حکایت کردن از شیخ شبلی در بی نشانی حسین منصور ازعالم و در بی نشانی یافتن فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چنین گفت است شبلی پیر عشاق
۲
که گردیدم بسی در گرد آفاق
۳
سلوکم بیحد و اندازه کردم
۴
که تا من مغز جان را تازه کردم
۵
نشان میجستم اندر عالم جان
۶
که تا بوئی برم از راز پنهان
۷
نشان میجستمو چون بنگریدم
۸
یقین جز بی نشانی می ندیدم
۹
همه در بی نشانی یافتم من
۱۰
که اینجا بی نشانی بود روشن
۱۱
تمامت بی نشان خواهیم گشتن
۱۲
کسی باشد که این خواهد نگشتن
۱۳
نهان شو سوی مردان در دل و جان
۱۴
که تا یابی همه اسرار پنهان
۱۵
چو فانی گردی و باقی شوی تو
۱۶
همه ذرّات را ساقی شوی تو
۱۷
ببین جام جم اندر خود یقین باز
۱۸
یده یک ذرّه از ذرّات ز آغاز
۱۹
تو زانجام ارْدمی ز آنجا بنوشی
۲۰
عیان جملگی باشی خموشی
۲۱
کن اینجا همچو مردان جام درکش
۲۲
برافکن چار و پنج اینجا تو با شش
۲۳
همه کن محو ای بود فنا تو
۲۴
که بنمودی یقین راز بقا تو
۲۵
همه کن محو در دیدار جانان
۲۶
که این باشد یقین اسرار جانان
۲۷
همه کن محو خود باش و اناالحق
۲۸
زن و برگوی بر کل راز مطلق
۲۹
اناالحق گوی وز جان کن گذر باز
۳۰
حجاب اوّل و آخر برانداز
۳۱
اناالحق گوی چون دیدی یقینت
۳۲
مبین گرمرد عشقی کفر و دینت
۳۳
اناالحق گوی و سلطان شو بعالم
۳۴
یقین بشناس اندر خود دمادم
۳۵
یقین بشناس چون منصور اینجا
۳۶
که از ظلمت شوی پر نور اینجا
۳۷
یقین بشناس و در جانان نگر تو
۳۸
دمادم میدهم اینجا خبر تو
۳۹
خبر اندر نمود جسم و جانست
۴۰
ولیکن بی خبر این سر ندانست
۴۱
نداند بیخبر اسرارِ توحید
۴۲
که او میننگرد جز عین تقلید
۴۳
نداند بیخبر سرّ خدائی
۴۴
که ماندست او همیشه در جدائی
۴۵
نداند بیخبر اسرار بیچون
۴۶
که ماند است او همیشه در چه و چون
۴۷
نداند بیخبر اسرار عشّاق
۴۸
اگر او فی المثل گردد در آفاق
۴۹
نداند بیخبر راز نهانی
۵۰
که تا اینجا نگردد عین فانی
۵۱
نداند بیخبر توحید اللّه
۵۲
که چون کافر بود پیوسته گمراه
۵۳
اگر یابی خبر اینجا حقیقت
۵۴
قدم بسپار اینجا در شریعت
۵۵
خدا گردی بمعنی و بصورت
۵۶
ز پیشت دور گردد هر کدورت
۵۷
خدا گردی و یابی جُمله در خَود
۵۸
شوی فارغ یقین از نیک و هر بد
۵۹
خدا گردی و بودت در نهانی
۶۰
زنددائم اناالحق جاودانی
۶۱
خدا گردی تو اندر جوهر ذات
۶۲
تمامت بندگی دارند ذرّات
۶۳
خدا گردی و جمله بنده باشد
۶۴
ز نورت سر بسر تابنده باشد
۶۵
خدا گردی تو در دید خدائی
۶۶
دهی مر جملگی را روشنائی
۶۷
خدا گردی بکل منصور باشی
۶۸
چو حق در جملگی مشهور باشی
۶۹
خدا گردی و باشی ناپدیدار
۷۰
ولی در جملگی آئی پدیدار
۷۱
خدا گردی و باشی جاودانه
۷۲
نگیرد هیچکس اینجا بهانه
۷۳
خدا گردی تو اندر جمله اشیاء
۷۴
ز پنهانی شوی در جمله پیدا
۷۵
خدا گردی بصورت هم بمعنی
۷۶
تو باشی بیشکی دنیا و عقبی
۷۷
خدا گردی و بود خویش یابی
۷۸
همه اینجایگه درویش یابی
۷۹
چگویم این بیان هر کس نداند
۸۰
ولیکن این محقق باز داند
۸۱
چگویم اندر این معنی بیچون
۸۲
که این معنی فتادم بی چه و چون
۸۳
چگویم ذات مخفی گشتم اینجا
۸۴
ز پنهانی شدم در دوست پیدا
۸۵
چگویم هر صفت در معرفت من
۸۶
چوهستم این زمان کُل بی صفت من
۸۷
صفاتم بی صفت آمد پدیدار
۸۸
حقیقت معرفت گردم نمودار
۸۹
ز عین معرفت عطّار مستست
۹۰
حقیقت نیست شد در جمهل هستست
۹۱
دم وحدت مراتحقیق باشد
۹۲
کزان سر مر مرا توفیق باشد
۹۳
شدستم بیدل و جان در دل و جان
۹۴
حقیقت جان ودل گشتست جانان
۹۵
