Research Contextبرای نگه‌داشتن مسیر پژوهش وارد شوید.
ورود پژوهشگر
عطار · جوهرالذات

حکایت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چنین گفتست عبّادی یکی روز
۲
که از طاعت شدم اینجای فیروز
۳
ز طاعت یافتم اسرار جمله
۴
ز طاعت یافتم انوار جمله
۵
ز طاعت روی جانانش بدیدم
۶
ز طاعت من بکام دل رسیدم
۷
ز طاعت یافتم جنّات اینجا
۸
شدم در ذات کل یکباره اینجا
۹
ز طاعت من شدم واصل حقیقت
۱۰
که بسپردم عیان سرّ شریعت
۱۱
ز طاعت هر که خواهد دولت یار
۱۲
کند طاعت زدید دوست بسیار
۱۳
هر آنکو جان جانان شد بتحقیق
۱۴
کند طاعت که حق یابد ز توفیق
۱۵
ز طاعت مرد ره واصل شود زود
۱۶
مراورا جان جانحاصل شود زود
۱۷
ز طاعت ذات کل آمد پدیدار
۱۸
اگر مرد رهی طاعت پدیدآر
۱۹
ز طاعت یافت مر منصور حلّاج
۲۰
بفرق خویش از ذات عیان تاج
۲۱
ز طاعت یافتم رحمان مطلق
۲۲
در آخر گشت واصل از اناالحق
۲۳
چنان شد او ز نور طاعت اینجا
۲۴
که بیرون و درونش شد مصفّا
۲۵
چنان شد ذات قدس نور بیچون
۲۶
که یک روزن بُدش در پیش گردون
۲۷
ز نور طاعت اینجاگه عیان دید
۲۸
وجود خویش اینجا بی نشان دید
۲۹
ز نور طاعت اینجا یافت دلدار
۳۰
مقام خویش کرد او بر سر دار
۳۱
چنان بد عاشق طاعت در اوّل
۳۲
که جسمش کرد با جانان مبدّل
۳۳
چنان بد عاشق طاعت در اسرار
۳۴
که روز و شب بُد اندر خدمت یار
۳۵
کمر بسته بدور جان گذشته
۳۶
رهِ شیطان بیکره در نوشته
۳۷
شده خالی ز وسواس شیاطین
۳۸
گذشته ازوجود خود بتمکین
۳۹
رسیده سوی ذات و جان شده او
۴۰
چو جانان در همه پنهان شده او
۴۱
ز وصل اینجایگه او اصل دریافت
۴۲
نه همچون دیگران او فصل دریافت
۴۳
بیک ره بود خود آزاد کرد او
۴۴
همه ذرّات خود آباد کرد او
۴۵
نهانی اندر اینجا او عیان کرد
۴۶
وجودخویشتن را او بیان کرد
۴۷
چنان عاشق بد اینجاگاه در ذات
۴۸
که واصل گشت اندر عین ذرّات
۴۹
چنان واصل بد او در عین جانان
۵۰
که بُد پیدا ز پیدائیش پنهان
۵۱
ز دیدار او دمی اینجا نگردید
۵۲
یقین ذات بیچون جمله خود دید
۵۳
چو حق میدید حق اینجا یقین بود
۵۴
درونش اوّلین و آخرین بود
۵۵
ز سلک معنوی شد پاک تن او
۵۶
یکی میدید حق بیخویشتن او
۵۷
یکی را یافت در سرّ معانی
۵۸
نشان ذات او در بی نشانی
۵۹
بگاه معنوی اسرار گفتن
۶۰
نیارد این بیان هرگز شنفتن
۶۱
بیان او بسی تقریر دارد
۶۲
کلام او بسی تفسیر دارد
۶۳
نه هرکس راز او اینجا بداند
۶۴
کلام اونه هرکس باز خواند
۶۵
کسی باید که همچون او شود حق
۶۶
زند آنگاه در پاکی اناالحق
۶۷
تو چون آلودهٔ اینجایگه خوار
۶۸
کجا دانی که چونست سرّ این کار
۶۹
اگر آلودهٔ، پالوده دل شو
۷۰
چو او اینجایگه بی آب و گل شو
۷۱
از این آلودگی پاک و مبّرا
۷۲
شو اینجاگه ز حق درخویش یکتا
۷۳
سلوک خویش را اینجا در افکن
