در جواب دادن اکّافی قدّس سره هاتف غیب و اسرارهای نهانی یافتن فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی هاتف مر او را داد آواز
۲
که اکّافی نکو گفتی ز آغاز
۳
کریمیم و رحیم و بردباریم
۴
کجا مر بندگان ضایع گذاریم
۵
چو ما داریم حکم لایزالی
۶
هر آنچه اندیشه میدارند حالی
۷
بدانیم آن همه از پیش اینجا
۸
که هستیم بیشکی دانا و بینا
۹
نظر داریم ما در جان جمله
۱۰
که مائیم این زمان پنهان جمله
۱۱
نهان و آشکارا جمله مائیم
۱۲
که دید خویش جمله مینمائیم
۱۳
نظر داریم بر نیکیّ هر کس
۱۴
که شاهی در دو عالم مر مرا بس
۱۵
ز عدلم ظلم نبود گر بدانید
۱۶
که میدانم که جمله ناتوانید
۱۷
نکردم ظلم هرگز کی کنم من
۱۸
چگونه عهد ایشان بشکنم من
۱۹
همه اندر ازل چون ذرّه بودند
۲۰
نه چون این دم بخودشان غرّه بودند
۲۱
همی دانستم اسرار تمامت
۲۲
نمود دادن و مرگ قیامت
۲۳
همه احوالشان نزدم یقین است
۲۴
که ذاتم اوّلین و آخرین است
۲۵
در آندم کز الست خویش گفتم
۲۶
عیان خویششان از پیش گفتم
۲۷
نه صورت بُد نه جان جز جوهر من
۲۸
که بُد در ذاتشان انوار روشن
۲۹
الست و ربّکم گفتم همهشان
۳۰
دُرِ اسرار من سفتم همهشان
۳۱
نمودمشان لقای خود در آن دم
۳۲
یقینشان مینمایم هم دمادم
۳۳
همه قالو ابلی گفتند با ما
۳۴
که امر ما بجا آرند اینجا
۳۵
چو حکم ما همه از پیش رفته است
۳۶
تمامت راز ما از پیش گفتست
۳۷
هر آنکو امر من نارد بجایم
۳۸
مر او را بیشکی ذاتم نمایم
۳۹
در این قرآن سرش روزی کنم من
۴۰
عیانش جمله پیروزی کنم من
۴۱
در این قرآن سرش بخشم تمامت
۴۲
رهانم من ولی از هول قیامت
۴۳
سوی جنّت برم بنمایمش دید
۴۴
که تا ما را یکی بیند ز توحید
۴۵
نمود ذات خود او را نمایم
۴۶
که من با جملگی مر آشنایم
۴۷
ولی باید که رمزم کار دارند
۴۸
نمود خویش در اسرار دارند
۴۹
کسانی کاندر آن دم راز دیدند
۵۰
همان دم اندر این دم باز دیدند
۵۱
طلب کردند ما را اندر اینجا
۵۲
یکی بینند معانی با مسمّا
۵۳
هر آنکو طالب ما بُد در اوّل
۵۴
نگردانیم ما او را معطّل
۵۵
هر آنکو طالب ما بد مرا یافت
۵۶
بوقتی کاندر این دیدار بشتافت
۵۷
هر آنکو طالب ما گشت از جان
۵۸
نمائیمش در آخر راز پنهان
۵۹
هر آنکو طالب ما بود از اول
۶۰
کنیمش مشکلات اینجایگه حل
۶۱
هر آنکو طالب ما بود مادید
۶۲
مرا هم ابتداو انتها دید
۶۳
کنم واصل مر او را آخر کار
۶۴
یکی گردانمش هم نقطه پرگار
۶۵
کنم واصل مر او را ناگهانی
۶۶
ببخشم این جهان و آن جهانی
۶۷
کنم واصل من از دیدار خویشم
۶۸
که من از جملگی اینجای بیشم
۶۹
کنم واصل هم اینجاگه ولیکن
۷۰
نباید بود آخر ازمن ایمن
۷۱
که من دانم که راز جمله چونست
۷۲
که دائم هم برون و هم درونست
۷۳
کسانی را که دیدم راز ایشان
۷۴
که بد باشد ز شان اینجا پریشان
۷۵
کنم اینجا سزاشان من دهم پاک
۷۶
بگردانم همه در خون و در خاک
۷۷
ز ظالم داد مظلومان ستانم
۷۸
که من با دوستداران دوستانم
۷۹
قصاص جملگی اینجا برانم
۸۰
که راز جملگی من نیک دانم
۸۱
اگر اینجا بدیها کرده باشند
۸۲
بمانده دائم اندر پرده باشند
۸۳
عقوبتشان کنم در دوزخ ستان
۸۴
که تا گویند دم دم آخ ایشان
۸۵
ببخشم عاقبت او را بتحقیق
۸۶
دهم او را هدایت من ز توفیق
۸۷
سوی جنّت برم او را بتحقیق
۸۸
ببختش در رسانم من بتحقیق
۸۹
سوی جنّت برم او را بصد ناز
۹۰
بتختش برنشانم من باعزاز
۹۱
کسی کو بد کند مانندهٔ خون
۹۲
کنم خوارش در آخر بی چه و چون
۹۳
نمود او را کُشم من چند بارش
۹۴
دراندازم نهان در سوی دارش
۹۵
بسوزانم ورا اینجا بزاری
۹۶
نمایم مرد را بسیار خواری
۹۷
دگر خواهم ببخشم آخر کار
۹۸
چنین رفته است حکم ما بیکبار
۹۹
ولی احوال دزدان اینچنین است
۱۰۰
مرا راز همه عین الیقین است
۱۰۱
بدی را هم بدیشان آورم پیش
۱۰۲
ز نیکی نیکی آرم دیدن پیش
۱۰۳
کنم روزی کسی کو نیک باشد
۱۰۴
که قول من دروغ اینجا نباشد
۱۰۵
همه در نّص قرآن بازگفتم
۱۰۶
یقین من جملگی در راز گفتم
۱۰۷
نمود جمله در قرآن نمودم
۱۰۸
که تا دانی که من غافل نبودم
۱۰۹
زهر کس راز جمله دیدهام من
۱۱۰
ولیکن انبیا بگزیدهام من
۱۱۱
کسی کو بر ره ایشان رود پاک
۱۱۲
نماند در حجاب صورت خاک
۱۱۳
سلوک انبیا اینجا کند او
۱۱۴
همه عهد الستم نشکند او
۱۱۵
بجای از دیر آن رازی که گفتم
۱۱۶
نه آخر گوید اینجا نه شنفتم
۱۱۷
بهانه نیست ما را آخرالامر
۱۱۸
مرا باید بجا آوردنت امر
۱۱۹
چنین است این نمود راز اینجا
۱۲۰
حقیقت باز گفتم راز اینجا
۱۲۱
هر آنکو کرد امرم بیشکی ردّ
۱۲۲
کنم با او بدی و من کنم رد
۱۲۳
مر او را شیخ دین اکّافی ما
۱۲۴
توئی خود بیشکی کل صافی ما
۱۲۵
نمود ما تو دیدستی حقیقت
۱۲۶
سپردی نزد ما راه شریعت
۱۲۷
توئی محبوب ما در سرّ معراج
۱۲۸
که بر فرقت نهادستیم ما تاج
۱۲۹
توئی محبوب ما در وصل اول
۱۳۰