یقینم این زمان من جوهر یار
۹۶
پدید آورده و خود ناپدیدار
۹۷
نمودم مینماید سرّ توحید
۹۸
گذر کردستم از تشبیه و تقلید
۹۹
حقایق منکشف آرم دمادم
۱۰۰
عیان سرّ جانان همچو خاتم
۱۰۱
حقایق دارم از اسرار اینجا
۱۰۲
که پیدا کردهام من یار اینجا
۱۰۳
صفاتم ذات شد بیچون من حق
۱۰۴
که اینجا مینمایم سرّ مطلق
۱۰۵
صفاتم در همه کون و مکان است
۱۰۶
که جانم این زمان کل جان جانست
۱۰۷
دل و جانم همه جانان گرفتست
۱۰۸
ز پیدائی همه پنهان گرفتست
۱۰۹
چنان واصل شدم در جوهر یار
۱۱۰
که از پیدائی من ناپدیدار
۱۱۱
حقیقت واصلی چون خود ندیدم
۱۱۲
که اینجا در همه من ناپدیدم
۱۱۳
حقیقت واصلم در جوهر ذات
۱۱۴
که اینجا میشناسم جمله ذرّات
۱۱۵
ز من پیدا ز من پنهان شده باز
۱۱۶
ز من جان و ز من جانان شده باز
۱۱۷
ز من آمد ظهور این عالم جان
۱۱۸
که من بودم در اوّل آدم جان
۱۱۹
همه در مَن من اندر خود شده خَود
۱۲۰
نمایم نیک و هرگز نیستم بد
۱۲۱
همه من دارم از اصل نمودم
۱۲۲
که من باشم یقنی و جمله بودم
۱۲۳
دمامد رخش دارم زیر رانم
۱۲۴
بهرجائی که میخواهم برانم
۱۲۵
بحالم همه بحالم ایستاده
۱۲۶
منم سالک منم واصل فتاده
۱۲۷
چنین اسرار اینجا کس نگفتست
۱۲۸
که حق هم گفته و هم خود شنفتست
۱۲۹
چنین اسرار بود عاشقانست
۱۳۰
ببر گوئی که معنی کامرانست
۱۳۱
خراباتی شو از عین خرابی
۱۳۲
که این معنی بیک لحظه بیابی
۱۳۳
خراباتی شو و خود مست گردان
۱۳۴
حقیقت نیست شو خود هست گردان
۱۳۵
رهائی یافت زنده تا نماید
۱۳۶
عیان قوّت و حظّی فزاید
۱۳۷
چو هر دو نقطه خواهد بود در اصل
۱۳۸
ز فرقت میرسد زیشان ابا اصل
۱۳۹
یقین در اصل خود نیکو ببینی
۱۴۰
بدانی این اگر صاحب یقینی
۱۴۱
که اصل جان تو با صورت اینجا
۱۴۲
نمیبُد اصل چون شیر مصفّا
۱۴۳
چو جفتش کرد با هم در نمودار
۱۴۴
ز اصل آمد یقین فرعی بدیدار
۱۴۵
نمود اصل وفرع اینجا یکی بود
۱۴۶
که بیشک در دوئی این روی بنمود
۱۴۷
به آخر جایگه یک مسکن آمد
۱۴۸
نمود جان حقیقت در تن آمد
۱۴۹
یکی دان جان و صورت آخر کار
۱۵۰
که همچون او کند آخر در اسرار
۱۵۱
چو جانت زندهٔ اصل است بینش
۱۵۲
نمود جسم آمد آفرینش
۱۵۳
نه هر دو جوهر ذاتند هر یک
۱۵۴
ولیکن بهتر آمد پیش آن یک
۱۵۵
چو جانت بهتر آمد در نمودار
۱۵۶
حقیقت گشت صورت ناپدیدار
۱۵۷
چو اصل اینجایگه مر زنده باشد
۱۵۸
که از اعیان کل بگزیده باشد
۱۵۹
حقیقت هر دو حق بُد ازنهانی
۱۶۰
ولیکن جان برش رازِ نهانی
۱۶۱
چو اینجا جوهر جان نور ذاتست
۱۶۲
فتاده در نمودار صفاتست
۱۶۳
صفاتت روشن و جانت عیانست
۱۶۴
ولی آن زنده گه اینجا نهانست
۱۶۵
نهانش زان بُد اینجا تا بدانند
۱۶۶
همه ذرّات از او حیران بمانند
۱۶۷
ز اصلت جسم و جان بود خدایست
۱۶۸
مدان کین هر دو بر فرع خدایست
۱۶۹
چو اصلند این یکی ازدید اللّه
۱۷۰
یقین دان خویشتن توحید اللّه
۱۷۱
تو زان اصلی که وصل عاشقانست
۱۷۲
نمودش بیشکی کون و مکانست
۱۷۳
تو زان اصلی که بود جملگی اوست
۱۷۴
حقیقت اوست مغز و مر توئی پوست
۱۷۵
تو زان اصلی اگر خود باز دانی
۱۷۶
بدان کاینجا حقیقت جان جانی
۱۷۷
ترا این اصل اینجا وصل بنمود
۱۷۸
حقیقت بود تو از اصل بنمود
۱۷۹
توئی اصل تمامت آفرینش
۱۸۰
که پیدا شد بتو اسرار بینش
۱۸۱
توئی اصل خداوندی در اینجا
۱۸۲
که ماندستی و در بندی در اینجا
۱۸۳
توئی اصل از نمود نفخهٔ ذات
۱۸۴
که خدمتکارتست این جمله ذرّات
۱۸۵
توئی اصل حقیقت در طریقت
۱۸۶
که پیدا آمدستی در شریعت
۱۸۷
خدائی داری و اینجا ندیدی
۱۸۸
از آن مخفی نمانده ناپدیدی
۱۸۹
خدائی داری و عین نمودار
