عطار · مظهرالعجایب

تمثیل در فواید خاموشی و گوش کردن پند استاد و یک جهت بودن در آن و بیان استعداد جبلی مستعدان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
پادشاهی بود احمد نام او
۲
رونق اسلام در ایّام او
۳
پادشاهی عادل و با فضل و داد
۴
خاص و عام دهر پیشش سر نهاد
۵
در زمان او همه اهل علوم
۶
شادمان بودند در هر مرز وبوم
۷
هیچکس در ملک او غمگین نبود
۸
زانکه لطفش عام گشته دروجود
۹
مرهم درد دل درویش بود
۱۰
بوددایم پیش حق اندر سجود
۱۱
دایماً می‌خواست از حق یک پسر
۱۲
داد وی را حق تعالی یک گهر
۱۳
گوهری از صلب او موجود ساخت
۱۴
وآنگه او را عابد و معبود ساخت
۱۵
قابل و بس عاقل و بسیار دان
۱۶
داشت استعداد و شد اسراردان
۱۷
چون بحدّ چارده اندر رسید
۱۸
خود پدر او را بجان می‌پرورید
۱۹
یوسف اندر حسن وداود از نفس
۲۰
دیدن او خلق را می‌شد هوس
۲۱
صدهزاران دل اسیر غمزه‌اش
۲۲
بود سلطان جهان خود بنده‌اش
۲۳
دانهٔ خالش هزاران دام داشت
۲۴
جان آدم را درو آرام داشت
۲۵
مردم چشمش دل عشّاق برد
۲۶
طاق ابرویش ز عالم طاق برد
۲۷
صدهزاران دل ازو بُد بیقرار
۲۸
عشق او می‌کرد جانها را شکار
۲۹
چشم خویش فتنهٔ عالم شده
۳۰
قدّ خویش سایهٔ آدم شده
۳۱
صد هزاران دل ازو در موج خون
۳۲
غوطه خوردند و یکی نامد برون
۳۳
آفتاب از رشک عکسش تاب زد
۳۴
خود سهیل طلعتش بر آب زد
۳۵
صد هزاران بنده‌اش زرّین کمر
۳۶
تاج سلطانی بدش خود زیر سر
۳۷
صد هزاران اسب تازیّ و شتر
۳۸
بیش بودش با دو صد صندوق درّ
۳۹
عشق اودر جمله دلها نقش بست
۴۰
توبهٔ ارباب تقوی را شکست
۴۱
خلق از عشقش ز قید عقل رست
۴۲
در هوایش گشت خلقی بت پرست
۴۳
لیک گنجی داشت در دل از علوم
۴۴
گنج دنیا پیش آن سیمرغ بوم
۴۵
عرض می‌کردند بر وی گنج و مال
۴۶
او از آن میبود دایم در ملال
۴۷
گفت یابم رنج من از عرض گنج
۴۸
گنج معنی بایدم نی گنج رنج
۴۹
بود او را عقل لقمان حکیم
۵۰
در میان اهل عرفان بُد سلیم
۵۱
روی او بود آیت صنع الاه
۵۲
بود بر رویش دو چشم او گواه
۵۳
عقل انسان لال گشته پیش او
۵۴
جمله شاهان جهان درکیش او
۵۵
چون بدید آن شاه کیخسرو نشان
۵۶
آن پسر را مستعدیّ آن چنان
۵۷
گفت یا رب این نعیم خلد را
۵۸
رهنما شو سوی مردی مقتدا
۵۹
مقتدائی کودلیل حق بود
۶۰
در ره حق رهبر مطلق بود
۶۱
باشد او واقف ز گفتار نبی
۶۲
در طریقت راه او راه ولی
۶۳