که خود را مینکردستی معطّل
۱۳۱
براه شرع احمد داد دادی
۱۳۲
از آن بر فرق تاجی بر نهادی
۱۳۳
منت اندر ازل بخشیدهام من
۱۳۴
در اینجا خرقهات پوشیدهام من
۱۳۵
منت اندر ازل دلدار بودم
۱۳۶
ترا هر جایگه من یار بودم
۱۳۷
منت دادم در اینجا کامرانی
۱۳۸
حقیقت سرّ اسرار معانی
۱۳۹
منت اندر ازل کردم نمودار
۱۴۰
ببخشیدم ترا معنیّ اسرار
۱۴۱
نمود ما بجا آوردهٔ تو
۱۴۲
نه همچون دیگران در پردهٔ تو
۱۴۳
کنونت پرده اینجابرگرفتم
۱۴۴
نه همچون دیگرانت بر گرفتم
۱۴۵
ترا بنمودهام اینجا نهانی
۱۴۶
نمود خویشتن تا باز دانی
۱۴۷
که مائیم اندر اینجا دید دیدت
۱۴۸
بهر مجلس یقین گفت و شنیدت
۱۴۹
همه اسرار کاینجا گفتهٔ تو
۱۵۰
ز ما گفتی ز ما بشنفتهٔ تو
۱۵۱
حقیقت در دل و جانت منم من
۱۵۲
که بنمودم ترا اسرار روشن
۱۵۳
ره شرع محمّد چون سپردی
۱۵۴
حقیقت گوی از میدان تو بردی
۱۵۵
تو بردی گوی از میدان معنی
۱۵۶
که داری سرّ شرع و راز تقوی
۱۵۷
تو بردی گوی وحدت نزد عشاق
۱۵۸
توئی مشهور اندر کلّ آفاق
۱۵۹
تو راز ما نهان کردی و گفتی
۱۶۰
حقیقت جملگی با ما نگفتی
۱۶۱
تو داری ملک و معنی اندر اینجا
۱۶۲
توئی امروز اندر عشق یکتا
۱۶۳
هر آنکو ما نظر داریم بروی
۱۶۴
دهیم از خمّ وحدت مر ورا می
۱۶۵
کنیمش مست همچون تو نهانی
۱۶۶
که تا او دم زند اندر معانی
۱۶۷
دم معنی ترا بخشیدم از خَود
۱۶۸
که تا بنمودی اینجانیک با بَد
۱۶۹
همه در راه ما بنمودهٔ راه
۱۷۰
همه از سرّ ما گردی تو آگاه
۱۷۱
همه با ما تو داری آشنائی
۱۷۲
ز تاریکی بدادی روشنائی
۱۷۳
دمی دادم در اینجا داد معنی
۱۷۴
از آن گشتی بکل آزاد معنی
۱۷۵
تمامت مر ترا از جان مریدند
۱۷۶
که همچون تو دگر عالم ندیدند
۱۷۷
نباشد چون تو دیگر در خراسان
۱۷۸
که دشوار تمامت کردی آسان
۱۷۹
نباشد چون تو دیگر پاک یاری
۱۸۰
که بیند چون تو دیگر شاه یاری
۱۸۱
نباشد چون تو دیگر صاحبِ درد
۱۸۲
که افتادی میان عالمان فرد
۱۸۳
نباشد چون تو دیگر صاحبِ اصل
۱۸۴
که داری در نمود ما یقین وصل
۱۸۵
نباشد چون تو دیگر واصل اندر ایّام
۱۸۶
که بردی گوی معنی نیز و هم نام
۱۸۷
نباشد چون تو دیگر صاحب درد
۱۸۸
که بردی گوی معنی تو در این درد
۱۸۹
براه شرع و تقوی پاکبازی
۱۹۰
که اندر دید ما صاحب نیازی
۱۹۱
براه شرع و تقوی بردهٔ گوی
۱۹۲
یقین از عالمان اندر سخن گوی
۱۹۳
منت دادم منت گفتم کلامم
۱۹۴
در این اسرار بشنو تو پیامم
۱۹۵
پیامم بشنو و کل یاد میدار
۱۹۶
ابا خود باش و ما را یاد میدار
۱۹۷
پیامم بشنو ای اکّافی دین
۱۹۸
توئی مانند آدم صافی دین
۱۹۹
توئی صافی ز تقوی و بمعنی
۲۰۰
گذشته از سر مُردار دنیی
۲۰۱
توئی صافی ز ظاهر هم ز باطن
۲۰۲
که کردستی هزیمت از شرّ جن
۲۰۳
توئی صافی درون و هم برونی
۲۰۴
نه همچون دیگران اینجا زبونی
۲۰۵
توئی اسراردانِ ما ز قرآن
۲۰۶
که مثلت نیست اندر نّص و برهان
۲۰۷
توئی اسراردان ما و مائی
۲۰۸
که این دم در عیان ما لقائی
۲۰۹
کسی که همچو تودادیمش اینجا
۲۱۰
نمود علم و حکمت گشت دانا
۲۱۱
در آن سر جملگی را خواستگاریم
۲۱۲
در آخر جملهشان حاجت برآیم
۲۱۳
در آن ساعت که ما دانیم اینجا
۲۱۴
رهائی جمله را دانیم اینجا
۲۱۵
بدادن هر کسی بر قدر وسعت
۲۱۶
نباشد هر کسی در عین قربت
۲۱۷
کسانی کاندر اوّل ذات ما را
۲۱۸
ولیکن هست این معنی لقا را
۲۱۹
طلب کردن ز قومی دیدن ما
۲۲۰
که تا گردند اینجاگاه یکتا
۲۲۱
نمودم دید خود دیدار ایشان
۲۲۲
که من دانستهام اسرار ایشان
۲۲۳
ز من من را طلب کردند تحقیق
۲۲۴
بدادم جملگی را عزّ و توفیق
۲۲۵
بما دیدند اینجا دیدن ما
۲۲۶
که ما بودیم و ما باشیم یکتا
۲۲۷
نهان ما عیان آمد از ایشان
۲۲۸
که ایشان گه بدند اینجا پریشان
۲۲۹
ابا ما خوش بدند و بر بلائی
۲۳۰
حقیقت نوش کرده هر جفائی
۲۳۱
ره درد است راهِ ما نیازی
۲۳۲
نداند این بیان هر کس ببازی
۲۳۳
ره درد است راه ما کسی را
۲۳۴
که بتواند بریدن بی سر و پا
۲۳۵
مرا با صاحبانِ درد راز است
۲۳۶
گهی راهم نشیب و گه فراز است
۲۳۷
کسی کو راهِ ما دیدست اینجا
۲۳۸
نه بر تقلید بشنیدست اینجا
۲۳۹
کنم آگاه هر کس را که خواهم
۲۴۰
برانم آنچه آنجا مینخواهم
۲۴۱
کنم آگاه از خود مرد مؤمن
۲۴۲
که من دانم حقیقت مرد مؤمن
۲۴۳
نه درد مؤمنان آگاه هستم
۲۴۴
که من دیدارم و کل شاه هستم
۲۴۵
در اینجا هر که باشد صاحب درد
۲۴۶
کنم در ذات خود او را یقین فرد
۲۴۷
در اینجا هر که باشد صاحب اسرار
۲۴۸
کنم او را نمود خود نمودار
۲۴۹
در اینجا هر که باشد در بلایم
۲۵۰
نمایم عاقبت او را بلایم
۲۵۱
در اینجا هر که باشد مر خوشی او
۲۵۲
نمایم دمبدم مر ناخوشی او
۲۵۳
در اینجا هر که ما را باز بیند
۲۵۴
ز من هم عزّت و اعزاز بیند
۲۵۵
در اینجا هر که رازم گوش دارد
۲۵۶
مثال انبیاء کل هوش دارد
۲۵۷
من او را صاحب قربت کنم باز
۲۵۸
نمایم مر ورا انجام و آغاز