۱۹۰
بتو شد آشکارا جمله اسرار
۱۹۱
همه اسرارتست و تو چنین مست
۱۹۲
بمانده زار و حیرانی و پابست
۱۹۳
شده در عین این دنیا چنینی
۱۹۴
کجا اسرار خود اینجا ببینی
۱۹۵
تو در اسرار جان راهی نداری
۱۹۶
بهرزه عمر در غم میگذاری
۱۹۷
غم تو جملگی از بهر دنیاست
۱۹۸
کجا میل تو اندر سوی عقبی است
۱۹۹
اگر عقبی ترا روئی نماید
۲۰۰
نمود جانت اینجا در رُباید
۲۰۱
چو آخر جایت اندر سوی عقبی است
۲۰۲
چرا میلت چنین در سوی دنیاست
۲۰۳
چو آخر جان تو اینجاست تحقیق
۲۰۴
طمع بُر تا بیابی عزّ و توفیق
۲۰۵
ترا اینجا حقیقت گفتگویست
۲۰۶
تنت گردان در این میدان چو گویست
۲۰۷
در اینجا گوی چرخت ذرّه باشد
۲۰۸
نمود جانت اینجا قطره باشد
۲۰۹
حقیقت بگذر از صورت بصورت
۲۱۰
که چیزی مینیابد بی ضرورت
۲۱۱
چو صورت فانی آمد اندر این راه
۲۱۲
چو مردان باش از توحید آگاه
۲۱۳
دمی این دم مزن بی سرّ توحید
۲۱۴
نظر میکن تو اندر دیدهٔ دید
۲۱۵
طلب میکن که روزی برگشاید
۲۱۶
تر این راز اینجاگه نماید
۲۱۷
چو بگشاید درت ناگاه اینجا
۲۱۸
شوی یکبارگی آگاه اینجا
۲۱۹
چو بگشاید درت در سرّ اسرار
۲۲۰
وجود خویش بینی ناپدیدار
۲۲۱
چو بگشاید درت درعین توحید
۲۲۲
نگنجد هیچ اینجا گاه تقلید
۲۲۳
چو بگشاید درت در اندرون آی
۲۲۴
نمود خویشتن اینجای بنمای
۲۲۵
چو بگشاید درت مانند منصور
۲۲۶
شوی در جزو و کل نور علی نور
۲۲۷
چو بگشاید درت از اصل آغاز
۲۲۸
ببینی مسکن جان عاقبت باز
۲۲۹
چو بگشاید درت کلّی خدا گرد
۲۳۰
ز بود جسم و جان کلّی جداگرد
۲۳۱
چو بگشاید درت حق بین تو درخویش
۲۳۲
نمود پردهها بردار از پیش
۲۳۳
تو اندر پرده اکنون ماندهٔ باز
۲۳۴
چو واصل آمدی پرده برانداز
۲۳۵
در این پرده نهان مانند خورشید
۲۳۶
طلب کن نور ذات اینجا تو جاوید
۲۳۷
ز نور ذات برخوردار میباش
۲۳۸
ز پرده دائما بیزار میباش
۲۳۹
چو خواهی تو که اینجا پرده بازی
۲۴۰
رها کن این زمان این پرده بازی
۲۴۱
فناباش و فنابگزین تو اینجا
۲۴۲
حقیقت در فنا بودست یکتا
۲۴۳
نمود تو ز جمله گر چه پیداست
۲۴۴
نمودت از فنا اینجا هویداست
۲۴۵
یقین بشناس حق اندر فنایت
۲۴۶
که آمد مرفنا عین بقایت
۲۴۷
فنا آمد بقای جمله مردان
۲۴۸
فنا را دان حقیقت جان جانان
۲۴۹
همه اینجا فنا خواهیم بودن
۲۵۰
همه در عین کل خواهیم بودن
۲۵۱
فنا شو در صفات و نور حق باش
۲۵۲
حقیقت در عیان منصور حق باش
۲۵۳
فنا شو همچو مردان اندر این سرّ
۲۵۴
برافکن این زمان اسرار ظاهر
۲۵۵
اگرچه ظاهرت اوّل فنا بود
۲۵۶
حقیقت آن زمان عین خدا بود
۲۵۷
نمود ظاهر آمد اندر اینجا
۲۵۸
دگر باطن شود از این مسمّا
۲۵۹
چوباطن گرددت اینجا حقیقت
۲۶۰
یکی باشد نمودار شریعت
۲۶۱
بدانی آن زمان کاینجا چه بوداست
۲۶۲
که ازتو جملگی گفت و شنوداست
۲۶۳
همه قائم بتوست و تو نهٔ خَود
۲۶۴
کنون بشنو زمن ای مرد بِخَرد
۲۶۵
نهان شو همچو مردان اندر این راه
۲۶۶
که تا گردی عیان قل هو اللّه
۲۶۷
نهان شو همچو مردان در صفاتت
۲۶۸
نگه کن آنگهی در دید ذاتت
۲۶۹
خراباتی شو و جامی تو درکش
۲۷۰
برون آ این زمان از آب و آتش
۲۷۱
خراباتی شو و و بر باد ده نار
۲۷۲
ز بودِ کفرِ جان بر بند زنّار
۲۷۳
خراباتی شو و شوری برانگیز
۲۷۴
حقیقت آب را بر خاک تن ریز
۲۷۵
خراباتی شو و اسرار بشنو
۲۷۶
دمادم در یکی تکرار بشنو
۲۷۷
خراباتی شو و جانان طلب کن
۲۷۸
نمود او یقین از جان طلب کن
۲۷۹
خراباتی شو و درکش سه تا جام
۲۸۰
نمود خود نگه کن در سرانجام
۲۸۱
خراباتی شو و رند جهان شو
۲۸۲
دو روزی خود نمای عاشقان شو
۲۸۳
