰
نمود خویشتن گفتار بند او
۱۱۱
نموداری نمودی سالکان را
۱۱۲
نمود اینجایگه او جان جان را
۱۱۳
چو جانان را بدید او گشت عاشق
۱۱۴
ز دید شرع اینجا گشت صادق
۱۱۵
بسی جان داده است تا جان بدیدست
۱۱۶
که او را در جهان گفت و شنیدست
۱۱۷
یکی دید و دم از یکی زد اینجا
۱۱۸
درون ذات شد در دید یکتا
۱۱۹
یکی دیدار بنمودش عیانی
۱۲۰
نمودش فاش کرد اینجای فانی
۱۲۱
همه راز نهان بیشک عیان کرد
۱۲۲
زهر رازی یکی معنی بیان کرد
۱۲۳
بیان او همه آفاق بگرفت
۱۲۴
نمود اودل عشّاق بگرفت
۱۲۵
دل عشّاق بر بود او بیکبار
۱۲۶
که جانان کرد اینجاگه بدیدار
۱۲۷
دل عشّاق از او اینجا بجوش است
۱۲۸
وز او هم بحر اعظم در خروش است
۱۲۹
درون بحر اعظم جوهر ذات
۱۳۰
نمود اینجایگه در سرّ آیات
۱۳۱
نمود اینجا زجوهر ذات خود کل
۱۳۲
برون آمد یقین از رنج وز ذل
۱۳۳
عیان شد یار چون شد رنج و خواری
۱۳۴
که کردم درد او را پایداری
۱۳۵
عیان شد آنچه ناپیدای کل بود
۱۳۶
از آن صورت عیان رنج و ذل بود
۱۳۷
ز درد یار درمان میفزاید
۱۳۸
که جان در عاقبت جانان نماید
۱۳۹
ز درد یار جمله در حجابند
۱۴۰
میان آتش عشق و نهیبند
۱۴۱
کسی کاین درد را درمان کند او
۱۴۲
عیان جان خود جانان کند او
۱۴۳
کسی باید که دردنیای غدّار
۱۴۴
چو آدم او کِشَد بسیار آزار
۱۴۵
کسی که خون دل آنجا خورَد او
۱۴۶
نمود شرع را فرمان برد او
۱۴۷
نمود شرع اینجا پایدارند
۱۴۸
چو مردان شرط آن بر جای دارند
۱۴۹
بمعنی و بتقوی راز یابد
۱۵۰
بهر رازی بیان باز یابد
۱۵۱
بسی در ماتم صورت نشیند
۱۵۲
که تا آخر دمی معنی گزیند
۱۵۳
بمعنی او رسد در جوهر یار
۱۵۴
بسی اینجاکشد او رنج و تیمار
۱۵۵
ز اصل ذات جویا باشد اینجا
۱۵۶
درون راز با فرمان یکتا
۱۵۷
کند تا راز محو مطلق آید
۱۵۸
نمود دید ودیدار حق آمد
۱۵۹
ز سر تا پای در معنی بود او
۱۶۰
ظهورش تا برون تفوی بود او
۱۶۱
درون را با برون یکسان بباید
۱۶۲
ز خود هر لحظه دیگرسان بباید
۱۶۳
نظر در جزو و کل یکی شناسد
۱۶۴
ز مار جان ستان او کی هراسد
۱۶۵
حقیقت ذات یابد در صفات او
۱۶۶
عیان بیند نمود نور ذات او
۱۶۷
ز نور خویش نابودی گزیند
۱۶۸
بجز یکی حقیقت حق نبیند
۱۶۹
نه هرکس این بیان داند بتحقیق
۱۷۰
کسی کو را بود اینجای توفیق
۱۷۱
سعادت را نه هر کس رخ نماید
۱۷۲
که تا دیدار جان پاسخ نماید
۱۷۳
ز جان تا سوی جانان صورتت نیست
۱۷۴