۲۵۹
لقا بنمایم اینجاگه بدو من
۲۶۰
مثال آفتاب از چرخ روشن
۲۶۱
لقا بنمایم و دیدار بیند
۲۶۲
مرا در جزو و کل اسرار بیند
۲۶۳
مر او را جاودانی نور بخشم
۲۶۴
ز دید خویشتن منشور بخشم
۲۶۵
دهم او را بهشت جاودانی
۲۶۶
که تا بیند لقایم جاودانی
۲۶۷
کنون ای خواجهٔ اکّافی ما
۲۶۸
یقین بشناس و کل بنگر تو ما را
۲۶۹
مبین جز من که جز من هر چه بینی
۲۷۰
یقین میدان که نی صاحب یقینی
۲۷۱
چو بر منبر روی منگر به جز من
۲۷۲
که میگویم ترا اسرار روشن
۲۷۳
منم حاضر ترا از شیب و بالا
۲۷۴
نمودم لاالهم دان تووالا
۲۷۵
منم حاضر منم ناظر بسویت
۲۷۶
منم در حالت در های و هویت
۲۷۷
منم اینجا ترا جویان ز اسرار
۲۷۸
همی گویم دمادم سرّ اسرار
۲۷۹
درون جانت اینجاهم برونم
۲۸۰
حقیقت من تراکل رهنمونم
۲۸۱
بجزمن هیچ اینجاگه مبین غیر
۲۸۲
که یکسانست پیشم کعبه و دیر
۲۸۳
چنین بُد با تو ما را عشقبازی
۲۸۴
مدان زنهار ما را عشقبازی
۲۸۵
چنین بُد با تو ما را دوستداری
۲۸۶
که دانستم که ما را دوستداری
۲۸۷
چنین بُد با تو ما را راز پنهان
۲۸۸
که برگوئی تو ما را راز پنهان
۲۸۹
چنین بُد با تو ما را خوش فتاده
۲۹۰
ببین این رازها چه خوش فتاده
۲۹۱
چنین بُد با تو ما را راز اوّل
۲۹۲
که گفتم اندر اینجا راز اوّل
۲۹۳
چنین بُد با تو ما را راز تحقیق
۲۹۴
که بخشیدیمت اینجا راز توفیق
۲۹۵
بگو با اهل مجلس هر زمانی
۲۹۶
از این معنی حقیقت راستانی
۲۹۷
بگو با اهل مجلس راز ما را
۲۹۸
نمای اینجایگه سرباز ما را
۲۹۹
بگو با اهل مجلس جمله مائیم
۳۰۰
که خود را این چنین ما مینمائیم
۳۰۱
درون جانشان آگاه هستیم
۳۰۲
که ما در جانتان سرّ الستیم
۳۰۳
بجای آرید اکنون امر ما را
۳۰۴
که تا شادان شوید امروز و فردا
۳۰۵
بجا آرید آنچه اینجا بگفتم
۳۰۶
که ما گفتیم و هم خود من شنفتم
۳۰۷
درون جملگی دانیم سرّتان
۳۰۸
که بر رفعت برافرازیم سَرتان
۳۰۹
کنون در امر ما پائی بدارید
۳۱۰
نمود امر ما را پایدارید
۳۱۱
که در آخر شما را من رهائی
۳۱۲
دهم از دوزخ و عین جدائی
۳۱۳
دهمتان جنّت و حور و قصورم
۳۱۴
بهشت جاودان ودید حورم
۳۱۵
دهمتان جاودانی دیدن خَود
۳۱۶
کنمتان فارغ از هر نیک و هر بد
۳۱۷
بجا آرید ما را عین طاعت
۳۱۸
در اینجاگه بقدر استطاعت
۳۱۹
بجا آرید فرمان اندر اینجا
۳۲۰
که از بهر شما کردیم پیدا
۳۲۱
ببینید این زمان اینجای ماوا
۳۲۲
که تا هر جمله را آریم پیدا
۳۲۳
ز بهر خود شما را آفریدیم
۳۲۴
ز جمله آفرینش برگزیدیم
۳۲۵
ز بهر خود شما را عزّت و ناز
۳۲۶
ببخشیدم حقیقت من دهم باز
۳۲۷
مکافاتی که اینجا جمله کردند
۳۲۸
اگر کردند نیکی گوی بردند
۳۲۹
کسی کاسایشی اینجا رسانید
۳۳۰
تن خود از عذاب ما رهانید
۳۳۱
کسی کاینجا نکوئی کرد از آغاز
۳۳۲
عوض او رادهم اینجا لقا باز
۳۳۳
همه نیکی کنید و نیک بینید
۳۳۴
بصدر جنّتم نیکو نشینید
۳۳۵
همه نیکی کنید امروز اینجا
۳۳۶
که تا باشید کل پیروز فردا
۳۳۷
همه نیکی کنید و وز بدی دور
۳۳۸
شوند اینجایگه کردن پر از نور
۳۳۹
حقیقت هر که ما را دید بشناخت
۳۴۰
بجز نیکی نکرد و نیک پرداخت
۳۴۱
سرای آخرت بردار و خوش باش
۳۴۲
تو تخم نیکنامی در جهان پاش
۳۴۳
تو تخم نیکنامی در بر افشان
۳۴۴
که میداند خدا اینجا یقین دان
۳۴۵
رموزی بود این معنی حقیقت
۳۴۶
که گفت اینجای آن پیر طریقت
۳۴۷
ز وحدت این معانی گفت اینجا
۳۴۸
دُرِ اسرار کلّی سفت اینجا
۳۴۹
ز وحدت کرد مر اینجا نمودار
۳۵۰
نداند این بیان جز صاحب اسرار
۳۵۱
ز وحدت کرد اینجاگه بیانی
۳۵۲
حقیقت مؤمنان را شد نشانی
۳۵۳
هر آنکو رازدار کردگار است
۳۵۴
در اینجا دائما او بردبار است
۳۵۵
هر آنکو کرد نیکی دید شاهی
۳۵۶
در اینجاگاه از فرّ الهی
۳۵۷
بجز نیکی مکن با خلق زنهار
۳۵۸
که نیکی بینی از دیدار جبّار
۳۵۹
بجز نیکی مکن تا نیکیت پیش
۳۶۰
درآید این معانیها بیندیش
۳۶۱
رموز شرع را خوش یاد میدار
۳۶۲
بیان عاشقان از یاد مگذار
۳۶۳
کسی کو برد رنجی برد گنجی
۳۶۴
نیابی گنج تو نابرده رنجی
۳۶۵
تمامت اهل ما چو رنج دیدند
۳۶۶
حقیقت اندر آخر گنج دیدند
۳۶۷
تمامت اهل دل خواری کشیدند
۳۶۸
که در آخر بکام دل رسیدند
۳۶۹
تمامت اهل دل در آخر کار
۳۷۰
بدیدند اندر اینجا روی دلدار
۳۷۱
تمامت اهل دل گشتند واصل
۳۷۲
ز عین شرعشان مقصود حاصل
۳۷۳
شد اینجا در حقیقت حق بدیدند
۳۷۴
یقین هم ناپدید و هم پدیدند
۳۷۵
یقین سر چو دید اینجای منصور
۳۷۶
از آن زد دم اناالحق دم که مشهور
۳۷۷
شد اندر آفرینش دمدمه او
۳۷۸
از آن افکند اینجا زمزمه او
۳۷۹
دم مردان مزن چون سرندانی
۳۸۰
وگرنه در میان حیران بمانی
۳۸۱
دم مردان مزن اینجا تو زنهار
۳۸۲
که تا آید نمود کل پدیدار
۳۸۳
دم مردان مزن تادم بیابی
۳۸۴
چراچندین دمادم میشتابی
۳۸۵
دم مردان در آن دم زن که ناگاه
۳۸۶
نماید رویت اینجا بی حجب شاه
۳۸۷