او بدین مصطفی محکم بود
۶۴
در طریق مرتضی محرم بود
۶۵
پس طلب کرد این چنین شیخی بدل
۶۶
باشد آنکس در معانی جان ودل
۶۷
مدّتی در این هوس افسرده بود
۶۸
کی زمانی زین طلب آسوده بود
۶۹
عاقبت گفتش یکی مقبول راه
۷۰
هست مردی عارف اندر ملک شاه
۷۱
هست روشن ملک تو ازنطق او
۷۲
از همه دنیا بحق آورده رو
۷۳
وانماید زو همه اسرار حق
۷۴
لی مع الله آمده درآن ورق
۷۵
فاضل و عرفان شعاری واقفی
۷۶
بر همه سرّ معانی عارفی
۷۷
شاه مردی را بنزد خویش خواند
۷۸
گفت عرض بندگی باید رساند
۷۹
از من بیدل بر صاحبدلی
۸۰
گو که دارد ذوق تو یک مقبلی
۸۱
رفت آن مرد و سخن از راه گفت
۸۲
پیش عارف شد سخن از شاه گفت
۸۳
گفت شه را چون شنید آمد ز دور
۸۴
اهل حق را کی بود در سر غرور
۸۵
پس یکی آمد بنزد شاه گفت
۸۶
می‌رسد سلطان معنی در نهفت
۸۷
شه باستقبال او بیرون دوید
۸۸
در جبین او زمعنی نور دید
۸۹
شاه چون درویش را در برگرفت
۹۰
خدمت مردان حق از سر گرفت
۹۱
برد شاهش سوی خلوتگاه خویش
۹۲
تا بجوید سوی معنی راه خویش
۹۳
شه بجای آورد شکر مقدمش
۹۴
ساخت در راز معانی محرمش
۹۵
گفت فرزندی مرا حق داده است
۹۶
در دلش گنج حیا بنهاده است
۹۷
در دل او میل دنیا هیچ نیست
۹۸
در سرش از آرزوها هیچ نیست
۹۹
آرزو دارم که باشد پیش تو
۱۰۰
بهره یابد از طریق و کیش تو
۱۰۱
کشف اسرار یقین پیدا کند
۱۰۲
رو بعقبی پشت بر دنیا کند
۱۰۳
کرد آخر چون سخن شه با حکیم
۱۰۴
خواند آن فرزند را پیشش سلیم
۱۰۵
دید چون درویش آن خلق و وفا
۱۰۶
گفت در باطن بود او را صفا
۱۰۷
داده‌اند او را بسی معنی ز غیب
۱۰۸
چونکه در ذاتش نبوده هیچ عیب
۱۰۹
گشته او واقف بسی ز اسرار من
۱۱۰
در معارف می‌شود او مؤتمن
۱۱۱
حق عطا داده است او را علم وحلم
۱۱۲
صافی از درد جهالت شد بعلم
۱۱۳
شاه چون بشنید از پیر این سخن
۱۱۴
گفت با درویش کی پیر کهن
۱۱۵
هم تو عالم هم تو عارف هم حکیم
۱۱۶
هم تو درویش و تو دیندار و سلیم
۱۱۷
لطف فرما از ره مهرو وداد
۱۱۸
این پسر را از کرم باش اوستاد
۱۱۹
علم دین و معرفت تعلیم کن
۱۲۰
گوش او پرگوهر تعظیم کن
۱۲۱
تا شود در خدمتت ای ارجمند
۱۲۲
از معارف وز حقایق بهره‌مند
۱۲۳
از پدر کردش قبول آن پیر راه
۱۲۴
گفت ادب باشد ورا خود عذر خواه
۱۲۵
آنچه هست از دانش حق پیش من
۱۲۶
من باو خواهم رسانم بی سخن
۱۲۷
لیک باید از سر خود دور شد
۱۲۸
ز آرزوهای جهان معذور شد
۱۲۹