یقین آنگه بداند کز منت چیست
۱۷۵
تو جان در بازی اندر پیش دلدار
۱۷۶
کنی مرنوش اینجا نیش دلدار
۱۷۷
بلای او کشی هر لحظه از جان
۱۷۸
مدان دشوار این اینجا تو آسان
۱۷۹
نه آسانست درد عشق در دل
۱۸۰
کسی اینجا بداند راز مشکل
۱۸۱
که چون عطّار بیند راز از پیش
۱۸۲
که او خواهد بریدن هم سرِ خویش
۱۸۳
بخواهد او بریدن سر بناچار
۱۸۴
که تا بردارد اینجا پنج باچار
۱۸۵
رموز او گشادهاند اینجا
۱۸۶
سراسر از یقین بگشاید اینجا
۱۸۷
دل و جان پیش جانان هیچ باشد
۱۸۸
که صورت جملگی از پیچ باشد
۱۸۹
یقین عطّار اینجاگه خدا دید
۱۹۰
اگرچه عاقبت عین بلا دید
۱۹۱
بچشم سر بدیدش آشکاره
۱۹۲
ولی کردش در آخر پاره پاره
۱۹۳
نترسید او زجان خویش زنهار
۱۹۴
بخوست اینجایگه از عجز دلدار
۱۹۵
مر او را دید چون عشّاق بیخود
۱۹۶
گذشته همچو منصور از سر خود
۱۹۷
دم عشق اناالحق در معانی
۱۹۸
همی زد او در اسرار معانی
۱۹۹
دم عشق آمده در جان جانش
۲۰۰
دمادم حق ز حق معبود جانش
۲۰۱
بحق میزد اناالحق تا خدا یافت
۲۰۲
در آن عین فنا جان بقا یافت
۲۰۳
اناالحق زد ز خود بگذشت حق دید
۲۰۴
ز بود آفرینش حق بحق دید
۲۰۵
حق اینجاحق تواند دید کس نی
۲۰۶
که چیزی نیست جز اللّه بس نی
۲۰۷
نباشد هیچ جزدر حق نهادم
۲۰۸
میان عاشقان دادی بدادم
۲۰۹
بدادم داد تا بردم چنین گوی
۲۱۰
در این میدان منش بردم یقین گوی
۲۱۱
بدادم داد حق اینجا نهانی
۲۱۲
که تا بخشیدم اینجاگه معانی
۲۱۳
کسی جانان شناخت اینجا یقین باز
۲۱۴
که میگوید یقین سر این چنین باز
۲۱۵
دلم خون شد میان خاک دنیا
۲۱۶
که گردم من هم از افلاک دنیا
۲۱۷
دلم خون گشت تا بیچون بدیدم
۲۱۸
عجب بیچون کل را چون بدیدم
۲۱۹
دلم خون گشت تا بنمود پاسخ
۲۲۰
ز بعد آن نمودم در میان رخ
۲۲۱
رخ او آفتاب جانست گوئی
۲۲۲
عجب پیدا و هم پنهانست گوئی
۲۲۳
رخ او آفتاب عاشقانست
۲۲۴
ولی در چشم هر کس اونهانست
۲۲۵
رخ او آفتاب دید اوجست
۲۲۶
کسی را از عیان فتح و فتوحست
۲۲۷
رخ او آفتاب جان جانست
۲۲۸
بَرِ ما این زمان عین العیان است
۲۲۹
در این خورشید حیرانست عطّار
۲۳۰
کنون در جسم جانانست عطّار
۲۳۱
در این خورشید کو را دید دیدست
۲۳۲
نمود آن کسی اینجاندیدست
۲۳۳
منم چون ذرّه در نزدیک خورشید
۲۳۴
که خواهم بود اینجاگاه جاوید
۲۳۵
اگرچه ذرّهام خورشید گشتم
۲۳۶
عیان سایهام جاوید گشتم
۲۳۷
تمامت ذرّه اینجا غرق نورست
۲۳۸
