عطار · مظهرالعجایب

تشویق نمودن مستعداد بولایت حضرت شاه مردان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چون بدین مصطفی همره شوی
۲
از طریق مرتضی آگه شوی
۳
هرچه گفتار کلام است و حدیث
۴
گوش کن مشنو سخن از هر خبیث
۵
رو توبیعت کن باولاد رسول
۶
تا کند الله ایمانت قبول
۷
هرچه فرمایند میکن تو بجان
۸
تو بجان کن آنچه گویندت عیان
۹
خود ورای رأی ایشان راه نیست
۱۰
گر روی ره غیر آن جز چاه نیست
۱۱
چاه چبود چاه خسران چاه ویل
۱۲
گفتمت حرفی ببینش چون سهیل
۱۳
آن سهیلی کز یمن بر هر که تافت
۱۴
از شعاعش بوی دید ور نگ یافت
۱۵
بوی و رنگ از حبّ آل مصطفی است
۱۶
هر که دید او سرخ روی دو سراست
۱۷
هرکرا چیزی بخاطر خوش بود
۱۸
دفتری سازد که ظاهر خوش بود
۱۹
رو تو غیر از راستی چیزی مگو
۲۰
زآنکه باشد این بعالم خود نکو
۲۱
هر که او دفتر بقلاّبی کشید
۲۲
عاقبت خود را بخلاّبی کشید
۲۳
ای برادر خط بقلاّبی بکش
۲۴
پیش قلّابان فکن این غلّ و غش
۲۵
عالمی از دست خط گمره شدند
۲۶
جمع دیگر بر خطوط شه شدند
۲۷
خطّ شه با خطّ احمد جمع کن
۲۸
بعد از آن چون نور ایمان شمع کن
۲۹
هست قلّابی خلاف دین همه
۳۰
چیست چندین رسم و این آئیین همه
۳۱
رسم و آئین را گذار و راست باش
۳۲
باش یک روی و مکن این راز فاش
۳۳
راست قول مصطفی و مرتضی است
۳۴
غیر این هر کس که کرد او برنخاست
۳۵
راه احمد راه حق دان بی‌گزاف
۳۶
راه دوزخ دان ره اهل خلاف
۳۷
خط کلام است و حدیث است و ورع
۳۸
نیست حاصل دیگران را جز جزع
۳۹
هیچ میدانی که در عالم چه شد
۴۰
این همه بدعت بعالم از که شد
۴۱
از کسی کو راه حق پوشید و رفت
۴۲
آستان دوزخ او بوسید و رفت
۴۳
رو تو بی‌حکم خدا کاری مکن
۴۴
خویش را درضدّ چو مرداری مکن
۴۵
هر که از دین نبی بیزار شد
۴۶
او نجس گردید چون مردار شد
۴۷
هرکه او در راه دین تقصیر کرد
۴۸
خویشتن را درجوانی پیر کرد
۴۹
هرکه او آید بهمراهی ما
۵۰
جای او باشد بهشت باصفا
۵۱
هر که با او یار شد او یار دید
۵۲
کور شد آنکه ورا اغیار دید
۵۳
هرچه در عالم بظاهر حاضر است
۵۴
تو یقین میدان که فانی آخر است
۵۵
تو بظاهر نیک باش و نیک رو
۵۶
تا بباطن تو شوی معنی شنو
۵۷
رو مقام بیخودی راگوشه کن
۵۸
وآنگهی گفتار ما را توشه کن
۵۹
غیر ایشان نیست هادی ای عزیز
۶۰
گر تو بینی ناکسی و بی تمیز
۶۱
تو کناره گیر از شهر بدان
۶۲
رو بصحرا آر و خود را وارهان
۶۳
هست صحرا و ادئی بس با حضور
۶۴
دیدهٔ اغیار از آنجا مانده دور
۶۵
هست صحرا جای امن و باصفا
۶۶
هر که آمد رفت از اهل وفا
۶۷
هست صحرا آنکه گل روید از او
۶۸
اهل معنی نکته‌ها گوید از او
۶۹
غیر را آنجانباشد هیچ راه
۷۰
خار نبوددر میان آن گیاه
۷۱
چون برون آیی تو از شهر بدن
۷۲
اندر آن صحرا روی بی‌خویشتن
۷۳
بوی حبّ مرتضی مستت کند
۷۴
در بهشت عدن پابستت کند
۷۵
