عطار · مظهرالعجایب

قصۀ جنگ خندق و کشته شدن عمرو بدست امیر کل امیر و شادمان شدن حضرت رسول(ص) و اصحاب از آن فتح کبیر

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شد یقین کانرد زمان مصطفی
۲
چند جنگ صعب شد اصحاب را
۳
پیش از جنگ احد این جنگ بود
۴
که زمین از خون دشمن رنگ بود
۵
جنگ خندق بود جنگ مشکلی
۶
در میانشان بود مرد پردلی
۷
عمرو عبدوُدّو سر دار همه
۸
پهلوانی پر دلی یار همه
۹
خود همین عمرو عرب بد پهلوان
۱۰
داد مردی او بداده در جهان
۱۱
اندر آن عصر و زمان چون او نبود
۱۲
اوب مردی تاج سلطانان ربود
۱۳
از سنان او دل خاره شکافت
۱۴
وز نهیبش مرگ جای خود نیافت
۱۵
او بمردی در جهان مشهور بود
۱۶
هر که جان می‌خواست از وی دور بود
۱۷
بود او را یک فرس چون برق شب
۱۸
کرده بود از هیبتش خورشید تب
۱۹
هر که او را بر چنان مرکب بدید
۲۰
از نهیبش زهره اندر تن درید
۲۱
بود او در ملک عالم کوه زور
۲۲
اوفکنده زور او در کوه شور
۲۳
گفت با لشکر که من فردابگاه
۲۴
این مدینه را کنم چون خاک راه
۲۵
آمدند از قهر و کف بر کف زدند
۲۶
گرد بر گرد مدینه صف زدند
۲۷
چو محمّد دید لشکر بی عدد
۲۸
گفت با خالق تو ما را کن مدد
۲۹
مردم مااندک و دشمن عظیم
۳۰
توبه رحمت کن مددمان ای کریم
۳۱
ما بتو امیدواریم ای اله
۳۲
ما بتو آورده‌ایم آخر پناه
۳۳
پس نبی فرمود خود اصحاب را
۳۴
بهر آسایش به شیخ و شاب را
۳۵
گرد بر گرد مدینه جر زنید
۳۶
در درون جر یکی خندق کنید
۳۷
تا که ماند امن این منزل تمام
۳۸
خود نباشد راه کس در این مقام
۳۹
از نهیبش مردمان ترسان شدند
۴۰
همچو برگ بیدهم لرزان شدند
۴۱
مصطفی فرمود کی یاران من
۴۲
خود بخوانید این زمان قرآن من
۴۳
تا خدا فتحی دهد ما را بر او
۴۴
این چنین فتحی که ناید غیر او
۴۵
مصطفی انّا فتحنا را بخواند
۴۶
جبرئیلش هم مددها میرساند
۴۷
ناگهان در تاخت آن ملعون گبر
۴۸
بر لب خندق خروشان همچو ببر
۴۹
نعرها زد تند و گفت ای مصطفی
۵۰
زود برخیز و بنزد من بیا
۵۱
تا کنیم امروز با هم حرب و جنگ
۵۲
تا که را افتد همه دنیا بچنگ
۵۳
من ز بهر تو به لشکر آمدم
۵۴
نه زبهر دیدن جر آمدم
۵۵
خود مرا پروای جر و قلعه نیست
۵۶
خود به پیش من مدینه حقه‌ایست
۵۷
کرده‌ام ویران هزاران قلعه بیش
۵۸
ز آنکه دارم در بغل اصنام خویش
۵۹
پس نبی فرمود با اصحاب خویش
۶۰
کو شده مردود همچون باب خویش
۶۱
هیچکس را نیست تاب جنگ او
۶۲
خویشتن را پس نگهدارید ازو
۶۳
درد ما را حق همی درمان کند
۶۴
کارها را عاقبت آسان کند
۶۵
بار دیگر نعره زد بر اهل دین
۶۶
با عمر گفتا که دارم با تو کین
۶۷
ز آنکه ترک لات و عزّی کرده‌ای
۶۸
ره بسوی دین احمد برده‌ای
۶۹
خیز و ترک دین احمدسازوآی
۷۰
تاکه باشد لات و عزّایت خدای
۷۱
پس فلان پیچید و خود را هیچ کرد
۷۲
و آنچنان هیبت فلان راگیج کرد
۷۳