بَرِ معشوق جان اینجا حضورست
۲۳۹
حضوری چون ترا آید پدیدار
۲۴۰
کسی کو را بود از جان خریدار
۲۴۱
حضوری گر ترا همراه باشد
۲۴۲
دلت پیوسته با درگاه باشد
۲۴۳
حضور دل به از طاعت بر ماست
۲۴۴
حضور اینجایگه چو رهبر ماست
۲۴۵
حضور دل همه مردان گزیدند
۲۴۶
پس آنگاهی بکام دل رسیدند
۲۴۷
حضور دل نماید آنچه جوئی
۲۴۸
سزد گر راز کل اینجا بجوئی
۲۴۹
حضور دل نماید بر دل و جان
۲۵۰
تو باشی در نهاد ذات پنهان
۲۵۱
حضور دل محمّدﷺ یافت در خویش
۲۵۲
حجاب جان و دل برداشت از پیش
۲۵۳
حضور دل یقین همراه او بُد
۲۵۴
که خود جبریل پیک راه او بُد
۲۵۵
حضور دل در اینجا در یقین یافت
۲۵۶
درون را اوّلین و آخرین یافت
۲۵۷
حضور دل بگفتش من رآنی
۲۵۸
چو در اینجا رسی این سر بدانی
۲۵۹
حضور دل به جز جانان نبیند
۲۶۰
نمود جسم و دید جان نبیند
۲۶۱
حضور دل کسی بیند بهرحال
۲۶۲
نگردد او بگرد قیل هر قال
۲۶۳
حضور دل حقیقت مصطفی داشت
۲۶۴
که در خلق و ارادت او صفا داشت
۲۶۵
خدا را دید در خود از حقیقت
۲۶۶
نمودش حق نمودند از شریعت
۲۶۷
ز نورش پرتوی در جان منصور
۲۶۸
درافتاد و اناالحق زد در آن نور
۲۶۹
به نتوانست شد خاموش اینجا
۲۷۰
که میزد همچودریا جوش اینجا
۲۷۱
نه بتوانست ز آن می نوش کردن
۲۷۲
درون خویشتن خاموش کردن
۲۷۳
درونش با برون در نور افتاد
۲۷۴
شد اندر ذات او منصور افتاد
۲۷۵
بشد منصور و حق آمد بدیدار
۲۷۶
نهانی فاش کرد آنگاه اسرار
۲۷۷
بشد منصور و حق زد بس اناالحق
۲۷۸
عیان او سرّ خود بنمود الحق
۲۷۹
نبُد منصور حق میگفت مائیم
۲۸۰
که اندر جان و دل کلّی خدائیم
۲۸۱
نبُد منصور حق میگفت الحق
۲۸۲
عیان ذات خود مطلق اناالحق
۲۸۳
نبُد منصور ذات او بقا بود
۲۸۴
که منصور از فنا کلی فنا بود
۲۸۵
نبُد منصور الّا ذات بیچون
۲۸۶
اناالحق میزد اینجا بی چه و چون
۲۸۷
نبُد منصور الّا نفخهٔ ذات
۲۸۸
اناالحق گوی کل در عین ذرّات
۲۸۹
نبُد منصور حق کلّی عیان بود
۲۹۰
اناالحق در همه کون و مکان بود
۲۹۱
یکی دید او برون شد از مسمّا
۲۹۲
رموز عشق بگشودش معمّا
۲۹۳
چنان ره برد او در عالم جان
۲۹۴
که پیدائی صورت کرد پنهان
۲۹۵
چنان ره برد اندر عالم دل
۲۹۶
که کلّی برگشاد او راز مشکل
۲۹۷
چنان ره برد و صورت برفکند او
۲۹۸
که بد میدید اندر ذات نیکو
۲۹۹
چنان ره برد واصل شد پدیدار
۳۰۰
که غیرش در نمیگنجد خریدار
۳۰۱
چنان ره برد او تا راه عیان یافت
