عطار · مظهرالعجایب

تمثیل آنکه هرکرا جوهر قابلیت معنی هست پاک سخن را بهتر از جواهر قیمتی داند و خودرا بنافرمانی از نظر پادشاهان معنی نیفکند

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شاه غازی شاه محمود آنکه داشت
۲
برجهان حکم نکونامی گذاشت
۳
بود شاه عادل و بس هوشمند
۴
هیچ خلقی را نبوده زو گزند
۵
صیت عدلش در جهان مشهور بود
۶
زنگ ظلمت از دل او دور بود
۷
داشت سلطان در جهان یک جوهری
۸
گوهری در بحر معنی مظهری
۹
بود او را یک غلام راز دان
۱۰
نام او را خود ایاز خاص خوان
۱۱
گفت سلطان خود ایاز خاص را
۱۲
رو طلب کن جوهروقّاص را
۱۳
جوهری اندر خزینه خاص بود
۱۴
نام آن جوهر یقین وقّاص بود
۱۵
آن جواهر را بگویم کز که بود
۱۶
وز که آمدآن جواهر در وجود
۱۷
خود سلیمان داشت آن جوهر نگین
۱۸
زو رسیده تا به آن و تا به این
۱۹
خود تبرّک بود آن جوهر بدهر
۲۰
صدهزاران کُشته گشته زو بزهر
۲۱
گوهری بود او و روشن همچو خور
۲۲
کرده او را اهل دنیا نام دُر
۲۳
رفت ایاز و در خزینه گشت زود
۲۴
یافت جوهر راکه سلطان می‌نمود
۲۵
پس بد او درّی بزرگ و قیمتی
۲۶
هرکرا باشد ندارد محنتی
۲۷
گفت سلطان کن بهایش از قیاس
۲۸
ز آنکه هستی در جهان جوهرشناس
۲۹
گفت ایاز خاص کی سلطان جود
۳۰
من بگویم خود بهایش هرچه بود
۳۱
لیک سرّی اندر او موجود هست
۳۲
دردل آن سرّی از معبود هست
۳۳
گر نبودی آن بهایش کردمی
۳۴
آنچه مقصود تو بودی گفتمی
۳۵
گفت سلطانش که آن سر را بگو
۳۶
تا شوم دانا بر آن معنی نگو
۳۷
گفت ایازش گر کنی تصدیق تو
۳۸
من بگویم تاکنی تحقیق تو
۳۹
قرنها بوده است این سر خود نهان
۴۰
می‌شوداندر زمان تو عیان
۴۱
در درونش کرم بی برگی بود
۴۲
در دهان او مگر برگی بود
۴۳
رو تو بشناس این در معنیّ خود
۴۴
تانیفتی دور از تقویّ خود
۴۵
چیست درّ و کرم در معنی بگو
۴۶
گر نمی‌دانی مرو در کوی او
۴۷
جسم دُردانِ کرم عقل و برگ عشق
۴۸
کی توانم کرد هرگز ترک عشق
۴۹
عشق چبود معنی عرفان جهان
۵۰
این معانی در میان جان بدان
۵۱
شد درون جوهرم عشقش نهان
۵۲
لیک در مظهر کنم او را عیان
۵۳
چونکه این سرّ از ایاز آن شه شنید
۵۴
گفت می‌خواهم شود این سرّ پدید
۵۵
بشکنم او را بدست خویش زود
۵۶
تا عیان گردد که پنهانی چه بود
۵۷
خود درون گوهر است آن سرّ غیب
۵۸
من برون آرم از آن چون زرزجیب
۵۹
گفت بامیری که بودی قدرتش
۶۰
بشکن این گوهر مبین در قیمتش
۶۱
گفت امیر اشکستنش از عقل نیست
۶۲
این جواهر خود خراج ملکتی است
۶۳
نشکنم گفتا که هست ازعقل دور
۶۴
تو خراج ملک را مشکن بزور
۶۵
کرد امروگفت سلطان کی ایاز
۶۶
بشکن این جوهر که بینم سرّ راز
۶۷
تا ببینم کرم و برگش را عیان
۶۸
زآنکه بوده سالها این سرّ نهان
۶۹
چون ایاز از امر سلطان درشکست
۷۰
جمله میران را برفت از کار دست
۷۱
که چرا بشکستی این در را علن
۷۲
گفت از امر شه است اینت سخن
۷۳
من ز گفت شه شکستم درّ او
۷۴
گفت او درّ است و این دانم نکو
۷۵
چون شما از امر شه لب بسته‌اید
۷۶