خراباتی شو و رسوا شو اینجا
۲۸۴
ز بودِ بودِ خود شیدا شو اینجا
۲۸۵
خراباتی شو و رُخها سیه کن
۲۸۶
دمادم عشقبازی در کنه کن
۲۸۷
خراباتی شو و شو ننگ عالم
۲۸۸
بخود زن جمله خاک و سنگ عالم
۲۸۹
خراباتی شو و آتش برافروز
۲۹۰
نمود جسم خود اینجا تو میسوز
۲۹۱
خراباتی شو اینجا در خرابات
۲۹۲
رها کن مسجد و زهد و مناجات
۲۹۳
خراباتی شو و در کل فنا گرد
۲۹۴
تو با مردان حقیقت آشناگرد
۲۹۵
خراباتی شو و خود را تو بردار
۲۹۶
کن اینجاگاه سرّ خود نگهدار
۲۹۷
اگر خواهی که اینجا رازگوئی
۲۹۸
نمود دوست اینجا بازگوئی
۲۹۹
جز این معنی که من گویم مگو حق
۳۰۰
چو منصور اندر اینجا زن اناالحق
۳۰۱
اناالحق زن مبین خود را به جز یار
۳۰۲
میندیش اندر اینجاگه ز اغیار
۳۰۳
اناالحق زن جهان جاودان شو
۳۰۴
ز دید خویش بی نام و نشان شو
۳۰۵
اناالحق زن تو اندر عالم دل
۳۰۶
بجمله بر گُشا این راز مشکل
۳۰۷
اناالحق زن تو چون فرعون پنهان
۳۰۸
که او هم دیده بُد تحقیق جانان
۳۰۹
اناالحق زن تو همچون من رآنی
۳۱۰
حقیقت بازدان اینجا که آنی
۳۱۱
اناالحق زن تو چون موسی نهان شو
۳۱۲
ز دیدخویش بی نام ونشان شو
۳۱۳
اناالحق زن تو مانند شجر زود
۳۱۴
یقین موسای جان را ده خبر زود
۳۱۵
اناالحق زن تو چون منصور بردار
۳۱۶
که اینجاگاه باشی تو نمودار
۳۱۷
اناالحق زن تو و فارغ یقین باش
۳۱۸
عیان بود عشق و کفر و دین باش
۳۱۹
یقین درکافری زنّار معنی
۳۲۰
ببند و زود از او بردار معنی
۳۲۱
یقین در کافری اسرار برگوی
۳۲۲
که سرگردان شدی در ذات چون گوی
۳۲۳
یقین در کافری اینجا قدم زن
۳۲۴
نمود جمله اشیا بر عدم زن
۳۲۵
یقین در کافری برگو اناالحق
۳۲۶
نه باطل باش الّا جملگی حق
۳۲۷
یقین حق مبین جز حق میندیش
۳۲۸
بجز حق جملگی بردار از پیش
۳۲۹
یقین حق بین و نور جاودانی
۳۳۰
نشان بین خویش را عین نشانی
۳۳۱
خدا را دان اگر صاحب صفاتی
۳۳۲
اناالحق زن که کلّی عین ذاتی
۳۳۳
در اینجاشو تو واصل پیش مردان
۳۳۴
بلای عشق یابی رخ مگردان
۳۳۵
زناکامی اگر صاحب یقینی
۳۳۶
بلای عشق و رسوائی گزینی
۳۳۷
برسوائی دراندازی تو خود را
۳۳۸
شوی فارغ بکل ازنیک و بد را
۳۳۹
برسوائی قدم زن هر دمی تو
۳۴۰
مبین اینجایگه نامحرمی تو
۳۴۱
همه محرم شناس اندر جفایت
۳۴۲
وزایشان کش نمودار بلایت
۳۴۳
یکی دان جملگی راتو در آزار
۳۴۴
نهادخویشتن راتو میازار
۳۴۵
یکی دان جملگی مر جوهر خویش
۳۴۶
نمودار دوئی بردار از پیش
۳۴۷
یکی دان جملگی را در نظر تو
۳۴۸
مباش اینجا حقیقت بیخبر تو
۳۴۹
یکی دان جملگی رادر صفاتت
۳۵۰
ولیکن خویشتن بین نور ذاتت
۳۵۱
یکی دان جملگی را در حقیقت
۳۵۲
که تو آوردهای شان در طبیعت
۳۵۳
یکی دان جملگی را و یکی بین
۳۵۴
همه در خویشتن تو مر یکی بین
۳۵۵
یکی دان جملگی از جوهر ذات
۳۵۶
که پیداشان تو کردستی ز ذرّات
۳۵۷
بگو اینجا حقیقت آشکاره
۳۵۸
اناالحق گر کنندت پاره پاره
۳۵۹
بگو اینجا بری جمله حقایق
۳۶۰
مپرس از فعل و گفتار دقایق
۳۶۱
بگو اینجا حقیقت لااله است
۳۶۲
که او داری میان جان پناهست
۳۶۳
برو گر هست اینجا خود نهٔ تو
۳۶۴
بگو تا کیست اینجاگه توئی تو
۳۶۵
توئی اصل و توئی اینجایگه فرع
۳۶۶
توئی اصل حقیقت نیز هم فرع
۳۶۷
توئی اصل و تمامت هرچه دیدی
۳۶۸
حقیقت زان نمود دید دیدی
۳۶۹
چو گفتی راز خود در نزد جمله
۳۷۰
کند در فعل پنهان جمله جمله
۳۷۱
مپرس و شاد باش از جمله آزاد
۳۷۲
همه مانند خاکی ده تو بر باد
۳۷۳
در اینجا رازگوی و باز جایت
۳۷۴
شو و بین ابتدا و انتهایت
۳۷۵
در اینجا سیرزن اسرار خود تو
۳۷۶