سرّ حق گفتن ورا آسان بود
۱۳۰
در دل او گر مکان آن بود
۱۳۱
سرّ حق گفتن باو نیکو بود
۱۳۲
گر بر از حق دلش را خو بود
۱۳۳
سرّ حق گفتن بسی مشکل بود
۱۳۴
این معانی پیش اهل دل بود
۱۳۵
سرّ حق گفتن بهر کس بد بود
۱۳۶
ز آنکه او را این معانی رد بود
۱۳۷
سرّ حق را من بگویم پایدار
۱۳۸
زاو همی ترسم که گردد آشکار
۱۳۹
گفت سلطان ای برحمت همنشین
۱۴۰
کس نباشد با تو در معنی بکین
۱۴۱
گرچه باشد علم معنی خود نهان
۱۴۲
تو مکن سرّ خدا را زو عیان
۱۴۳
زانکه ما سرّ خدا ظاهر کنیم
۱۴۴
پیشت اهل فضل را حاضر کنیم
۱۴۵
آنچه حق گفته است تو با او بگو
۱۴۶
غیر حق را تو مکن خود جستجو
۱۴۷
عارف آن شهزاده را با خویش برد
۱۴۸
مدّتی شهزاده پیشش جان سپرد
۱۴۹
علم دین و علم معنی خواند و دید
۱۵۰
جمله گلهای حقایق را بچید
۱۵۱
گشت حاضر بر تمام علم قال
۱۵۲
گشت آگاه از طریق اهل حال
۱۵۳
گفت با استاد کی گنج علوم
۱۵۴
نیست مثلت عارفی در مرز و بوم
۱۵۵
چیست کار من که گردم غیب دان
۱۵۶
تا که من ثابت قدم گردم در آن
۱۵۷
گفت دو چیز است کارت ای مرید
۱۵۸
تا شوی تو گنج معنی را کلید
۱۵۹
گر بدانی بیشکی واصل شوی
۱۶۰
در میان عاشقان مقبل شوی
۱۶۱
گر بدانی همره قرآن شوی
۱۶۲
در معانی مغز نغز آن شوی
۱۶۳
گر بدانی اوّلین و آخرین
۱۶۴
پیش تو باشد بمعنی در یقین
۱۶۵
گر بدانی این دو معنی رادرست
۱۶۶
ملکت اسرار شاهی آن تست
۱۶۷
گر بدانی این معانی را درست
۱۶۸
کوس سلطانی همه بر بام تست
۱۶۹
گر بدانی محرم دلها شوی
۱۷۰
در وجود خویشتن یکتا شوی
۱۷۱
گفت برگو نکتهٔ سر بسته را
۱۷۲
شربتی فرمای این دلخسته را
۱۷۳
پیر گفت ای نکته‌دان تیزهوش
۱۷۴
دو سخن گویم بگیر آن را بگوش
۱۷۵
غیر ازین خود نیست در عالم درود
۱۷۶
رو تو عود و چنگ را بربند زود
۱۷۷
تا نگوید حال مشتاقان بکس
۱۷۸
این معمّا گفته‌ام من هر نفس
۱۷۹
لیک گوش کس نیارد این شنید
۱۸۰
هست این اسرار من در جان دوعید
۱۸۱
غیر ازین دو جمله غوغایست و شور
۱۸۲
این معانی من نگویم خود بزور
۱۸۳
غیر ازین غیر است درمعنی بدان
۱۸۴
زآنکه مقصود تو آمد این بیان
۱۸۵
آنچه مقصود است در علم آن بدان
۱۸۶
بعد از آن خاموش باش و بی‌زبان
۱۸۷
غیر را محرم بدان اندر سخن
۱۸۸
یاد گیر این نکته را این دم ز من
۱۸۹
غیر ازین پیوند جان خود مساز
۱۹۰
ورنه آرندت ببوته در گداز
۱۹۱
غیر ازین چیزی نمی‌دانم یقین
۱۹۲
هست این معنی حقیقت راه دین