۳۰۲
نمود ذات خود در کن فکان یافت
۳۰۳
چنان ره برد اندر وصل عشاق
۳۰۴
که افکند دمدمه در کلّ آفاق
۳۰۵
چنان ره برد سوی ذات اوّل
۳۰۶
که جسم خود بجان کردش مبدّل
۳۰۷
تنش جان گشت چون شد ذات جانان
۳۰۸
که حق میدید اندر ذات پنهان
۳۰۹
تنش جان گشت تادیدار حق دید
۳۱۰
درون کون بیرون در نگنجید
۳۱۱
تنش جان گشت تا حق دید آنگاه
۳۱۲
ز رخ پرده عیان برداشت آنگاه
۳۱۳
چو او آگه بُد آگه مر چه باشد
۳۱۴
چو او کل شاه بُد مر شه چه باشد
۳۱۵
چو اودم زد ز هستی صفاتش
۳۱۶
که بتواند نمودن سرّ ذاتش
۳۱۷
دم او دمدمه در عالم انداخت
۳۱۸
میان واصلان او سر برافراخت
۳۱۹
ز ذات پاک او کون و مکان دید
۳۲۰
نمود دوست را عین العیان دید
۳۲۱
ز ذات پاک همچون شد در اشیا
۳۲۲
عیان راز پنهان گشت و پیدا
۳۲۳
ز ذات پاک بیچون او فنا شد
۳۲۴
در اینجا گه نهان عین بقا شد
۳۲۵
کسی مانند او هرگز نیاید
۳۲۶
چو خورشیدی دگر هرگز نیابد
۳۲۷
کسی مانند او واصل نگردد
۳۲۸
نمود ذات او حاصل نگردد
۳۲۹
یقین شد مر وِرا آثار جمله
۳۳۰
که او بد در عیان اسرار جمله
۳۳۱
یقین شد زانکه او جز خود یکی نیست
۳۳۲
بجز جانان یقین اینجا شکی نیست
۳۳۳
یقین بگذاشت شک برداشت از پیش
۳۳۴
بجز جانان نیابی در یقین بیش
۳۳۵
چو ذات خویش در خود اوعیان دید
۳۳۶
بیک ذرّه وی از اعیان نگردید
۳۳۷
یقین میخواست تا بنماید اسرار
۳۳۸
نمود کل کند اینجای اظهار
۳۳۹
فنا دید او نمود هست اشیاء
۳۴۰
فنا بُد دائم و قائم بیکتا
۳۴۱
فنا یکتا بُد و اشیا ز اعداد
۳۴۲
نبُد او را در اعیان هیچ بنیاد
۳۴۳
فنا یکتا بُد و لاجان جان بود
۳۴۴
ولی از دیدهٔ اشیا نهان بود
۳۴۵
فنا یکتا بُد و برخاسته جان
۳۴۶
شده اشیا ز دید ذات پنهان
۳۴۷
فنا یکتا بُد و اشیاگُم آمد
۳۴۸
چو یک قطره که عین قلزم آمد
۳۴۹
فنا یکتا بُد و اشیا در او سیر
۳۵۰
نمود کعبه باز افتاد در دیر
۳۵۱
فنا یکتا بُد و دوئی نمانده
۳۵۲
تمامت جوهر از کل برفشانده
۳۵۳
چنان در سیر کلّ تأخیر کل یافت
۳۵۴
که خود را در میان تدبیر کل یافت
۳۵۵
ز وصل ذات او را بود الحق
۳۵۶
عیان جانان و گفتارش اناالحق
۳۵۷
ز وصل ذات اسرار نهان گفت
۳۵۸
اناالحق با همه خلق جهان گفت
۳۵۹
چنان میخواست او تا جمله ذرات
۳۶۰
زنند این دم چو او در نفخهٔ ذات
۳۶۱
چنان میخواست تا جمله بتحقیق
۳۶۲
دهد این بخت را جمله ز توفیق
۳۶۳