که راندستی قلم بر نیک و بد تو
۳۷۷
در اینجا سیرزن در هستی خویش
۳۷۸
حقیقت خویش بین در هستی خویش
۳۷۹
در اینجا سیرزن اسرار جمله
۳۸۰
که تو داری توئی اسرار جمله
۳۸۱
در اینجا سیرزن باشد نمودار
۳۸۲
که آوردی تو از خودشان پدیدار
۳۸۳
در اینجا سیرزن احوال عالم
۳۸۴
که پیدا گشته شد هم از تو آدم
۳۸۵
در اینجا سیرزن ذات فعالت
۳۸۶
ز ماضی دان تو مستقبل ز حالت
۳۸۷
خبر یاب ارچه جمله عاقلانند
۳۸۸
بگو اسرار خود تا جمله دانند
۳۸۹
بگو اسرار خود چون گفته باشی
۳۹۰
حقیقت دُرّ معنی سُفته باشی
۳۹۱
تو خودگوئی وز خود هم بجوئی
۳۹۲
که خود بشنیده باشی خود بگوئی
۳۹۳
تو خودگوئی کسی دیگر نباشد
۳۹۴
حقیقت جمله خیر و شر نباشد
۳۹۵
تو خود گوئی ز خود حق دیده باشی
۳۹۶
عیان خویشتن بگزیده باشی
۳۹۷
بلا از خویش بین و ز غیر منگر
۳۹۸
که اینجا غیر نیست و سیر منگر
۳۹۹
بلا از خویش بین و تن فروده
۴۰۰
اگر تو عاشقی کل داد او ده
۴۰۱
بلا از خویش بین صورت رها کن
۴۰۲
از این آلودگی خود با صفا کن
۴۰۳
بلا از خویش بین اندر سوی دار
۴۰۴
شو و خود کن ز اسرارت نمودار
۴۰۵
بلا از خویش بین و جان برافشان
۴۰۶
که تاجانت شود دیدار جانان
۴۰۷
بلا از خویش بین کاینجا لقایست
۴۰۸
لقای دوست در عین بلایست
۴۰۹
بلا از خویش بین ای واصل یار
۴۱۰
که این باشد حقیقت حاصل یار
۴۱۱
بلا از خویش بین از دید صورت
۴۱۲
چنین افتاد در اوّل ضرورت
۴۱۳
چنین خواهد بدن در آخر کار
۴۱۴
که ویرانی پذیرد نقش پرگار
۴۱۵
چنین باشد چنین خواهد بدن کار
۴۱۶
که ویران گردد این جمله بیکبار
۴۱۷
چنین خواهد بُدن در سرّ اوّل
۴۱۸
که این صورت شود آخر مبدّل
۴۱۹
چنین خواهد بدن گر راز دانی
۴۲۰
سزد کین جمله معنی بازدانی
۴۲۱
نخواهد ماند جزدلدار تحقیق
۴۲۲
نمیبینیم به جز او سرّ توفیق
۴۲۳
اگر مرد رهی اینجا بلاکش
۴۲۴
بلا مانند جمله انبیاکش
۴۲۵
اگر جمله بلای دید ایشان
۴۲۶
کشی اینجایگه توحید ایشان
۴۲۷
ترا پیدا شود مانند منصور
۴۲۸
یکی گردد حقیقت جاودان نور
۴۲۹
تو باشی در همه چیزی نمودار
۴۳۰
کز این سانست سرّ عشق تکرار دمادم در
۴۳۱
یکی میآید ای دوست
۴۳۲
طلب کن مغز و بگذر زود از پوست
۴۳۳
دمادم در یکی میگویمت من
۴۳۴
دوای درد و دل میجویمت من
۴۳۵
دواکن خویشتن را زین نمودار
۴۳۶
که باشد آخر کارت دوا یار
۴۳۷
طبیعت درد جان دلدار باشد
۴۳۸
شفای جانِ تو هم یار باشد
۴۳۹
دوای درد جان چبود بلایش
۴۴۰
بلا دیدند مردان بس لقایش
۴۴۱
شد ایشان را همی روشن حقیقت
۴۴۲
که بسپردند کلّی در شریعت
۴۴۳
دل و جان سوی یار و یار گشتند
۴۴۴
تمامت صاحب اسرار گشتند
۴۴۵
تو ترک جان کن و جانان یقین بین
۴۴۶
ز کفر و عقل و عشق و سرّ و دین بین
۴۴۷
که اینجا جملگی بند حجابست
۴۴۸
ولیکن شرع در عین حسابست
۴۴۹
تو ترک جان کن و دلدار دریاب
۴۵۰
در اینجاگه حقیقت یار دریاب
۴۵۱
تو ترک جان کن و جانان ببین کل
۴۵۲
نمود عشق او آسان ببین کل
۴۵۳
تو ترک جان کن اینجا همچو منصور
۴۵۴
اناالحق گوی از نزدیک وز دور
۴۵۵
تو نزدیکی ولی از خویش دوری
۴۵۶
حقیقت ظلمت و در عین نوری
۴۵۷
ترا چندان در این ره پیش بینی
۴۵۸
نیامد تانمود جان ببینی
۴۵۹
ترا چندان در اینجاگفت و گویست
۴۶۰
که دل گردان شده مانند گویست
۴۶۱
ترا چندان در این ره باز ماندست
۴۶۲
که جانت پر ز حرص و آز ماندست
۴۶۳
ترا چندین در این ره کفر و دین است
۴۶۴
کجا دید ترا عین الیقین است
۴۶۵
ترا چندین در این ره گفتم ای جان
۴۶۶
که بیش از پیش مر خود را مرنجان
۴۶۷
بلاها میکشی از نفس مردار
۴۶۸
گرفته آینه دل جمله زنگار