۱۹۳
غیر ازین درگوش خود نشنیده‌ام
۱۹۴
من بچشم خویشتن این دیده‌ام
۱۹۵
غیر ازین چیزی نمی‌باید شنید
۱۹۶
زآنکه این معنی رهی دارد بعید
۱۹۷
غیر ازین کفر است و بی راهیّ مرد
۱۹۸
بعد ازین دفتر بکلّی درنورد
۱۹۹
شاهزاده چون کلام او شنید
۲۰۰
مدّتی در علم می‌جستی مزید
۲۰۱
مدتی خود را باین معنی ندید
۲۰۲
عاقبت او گفت پیر خود شنید
۲۰۳
چونکه او را وقت خاموشی رسید
۲۰۴
گشت خاموش و دگر دم در کشید
۲۰۵
دم فرو بست و درین محکم ستاد
۲۰۶
مهر اسرار خدا بر لب نهاد
۲۰۷
شاه چون دریافت خاموشی آن
۲۰۸
گشت آشفته ز بیهوشی آن
۲۰۹
هرچه گفت او را جواب او نداد
۲۱۰
شه از این حالت بسی شد نامراد
۲۱۱
اهل ساز و اهل جشن اهل علوم
۲۱۲
جملگی کردند پیش او هجوم
۲۱۳
تا شود از صحبت این جمله شاد
۲۱۴
وز پریشانی شود او را گشاد
۲۱۵
این همه حاضر شد وسودی نداشت
۲۱۶
درد او زین هیچ بهبودی نداشت
۲۱۷
بعد از آن شخصی عزایم خوان رسید
۲۱۸
گفت او را سایهٔ دیوان رسید
۲۱۹
من عزایم خوانم و در وی دمم
۲۲۰
نیک گردد نقد شاه عالمم
۲۲۱
چون امیران جمله خودترسان شدند
۲۲۲
جمله پیش آن عزایم خوان شدند
۲۲۳
زان عزایم کم نشد هم درد عشق
۲۲۴
خود عزایم خوان نباشد مرد عشق
۲۲۵
شاه عاجز گشت در احوال او
۲۲۶
ماند سرگردان عجب در حال او
۲۲۷
شاه گنج بیکران کردش نثار
۲۲۸
هیچ درویشی نماندش در دیار
۲۲۹
جمله را زر داد و منعم کرد و گفت
۲۳۰
خود دعا گوئید بر جانش نهفت
۲۳۱
این همه از برکت اسرار اوست
۲۳۲
دید او ازمعنی دیدار اوست
۲۳۳
رفت پیش پیر او آن شاه و گفت
۲۳۴
نقد من خاک درت ازدیده رفت
۲۳۵
هرچه می‌گوئی ز تو می‌بشنود
۲۳۶
غیر روی تو بکس می ننگرد
۲۳۷
رحم کن بر جان من ای پیر راه
۲۳۸
گوی با او تا کند در من نگاه
۲۳۹
خود بفرما تا سخن گوید بمن
۲۴۰
بعد از آن در جان من گیرد وطن
۲۴۱
گفت پیر راه با شاه جهان
۲۴۲
صبر کن تا حال او گردد عیان
۲۴۳
سیر فرمایش بهر سوئی ز دهر
۲۴۴
تا ببیند جملگی آثار شهر
۲۴۵
چون عجایب بیند او گوید سخن
۲۴۶
سرّ این معنی بدان و فهم کن
۲۴۷
کرد آن شهزاده را آن شه سوار
۲۴۸
سیر می‌کردند در هر مرغزار
۲۴۹
پس روان گشتند شاه و شهریار
۲۵۰
سیر می‌کردند اندر لاله زار
۲۵۱
پیشتر میراند آن شاه وحید
۲۵۲
ناگهان درّاج بانکی در کشید
۲۵۳
سوی آن جنگل روان بشتافتند
۲۵۴
چون طلب کردند او را یافتند
۲۵۵
چون گرفتندش فتاد انرد بلا
۲۵۶