مصطفی و اصحاب او حیران شدند
۷۴
بر در باری همه نالان شدند
۷۵
کای خداوندا توئی شاه دو دار
۷۶
از سر ما شرّ او را دور دار
۷۷
پس دگر فریاد زد او بر ملا
۷۸
گفت آن خورشید حقّ را ناسزا
۷۹
بُد علی پیش نبی حیران شده
۸۰
او زگفت آن لعین غرّان شده
۸۱
گر چه کودک بود در کاخ سترگ
۸۲
لیک آن شه بود در معنی بزرگ
۸۳
گر بصورت بود آن کودک ولی
۸۴
لیک بد نور بزرگی زو جلی
۸۵
قصّهٔ سلمان مگر نشنیده‌ای
۸۶
یا که دشت ارژنه نادیده‌ای
۸۷
آنکه داده قرض اعرابی شتر
۸۸
جام کوثر خود بدست اوست پر
۸۹
هیچ میدانی عرابی و شتر
۹۰
این معانی هست غلطان همچو درّ
۹۱
هیچ میدانی که اژدر دادخواست
۹۲
و آنچنان دادی ز عالم مر که راست
۹۳
هیچ میدانی که حیه کی درید
۹۴
واین هدایت او بحدّ مهد دید
۹۵
هیچ میدانی که معجز آن کیست
۹۶
واین همه مدح و ثنا در شأن کیست
۹۷
قصّهٔ سلمان و دشت ارژنه
۹۸
بشنو و خوردش مبین اندر تنه
۹۹
آنکه اندر کعبه از مادر بزاد
۱۰۰
آنکه بر باز او کبوتر را نداد
۱۰۱
خود نهاد او پای بر کتف رسول
۱۰۲
کرد از کل جهانش حق قبول
۱۰۳
پیش کوران گرچه کودک می‌نمود
۱۰۴
او بمعنی ملک دین را میربود
۱۰۵
که بُده خود تاجدار انّما
۱۰۶
که بُده در ملک معنی هل اتا
۱۰۷
که بده قرآن ناطق در بیان
۱۰۸
که شده در لو کشف اسراردان
۱۰۹
کیست باب علم ازگفت رسول
۱۱۰
خود کرا بوده است در عالم بتول
۱۱۱
پس امیرمؤمنان گفت ای نبی
۱۱۲
نیست غیر از اذن جنگم مطلبی
۱۱۳
هست عمرو اندر جهان جاهلی
۱۱۴
ظلم و کفر از صورت او منجلی
۱۱۵
ده اجازت تا روم نزدیک او
۱۱۶
و این جهان را تنگ گردانم بر او
۱۱۷
گفت پیغمبر اجازت کی دهم
۱۱۸
ز آنکه جانی در درون این تنم
۱۱۹
من نخواهم جان خود رفتن ز تن
۱۲۰
ای شده اندر بدن چون جان من
۱۲۱
پس دگر زد نعرهٔ سخت آن لعین
۱۲۲
گفت از لاتم تو می‌ترسی یقین
۱۲۳
من نترسم از تو ونه از خدات
۱۲۴
آمدم پیش تو از قلعه برات
۱۲۵
پیش لات و عزّیم آ بی سخن
۱۲۶
تا ببینی تو خدایم را چو من
۱۲۷
خیز و بهر جنگ پیش من بیا
۱۲۸
تاکرا نصرت دهد این دم خدا
۱۲۹
هر کرا نصرت بود حق ز آن اوست
۱۳۰
جملهٔ آفاق در فرمان اوست
۱۳۱
مرتضی جوشید بر خود همچو شیر
۱۳۲
سوی آن ملعون روان شد اودلیر
۱۳۳
نعره‌ای زد جست از خندق امیر
۱۳۴
آنکه بودی در دو عالم بی‌نظیر
۱۳۵
عمرو عبدود چون آن نعره شنید
۱۳۶
خویش را از جان خود بیگانه دید
۱۳۷
عمرو را آن نعره خود بردار کرد
۱۳۸
همچو الماسی که در جان کار کرد
۱۳۹
گفت این کودک عجایب مظهریست
۱۴۰
پهلوانیّ مرا او درخوریست
۱۴۱
زوجهٔ او دختری چون مه کنم
۱۴۲
بر سر این لشکر او راه شه کنم
۱۴۳
بلکه من خود تاج و تخت خویش را
۱۴۴
میکشم در پیش او بی ماجرا
۱۴۵
چون شه عالم به پیش او رسید
۱۴۶
عمرو آن شه را بظاهر خورد دید
۱۴۷
گفت کودک نام خود با من بگو
۱۴۸
کز عرب شخصی ندیدم مثل تو
۱۴۹