۴۶۹
بلاها میکشی از خوی بد تو
۴۷۰
بدوزخ باز مانی تا ابد تو
۴۷۱
اگر این نفس اینجاگه بسوزی
۴۷۲
بمانده غافل اندر خود هنوزی
۴۷۳
اگر این نفس بر تو چیره گردد
۴۷۴
نمود عشق اینجا تیره گردد
۴۷۵
بیابی آنچه که گم کردهٔ تست
۴۷۶
چه دانی تا چه اندر پردهٔ تست
۴۷۷
بنادانی گرفتار اندر اینجا
۴۷۸
حقیقت خویش آزاری در اینجا
۴۷۹
بنادانی ندیدی یار خود تو
۴۸۰
فتادستی چنین در نیک و بد تو
۴۸۱
بنادانی چنین مغرور ماندی
۴۸۲
تو از دیدار جانان دور ماندی
۴۸۳
بنادانی بشد بر باد ناگاه
۴۸۴
بشد عمر و ندیدستی رخ شاه
۴۸۵
بنادانی بسی کردی جهولی
۴۸۶
در این دنیای دون در کل فضولی
۴۸۷
بنادانی گرفتار آمدت جان
۴۸۸
بماندی مبتلا در بند و زندان
۴۸۹
بنادانی ز دانائی خبر تو
۴۹۰
نداری و فتادستی بسر تو
۴۹۱
بنادانی رهی آنجا ببردی
۴۹۲
میان آب حیوان تشنه مردی
۴۹۳
بنادانی لب آب حیاتی
۴۹۴
نمیدانی و مانده در مماتی
۴۹۵
بنادانی چو داری آب حیوان
۴۹۶
چرا غافل شدی مانند حیوان
۴۹۷
بنادانی چرا در ظلمت تن
۴۹۸
نمیابی حقیقت آب روشن
۴۹۹
تو داری آب حیوان اندر این دل
۵۰۰
گشاده گشته بر تو راز مشکل
۵۰۱
تو داری چشمهٔ حیوان بَرِ خود
۵۰۲
حقیقت گردی اینجا رهبر خود
۵۰۳
چرا غافل شدی ای خضر دریاب
۵۰۴
که اینجا آب حیوانست خور آب
۵۰۵
در این ظلمت تو ای خضر حقیقی
۵۰۶
که با الیاس جانت هم رفیقی
۵۰۷
ببین هان چشمهٔ معنی بخور آب
۵۰۸
دمی الیاس را از عشق دریاب
۵۰۹
تو داری باطن سرّ معانی
۵۱۰
بخور آب و بده او را عیانی
۵۱۱
چو هر دو در صفت دارند معنی
۵۱۲
نمود عالم عشقست تقوی
۵۱۳
شما را هر دو دیدار است باقی
۵۱۴
که در ظلمت شما را دوست ساقی
۵۱۵
بود ای جان دمی معنیّ اسرار
۵۱۶
شود این لحظه تو پندم نگهدار
۵۱۷
چو علم کل ترا کل متّصف شد
۵۱۸
تنت باجان و جانان منتصف شد
۵۱۹
تو خوردی آب حیوان اندر اینجا
۵۲۰
نَمیری تا ابد پنهان در اینجا
۵۲۱
ز جسم عالمی بر آفرینش
۵۲۲
تو داری در نهان عین الیقینش
۵۲۳
یقین داری که بود حق تو دیدی
۵۲۴
ز علم اینجا بکام دل رسیدی
۵۲۵
ز علم اینجا زدی دم در یکی تو
۵۲۶
خدا را یافتی خود بیشکی تو
۵۲۷
ز علم اینجا زدی دم همچو حلّاج
۵۲۸
ندادی بر سرت از دست شد تاج
۵۲۹
ز علم اینجا زدی دم همچو او تو
۵۳۰
ندیدی هیچ بد الّا نکوتو
۵۳۱
در این دم عالم معنی تو داری
۵۳۲
حقیقت دنیا و عقبی تو داری
۵۳۳
در این دم آندمِ اوّل ز جانت
۵۳۴
دمادم روح میآرد عیانت
۵۳۵
در این دم ایندمِ عین الیقین است
۵۳۶
که اوّل بود دیدی آخر این است
۵۳۷
در این تن جوهری داری نگهدار
۵۳۸
بر عاشق تو میکن آن نگهدار
۵۳۹
در این دم نیست کلّی نفخهٔ صور
۵۴۰
که اینجا میدهی نزدیکی ودور
۵۴۱
مشو چون این دمت اللّه بخشید
۵۴۲
ترااز خود دلِ آگاه بخشید
۵۴۳
ترا بخشایش و اسرار آنجاست
۵۴۴
حقیقت دریکی تکرار آنجاست
۵۴۵
تراملک است و مال و جاه دایم
۵۴۶
که داری ذات هستی نور قائم
۵۴۷
بذات حق شدی اکنون مبرّا
۵۴۸
رموز عشق بگشادی هویدا
۵۴۹
ز ذاتی و صفاتت هست غافل
۵۵۰
صفات وفعل تو هم گشت واصل
۵۵۱
صفات و فعل تو ذات قدیمند
۵۵۲
از آن اینجایگه بی خوف و بیمند
۵۵۳
صفات و فعل تو دیدارجانست
۵۵۴
ز چشم آفرینش آن نهانست
۵۵۵
صفات و فعل تو اندر اناالحق
۵۵۶
ز دید اینجای گشتند راز مطلق
۵۵۷
صفات و فعل تو دیدار آمد
۵۵۸
حقیقت جملگی انوار آمد
۵۵۹
صفات و فعل تو اللّه خواهد
۵۶۰
شدند تحقیق میچیزی نکاهد
۵۶۱
صفات و فعل تو خدا شدن نور
۵۶۲
محیط جملهٔ اشیا و مشهور
۵۶۳
صفات و فعل تو گردان نور است
۵۶۴