دم مردان در آندم زن حقیقت
۳۸۸
که میبسپرده باشی تو شریعت
۳۸۹
دم مردان درآندم زن که بیخویش
۳۹۰
حجاب جملگی برداری از پیش
۳۹۱
دم مردان در آندم زن نهانی
۳۹۲
که نی صورت بماند نی معانی
۳۹۳
دم مردان در آندم زن که اینجا
۳۹۴
نمودت سر بسر گردد هویدا
۳۹۵
دم مردان در آن دم زن یقین تو
۳۹۶
که بینی اوّلین و آخرین تو
۳۹۷
دم مردان در آندم زن ز اعیان
۳۹۸
که بنماید جمالت جان جانان
۳۹۹
چو بنماید جمالت ناگهان یار
۴۰۰
وجودت سر بسر بین ناپدیدار
۴۰۱
چو بنماید جمالت ناگهان دوست
۴۰۲
حقیقت مغز گردد جملگی پوست
۴۰۳
چو بنماید جمالت یار اینجا
۴۰۴
نبینی بیشکی اغیار اینجا
۴۰۵
چو بنماید جمالت ذات گردی
۴۰۶
ز بود خویشتن آزاد گردی
۴۰۷
چو بنماید جمالت سرّ عشاق
۴۰۸
ببینی و تو باشی در جهان طاق
۴۰۹
چو بنماید جمالت شاد گردی
۴۱۰
ز بود خویشتن آزاد گردی
۴۱۱
جمال یار پنهانی نماید
۴۱۲
ترا از بود خود کلّی رباید
۴۱۳
جمال یار پنهان نیست پیداست
۴۱۴
ولیکن چون ببیند دل که شیداست
۴۱۵
ندارد این بیان تا باز بیند
۴۱۶
نمود خویش آنگه راز بیند
۴۱۷
دلم حیران شد از اسرار گفتن
۴۱۸
از آن کاینجا ز دید یار گفتن
۴۱۹
بسی گفتست و شیدا شد در آخر
۴۲۰
اناالحق میزند رسوا شد آخر
۴۲۱
همه مردان راهش منع کردند
۴۲۲
همه ذرّات با او در نبردند
۴۲۳
که این اسرار کردی آشکاره
۴۲۴
به یک ساعت کنندت پاره پاره
۴۲۵
نمیترسد زمانی کوست شیدا
۴۲۶
ولیکن دمبدم در دید آن را
۴۲۷
بهوش آمد مصفّا گردد از نار
۴۲۸
نمیبیند یقین جز دیدن یار
۴۲۹
بهوش آمد نمود جان به بیند
۴۳۰
بجز جان هیچ و جز جانان نبیند
۴۳۱
ولیکن جان مر او را پایدار است
۴۳۲
که دل در پایداری پایدار است
۴۳۳
دل و جان هر دو دیدار خدایند
۴۳۴
نه پنداری ز یکدیگر جدایند
۴۳۵
دل و جان هر دو دیدارند اینجا
۴۳۶
ولیکن ناپدیدارند اینجا
۴۳۷
یقین بشناس کاینجا دوست پیداست
۴۳۸
حقیقت مغز جان در پوست پیداست
۴۳۹
یقین بشناس اینجا خویشتن تو
۴۴۰
نمود روی اندر جان و تن تو
۴۴۱
مبین جز او که او بنمود رویت
۴۴۲
درونِ جانِ تو در گفتگویت
۴۴۳
همه گفت تو او باشد چو بینی
۴۴۴
ولیکن او عیان اینجا نبینی
۴۴۵
همه دیدار او اینجاست بنگر
۴۴۶
درون جان و دل یکتاست بنگر
۴۴۷
فروغش کاینات اینجای دارد
۴۴۸
ولیکن کس خبر اینجا ندارد
۴۴۹
تمامت دیدهها در دیده دارد
۴۵۰
که بینائی یقین در دیده دارد
۴۵۱
کسی داند که او اینجا چگونست
۴۵۲
که بیرونش یکی با اندرونست
۴۵۳
کسی داند که جانان دیده باشد
۴۵۴
که سر تا پای خود او دیده باشد
۴۵۵
اگر دیده شوی این دیده باشی
۴۵۶
وگرنه کی تو صاحب دیده باشی
۴۵۷
تو صاحب دیده شو در دیده بنگر
۴۵۸
جمال جاودان در دیده بنگر
۴۵۹
تو صاحب دیده شو در دیدن یار
۴۶۰
درون دیده او را بین و بگمار
۴۶۱
اگر صاحبدلی اینجانظر باز
۴۶۲
نظر تا روی او بینی نظر باز
۴۶۳
اگر صاحبدلی جز او مبین تو
۴۶۴
درون دیده در عین الیقین تو
۴۶۵
اگر صاحبدلی دل را نگهدار
۴۶۶
که تا یابی در اینجا زود دلدار
۴۶۷
چو دلدارت نظر دارد نظر کن
۴۶۸
دلت ازدیدن رویش خبر کن
۴۶۹
خبر کن دل که دلدارست آنجا
۴۷۰
درون جان شده تحقیق یکتا
۴۷۱
خبر کن دل که جان درتو پدیدست
۴۷۲
ولیکن جان ابر گفت و شنیدست
۴۷۳
خبر کن دل حقیقت جان شود دل
۴۷۴
یقین بیند عیان جانها شود دل
۴۷۵
دلت جانست و جان یکتا و دل دوست
۴۷۶
یقین پیدا و پنهان جمله خود اوست
۴۷۷
دلت جانست و جان دل گشت آنجا
۴۷۸
چرا داری تو خود سرگشته اینجا
۴۷۹
دلت جانست و جان دل گشت ناگاه
۴۸۰
اگر یابی تو اینجا دیدن شاه
۴۸۱
دلت جانست و جان و دل یکی بین
۴۸۲
رخ جانان در این دو بیشکی بین
۴۸۳
دلت جانست و جان و دل صفاتند
۴۸۴
حقیقت هر دو اینجانور ذاتند
۴۸۵
دلت جانست و جان ودل نمودار
۴۸۶
یکی در ذات داند صاحب اسرار
۴۸۷
که چون جان دل شود جانان بگیرد
۴۸۸
نمود هر دوشان آسان بگیرد
۴۸۹
محمد(ص) چون دل و جان را یکی دید
۴۹۰
خدا را در دل و جان بیشکی دید
۴۹۱
دل و جانش یکی شد در حقیقت
۴۹۲
ورا شد فاش در عین طبیعت
۴۹۳
دل و جانش یکی بُد در دو عالم
۴۹۴
از آن میگفت او سرّ دمادم
۴۹۵
دل و جانش یکی گشت و خدا دید
۴۹۶
از آن او ابتداو انتها دید
۴۹۷
دل و جانش یکی شد تا حقیقت
۴۹۸
ورا شد فاش در عین شریعت
۴۹۹
دل و جانش نمود کن فکان بود
۵۰۰
حقیقت او یقین خود جان جان بود
۵۰۱
دل و جانش نمود کائناتست
۵۰۲
یقین میدان که او دیدار ذاتست
۵۰۳
دل و جانش چو در یکی لقا یافت
۵۰۴
از آن اینجایگه عین بقا یافت
۵۰۵
دل و جانش چو در یکی قدم زد
۵۰۶
ورای چرخ اعظم او قدم زد
۵۰۷
دل و جانش چو در یکی بیان کرد
۵۰۸
درونِ جانِ من شرح و بیان کرد
۵۰۹
دل و جانش چو در حق گشت واصل
۵۱۰
همه مقصود ما را کرد حاصل
۵۱۱
دل و جانش همه دلدار دارد
۵۱۲
کسی داند که دل بیدار دارد
۵۱۳
دل و جانش نمودِ عاشقانست
۵۱۴