دید چون شهزاده آن درّاج را
۲۵۷
گفت ای گشته مقیم بیشه تو
۲۵۸
چونکه خاموشی نکردی پیشه تو
۲۵۹
گر تو خود خاموش میبودی چنین
۲۶۰
دشت و بیشه بُد ترا زیر نگین
۲۶۱
خود نبود این ذوق خاموشی ترا
۲۶۲
اوفتادی لاجرم اندر بلا
۲۶۳
این زمان از گفت خود داری فراق
۲۶۴
خود ندانستی تو ذوق اشتیاق
۲۶۵
از زبان کردی تو سر رادر زیان
۲۶۶
این معانی را ندانستی بیان
۲۶۷
این زمان کردی تو خود را سوگوار
۲۶۸
می‌برندت پای بسته زیردار
۲۶۹
این زمان کردی دل خود را کباب
۲۷۰
چون بدادی تو جواب ناصواب
۲۷۱
تو زگفت خود شدی در دام و بند
۲۷۲
از سخن گفتن فتادی در کمند
۲۷۳
از زبان خودفتادی در رسن
۲۷۴
خود زبان تو بود سردار تن
۲۷۵
هر زیان بینی تو هست او از زبان
۲۷۶
باشد اندر پیش من این سرعیان
۲۷۷
شه شنید این نکتهٔ آزاده را
۲۷۸
قصّهٔ درّاج و آن شهزاده را
۲۷۹
چون سخن گفتن شنید او از ولد
۲۸۰
کرد شکر خالق فرد صمد
۲۸۱
گفت دادی هر چه جستم ای الاه
۲۸۲
هست لطفت جمله اشیا را پناه
۲۸۳
پس بگفت آن شه بفرزند عزیز
۲۸۴
کای تمامی گشته خود عقل و تمیز
۲۸۵
چون در این مدت چنین صامت بدی
۲۸۶
شکر کاین ساعت چنین گویا شدی
۲۸۷
حال خود را گوی با من ای پسر
۲۸۸
تا که گردد کشف بر من این خبر
۲۸۹
شاهزاده چون نداد او را جواب
۲۹۰
باز شاه اندر تعجّب اوفتاد
۲۹۱
خلق می‌کردند با نطق و بیان
۲۹۲
قصهٔ درّاج را با شه عیان
۲۹۳
شاه گفتا گوی با من یک سخن
۲۹۴
این دل آشفته‌ام را شاد کن
۲۹۵
گر نگوئی تو سخن با من بلند
۲۹۶
خویش رادر خاک و خون خواهم فکند
۲۹۷
هرچه شه گفت او جواب شه نداد
۲۹۸
همچو طفلانی که مادر نوبزاد
۲۹۹
شاه ازین معنی برآشفته نگشت
۳۰۰
هم بچوبش کوفتند و هم بمشت
۳۰۱
پس گشاد از شرم درج با گهر
۳۰۲
گفت کز گفتار کم یابم ثمر
۳۰۳
گفته استادم بمن کاندر جهان
۳۰۴
کس زناگفتن ندید آخر زیان
۳۰۵
هست خاموشی رهائی از همه
۳۰۶
عاقبت بینی جدائی از همه
۳۰۷
هست خاموشی همه فرزانگی
۳۰۸
گرچه باشد ظاهرش دیوانگی
۳۰۹
شد خموشی ملکت جم در نگین
۳۱۰
باشد اسرار خدا با وی یقین
۳۱۱
هست خامش آیهٔ صنع خدا
۳۱۲
در همه معنی بود او مقتدا
۳۱۳
هست خامش از همه غوغا خلاص
۳۱۴
فارغ است ازگفتگوی عام و خاص
۳۱۵
هست خاموشی ره مردان راه
۳۱۶
این معانی کس نداند غیر شاه
۳۱۷
هست خاموشی طریق اولیا
۳۱۸
شاهد این قول باشند انبیا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.