از آن واصل شده اندر حضور است
۵۶۵
صفات و فعل تو آمد منزّه
۵۶۶
که کرده است اندر این معنیّ تو ره
۵۶۷
صفات و فعل تو پرده چو برداشت
۵۶۸
بدید اسرار و آنگه دیده برداشت
۵۶۹
حقیقت عشق تو اینجا صفاتت
۵۷۰
صفاتت محو شد اعیان ذاتت
۵۷۱
صفات نور دارد در نمودار
۵۷۲
کسی باید که یابد این نمودار
۵۷۳
صفاتت برتر از دیدار دیدم
۵۷۴
حقیقت جملگی اسرار دیدم
۵۷۵
صفاتت ذات و ذاتت جان و دل شد
۵۷۶
دل عشاق دیدت دید دل شد
۵۷۷
تمامت مشکلات اینجا یقین است
۵۷۸
کسی داند که از تو پیش بین است
۵۷۹
ز تو پیدا، ز تو پنهان تمامت
۵۸۰
همه از جان و دل گشته غلامت
۵۸۱
غلامت شد در اینجا هر چه پیداست
۵۸۲
ز تو آمد شد آخر نیز یکتا است
۵۸۳
بتو در آخر و اوّل بدیدن
۵۸۴
همه از تو بذات تو رسیدن
۵۸۵
بتو زنده است جسم و جان عشاق
۵۸۶
که ذات تست اندر جانها طاق
۵۸۷
بهر معنی که گویم بهتر از آن
۵۸۸
دگر میآئی ای اسرار پنهان
۵۸۹
مکن پنهان نمودت آشکارا
۵۹۰
کن اینجا و مکن ضایع تو ما را
۵۹۱
مکن پنهان که فاشت این نمودت
۵۹۲
بر عطّار بیشک بود بودت
۵۹۳
مکن پنهان ورا در آخر کار
۵۹۴
که تااینجا شوی کلّی پدیدار
۵۹۵
تو پیدا کردی او را در بر خویش
۵۹۶
توئی تحقیق او را رهبر خویش
۵۹۷
نهان خواهیش کردن آخر کار
۵۹۸
که تا اینجا شوی کلّی پدیدار
۵۹۹
تو میدانی مراد جانم ای جان
۶۰۰
که از تو یافتم اسرار پنهان
۶۰۱
تو میدانی امید جان چه دارم
۶۰۲
که آونگم کنی در عین دارم
۶۰۳
تو بردارم کنی اینجا چو مشهور
۶۰۴
تو گردانی مرا در جمله منصور
۶۰۵
ز تو گریانم و وز تو شده من
۶۰۶
بدیدار یقین از تو شده من
۶۰۷
تو بنمودی مرا اسرار توحید
۶۰۸
ز خود کردی مرا اینجای جاوید
۶۰۹
ز دیدارت چنان حیران و مستم
۶۱۰
که جامت اوفتاد اینجا زدستم
۶۱۱
ز دیدارت همه دیدار دارم
۶۱۲
که هر لحظه بسی اسرار دارم
۶۱۳
ز دیدارت چنان مدهوشم ای جان
۶۱۴
که بیخود مینویسم راز پنهان
۶۱۵
ز دیدارت پدید اینجا بکاغذ
۶۱۶
برم یکسانست اینجا نیک با بد
۶۱۷
تو دارم در جهان و کس ندارم
۶۱۸
که عمری سوی دیدت میگذارم
۶۱۹
تو دارم هیچ اینجا نیست جانا
۶۲۰
ز دید تو همه یکّی است جانا
۶۲۱
یکی دیدم ترا بیمثل و مانند
۶۲۲
که یکتا مر ترا هر لحظه خوانند
۶۲۳
یکی دیدم که بی همتائی اینجا
۶۲۴
منزّه در همه یکتائی اینجا
۶۲۵
یکی دیدم صفات ذات اول
۶۲۶
که جان دانست اینجا راز مشکل
۶۲۷
یکی دیدم صفات لامکانت
۶۲۸
که کردستی ز خود عین العیانت
۶۲۹
یکی دیدم که ازتو گشت ظاهر
۶۳۰
همه در تو تو اندر جمله قادر
۶۳۱
یکی دیدم که بیچونی و بی چه
۶۳۲
در این معنی چه داری جملگی چه
۶۳۳
تو سلطانی و جمله بندگانند
۶۳۴
بجز تو هیچ اگر چه میندانند
۶۳۵
ز یکتائی ترا بشناختستم
۶۳۶
ز تو در تو تمامت باختستم
۶۳۷
ز یکتائی ترا دیدم حقیقت
۶۳۸
سپردم من ترا اینجا طریقت
۶۳۹
ز یکی دیدمت اندر یکیام
۶۴۰
ز تو قائم شده من بیشکیام
۶۴۱
ز یکی دیدمت اینجا نمودت
۶۴۲
درون خویشتن من بود بودت
۶۴۳
ز یکی دیدمت اینجا نهانی
۶۴۴
زدم دم بیشکی از تو معانی
۶۴۵
مرا شد منکشف از اهل ذاتت
۶۴۶
که بشنفتم بسی دید صفاتت
۶۴۷
گمانم بود اوّل بی یقین من
۶۴۸
بدم غافل ز راز اوّلین من
۶۴۹
گمانم بُد یقین شد آخر کار
۶۵۰
چو در جانم شدی اینجا پدیدار
۶۵۱
گمانم بُد ولی تحقیق دیدم
۶۵۲
ز بخت اینجا بکام دل رسیدم
۶۵۳
گمانم رفت واصل کردیم کل
۶۵۴
همه امّید حاصل کردیم کل
۶۵۵
گمانم رفت اینجا در یقینم
۶۵۶
تو هستی اوّلین و آخرینم
۶۵۷
گمانم رفت ای جان خود نمودی
۶۵۸
گره از کارم اینجا برگشودی
۶۵۹