مرا از جان و دل شرح و بیانست
۵۱۵
دل و جانش چودید اینجا یقین باز
۵۱۶
حقیقت یافت اینجا اولین باز
۵۱۷
دل و جانش همه اسرار برگفت
۵۱۸
همه از دیدن دلدار برگفت
۵۱۹
دل و جانش را تحقیق بنمود
۵۲۰
بیک دم جان من اینجای بربود
۵۲۱
دل و جانش یقین منصور بشناخت
۵۲۲
دل و جان نزد او یکباره درباخت
۵۲۳
دل و جانش چو دید اینجا یقین حق
۵۲۴
زد از دیدار جانان او اناالحق
۵۲۵
دل و جانش نمود او نمودار
۵۲۶
از آن شد ناگهی منصور بردار
۵۲۷
دل و جانش هر آنکو میشناسد
۵۲۸
دو عالم خصم باشد کی هراسد
۵۲۹
دل و جانش یقین عطّار دارد
۵۳۰
از اینسان نافهٔ اسرار دارد
۵۳۱
دل و جانم فدای خاک پایش
۵۳۲
که در جان و دلم زینجا صفایش
۵۳۳
بجان بنمود اینجاگه نهانی
۵۳۴
کز او دارم همه راز معانی
۵۳۵
دلم جان گشت و جان ودل حقیقت
۵۳۶
چو دیدم مرورا راز شریعت
۵۳۷
دلم جان گشت جان دل در لقایش
۵۳۸
چو دیدم ناگهی دید بقایش
۵۳۹
دلم جان گشت جان دل در بر او
۵۴۰
ایا سالک کنون ره بر سوی او
۵۴۱
درون جمله جانها مصطفی بود
۵۴۲
که او اینجایگه عین لقا بود
۵۴۳
ندانست این بیان جز مرد صدّیق
۵۴۴
نداند این رموز اینجا چو زندیق
۵۴۵
کسی باید که او اینجا بداند
۵۴۶
که جان و دل بروی او فشاند
۵۴۷
کسی باید که او را بیند اینجا
۵۴۸
که باشد از نمود عشق اینجا
۵۴۹
کسی باید که صافی ذات باشد
۵۵۰
نمود جملهٔ ذرّات باشد
۵۵۱
کسی باید که در یکی نمودش
۵۵۲
ببیند مر ورا اینجا سجودش
۵۵۳
کنون چون آدم ار این سر بدانی
۵۵۴
شود فاشت همه سرّ معانی
۵۵۵
معانی مصطفی دان ای برادر
۵۵۶
ز شرع مصطفی امروز بر خور
۵۵۷
که شرع مصطفی دیدت نماید
۵۵۸
یقین اینجایگه رازت نماید
۵۵۹
محمد واصل هر دو جهانست
۵۶۰
بصورت برتر از کون و مکانست
۵۶۱
محمد(ص) واصل آید اندر اینجا
۵۶۲
مر او را حاصل آمد اندر اینجا
۵۶۳
حقیقت جان جان بشناخت تحقیق
۵۶۴
که او را بود این اسرار توفیق
۵۶۵
مر او را داده بُد یزدان بیچون
۵۶۶
در اوّل تا بآخر بی چه و چون
۵۶۷
جمالش بود مکتوبات جمله
۵۶۸
از آن بُد سرّ مصنوعات جمله
۵۶۹
چو مکتوبات عین او را عیان شد
۵۷۰
در اینجاگاه او جان جهان شد
۵۷۱
جهان جمله جانها بود احمد
۵۷۲
که پیدا کرد اینجا نیک از بد
۵۷۳
جهان جمله جانها بُد یقین او
۵۷۴
که بیشک بود در عین الیقین او
۵۷۵
از او شو واصل و تحقیق او یاب
۵۷۶
همی گویم یقین توفیق او یاب
۵۷۷
از او شو واصل ای سالک در اعیان
۵۷۸
که او دارد حقیقت سرّ جانان
۵۷۹
ندانم چون محمد(ص) صاحب راز
۵۸۰
که او دیدم حقیقت عین اعزاز
۵۸۱
ندانم چون محمد(ص) پیشوائی
۵۸۲
کز او دیدم یقین عین لقائی
۵۸۳
ندانم چون محمد واصلی من
۵۸۴
کز او دیدم حقیقت حاصلی من
۵۸۵
ندانم چون محمد دید اللّه
۵۸۶
نمود من رآنی کرد آن شاه
۵۸۷
ندانم چون محمد دید جانان
۵۸۸
که در جانست چون خورشید تابان
۵۸۹
درون جان برونم اوست اینجا
۵۹۰
که بیشک جان جانان اوست اینجا
۵۹۱
مرا بنمود رخ در خواب و بیدار
۵۹۲
شدم دیدم وجودم ناپدیدار
۵۹۳
همه اوبود چون دیدم یقین او
۵۹۴
حقیقت اوّلین و آخرین او
۵۹۵
همه او بود او گفتست اسرار
۵۹۶
نداند این بیان جز مرد دیندار
۵۹۷
محمد(ص) دید در خود حق نهانی
۵۹۸
از آن او دید او صاحب قرانی
۵۹۹
محمد(ص) دید راز قل هو الله
۶۰۰
بطونش با ظهور اندر هو اللّه
۶۰۱
یکی شد مینگفت اینجای بر کس
۶۰۲
بوقتی این بیان برگفت خود بس
۶۰۳
حقیقت دم زد و گفت از معانی
۶۰۴
بریاران حقیقت من رآنی
۶۰۵
چو حق بود او بصورت هم بمعنی
۶۰۶
ببرد این گوی در دنیا و عقبی
۶۰۷
یقین بشناس اگر صاحب یقینی
۶۰۸
سزد گر جز محمّد کس نبینی
۶۰۹
مبین جز مصطفی گر مرد راهی
۶۱۰
از او یابی حقیقت پادشاهی
۶۱۱
مبین جز مصطفی ای دل در اینجا
۶۱۲
کز او شد این یقین حاصل در اینجا
۶۱۳
مبین جز مصطفی چیزی تو ای جان
۶۱۴
که دیدست او در اینجاگاه جانان
۶۱۵
مبین جز مصطفی در هر دو عالم
۶۱۶
کز اودیدی حقایقها دمادم
۶۱۷
مبین جز مصطفی اکنون خبردار
۶۱۸
که او باشد ترا معنی خبردار
۶۱۹
مبین جز مصطفی گر راز دانی
۶۲۰
که بیشک او کند عین العیانی
۶۲۱
من از وی واصلم اینجا یقین است
۶۲۲
که او در هر دو عالم پیش بین است
۶۲۳
یقین دل چو از وی گشت حاصل
۶۲۴
مرا اینجایگه او کرد واصل
۶۲۵
بجز احمد مدان ای سالکِ جان
۶۲۶
که برگوید ترا اسرار پنهان
۶۲۷
تو ای عطّار دیدی روی احمد
۶۲۸
از آن گشتی تو منصور و مؤیّد
۶۲۹
دم کل زن در اینجاگاه از او
۶۳۰
که داری در میان جان تو مینو
۶۳۱
دم کل زن حقیقت باز دیدی
۶۳۲
ز احمد تو بکام دل رسیدی
۶۳۳
ز یکی مگذر اینجا ویکی باش
۶۳۴
حقیت راز جانان بیشکی باش
۶۳۵
چنین معنی که اینجا یافتی تو
۶۳۶
عجب اسرار کل دریافتی تو
۶۳۷
نداری صورتی لیکن معانی
۶۳۸
همی گوید دمادم در نهانی
۶۳۹
دم منصور اینجا زد دمِ تو
۶۴۰
یقین دیگر است اینجا غم تو
۶۴۱