چنان میخواست او تا هر دو عالم
۳۶۴
براندازد ز حق دیده بیکدم
۳۶۵
چنان میخواست تا سرّ نهانی
۳۶۶
بگوید فاش اینجا رایگانی
۳۶۷
همه ذرّات را واصل کند او
۳۶۸
مراد جمله را حاصل کند او
۳۶۹
همه ذرّات را جانان نماید
۳۷۰
نمود جمله از خود در رُباید
۳۷۱
اگرچه بود او در اصل اللّه
۳۷۲
عیان ذات دیده اصل اللّه
۳۷۳
ولی این فعل فرع شرع افتاد
۳۷۴
از آن کین جمله اصل و فرع افتاد
۳۷۵
ولی او را نبُد اشیای عالم
۳۷۶
که دردم داشت او ذرّات عالم
۳۷۷
بدو بگشود کلّی راز اسرار
۳۷۸
وز او شد این نهان راز اظهار
۳۷۹
از او اظهار شد چون هیچ عاقل
۳۸۰
نیارستی شدن اینجای واصل
۳۸۱
به گردون همچو او دیگر نیاید
۳۸۲
نمود ذات هم او را رباید
۳۸۳
که تا برگوید او اسرار بیچون
۳۸۴
اگر خاکش در آمیزند با خون
۳۸۵
چنان چون او نباشد دیگر اینجا
۳۸۶
که در ذرّات آید رهبر اینجا
۳۸۷
وصال سالکان و سرّ عرفان
۳۸۸
نمود عاشقان و ذات سُبْحان
۳۸۹
رموز مخزن سرّالهی
۳۹۰
کمال صنع و عزّ پادشاهی
۳۹۱
عیان کشف و برهان حقیقت
۳۹۲
سپهسالار وصل اندر شریعت
۳۹۳
کمال سرّ او کشف الغطا او
۳۹۴
نمود راز دیدار خدا او
۳۹۵
نیامد هیچکس چون او دگر بار
۳۹۶
که برگوید در اینجا سرّ اسرار
۳۹۷
نیامد هیچکس مانند منصور
۳۹۸
نیاید نیز هم تا نفخهٔ صور
۳۹۹
چنان بُد عاشق صادق بهرکار
۴۰۰
که اینجاگه نیندیشید از دار
۴۰۱
فدای یار شد در عین مقصود
۴۰۲
که اورا بود کل دیدار معبود
۴۰۳
فدای یار شد چون دید او راست
۴۰۴
نهاد راستی در ذات او راست
۴۰۵
فدای یار شد ازگفتن یار
۴۰۶
بگفت اینجا حقیقت جمله با یار
۴۰۷
فدای یار شد در عین صورت
۴۰۸
برون شد در عیان کلّ صورت
۴۰۹
ز دید یار اینجا راستی دید
۴۱۰
ز عین راستی اینجا نگردید
۴۱۱
ز دید یار او در حق چنان حق
۴۱۲
یقین میدید اندر راز مطلق
۴۱۳
که جز او هیچکس اینجایگه نیست
۴۱۴
یقین دانست کین دلدار یکیّست
۴۱۵
یقین دانست کین جمله خدایست
۴۱۶
ولیکن عقل از عین بلایست
۴۱۷
مقام حسرت آبادست دنیا
۴۱۸
نمیگنجد یقین در ذات اینجا
۴۱۹
نه این نی آن به یک ره هیچ دید او
۴۲۰
ز سر تا پا همه در پیچ دید او
۴۲۱
یقین دانست کین دنیا نه جائی است
۴۲۲
بنزد صادقان دل گواهی است
۴۲۳
بلا و رنج را بر خویش بنهاد
۴۲۴
گذشت از خویش و حق را داد کل داد
۴۲۵
بلا و رنج دنیا کرد آسان
۴۲۶
نشد از خوف و ترس آن هراسان
۴۲۷
بلا و رنج دنیا نیست دائم
۴۲۸