درّ گفت شاه را بشکسته‌اید
۷۷
خود شما صورت همی بینید و جسم
۷۸
ز آنکه نشناسید معنی را ز اسم
۷۹
من ز معنی گفتم این اسرار را
۸۰
تو بصورت خود مبین گفتار را
۸۱
من ز گفتار کسی گویم سخن
۸۲
برکنم بنیاد بد ازبیخ و بن
۸۳
زآنکه او اسرار در نیکیم داد
۸۴
وین چنین گنجی بجان من نهاد
۸۵
هست این اسرار معنی‌ام بجوش
۸۶
میکنم در عالم معنی خروش
۸۷
جوهر ذاتم که اشکستش نبود
۸۸
درمعانی همّت پستش نبود
۸۹
جوهر من خود لدنّی آمده است
۹۰
نه چو ن جوهر که کونی آمده است
۹۱
جوهر معنی من در بحر عشق
۹۲
غوطه‌ای خورده بدیده شهر عشق
۹۳
چون برون آمد ز جوهر کرمکی
۹۴
شاه گفتا با ایازش نرمکی
۹۵
کاین زمان گردید بر من این عیان
۹۶
کرمکی یک برگ دارد در دهان
۹۷
جوهر معنیّ من گوید سخن
۹۸
رو تو اسرار خدا را گوش کن
۹۹
جوهر معنیّ من گوید بتو
۱۰۰
تا بکی باشی چو صورت تو بتو
۱۰۱
جوهر معنی من گوید که رو
۱۰۲
پیش عشاق رخم کن جان گرو
۱۰۳
جوهر معنی من این رمز گفت
۱۰۴
رو تو با اهل خدا میباش جفت
۱۰۵
جوهر معنی من معنی شکافت
۱۰۶
وز شکاف آن معانی عشق یافت
۱۰۷
جوهر معنی من از عشق گفت
۱۰۸
این چنین اسرار زو باید شنفت
۱۰۹
جوهر معنی من خود یار دید
۱۱۰
نه چو تو خوددید و او اغیار دید
۱۱۱
جوهر معنی من مظهر شده
۱۱۲
همچو درّی در صدف گوهر شده
۱۱۳
ای که مهر تست در جان نور من
۱۱۴
ای تو گشته ناظر و منظور من
۱۱۵
مهر تو در کام جانم ریخته
۱۱۶
جان بمهرت از ازل آمیخته
۱۱۷
جوهر ذاتت بود عالی بسی
۱۱۸
پی نخواهد برد بر ذاتت کسی
۱۱۹
چون ایاز این لطفها از شه شنید
۱۲۰
خویش راکمتر ز خاک راه دید
۱۲۱
گفت شاها بندهٔ خاص توام
۱۲۲
در هواداریت رقّاص توام
۱۲۳
من تمام ازخود برونم آمده
۱۲۴
در ره عشقت زبونم آمده
۱۲۵
در زبان و در بیان من توئی
۱۲۶
آشکارا ونهان من توئی
۱۲۷
جز خداوند جهان در پیش و پس
۱۲۸
غیر تو دیگر نبینم هیچکس
۱۲۹
چونکه شد بشنید این راز از ایاز
۱۳۰
ز آتش غیرت در آمد در گداز
۱۳۱
گفت هستی تو بجای جان من
۱۳۲
با تو یک شخصیم در یک پیرهن
۱۳۳
این سخن را عشق می‌گوید تمام
۱۳۴
تا شوند آگاه ازین هر خاص و عام
۱۳۵
منکران عشق کوران رهند
۱۳۶
هرکسی را کی چنین می میدهند
۱۳۷
جوهر معنی به بینایان دهند
۱۳۸
این سعادت کی برعنایان دهند
۱۳۹
جوهر معنی من عالم گرفت
۱۴۰
تو نپنداری همین آدم گرفت
۱۴۱
جوهر معنیّ من حقّ ساخته
۱۴۲
دین ودنیا را به یک جو باخته
۱۴۳
جوهر معنی من شادان شده
۱۴۴
همچو نوری در میان جان شده
۱۴۵
جوهر معنی من انسان شده
۱۴۶
غرقه در دریای بی‌پایان شده
۱۴۷
جوهر معنی من واصل شده
۱۴۸
جوهر ذاتم ازو حاصل شده
۱۴۹
جوهر معنی من عطّار شد
۱۵۰
زآنکه او با دین احمد یار شد
۱۵۱
جوهر معنی من کرّار شد
۱۵۲
ز آنکه او از دید حق دیندار شد
۱۵۳
جوهر معنی من توحید گفت
۱۵۴
سرّ اسرار خدا ازدید گفت
۱۵۵
جوهرمعنی من ایمان شده
۱۵۶
همچو درّی در میان جان شده
۱۵۷
جوهر معنی من واصل شده
۱۵۸
جوهر ذاتم ازو حاصل شده
۱۵۹
جوهر معنی من زو راه یافت
۱۶۰