دو عالم در تو حیرانست اینجا
۶۴۲
که کردستی نمود حق هویدا
۶۴۳
دو عالم در تو حیران و ملایک
۶۴۴
همی گویند در معنی ملایک
۶۴۵
دو عالم در تو حیران و نظاره
۶۴۶
تو کردستی ز جمله مر کناره
۶۴۷
بجز جانان نمیبینی یقین تو
۶۴۸
از آنی اندر اینجا پیش بین تو
۶۴۹
چنانی پیش بین در آخر کار
۶۵۰
که پرده برفکندسی بیکبار
۶۵۱
چنانی پیش بین در دید مردان
۶۵۲
تو کردی فاش مر توحید جانان
۶۵۳
چنانی پیش بین در اصل مانده
۶۵۴
که حیرانی عجب دروصل مانده
۶۵۵
چنانی پیش بین و دم زده تو
۶۵۶
که کام عشق هستی بستده تو
۶۵۷
چنانی پیش بین و راز دیده
۶۵۸
که دلداری در اینجا باز دیده
۶۵۹
چنانی پیش بین اندر یکی تو
۶۶۰
که حق میبینی اینجا بیشکی تو
۶۶۱
چنانی پیش بین و حق عیانت
۶۶۲
که در یکی است این جمله بیانت
۶۶۳
چنان واصل شوی اینجا یقین باز
۶۶۴
که دیدی رازهای ما یقین باز
۶۶۵
چنان واصل شوی در حق بیکبار
۶۶۶
که یکسانست پیشت نقش پرگار
۶۶۷
چنان واصل شدی مانند منصور
۶۶۸
که در آفاق خواهی گشت مشهور
۶۶۹
تو مشهوری و آگاهی بعالم
۶۷۰
که اینجا میزنی دم در یکی دم
۶۷۱
از آن دم یافتی سرّ اناالحق
۶۷۲
نه باطل میزنی این دم ابر حق
۶۷۳
زنی زیرا که بیچونی یقین یار
۶۷۴
یکی میبینی اینجا جمله اغیار
۶۷۵
ندیدی غیر جمله دیدهٔ تست
۶۷۶
که میدانی که بیشک دیدهٔ تست
۶۷۷
ندیدی غیر جمله یار دیدی
۶۷۸
حقیقت در وصال کل رسیدی
۶۷۹
ندیدی غیر حق دیدی بر خویش
۶۸۰
محمد(ص) دیدهٔ تو رهبر خویش
۶۸۱
ندیدی غیر دید مصطفی تو
۶۸۲
از آنی در میانه با صفا تو
۶۸۳
وصال جاودانی یافتی تو
۶۸۴
که سوی مصطفی بشتافتی تو
۶۸۵
وصال از اوست هر کس کاین نداند
۶۸۶
یقین میدان که جز حق بین نداند
۶۸۷
زهی سرور، زهی مهتر، زهی جان
۶۸۸
توئی بیشک مرا هم جان و جانان
۶۸۹
مرا بنمودهٔ اسرار تحقیق
۶۹۰
ز تو دریافتم دلدار تحقیق
۶۹۱
اگرچه کس نمیداند که چونم
۶۹۲
تو میدانی که هستی رهنمونم
۶۹۳
کسی کو رهنمونش می تو هستی
۶۹۴
بلندی یابد او از سوی پستی
۶۹۵
دوائی دردهای جان عشاق
۶۹۶
توئی بیشک رسول اللّه در آفاق
۶۹۷
دوای درد من کردی حقیقت
۶۹۸
نمیگردم زمانی از شریعت
۶۹۹
ره شرع تو بسپردم یقین من
۷۰۰
که تا کردی در اینجا پیش بین من
۷۰۱
کسی کز شرع پاکت روی برتافت
۷۰۲
نمود عشق تو اینجا کجا یافت
۷۰۳
ره شرعت وصال جاودانیست
۷۰۴
خوشا آنکس که اندر شرع تو زیست
۷۰۵
ره شرع تو آن عاشق که بسپرد
۷۰۶
حقیقت در دو عالم گوی او برد
۷۰۷
ره شرع تو آنکو دیده باشد
۷۰۸
یقین دانم که صاحب دیده باشد
۷۰۹
ره شرع تودیده انبیااند
۷۱۰
حقیقت این سپرده اولیااند
۷۱۱
بجزشرع تو در جانم نگنجید
۷۱۲
که اندر او جمال جاودان دید
۷۱۳
ز شرعت گشتم اینجاگاه واصل
۷۱۴
همه مقصودهایم گشت حاصل
۷۱۵
ز شرعت این زمانم یافته راز
۷۱۶
شدستم در یکی انجام و آغاز
۷۱۷
ز شرعت رخ نگردانم یکی دم
۷۱۸
که به زین من ندیدم در دو عالم
۷۱۹
ز شرعت همچو دریا گشت جانم
۷۲۰
دمادم جوهر و در میفشانم
۷۲۱
ز شرعت سالکان جان میفشانند
۷۲۲
حکیمان نیز هم حیران بمانند
۷۲۳
توئی اینجا حکیم درد عشاق
۷۲۴
توئی اندر میان انبیا طاق
۷۲۵
توئی دیده دمادم روی جانان
۷۲۶
فکنده دمدمه در کوی جانان
۷۲۷
توئی بیشک جمال یار دیده
۷۲۸
ز عزت سوی ذات کل رسیده
۷۲۹
مهین جملهٔ اینجا یقین تو
۷۳۰
که دیدستی خدا عین الیقین تو
۷۳۱
مهین انبیاء و اولیائی
۷۳۲
نمیدانم دگر کلّی خدائی
۷۳۳
دلادرمدح او جان میفشانی
۷۳۴
کز او داری همه راز معانی
۷۳۵
اگر تو مدح او گوئی همه عمر
۷۳۶
کجا در راه او پوئی همه عمر
۷۳۷
اگر صد سال مدحش گفته باشی
۷۳۸
ز صد جوهر یکی ناسُفته باشی
۷۳۹
چگوئی مدح او مدحش خدا گفت
۷۴۰
که نام اوست با نام خدا جُفت
۷۴۱
علیه افضل الصلوات میگوی
۷۴۲
وجود او حقیقت ذات میگوی
۷۴۳
ترا این بس بود در هر دوعالم
۷۴۴
که میگوئی حقیقت این دمادم
۷۴۵
ز توحیدش نظر کن این زمان باز
۷۴۶
که دیدستی جمال جاودان باز
۷۴۷
سوی حضرت شدی بیشک تو ساکن
۷۴۸
ز هر تشویشها گشتی تو ایمن
۷۴۹
ترا چون حق نمود اینجا رخ خود
۷۵۰
دمادم دادت اینجا پاسخ خود
۷۵۱
کنون شو شاد در اسرار معنی
۷۵۲
که هستی مرد برخوردار معنی
۷۵۳
جهانِ جان تو داری این زمان کل
۷۵۴
یقین هستی بمعنی جان جان کل
۷۵۵
ترا بنمود اینجا ذات خود او
۷۵۶
بکرده فارغت ازنیک و بد او
۷۵۷
دم این سر تو داری کس ندارد
۷۵۸
یقین جانان تو داری کس ندارد
۷۵۹
همه دارند بقدر خویش جانان
۷۶۰
ولی این راز افتادست پنهان
۷۶۱
میانِ اهلِ دل چون فاش گشتی
۷۶۲
یقینِ نقش وهم نقّاش گشتی
۷۶۳
از این مستی که داری در دل و جان
۷۶۴
ز بهر راز هستی گوهر افشان
۷۶۵
زهی گوهرفشانی که تو داری
۷۶۶
زهی راز معانی که تو داری
۷۶۷
از اینسان کس ندارد هیچ اسرار
۷۶۸
که داری این زمان زین شیوه گفتار
۷۶۹
همه ذرّات از گفتارت ای جان
۷۷۰
یقین هستند اندر هست پنهان