گمانم رفت دیدم رویت ای جان
۶۶۰
گذرکردم کنون درکویت ای جان
۶۶۱
درونِ خانهٔ تو تاختم من
۶۶۲
نمود خویشتن در باختم من
۶۶۳
زهی حسن تو نور روی خورشید
۶۶۴
که در وی محو گشته سایه جاوید
۶۶۵
زهی حسن تو نور جمله آفاق
۶۶۶
فتاده لون او و خویشتن طاق
۶۶۷
زهی حسن تو مغز جان عشّاق
۶۶۸
نواها بر زده بر کلّ آفاق
۶۶۹
زهی حسن تو داده ماه را نور
۶۷۰
که در آفاق او دیدیم مشهور
۶۷۱
زهی نور تجلّی در دل و جان
۶۷۲
فکنده عاشقان بیجان بسا جان
۶۷۳
زهی نورت یقینِ جان و دل شد
۶۷۴
از آن این مشکلاتِ جمله حل شد
۶۷۵
که نورت روشنست و چشم تاریک
۶۷۶
فتاده در برت چون موی باریک
۶۷۷
ز نورت پرتوی بر جانم افتاد
۶۷۸
رموز جملگی اینجای بگشاد
۶۷۹
ز نورت پرتوی در وادی جان
۶۸۰
فتاد و یافت بس موسیّ عمران
۶۸۱
ترا اندر تجلّی آشکاره
۶۸۲
اگرچه کوه تن شد پاره پاره
۶۸۳
ز نورت جز نمودی نیست جانا
۶۸۴
چگویم چونکه سودی نیست جانا
۶۸۵
بهر رازی که میگویم ترا من
۶۸۶
برِ آفاق در اسرارِ روشن
۶۸۷
همی ترسم که پنهانم کنی تو
۶۸۸
در آخر عهد جانم بشکنی تو
۶۸۹
نمودار الستم فاش گردان
۶۹۰
مرا ای جان و دل ضایع مگردان
۶۹۱
نمودار الستم آنچه گفتی
۶۹۲
که خود گفتی وهم مر خود شنفتی
۶۹۳
یقین دانم تو من چیزی ندانم
۶۹۴
تو پیوستی و گفتی حق آنم
۶۹۵
کمالت در دل و جان یافتستم
۶۹۶
چو برق اندر رهت بشتافتستم
۶۹۷
کمالت در خود ای جانم یقین شد
۶۹۸
که دید اوّلین و آخرین شد
۶۹۹
کمالت در دل و جانم پدید است
۷۰۰
ولی صورت ز چشمم ناپدیداست
۷۰۱
کمالت در دل و جانم عیانست
۷۰۲
نموددیدت ازجمله نهانست
۷۰۳
کمالت یافتم نقصان شدستم
۷۰۴
صور یکبارگی پنهان شدستم
۷۰۵
کمالت یافتم ای جوهر ذات
۷۰۶
بتو پنهان شدم اینجا ز ذرّات
۷۰۷
کمالت یافتم بیچون چرائی
۷۰۸
از آن کاینجا چگونه در لقائی
۷۰۹
کمالت یافتم من ناتوانم
۷۱۰
که در دیدارتو کلّی نهانم
۷۱۱
کمالت یافتم بی مثل و مانند
۷۱۲
ز صورت هر کسی اینجا ندانند
۷۱۳
کمالت در وصال جان نهانی
۷۱۴
چگویم پیش از این اکنون تو دانی
۷۱۵
کمال تو تو میدانی یقین بس
۷۱۶
که هستی اوّلین و آخرین بس
۷۱۷
کمال نقد میدانی که چونست
۷۱۸
که ازمعنی و از صورت برونست
۷۱۹
کمال تو تو میدانی که هستی
۷۲۰
درون جان ودل کلّی نشستی
۷۲۱
که داند وصف کرد اینجای در خود
۷۲۲
که یکسانست اینجا نیک با بد
۷۲۳
که داند وصفت ای جانها بتو شاد
۷۲۴
که از تو شد جهان جانم آزاد
۷۲۵
که داند تا چه چیزی وز کجائی
۷۲۶
همی دانم که در عین لقائی
۷۲۷
که داند وصفت اینجا کردن ای جان
۷۲۸
که پیدائی حقیقت مانده پنهان
۷۲۹
که داند راه بردن نیز سویت
۷۳۰
همه سرگشته اندر خاک کویت
۷۳۱
که داند شرح وصفت در بیان گفت
۷۳۲
که بتواند بیان هر زبان گفت
۷۳۳
که بتواند صفاتت وصف کردن
۷۳۴
کجا جان سوی ذاتت راه بردن
۷۳۵
ندانم هم تو دانی اوّل کار
۷۳۶
در آخر کردهٔ خود را پدیدار
۷۳۷
در آخر روی خود اینجا نمودی
۷۳۸
نبودی فاش اکنون فاش بودی
۷۳۹
در آخر ذات پاکت باز دیدم
۷۴۰
ز نور ذات تو اینجا رسیدم
۷۴۱
در آخر واصلم خواهی تو کردن
۷۴۲
که بنهادستمت ای دوست گردن
۷۴۳
قبولش کن که دیدستت نهانی
۷۴۴
دم تو زد دمادم در معانی
۷۴۵
قبولش کن مران از حضرت خود
۷۴۶
ببخشش اندر اینجا قربت خود
۷۴۷
قبولش کن که زار و ناتوانست
۷۴۸
فتاده خوار و رسوای جهانست
۷۴۹
قبولش کن که دیدار تو دید است
۷۵۰
کنون در دید دیدت ناپدیدست
۷۵۱
قبولش کن در آخر ای همه تو
۷۵۲
که در آخر تو داری سر همه تو
۷۵۳
حجاب آخر مرا بردار از پیش
۷۵۴
که هستم جان و دل اینجایگه ریش