ولیکن ذات حق بشناس قائم
۴۲۹
ز دنیا کرد تحقیق او کناره
۴۳۰
که هم حق کرد اندر خود نظاره
۴۳۱
همه دنیا برش مانند کاهی
۴۳۲
نکرد اینجایگه در وی نگاهی
۴۳۳
همه دنیا برش بُد چون سرابی
۴۳۴
سما را بر سر دنیا قبایی
۴۳۵
همه دنیا برش بُد هیچ و حق یافت
۴۳۶
از آن اندر یکی دیدن سبق یافت
۴۳۷
بجز حق هیچکس دیگرنگنجید
۴۳۸
ز قول و فعل یک ذرّه نسنجید
۴۳۹
همه قرب بلا بر خویشتن او
۴۴۰
نهاد و درگذشت از جان و تن او
۴۴۱
یقین دانست تن عین زمین است
۴۴۲
نمود جان بحق عین الیقین است
۴۴۳
یقین را گوش کرد و بیگمان شد
۴۴۴
گمانش نیز هم عین العیان شد
۴۴۵
یقین را گوش کرد و راز برگفت
۴۴۶
ز خود برگفت و هم از خویش بشنفت
۴۴۷
یقین ذات را او منکشف شد
۴۴۸
نمود جسم و جانش متّصف شد
۴۴۹
یقین میدید حق را در دل و جان
۴۵۰
ز دید حق نظر کن راز پنهان
۴۵۱
سجود خویش کن تا دل بیابی
۴۵۲
نمود جسم اندر دل بیابی
۴۵۳
سجود خویش کن اندر فراغت
۴۵۴
اگرداری چو مردان تو بلاغت
۴۵۵
سجود خویشتن کن تا رهائی
۴۵۶
ترا باشد همی اندر بلائی
۴۵۷
سجود خویش کن حق و تو بشناس
۴۵۸
مرو چندین تو اندر عین وسواس
۴۵۹
سجود خویشتن کن تا بدانی
۴۶۰
که تو سرّ خداوند جهانی
۴۶۱
سجود خویشتن کن با دلارام
۴۶۲
که تا اینجایگه یابد دل آرام
۴۶۳
سجود خویشتن کن در بر یار
۴۶۴
که دیدی در نهانی رهبریار
۴۶۵
سجود خویشتن کن در حقیقت
۴۶۶
که بسیاری کنون اندر طریقت
۴۶۷
سجود خویشتن کن بازدان خود
۴۶۸
که فارغ دل شوی از نیک و از بد
۴۶۹
سجود خویشتن کن چون یار دیدی
۴۷۰
اگرچه غصّهٔ بسیار دیدی
۴۷۱
سجود خویش کن در وصل دلدار
۴۷۲
که این فرمود اندر اصل دلدار
۴۷۳
سجود خویش کن وانگه فنا شو
۴۷۴
که در عین فنا عین بقا شو
۴۷۵
اگرواصل شوی زین سجده باشد
۴۷۶
وگرنه واصی هرگز نباشد
۴۷۷
حقیقت وصل یار اندر نمازست
۴۷۸
اگر کردی چنین کارت بسازست
۴۷۹
زمانی غافل از سجده مشو هان
۴۸۰
که در سجده نماید روی جانان
۴۸۱
که سجده کردن اینجا یاربینی
۴۸۲
وگرنه غصّهٔ بسیار بینی
۴۸۳
ز سجده برگشاید راز اسرار
۴۸۴
شود هر دم نمود حق پدیدار
۴۸۵
اگر از سجدهٔ واصل شوی تو
۴۸۶
بدین گفتار از جان بگروی تو
۴۸۷
ز سجده گردی اینجا حاصل یار
۴۸۸
نگر تا خود ببینی حاصل یار
۴۸۹
ز سجده گردی اینجا عین جانان
۴۹۰
وجود خویش کن در خویش پنهان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.