۷۷۱
چه گویم ای دل رفته ز پیشم
۷۷۲
که این دم من ندارم هیچ پیشم
۷۷۳
دلا آخر کجائی باز پس آی
۷۷۴
وگر آمد گره زین عشق بگشا
۷۷۵
دمادم عقل پیر اینجا بتدبیر
۷۷۶
مرا آنجاکشد بیشک بزنجیر
۷۷۷
جهانم میکند اینجای دربند
۷۷۸
که ماندستم ز دستش سخت دربند
۷۷۹
چنانم خوار میگرداند اینجا
۷۸۰
که خواهد کردنم یکباره شیدا
۷۸۱
گهی اندر گمان گاهی یقین است
۷۸۲
گهی افتاده گاهی پیش بین است
۷۸۳
گهی اندر خراباتست ساکن
۷۸۴
گهی اندر مناجاتست ایمن
۷۸۵
گهی اندر نمود زهد افتد
۷۸۶
گهی یکبارگی پرده برافتد
۷۸۷
دمادم مینماید هر صفت او
۷۸۸
گهی در کفر و گه درمعرفت او
۷۸۹
گهی در دین و گه کفر است کارش
۷۹۰
چنین افتاد اینجا کار و بارش
۷۹۱
ز دست دل شدم افگار اینجا
۷۹۲
فروماندم شدم یکبار اینجا
۷۹۳
یقین از جان جان دارم حقیقت
۷۹۴
که سودا میدهد هر دم طبیعت
۷۹۵
خور و خفت میکنم در سوی صورت
۷۹۶
پدیداریم بیشک در کدورت
۷۹۷
چو دیگر باز میگردم سوی جان
۷۹۸
حقیقت روی بنمایند جانان
۷۹۹
از این پس سوی صورت مینیایم
۸۰۰
که رنج خود ز صورت مینمایم
۸۰۱
از این صورت به جز سودا ندیدم
۸۰۲
حقیقت جز دل غوغاندیدم
۸۰۳
از این صورت چنان خوار و اسیرم
۸۰۴
که جانانست بیشک دستگیرم
۸۰۵
از این صورت بلا دیدم دمادم
۸۰۶
نگشتم زو زمانی شاد و خرّم
۸۰۷
از این صورت ندیدم هیچ راحت
۸۰۸
بجز رنج وبلا و حزن و محنت
۸۰۹
از این صورت همه مردان عالم
۸۱۰
بلا دیدند اینجاگه دمادم
۸۱۱
از این صورت نه اوّل آدم اینجا
۸۱۲
بلا و رنج دید او دم دم اینجا
۸۱۳
بجز معنی ندارم راحت خویش
۸۱۴
که معنی مینماید قربتم بیش
۸۱۵
بجز معنی نخواهم اندر اینجا
۸۱۶
که معنی کرد جان جانم اینجا
۸۱۷
چو معنی متّصل با ذات افتاد
۸۱۸
رموز عشق اینجاگاه بگشاد
۸۱۹
چو معنی پیشوای عاشقانست
۸۲۰
حقیقت درگشای سالکانست
۸۲۱
یقین از دید معنی میتوان یافت
۸۲۲
که بی معنی نشاید جان جان یافت
۸۲۳
یقین معنی است اسرار دل و جان
۸۲۴
که از صورت شدست اینجای پنهان
۸۲۵
چو معنی همچو جانان بی نشانست
۸۲۶
ولی صورت در اینجا با نشانست
۸۲۷
ز معنی و ز صورت بازگفتند
۸۲۸
بسی تقلید با هم باز گفتند
۸۲۹
کسانی کاندر این صورت بمانند
۸۳۰
نمود عشق و معنی کی بدانند
۸۳۱
نمود عشق و معنی بی نشانی است
۸۳۲
بَرِ عشاق این راز نهانی است
۸۳۳
نمود عشق صورت سالکانند
۸۳۴
که ایشان راز نیکِ هر دو دانند
۸۳۵
نمود عشق صورت یافت منصور
۸۳۶
ز صورت گشت او یکبارگی دور
۸۳۷
بمعنی زد اناالحق اندر اینجا
۸۳۸
ولی صورت شدش اینجا بمعنی
۸۳۹
تنش جان کرد و جان در تن نهانی
۸۴۰
بگفت آنگاه او راز نهانی
۸۴۱
تنش جان کرد و جان در تن بقا شد
۸۴۲
به یک ره صورت اندر جان فنا شد
۸۴۳
تنش جان کرد اندر دیده دلدار
۸۴۴
به یک ره هر دو گشته ناپدیدار
۸۴۵
تن و جان هردو محو یار گشتند
۸۴۶
حقیقت درنهان دلدار گشتند
۸۴۷
تن و جان هردو روی دوست دیدند
۸۴۸
تن و جان روی جانان بازدیدند
۸۴۹
تن و جان هر دو یکی گشت در ذات
۸۵۰
فقالوا ربّنا ربّ السّموات
۸۵۱
مر ایشانرا یکی دیدار بنمود
۸۵۲
نمود هر دوشان کل ذات بنمود
۸۵۳
شدند ایشان بیک ره جوهر کل
۸۵۴
برستند از جفای و رنج وز ذلّ
۸۵۵
دم دلدار چون یکی عیان شد
۸۵۶
تن و جان بیشکی در حق نهان شد
۸۵۷
نهان شد جان و تن اندر برِ یار
۸۵۸
نمود عشق جانان شد پدیدار
۸۵۹
نهان شد جان و تن جان با عیانست
۸۶۰
ولی این راز هر کس میندانست
۸۶۱
چو منصور آنچنان شد در حقیقت
۸۶۲
برفتش ازمیان دید شریعت
۸۶۳
طبیعت محو شد آنجا بیکبار
۸۶۴
نمود عشق جانان شد پدیدار
۸۶۵
نبُد منصور حق دیدار بنمود
۸۶۶
درون و هم برون اسرار بنمود
۸۶۷
اناالحق زد همی جمله شنودند
۸۶۸
کسانی کاندر این واقف نبودند
۸۶۹
مر او رامنع کردند از شریعت
۸۷۰
نمیدیدند اسرار حقیقت
۸۷۱
چنان مغرور بودند اندر اینجا
۸۷۲
که او رادر جنون دیدند و سودا
۸۷۳
مر او را میندانستند تحقیق
۸۷۴
که حق میگفت اناالحق بهر توفیق
۸۷۵
که ایشان را کند واقف ز اسرار
۸۷۶
چنان بودند در صورت گرفتار
۸۷۷
نمیدیدند راز حق درونش
۸۷۸
همی گفتند کافتادش جنونش
۸۷۹
جنونست آنچه او میگوید از خود
۸۸۰
نه نیکست این بیان و هست این بد
۸۸۱
جنونست اندر اینجا در دماغش
۸۸۲
درون دل فرو مانده چراغش
۸۸۳
جنونست اوفتاده در سر او
۸۸۴
بَد است این حال و اکنون نیست نیکو
۸۸۵
بیانش سخت بد افتاد اینجا
۸۸۶
مر او را هست بیشک رنج وسودا
۸۸۷
دماغش او خلل کرد است از جهل
۸۸۸
شد اکنون او در اینجا خوار و نااهل
۸۸۹
نگوید هیچکس او کو چنین گفت
۸۹۰
یقین دانیم کو نِی از یقین گفت
۸۹۱
چنین علمی که او را بود اینجا
۸۹۲
جنونش ناگهی بر بود زینجا
۸۹۳
جنونش ناگهی از ره بیفکند
۸۹۴
بسر او رادرون چه بیفکند
۸۹۵
جنونش در دل و جان زور کردست
۸۹۶
دو چشم ظاهرش راکور کردست
۸۹۷
جنونش بیخبر کردست در خویش