کودک و چست و نکوروی ودلیر
۱۵۰
نعرهٔ تو تند باشد همچو شیر
۱۵۱
پس امیرمؤمنان گفت ای دغا
۱۵۲
نام من باشد علی مرتضی
۱۵۳
عمرو چون بشنید نام مرتضی
۱۵۴
گفت دردا و دریغا حسرتا
۱۵۵
من بدان بودم که شاهی بخشمت
۱۵۶
دختر خود گر بخواهی بخشمت
۱۵۷
لیک خویش مصطفائی چون کنم
۱۵۸
دیدهٔ خود را ازین پر خون کنم
۱۵۹
پس امیرمؤمنان گفتا باو
۱۶۰
ترک دین خود بگوی و شو نکو
۱۶۱
گر بدین مصطفی بندی کمر
۱۶۲
بر دهد شاخ امید تو ثمر
۱۶۳
آن لعین گفتا که ای کودک برو
۱۶۴
زآنکه دارم دل به پیش تو گرو
۱۶۵
دوستت دارم کنم رحمت از آن
۱۶۶
که تو هستی چست و زیبا و جوان
۱۶۷
می نریزم ز آن سبب من خون تو
۱۶۸
کز تهوّر آمدی پیشم نکو
۱۶۹
نعره بر وی زد شه اسراردان
۱۷۰
گفت زان نام خدایم بر زبان
۱۷۱
ورنه دنیا را ز تو خالی کنم
۱۷۲
پر زگوهرهای اجلال کنم
۱۷۳
گفت عمروش آنچه گفتی این زمان
۱۷۴
کس نگفته پیش من اندر جهان
۱۷۵
رو که آید ازدهانت بوی شیر
۱۷۶
ورنه می‌کردم ترا این دم اسیر
۱۷۷
صد هزاران رستم و کی بنده‌ام
۱۷۸
همچو ایشان صدهزار افکنده‌ام
۱۷۹
تو همی گوئی خدا گوشو چو من
۱۸۰
این مگو هرگز نگویم این سخن
۱۸۱
رو به ترک این سخن گو جان ببر
۱۸۲
ورنه در بازی در این دم جان وسر
۱۸۳
پس علی مرتضی گفت ای پلید
۱۸۴
نیستی در عالم از ارباب دید
۱۸۵
در میان ما و تو تیغ است تیغ
۱۸۶
شد ز ظلم تو مدینه زیر میغ
۱۸۷
آن لعین شد تند و گفت ای ناگزیر
۱۸۸
سویت آمد تیغ خونریزم بگیر
۱۸۹
چون امیر آن تیغ را بر سر بدید
۱۹۰
تند بر جست و سپر بر سر کشید
۱۹۱
تیغ او خود و سپر را بردرید
۱۹۲
در گذشت ازخود و بر فرقش رسید
۱۹۳
چون خدا بودی بهر جایاورش
۱۹۴
جبرئیل آمد نگهبان سرش
۱۹۵
تیغ او بر فرق حضرت ایستاد
۱۹۶
تیغ بشکست و دو پاره اوفتاد
۱۹۷
گفت حیدر کی پلید نابکار
۱۹۸
ضرب خود راندی و کردی کارزار
۱۹۹
من هم از بهر تو تیغی درکشم
۲۰۰
وز تو فریاد و دریغی درکشم
۲۰۱
حمله زد گفتا بگیر این ذوالفقار
۲۰۲
دان که هستم من شه دلدل سوار
۲۰۳
چون شنید او از امیر این یک سخن
۲۰۴
گفت کای کودک تو کار خود بکن
۲۰۵
من فکندم بر سرت آنگو نه تیغ
۲۰۶
کوه را صدپاره کردی بی‌دریغ
۲۰۷
در سرت از تیغ تیزم چاک نیست
۲۰۸
وز چنان شمشیر هیچت باک نیست
۲۰۹
حیدر از نام خدا فریاد زد
۲۱۰
تیغ زد بر فرق آن ملعون رد
۲۱۱
از سپر وز خود و از فرقش گذشت
۲۱۲
شد دو نیمه زودو از اسبش بکشت
۲۱۳
خود دونیمه گشت و اسبش شد دو نیم
۲۱۴
تیغ آن شه بر زمین آمد مقیم
۲۱۵
تا بگاو و ماهی او بی قیل شد
۲۱۶
در میان حایل پر جبریل شد
۲۱۷
پس ندا آمد باحمد از الاه
۲۱۸
کین سخن بشنو زماهی تا بماه
۲۱۹
لافتی الّا علی را گوشدار
۲۲۰
گوی خود لاسیف الاّ ذوالفقار
۲۲۱
مصطفی گفت این حدیث با صفا
۲۲۲
از سر تحقیق با سلطان ما

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.