۷۴
گذر کن ازنمود جان وز تن
۷۵
به یک ره پاکشو اینجایگه تو
۷۶
که تا یابی مگر این پایگه تو
۷۷
به یک ره پاکشو از جسم وز جان
۷۸
دل خود بیش از این اینجامرنجان
۷۹
به یک ره پاکشو مانند منصور
۸۰
که تا ظلمت شود اینجایگه نور
۸۱
به یک ره پاکشو از هستی خویش
۸۲
که تا یابی ز حق سر مستی خویش
۸۳
چو پاک آئی ز جمله حق سوی تو
۸۴
بجان باید که این سر بشنوی تو
۸۵
چو پاک آئی ز جمله یار گردی
۸۶
ز ذات کل عیان یار فردی
۸۷
چو پاک آئی در اینجا پاک رو باش
۸۸
مکن اسرار چون منصور تو فاش
۸۹
چو پاک آئی منزّه ذات باشی
۹۰
همیشه عین هر ذرّات باشی
۹۱
چو پاک آئی چو منصور اندر این راه
۹۲
تو باشی دائما از راز آگاه
۹۳
چو پاک آئی پلیدی هم شود پاک
۹۴
نماند نار و ریح و آب با خاک
۹۵
عناصر جملگی یکسان نماید
۹۶
نه هر دم نفس دیگر سان نماید
۹۷
نماند نقش هستی اندر این راه
۹۸
کسی کو باشد از اسرار آگاه
۹۹
شود لوح دل اینجا پاک و روشن
۱۰۰
مصفّا کن در اینجا جان اباتن
۱۰۱
صفا اندر صفا آید پر از نور
۱۰۲
حقیقت رخ نماید دید منصور
۱۰۳
اگر چون او شوی واصل زاعیان
۱۰۴
نمائی همچو او اسرار پنهان
۱۰۵
وگرنه تن زن و خاموش میباش
۱۰۶
چو دیگی دائما در جوش میباش
۱۰۷
که تا پخته شوی مانند منصور
۱۰۸
زنی زاندم دمت تا نفخهٔ صور
۱۰۹
اگر پخته شوی مانند او تو
۱۱۰
یقین بینی بدیها هم نکو تو
۱۱۱
اگر پخته شوی در جوهردل
۱۱۲
گشاده گردد اینجا راز مشکل
۱۱۳
اگر پخته شوی دلدارگردی
۱۱۴
ز بود خویشتن بیزار گردی
۱۱۵
بهمّت زین بیان یابی تو گنجی
۱۱۶
اگر اینجا کشی از جان تو رنجی
۱۱۷
بهمّت این توانی یافت اینجا
۱۱۸
که تا گردی در اینجاگاه یکتا
۱۱۹
بهمّت راز بتوانی نمودن
۱۲۰
بهمّت گوی از این میدان ربودن
۱۲۱
بهمّت گر شوی یکتا در این کار
۱۲۲
بهمّت هم شوی تو تاج سردار
۱۲۳
بهمّت بگذری از چرخ و انجم
۱۲۴
بهمّت بود خودآری یقین گم
۱۲۵
بهمّت رازدار آئی چومنصور
۱۲۶
بماند نام تو تا نفخهٔ صور
۱۲۷
بهمّت هرکه این اسرار یابد
۱۲۸
مقام خویشتن بردار یابد
۱۲۹
بهمّت جان کند با دِل بَدَل او
۱۳۰
نیابد هیچ اینجاگه خلل او
۱۳۱
بهمّت او زند اینجا اناالحق
۱۳۲
بگوید راز کل با یار مطلق
۱۳۳
بهمّت گر دم اینجاگه زنی تو
۱۳۴
به یک ره بیخ اندُه برکنی تو
۱۳۵
بهمّت ذات کن اینجا صفاتت
۱۳۶
که تا پیدا کنی اعیان ذاتت
۱۳۷
بهمّت در یکی اینجا قدم زن
۱۳۸
وجود خویشتن را بر عدم زن
۱۳۹
بهمّت در یکیّ لانگر تو
۱۴۰
عیان خویش در الّا نگرتو
۱۴۱
بهمّت این بیان از من نگهدار
۱۴۲
که بی عقلانه میگویم ز اسرار
۱۴۳
بهمّت چون همه برداری از پیش
۱۴۴
یکی بینی حقیقت جملگی خویش
۱۴۵
همه حق بینی و در لاشوی تو
۱۴۶
زدید خویش در الّا شوی تو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.