ز آنکه او از سرّ حق آگاه یافت
۱۶۱
جوهر معنی من مظهر شده
۱۶۲
در میان عینها انور شده
۱۶۳
جوهر معنی من خود نور دید
۱۶۴
همچو موسائی که او بر طور دید
۱۶۵
جوهر معنی من حقدان شده
۱۶۶
فی المثل از کفر با ایمان شده
۱۶۷
جوهر معنی من شاداب شد
۱۶۸
ز آنکه در بحر نبی غرقاب شد
۱۶۹
جوهر معنی من از احمد است
۱۷۰
زآنکه او از رحمت حق سرمداست
۱۷۱
جوهر معنی من شاه ولی است
۱۷۲
زآنکه درعین محمّد چون علی است
۱۷۳
جوهر معنی من ایشان بُدند
۱۷۴
ز آنکه ایشان معنی جانان بُدند
۱۷۵
جوهر معنی من انسان شده
۱۷۶
همچو حیدر رحمت رحمن شده
۱۷۷
جوهر معنی من زو نور شد
۱۷۸
جوهر ذاتم از او مشهور شد
۱۷۹
جوهر معنی من از مظهر است
۱۸۰
در درون این صدف چون گوهر است
۱۸۱
جوهر معنی من اصلی بود
۱۸۲
ز آنکه اورا با علی وصلی بود
۱۸۳
جوهر معنی من معنی اوست
۱۸۴
این معانی را یقین می‌دار دوست
۱۸۵
جوهر معنی من از اصل بود
۱۸۶
زآنکه با او شاه مردان وصل بود
۱۸۷
جوهر معنی من دریا شده
۱۸۸
واندر آن دریا بسی غوغا شده
۱۸۹
جوهر معنی من از کین گذشت
۱۹۰
زآنکه شاهش بر دل مسکین گذشت
۱۹۱
جوهر معنی من اسرار شد
۱۹۲
همره منصور خود بر دار شد
۱۹۳
جوهر معنی من آدم بُد است
۱۹۴
ز آنکه او در دین حق محرم بُد است
۱۹۵
جوهر معنی من طوفان شده
۱۹۶
همچو نوح از کشتی عرفان شده
۱۹۷
جوهر معنی من داود بخت
۱۹۸
بوده او رادر معانی تاج و تخت
۱۹۹
جوهر معنی من جان یافته
۲۰۰
چون سلیمان ملک و فرمان یافته
۲۰۱
جوهر معنی من سرّ جلیل
۲۰۲
این معانی ظاهر از ذات جلیل
۲۰۳
جوهر معنی من برهان نمود
۲۰۴
همچو اسمعیل جان قربان نمود
۲۰۵
جوهر معنی من اسحق بود
۲۰۶
زآنکه اودر ملک معنی طاق بود
۲۰۷
جوهر معنی من خندان شده
۲۰۸
ز آنکه یعقوبم بسی گریان شده
۲۰۹
جوهر معنی من آگاه بود
۲۱۰
زآنکه او با یوسف اندر چاه بود
۲۱۱
جوهر معنی من ز آن صالح است
۲۱۲
کین چنین ناقه ز جان صالح است
۲۱۳
جوهر معنی من همراه بود
۲۱۴
همچو جرجیسی که با الله بود
۲۱۵
جوهر معنی من پاک آمده
۲۱۶
همچو ادریسی که چالاک آمده
۲۱۷
جوهر معنی من برکوه تافت
۲۱۸
موسی اندر کوه از آن انوار یافت
۲۱۹
جوهر معنی من با خاک گفت
۲۲۰
همچو یوشع سرّ معنی در نهفت
۲۲۱
جوهر من سرّ غیبی را نمود
۲۲۲
بعد از آن راز شعیبی را نمود
۲۲۳
جوهر معنی من دریای شوق
۲۲۴
همچو الیاس او گرفته جام ذوق
۲۲۵
جوهر معنی من مات آمده است
۲۲۶
همچو عیسی جوهر ذات آمده است
۲۲۷
جوهر معنی من خضر نبی
۲۲۸
صاحب اسرار کشتی و صبی
۲۲۹
جوهر معنی من چون جوش کرد
۲۳۰
همره ذوالکفل عرفان نوش کرد
۲۳۱
جوهر معنی من آمد پدید
۲۳۲
زآنکه احمد را چو بحر نور دید
۲۳۳
جوهر معنی من شد سرّ صور
۲۳۴
چون علی شد واصل دریای نور
۲۳۵
جوهر معنی من گفت از حسن
۲۳۶
زآنکه اودر جان من دارد وطن
۲۳۷
جوهر معنی من چون عشق دید
۲۳۸
گفت حسینی مذهبم دارم دو عید
۲۳۹
جوهر معنی من دارد ظهور
۲۴۰
زین عبّاد است در جانم چو نور

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.