۸۹۸
شده دیوانه و لایعقل از خویش
۸۹۹
بباید ره گرفتن تا دوائی
۹۰۰
کنیم او را که باز آید صفائی
۹۰۱
دل او را از این سودای علّت
۹۰۲
که افتادست اندر رنج و محنت
۹۰۳
از این سودا مر او را وارهانیم
۹۰۴
که ما احوال این شه نیک دانیم
۹۰۵
همی گفتند از این شیوه سخنها
۹۰۶
همی دانست منصور آن بیانها
۹۰۷
حقیقت بایزید او را چو بشناخت
۹۰۸
حجاب از پیش روی خود برانداخت
۹۰۹
جمال بی نشان را یافت منصور
۹۱۰
که سر تا پای او پاره شده نور
۹۱۱
چنانش عاشق و سرمست کل یافت
۹۱۲
نظر میکرد و او را هستِ کل یافت
۹۱۳
حقیقت دید او را فرّ اللّه
۹۱۴
که پیدا گشته بود آنجای آن شاه
۹۱۵
حقیقت یافت با او آشنائی
۹۱۶
که دیدش بیشکی سرّ خدائی
۹۱۷
حقیقت چون نظر میکرد او دید
۹۱۸
نمیزد دم ز سبحانی و توحید
۹۱۹
حقیقت دید او را لامکانی
۹۲۰
که دم میزد در آن راز نهانی
۹۲۱
حقیقت دید او را آشنا یافت
۹۲۲
عیانش دید دید مصطفی یافت
۹۲۳
حقیقت یافت او را صاحب اسرار
۹۲۴
بخود میگفت ما را هست دلدار
۹۲۵
یقین دلدار این دیدست در خویش
۹۲۶
حجاب اینجایگه برداشت از پیش
۹۲۷
یقین خویش آنجا مینماید
۹۲۸
دل و جان عزیزان میرُباید
۹۲۹
یقین او واصل است و آمده کل
۹۳۰
که بیرون مان کند از رنج وز ذلّ
۹۳۱
یقین اوواصل است اندر نهانی
۹۳۲
حقیقت حق او اندر نهانی
۹۳۳
اناالحق میزند اندر دل او
۹۳۴
گشادست اندر اینجا مشکل او
۹۳۵
اناالحق میزند در جان او حق
۹۳۶
مر این باشد حقیقت راز مطلق
۹۳۷
از او اصل شوم اینجا مگر من
۹۳۸
از او یابم در اینجاگه خبر من
۹۳۹
از او واصل شوم بیشک من اینجا
۹۴۰
که برگوید مرا سر روشن اینجا
۹۴۱
از او واصل شوی کین راز جانست
۹۴۲
خداوند زمین و آسمانست
۹۴۳
درون جان او گویا شده یار
۹۴۴
ولیکن ازتمامت ناپدیدار
۹۴۵
درون جان او میگوید این سر
۹۴۶
ببینم مر ورا صورت بظاهر
۹۴۷
بطون اوست جانان رخ نموده
۹۴۸
بیک ره صورت او در ربوده
۹۴۹
اناالحق گوی صورت در میان نیست
۹۵۰
که این گفتار او جز جان جان نیست
۹۵۱
حقیقت جان جانانست این مرد
۹۵۲
درونش در اناالحق هست او فرد
۹۵۳
حقیقت جان جان گوید درونش
۹۵۴
که او بودست اینجا رهنمونش
۹۵۵
یقین بشناختم اکنون ورا باز
۹۵۶
من این اسرار میگویم کرا باز
۹۵۷
کنم پنهان و با شبلی بگویم
۹۵۸
درون جان و دل با خود بگویم
۹۵۹
که خواهندم بکردن بر ملامت
۹۶۰
گرفتست این زمان بیشک قیامت
۹۶۱
عوام الناس نادان و خرانند
۹۶۲
جز او اسرار او بیشک ندانند
۹۶۳
کجا داند کسی معنی این مرد
۹۶۴
که هست او اندر اینجا صاحب درد
۹۶۵
هر آنکو صاحب دردست داند
۹۶۶
که او این صورت حرف از که خواند
۹۶۷
هرآنکو صاحب دردست دیدست
۹۶۸
که بیشک حق در او گفت و شنید است
۹۶۹
مر این اسرار او را منکشف شد
۹۷۰
نمود او بجانان متّصف شد
۹۷۱
یکی میبیند این منصور اینجا
۹۷۲
سراسر در عیان نور اینجا
۹۷۳
یکی میبیند آن از جان شده پاک
۹۷۴
حقیقت محو کرده آب با خاک
۹۷۵
یکی میبیند و اندر یکی است
۹۷۶
یقین دارد حقیقت بیشکی است
۹۷۷
یکی دیدست در توحید اینجا
۹۷۸
گذرکرد است ازتقلید اینجا
۹۷۹
یکی دیدست کلّی بی نشان است
۹۸۰
ز دید خویش بی نام و نشان است
۹۸۱
یکی دیدست و یکرنگ است اینجا
۹۸۲
یقین بی نام و بی ننگ است اینجا
۹۸۳
یکی دیدست صورت ناپدید است
۹۸۴
حقیقت این زمان در دید دیدست
۹۸۵
یکی دیدست بیشک جمله را دوست
۹۸۶
شدست اینجای مغزش جملگی پوست
۹۸۷
یکی دیدست و در یکی قدم زد
۹۸۸
وجود بود خود جمله عدم زد
۹۸۹
یکی دیدست و دم زد در یکی او
۹۹۰
فدا گشتست اینجا بیشکی او
۹۹۱
یکی دیدست و سلطان گشت دایم
۹۹۲
ز ذات کل شدست اینجای قائم
۹۹۳
چو او یارست گفتارش خدایست
۹۹۴
حقیقت این زمان عین لقایست
۹۹۵
کنون تحقیق میدانم که یار است
۹۹۶
ولیکن چون کنم چون بیشمار است
۹۹۷
عوام الناس در غوغا فتادند
۹۹۸
بیک ره سوی او سرها نهادند
۹۹۹
نمیدانم کنون تا چون کنم من
۱٬۰۰۰
که این غوغای تن بیرون کنم من
۱٬۰۰۱
درون خانقه باید ببُردن
۱٬۰۰۲
بدست این مریدانش سپردن
۱٬۰۰۳
عوام از هر طرف آواره سازم
۱٬۰۰۴
پس آنگه درد خود را چاره سازم
۱٬۰۰۵
بسوی خانقه بردش نهان او
۱٬۰۰۶
بکنجی در نشاندش جان جان او
۱٬۰۰۷
مریدان بانگ زد با خلق بسیار
۱٬۰۰۸
از اینجاگاه گشتند جمله آوار
۱٬۰۰۹
سوی منصور شد در خانقه او
۱٬۰۱۰
زمانی در نشستش پیش شه او
۱٬۰۱۱
چنان منصور بد از شوق دلدار
۱٬۰۱۲
اناالحق گوی اندر ذوق دلدار
۱٬۰۱۳
که از هر دو جهان او بیخبر بود
۱٬۰۱۴
که یارش جملگی اندر نظر بود
۱٬۰۱۵
بجز جانان اباکس مینپرداخت
۱٬۰۱۶
بیک ره ازنظر برقع برانداخت
۱٬۰۱۷
اناالحق میزد اندر بایزید او
۱٬۰۱۸
دمادم میشد اینجا ناپدید او
۱٬۰۱۹
دگر پیدا نمیشد در بر دوست
۱٬۰۲۰
یکی بُد مغز او تحقیق با پوست
۱٬۰۲۱
یقین چون بایزید آنجا چنان دید
۱٬۰۲۲
مر او را در میان راز نهان دید