خانه و شهر بدن ویران کنی
۷۶
همچو گل جا در میان جان کنی
۷۷
رو تو نیکو باش و هرجا باش باش
۷۸
زآنکه این معنی نباشد بی‌بلاش
۷۹
رو بلای آسمانی را بخر
۸۰
تا که یابی از بلای او ثمر
۸۱
گر بلا ازوی بود نیکو بود
۸۲
خود بلای تو همه از تو بود
۸۳
هر بلا کز وی بیاید خوش بود
۸۴
بر سر تو خود بلای تو بود
۸۵
رو مکن با اهل حق جنگ و نزاع
۸۶
گر کنی حشر تو باشد باسباع
۸۷
حیف باشد خود که شیطان در جهان
۸۸
خود تووسواسی شوی با این و آن
۸۹
رو تو از وسواس شیطان دور باش
۹۰
تا ببینی با نبی در یک قباش
۹۱
گر بصورت دردومظهر جلوه کرد
۹۲
مظهر ما در دو عالم هست فرد
۹۳
هست بینا آنکه راه حق رود
۹۴
کور گردد آنکه اوبردق رود
۹۵
رو بحجّت کار کن با شاه حق
۹۶
زآنکه اعمی را نباشد راه حق
۹۷
راه حق از معصیت گردد خراب
۹۸
من زجور تو دلی دارم کباب
۹۹
ساختی یک خانه را هفتاد در
۱۰۰
سر بسر ازدین احمد بیخبر
۱۰۱
باب یک دانم بگفت مصطفی
۱۰۲
مصطفا گفتا علیٌ بابها
۱۰۳
خود برآ از باب او درعلم حق
۱۰۴
تا بری از جمله صدّیقان سبق
۱۰۵
رو ازین در تو بشهر مصطفا
۱۰۶
تا ببینی جنّت و فردوس را
۱۰۷
چونکه جنّت خواستی با حق گرو
۱۰۸
رو تو فتّاح علیم از حق شنو
۱۰۹
ز آنکه حق دانا ز سرّ خلق شد
۱۱۰
در درون جبّه و هر دلق شد
۱۱۱
من درون جبّه دیدم شاه را
۱۱۲
از درون یابم بسویش راه را
۱۱۳
گر بدین و مذهبش تونگروی
۱۱۴
در حقیقت مرتد و ملعون شوی
۱۱۵
مذهب غیر از دلت بیرون دوان
۱۱۶
در دلت نهری ز ایمان کن روان
۱۱۷
مذهب شه را بدان و راه جو
۱۱۸
تا که باشد علم شرع تو نکو
۱۱۹
من براه اهل ملّت رفته‌ام
۱۲۰
بر همه اطوار سنّت رفته‌ام
۱۲۱
سنّت پیغمبر و ملّت یکیست
۱۲۲
راه حیدر را در این خود کی شکیست
۱۲۳
هست مهر شاه مردانب ر دلم
۱۲۴
قرنها این بُد سرشته در گلم
۱۲۵
تا که گفت آنشاه من با من سخن
۱۲۶
عیب من در این سخنها تو مکن
۱۲۷
آنچه او گفته است من خود آن کنم
۱۲۸
غیر دینش را همه ویران کنم
۱۲۹
تو زدین او بکن یک خانه‌ای
۱۳۰
واندر آنجا جای ده جانانه‌ای
۱۳۱
مایهٔ تو گنج حبّ او بود
۱۳۲
در دو عالم مایهٔ نیکو بود
۱۳۳
گنج و مایهٔ حبّ او باشد ترا
۱۳۴
چون نداری گنج گردی بینوا
۱۳۵
خانهٔ تو خانهٔ شیطان بود
۱۳۶
پیش تو دیو لعین رحمان بود
۱۳۷
جامده در خانه بغض و کینه را
۱۳۸
تیره از ظلمت مساز آئینه را
۱۳۹
هرکه بر دین شه مردان برفت
۱۴۰
از جهان میدان که با ایمان برفت
۱۴۱
خانهٔ دل را ز غیرت پاک کن
۱۴۲
وآنگهی رو جان دشمن چاک کن
۱۴۳
جان دشمن چاک کردم زین سخن
۱۴۴
زآنکه دشمن را نباشد بیخ و بن
۱۴۵
من سخن ازدانش او گفته‌ام
۱۴۶
وز عطایش درّ معنی سفته‌ام
۱۴۷
ور نه از عطّار کی آید سخن
۱۴۸
این معانی را بدان و فهم کن
۱۴۹
در درون خود آتش شوقش بود
۱۵۰
در میان جان من ذوقش بود

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.